فصل ششم: خرد در مقابل جنگ
6-1- خرد مخالف جنگ است.
فردوسی اگرچه منظومه¬ای حماسی می¬سراید، اما در همه احوال از خرد و پندار و گفتار نیک غافل نیست. او در جای جای و بیت بیت این هنرنمایی بزرگ خود بر خرد و دانش به عنوان بزرگترین رکن هستی و راهنمای انسان و انسانیت برای زندگی تأکید دارد. او حتی زمانی¬که دکترین شاهان ایرانی را به نظم می¬آورد، همواره بر مدد جستن از خدای یکتا و در پیش گرفتن خرد به عنوان چراغ راه تأکید دارد و بر این باور است که هر که از راه خدا و خرد غافل شود گرفتار اهریمن و جنگ خواهد شد. به همین دلیل است که شاهنامه را با این ابیات شروع می¬کند:
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
و در ابیات بعدی تأکید دارد:
خرد بهتر از هر چه ایزدت داد ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
کسی که خرد را ندارد ز پیش
همیشه خرد را تو دستور داد دلش گردد از کرده خویش ریش
بدو جانت از ناسزا دورباد(1)
فردوسی پس از پند دادن به خوانندگان شروع به بیان شرح احوال شاهان ایرانی می¬کند. او در شرح پادشاهی 40 ساله هوشنگ پس از کیومرث اینگونه می¬گوید:
جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد...
وزان پس جهان یک سر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد(2)
او همین خردورزی و عقل و دانش و عدل را بزرگترین سرمایه هوشنگ می¬داند که همه جهان از او به نیکی یاد می¬کنند.
کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی از او یاد کرد...
ببخشید و گسترد و خرد و سپرد برفت و جز از نام نیکی نبرد(3)
فردوسی این بزرگ حماسه¬سرای ایران از یمانی که به شرح کشته شدن ایرج توسط برادران آزمندش می¬پردازد، خوانندگان را نسبت به خونریزی و جنگ برای کسب مال و قدرت بیم می¬دهد.
میازار موری که دانه¬کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است...
جهان خواستی یافتی خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز(4)
به گفته فردوسی کیقباد پس از یک صد سال پادشاهی چند بیت به کیکاووس که پس از او شاه ایران زمین خواهد شد می¬دهد.
تو گر دادگر باشی و پاک رای همی مژده یابی به دیگر سرای
و گر آز گیرد تو را سر به رام برآری یکی تیغ تیز از نیام
بدان خویشتن رنجه داری همی
در آن جای جای تو آتش بود پس آن را به دشمن سپاری همی
به دنیا دلت تلخ و ناخوش بود(5)
او در این ابیات به زیبایی جنگ و خونریزی را نفی کرده و به فرزندش تأکیدی کند که آزمندی سبب جنگ خواهد شد، اگر تو جنگ را شروع کنی و تیغ به روی دیگران بکشی شمشیر را به دست آنان داده¬ای تا آن¬ها نیز با تو به جنگ برخیزند و این باعث خواهد شد تا تو در این دنیا روی خوش نبینی و در آخرت هم جایگاهت آتش دوزخ باشد. حماسه¬سرای بزرگ ایران این لحن آشتی¬جویانه و ضد جنگ را در تمام طول این سروده عظیم همراه دارد، در ابتدای داستان سیاوش نیز می¬گوید:
درشتی ز کس نشونود نرم گوی سخن تا توانی به آزرم گو(6)
بنا بر آنچه در شاهنامه آمده است شاهان ایرانی همواره بر سپهداران و فرماندهان لشگر توصیه¬های اخلاقی کرده و آن¬ها را از تعدی به جان و مال و ناموس و افراد بی¬گناه بر حذر داشته¬اند، حتی توصیه¬های آن¬ها شامل کسانی که در جنگ شکست خورده یا سر تسلیم فرود آورده¬اند هم می¬شود. کیخسرو زمانی که پادشاهی می¬رسد طوس را به ترکستان گسیل می¬دارد، این شاه ایرانی اما به خطاب به این سپه¬سالار می¬گوید:
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
به پاییست با اختر کاوییان
بدو داد مهری به پیش سپاه
بدو گفت نگذر ز پیمان من
نیازرد باید کسی را به راه
کشاورز با مردم پیشه¬ور
نباید که بر وی وزد باد سرد
نباید نمودن به بی¬رنج رنج که طوس سپهبد به پیش سپاه
به فرمان او بست با مدعیان
که سالار اوست و جوینده راه
نگه¬دار آیین و فرمان من
چنین است آیین تخت و کلاه
کسی کو به لشگر نبندد کمر
مکوشید جز با کسی هم نبرد
که بر کس نماند سرای سپنج
فردوسی حتی در میانه جنگ نیز از اندرز دادن به جنگ¬آوران دست کوتاه نمی¬دارد و حتی برای جنگیدن هم قواعد جوانمردی را گوشزد می¬کند. جایی که فریبرز پس از شبیخون پیران، فرمانده لشگر افراسیاب، نامه¬ای سوی او گسیل می¬کند و خطاب به این رهزن نیمه شب می¬گوید:
کسی کو بلای جوی مردان بود
شبیه¬خون نجویند کند آوران
تو گر با درنگی درنگ آوری
یکی ماه باید زمان درنگ شبیه¬خون نه کردار گردان بود
کسی کو گراید به گرز گران
گرد رای جنگ است جنگ آوریم
که تا خستگان باز یابند چنگ(8)
فریبرز نه تنها شبیخون زدن را نکوهش کرده و آن را شیوه نامردان می¬داند که باز هم تأکید دارد که اگر تو میل جنگ داری ما هم به میدان می¬آییم و می¬جنگیم اما ما قصد نداریم با تو ناجوانمردانه رفتار کنیم، او حتی مهلتی که از دشمن طلب می¬کند برای رسیدگی به کسانی است که در جنگ زخم برداشته و بیم جان آنان می¬رود و این همه یعنی قواعد جوان¬مردی. کیخسرو پادشاه بزرگ ایران زمانی که گودرز را سپه¬سالار سپاه می¬کند باز هم دست از پند و اندرز برنمی¬دارد، شاهنشاه ایران زمین نمی¬خواهد که او آغازگر جنگ باشد و او را چندباره به داد و عدل در سرزمین¬هایی که وارد می¬شود مورد تأکید قرار می¬دهد. آنچه کیخسرو به سپه¬¬سالارش می¬گوید، دکترین جنگ است زمانی که هیچ راهی برای گریز از مقابله با دشمن وجود ندارد.
نشستند بر زمین به فرمان شاه
به گودرز فرمورد پس شهریار
نگر تا نیازی به بیداد دست
به کردار بد هیچ مگشای چنگ
کسی کو به جنگت نبنند میان
که نپسندد از ما بدی دادگر
چو لشگر سوی مرز تران بری
بهر کار با هر کسی داد کن
جهان¬دیده پیش پیران فرست
نپندد به دانش تو بگشای گوش سپه¬دار گودرز به پیش سپاه
که رفتی کمربسته کارزار
مگردان ویران که آباد هست
براندیش از دوده و نام و ننگ
چنان ساز که از تو نیابد زیان
سپنج از گیتی و ما در گذر
مکن گرم دل را آتش سری...
ز یزدان نیکی دهش یار کن
هشیوار از یادگیران فرست
برو چادر مهربانی بپوش(9)
کیخسرو شاه ایرانی حتی پس از جنگ با افراسیاب که ناچار از آن شده است، و فرار دشمن به دژ گنگ، باز او را شکست داده و دژ را به تسخیر در می¬آورد. افزراسیاب اما از راه مخفی که فقط او خبر داشت به همراه 200 تن از نامداران توران می¬گریزد. سپهر و بردارش به اسارت ایرانیان در می¬آیند و لشگر ایران وارد دژ گنگ می¬شود، کیخسرو اما همان زمان خطاب به لشگریانش می¬گوید:
در کاخ این ترک شوریده بخت
ز خویشان او کس نیازرد شاه
هم آواز پوشیده رویای اوی
نباید که بر کاخ افراسیاب شما را سپردم بکوشید سخت
بتابد ز چرخ بلند آفتاب
نخواهم که آید ز پرده به کوی...
چنان چون بود در خور پیشگاه(10)
شاه ایرانی بار دیگر، جوانمردی را بهنمایش می¬گذارد و به رقم دست یافتن بر کاخ و مال و ناموس دشمن، دستور می¬دهد تا آن¬ها در امان باشند و بهانه را برای کین خواهی و انتقام¬جویی دوباره دشمن می¬بندند. اما همین آینده¬نگری و رفترا نرم¬جویانه و صلح¬طلبانه کیخسرو به مزاق برخی که از دانش و خرد بهره ندارند خوش نمی-آید و میان لشگر غوغا برپا می¬سازند و می¬گویند:
که کیخسرو ایدر بر انسان شدست
همان مادرش را که از تخت و گاه
همی یاد نایدش خون پدر که گویی بر باب مهمان شدست
به خیره بریده به بیداد سر
ز پرده کشیدند یک سر به راه(11)
آن¬ها در شگفت مانده بودند که چون است کیخسرو که پدرش سیاوش بی¬گناه به دست تورانیان کشته شده است. و مادرش را به آن¬گونه بی¬آبرو کردند، اکنون فرمان عدل و داد با خویشان و نزدیکان افراسیاب را صادر می¬کند، آن¬ها از او کین¬خواهی و انتقام¬جویی طلب می¬کردند و تلاش داشتند تا او را تحریک به خشونت کنند. اما خرد رهنمای شاه بود نه کینه و انتقام¬جویی.
زگفتار ایرانیان پس خبر
که نیکی است اندر جهان یادگار
که هر جای تندی نباید نمود
فرستاد کس به خرد اندر بخواند به کیخسرو امد سخن در به در...
بسی داستان پیش ایشان براند
سر بی¬خرد را نشاید ستود
نماند به کس جاودان روزگار(12)
کیخسرو با فرکیانی و راهنمایی خداوند، کینه و انتقام را از سینه بیرون می¬کند، او شکست افراسیاب را و فراری شدنش بدون تخت و کلاه را بهترین درس عبرت برای تورانیان می¬داند. که پیامان شکستند و شاهزاده ایرانی را بی¬گناه سربریدند. او نمی¬خواهد این کین و کین¬خواهی ادامه یابد. و تلاش می¬کند این حس را به لشگریان هم منتقل کند و خطاب به آن¬ها می¬گوید:
ز دل¬ها همه کینه بیرون کنید
بکوشید و خوبی به کاراورید
زخون ریختن دل بباید کشید
نیابد جهان افرین را پسند
نه مردی بود خیره آشون تن به مهر اندین کشور افزون کنید...
چو دیدید سرما بهار آورید...
سر بیگناهان نباید برید
به زیر اندر اورده را کوفتن...
که جویند بر بی¬گناهان گزند(13)
کیخسرو بر این دکترین و بر این سیاست باور دارد. او نه تنها بر افراسیاب که بر دیگر دشمنانش هم از سر اندیشه و خرد و جوانمردانه رفتار می¬کند، او برای دشمن، حتی اگر دشمنی کندو جنگ آورد ارزش قائل است. و عقیده دارد که نباید شکست خورگان را خوار و خفیف کرد. کیخسرو زمانی که به سرزمین مکران می¬رسد، ابتدا باب گفتگو و مذاکره را می¬گشاید و چون ثمری نمی¬بیند ناچار تن به جنگی ناخواسته می¬دهد، در این جنگ شاه مکران که گرفتار غرور خود شده بود کشته می¬شود، اما رفتار کیخسرو با او چگونه است:
به قلب اندرون شاه مکران بخست
یکی گفت شاها سرش را بریم
سه شهر یاران که برد ز تن
برهنه نباید که گردد تنش
بکوشید به رویش به دیبای چین
یکی دخمه سازید و مشک و گلاب وزان خستگی جان او هم برست
بدو گفت زشت اندرو ننگریم
مگر بدتر از بچه اهرمن
برآن هم نشان خسته در جوش نش
فشانید بر وی همی همچو آب
که مرگ بزران بود همچنین(14)
پس از کشته شدن شاه مکران در جنگ و پیروزی سپاه ایران بزرگان شهر و پارسایان برای پوزش خواهی به درگاه کیخسرو آمدند تا او درس دیگری از رعایت اخلاق و آداب در جنگ را به نمایش دهد.
که ما بی¬گناهیم و بیچاره¬ایم
گر ایدون که بیند سر بی¬گناه
از ایشان چو بشنید فرخنده شاه
ستمگارگان را کنم بر دو نیم
از این پس گرآید ز جایی خروش همیشه به رنج ستمکاره¬ایم
ببخشد سزاوار باشد ز شاه
به فرموده تا بانگ برزد بر سپاه...
ز بیداد و ز غارت و جنگ و جوش
کسی کو ندارد ز دادار بیم(15)
اما این پایان¬نامه درس¬های اخلاقی جنگ در پایان نامه نیست، فردوسی پاک¬زاد بر خامه توانای خود گر چنگ جنگ¬ها را شرح داده اما او همواره تلاش شاهان و یلان ایرانی برای پیشگیری از وقوع جنگ و کاستن از با درد و غم مردم جنگ¬زده را هم به نظم آورده است. آنچه که در واقع دکترین و سیاست اصلی و اساسی شاهان ایرانی است، نه جنگ¬طلبی که دفاع از میهن است. اردشیر بابکان پس از نشستن بر تخت پادشاهی به صراحت سیاست¬ها و برنامه¬های خود را بیان می¬کند، او مانند تمام پادشاهان ایرانی کارش را با توسل و توکل به ایزد پاک و یکتا آغاز می¬کند و با ستودن خرد و اندیشه ادامه می¬دهد و می¬گوید:
هنرمند را خلعت آراستی
از ایشان کسی که بدی رای زن
بلاغت نگاه داشتنیدی و خط
کسی را که کمتر بدی خط و دیر
نویسنده گفتی که گنج آکند
بدو باشد آباد شهر و سپاه
دبیران چو پیوند جان مسندند
چو لشگرش رفتی به جایی به جنگ
فرستاده¬ای برگزیدی دبیر
پیامی برآدی به آیین و جرب
شنیدی سخن گر خرد داشتی
چو پیروز گردی ز تن خونریز
چو خواهد ز دشمن کسی زینهار
خراج اندر ان بوم برداشتی
که جایی که بودی زمینی خراب
به پیروزی اندر بیزدان گرای زگنج انچه پرمایه¬تر خواستی...
سر ستود برافراختی ز انجمن...
کسی کو بدی چیره بر یک لغت
نرفتی بدیوان شاه اردشیر...
هم از رای و از رنج بپراکند
همان زیردستان فریادخواه
هم پادشاه برنهان مسندند
خرد یاد کردن رای درنگ
خردمند و با دانش و یادگیر
بدانکه نباشد به بیداد و حرب
غم و رنج و بد را به بر داشتی...
چو باشد ز تو بدکنش درگریز
تو زنهارده باش و کینه مدار...
که او باشدت بی¬گمان رهنمای...
و گرنه تنگ بودی برود اندر آب
زمین کسان خو در نگذاشتی(16)
همین چند بیت به خوبی گویای سیاست این پادشاه بزرگ ایرانی است او دانش را ارج می¬نهد و دبیران کاردان، باسواد و با سیاست را حتی از پادشاه برتر می¬داند، سیاست اصلی و اساسی او مذاکره است. برای جنگ شتاب ندارد و درنگ می¬کند، دبیری خردمند و با دانش را به میدان مذاکره می¬فرستد تا از بیداد و حرب جلوگیری نماید. تا غم و رنج از مردمش برداشته شود. تصریح می¬کند که اگر در جنگ پیروز شدم با دشمن مدارا کرده و با آن¬ها امان خواهم داد، پیروزی را خواست خداوند می¬دانم تا مغرور نشوم. او عمران و آبادانی میهن و پیشرفت¬های اقتصادی را به عنوان یک اصل اساسی کشورداری می¬داند و حاضر است تا مالیات را به بهای توسع و آبادانی اقتصادی ببخشد. اردشیر در جمع بزرگان ایران هم می¬گوید:
به یزدان گرای به یزدان گشای
به گیتی ممانید جز نام نیک هر آنکس که خواهد سرانجام نیک...
که دارنده اوست و نیکی فزای(17)
همین شاه بزرگ ایران زمین اردشیر بابکان در جمع مردمانش هم سخن می¬گوید و سیاست¬های کشوداریش را با آن¬ها در میان می¬گذارد و می¬گوید:
به گفتار این نامدار اردشیر
هر آنکس که داند که دادار هست
دگر آنکه دانش مگیرید خوار
سدیگر بدانی که هرگز سخن
چهارم چنان دان که بیم گناه
بپنجم سخن مردم عیب¬¬جوی
بگویم یکی تازه اندرز نیز
خنک آنکه آباد دارد جهان
دگر آنکه دارد هم اواز نرم
میانه گزینی بمانی بجای
کزین بگذری پنج راه است بپیش
یکی آنکه از بخشش دادگر
دگر بشکنی گردن آز را
سدیگر ننازی به ننگ و نبرد
چهارم که دل دور داری ز غم
به پنجم بکاری که کار تو نیست
زمانی میاسای از آموختن
هم گوش داری پند مرا همه گوش دارید برنا و پیر
نباشد مگر پاک و یزدان پرست
اگه زیردستید اگر شهریار
نگردد بر مرد دانا کهن
فزون باشد از بند و زندان شاه
نگیرد بنزد کسان آبروی
که آن برتر از دیده و جان و چیز
بود آشکارای او چون نهان
خرد دارد و شرم و گفتار نرم
خردمند خواندت پاکیزه رای
کجا تازه گردد ترا دین و کیش
به آزر فزونی بخویی گذر
نگویی بپیش زنان راز را
که ننگ و نبرد آورد رنج و درد
زنا آمده غم نباشی دژم
نیازی بدان کان شکار تو نیست
سخن گفتن سودمند مرا
اگر جای همی خواهی از افروختن(18)
پادشاه ایران زمین چه زیبا به خودش و مردمش پند و اندرز می¬دهد. اول تقوا و یاد خدا، سپس اهمیت دانش و خرد و قدر و ارزش سخت را به مردم گوشزد می¬کند، او بیم گناه را بسیار مؤثرتر از زندان شاه می¬داند و آن¬ها از مردم عیب¬جوی به هم می¬دهد. اما اندرز تازه او چیست؟
اندرز تازه این شاه برای مردمش اینست که حکمرانی خوشبخت خواهد بود که در راه آبادانی مملکت قدم با شفافیت تمام گام بردارد، سخن به نرمی بگوید، و با سخنان درشت در پی جنگ¬آفرینی نباشد، این پادشاه بزرگ اعتدال و میانه¬روی را مایه عزت حاکم نزد خردمندان می¬داند و ضمن تأکید بر پرهیز از غلبه آز بر حاکم تقریح می¬کند که جنگ جز درد و رنج برای مردم و حاکم چیزی به همراه ندارد. او تأکید دارد که باید عرصه جنگ را شناخت و دشمن را شناخت، باید دانست که آیا توان جنگیدن و کارزار را دارد یا خیر. و اگر دانست که همنورد شدن با این دشمن در توانایی او نیست، به آن دست نیازد. اردشیر بابکان بعد از 78 سال سلطنت، هنگامی که احساس می¬کند مرگش فرارسیده است ف حکومت را به شاپور می¬سپارد و به او این پند را می¬دهد:
هر آنکس که پوزش کند بر گناه
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ
از او باژ و بستان و کین مجوی
وگر آشتی جوید و راستی تو بپذیرد کین گذشته مخواه
تو لشگر بیارای و بر بند پوست
بپرهیز دو سست گر دوستی چنگ
نبینی به دلش اندرون کاستی
چنین آر نزدیک او آبروی(19)
بهرام گور دیگر پادشاه ایرانی هم پس از شکست دادن خاقان در جنگ اندرز نامه¬ای به کاردانان خود می¬نویسد و در بخشی از آن اینگونه آن¬ها را اندرز می¬دهد:
ز دارنده بر جان آنکس درود
ز چیز کسان دور دارید دست
مجویید آزار همسایگان
به دانش روان را توانگر کنید خرد را بدین بر سرافر کنید
بی¬آزار باشید و یزدان پرست...
بویژه بزرگان و پرمایگان
که از مردمی باشدش تار و پود(20)
شاید در نگاه برخی منتقدان اینگونه باشد که شاهان ایرانی بارها و بارها جنگ کردند پس این بندها و این سیاست¬ها به چه کارشان آمده است، باید در پاسخ گفت که شاهان و بزرگان ایران به آنچه می¬گفتند سخت ایمان داشتند، کما اینکه سیاوش فقط برای اینکه پیمانش با دشمن را زیر پا نگذارد و وارد جنگ نشود، مجبور شد به کشور دیگر رفته و نهایت بی¬گناه کشته شود. جنگ¬های دیگر ایران و ایرانیان نیز همین¬گونه است و هرگز ایرانیان بر روی دیگران شمشیر نکشیده¬اند مگر اینکه آن¬ها بهانه را فراهم کردند. دیگر اینکه بسیاری از شاهان ایرانی در اوج قدرت و عظمت و داشتن سلاح و سپاه دست دوستی و اشتی دراز کردند نه در زمان سختی و به آن¬ها زمانی به آشتی و صلح رضایت داده¬اند که توان و قدرت برتر و پیروز میدان بوده¬اند. آنچه در ادامه می-خوانیم دلایل جنگ¬ها و جنگ¬افروزی¬های دشمنان ایران است.
فصل هفتم: دلایل تحمیل جنگ به ایرانیان
جنگ آخرین گزینه ایرانیان
شاهنامه منظومه رزم¬آفرینی و دلاورمردی¬های ایرانیان است، کتابی است که شرح پیروزی¬ها و شکست¬های سپه-سالاران و پهلوانان ایرانی ره به رشته نظم در آورده است. شاید در نگاه اول در این کتاب جنگ¬ها و خونریزی¬ها به چشم آید، اما باید در بیت بیت آن دقیق شد و این پرسش را مطرح کرد که چرا شاهان ایرانی لشگرها را آراستند و وارد عرصه کارزار شدند؟ آیا هدف از این لشگرکشی¬ها و جنگ¬ها کشورگشایی بوده است؟ آیا طمع مال و ثروت و خالی کردن خزانه سلاطین هدف بوده است؟ آیا جنگ برای غارت مردم صورت گرفته است؟ چه هدفی پشت این کشت و کشتار بوده است؟ اینجاست که باید دلایل آغاز جنگ¬ها را مورد تطبیق و بررسی قرار داد. واقعیت اینست که شاهان ایرانی نه برای فتح و کشورگشایی و نه برای غارت مردم و خزانه شاهان دلاوران و پهلوانان را بسیج کردند. آن¬ها هرگز برای جنگ پیش قدم نشده¬اند و تا زمانی که دشمن به مرزهای کشور دست درازی نکرده یا بهانه¬¬ای نتراشیده با همسایگان خود در صلح و آشتی زندگی کرده¬اند. اما آزمندی، قدرت¬طلبی و کشورگشایی، اندیشه¬های اهریمنی هستند که سایه شوم آن¬ها بر سر تمام جنگ¬ها دیده می¬شود. در عقیده حکیم طوس جنگ رویدادی است که از بی¬خردی ناشی می¬شود و زمانی جنگی رخ داده که در آن یکی از سلاطین و شاهان بی¬خرد نقش داشته است، برای اساس جنگ¬های ایرانیان با دشمنان رخ داده و جنگ-های داخلی ایران هم تنها در زمان پادشان بی¬خرد روی می¬دهد. به عنوان مثال، آزمندی و طمع به سرزمین ایران مسلم گور را وادار می¬کند که خون ایرج را بریزند و زمینه¬ساز جنگ شوند، دست درازی¬های افراسیاب به مرزهای ایران و عهدشکنی، طمع و حسادت هم در داستان کشته شدن سیاوش به دست افراسیاب، به چشم می-خورد و سهراب را بدخواهی تورانیان به جنگ رستم می¬فرستد تا مرزهای ایران را در نبردد و زمینه¬ساز تراژدی غمناک مردم به دست بدر شود. اسفندیار را هم عهدشکنی پدر و اندیشه کسب تخت شاهنشاهی رو در روی رستم قرار می¬دهد تا شاهزاده پاک دین به دست بزرگ پهلوان ایران کشته شود. اما در همه این میدان¬ها، شاهان و گردان ایرانی رسم و آیین خداپرستی، و جوانمردی را رعایت می¬کردند و با دشمن هم رویه مدارا را پیش می-گرفتند. مگر جایی که جز جنگ چاره¬ای برای کار نبود، یا به قول معروف جنگ را راهی برای پایان دادن به خونریزی¬های بیشتر می¬پنداشتند. در این بخش عمده جنگ¬های ایرانیان را بررسی می¬کنیم تا دلایل جنگ¬ها و رسم و آیین شاهان و پهلوانان ایرانی در کاستن از خشونت بیشتر را دریابیم. اولین جنگ زمانی رخ می¬دهد که راز یک پادشاه فاش شده و اهریمن از آن آگاه می¬شود. کیومرث اول پادشاه عجم پسری به نام سیامک داشت، او در حالی بزرگ شدن و پا گرفتن فرزندش را می¬دید که هر لحظه بر عشق و دوست داشتن جگرگوشه¬اش افزوده می¬شد. او روزی راز این دوست داشتن فراوان را فاش کرد و اهریمن از راز خبردار شده، این در حالی بود که او هم سپری مانند گرگ داشت. سیامک که نوجوانی بیش نیست از مکر و حیله بچه دیو آگاه می¬شود، او که تجربه جنگ و میدان¬داری ندارد بدون زره و سلاح سراغ فرزند اهریمن می¬رود و به دست بچه اهریمن کشته می¬شود و این¬گونه است که اولین شاهزاده به دست اهریمن پلید کشته شده و جنگ میان خوبی و بدی شروع می¬شود. کیومرث یک سال تمام به سوگواری مرگ جگرگوشه¬اش می¬پردازد تا اینکه سروشی از غیب می¬رسد که از جای برخیز:
از آن بدکنش دیو روی زمین
سپر سازد برکش به فرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن
بپرداز و پرداخته کن دل ز کین(21)
اینگونه است که اولین دستور برای جنگ میان خیر و شر صادر می¬شود این در حالی است که اهریمن آتش این جنگ را افروخته است و شاه داغدار برای زدودن زمین از اهریمن ناچار به ساخت سلاح و جنگ شده است.
وزآن پس بکین سیامک شتافت
کی نامور سر سوی آسمان برآورد و بدخواست بر بدگمان...(22)
شب و روز آرام و خفتن نیافت(23)
طهمورث چون بر تخت شاهی می¬نشیند تصمیم می¬گیرد که دست پلید دیو را از روی زمین کوتاه کند تا آتش افروزی¬های اهریمن و به سلطه کشیدن انسان¬ها زیر سایه پلیدی پایان یابد.
هر آنچیز که اندر جهان سودمند
ز هر جای کوته کنم دست دیو که من بود خواهم جهان را خدیو
کنم آشکارا گشایم زبند(24)
پس از کیومرث که بر تخت سلطنت می¬نشیند مردم را از شر دیوان رها می¬کند، او به جنگ دیوان می¬رود تا سایه اهریمن را از سرزمین¬های انسان¬ها دور کند، آن¬ها را شکست داده و به بندی می¬کشد، او به جای اینکه آن-ها را سربریده و کارشان را تمام کند از دانش آن¬ها برای بهبود زندگی انسان¬ها بهره می¬جوید.
کی نامور دادشان زینهار
که ما را مکش تا یکی نو هنر
کشیدندشان خسته و بسته خار به جان خواستند آن زمان زینهار
بیاموزی از ما که آید ببر
بدان تا نهانی کنند آشکار(25)
این داستان یادآور شکست کفار در جنگ با پیامبر اکرم(ص) است آنجایی که فرمود، هر کس به مسلمان سوار بیاموزد آزاد خواهد شد. اما جمشید که بر تخت نشست نه از دیوان و پلیدی خبری بود نه از دشمن و همین باعث شد که این شاهنشاه ایرانی گرفتار غرور و خودخواهی شود و مردمش را به فراموشی بسپارد این رویه باعث شد تا مردم نیز از او روی گردان شده و به سوی سرزمین¬های تازیان رفته و گرد ضحاک جمع شوند. آن-ها خیلی زود از ضحاک خواستند که پادشاهی ایران را بپذیرد بر او به عنوان شاه ایرانی آفرین خواندند. ضحاک نیز که منتظر چنین فرصتی بود، بلافاصله لشگری از ایرانیانی که به سوی او رفته بودند و تازیان جمع کرد و به سمت پایتخت جمشید شاه حرکت کرد و اینگونه بود که ایران گرفتار جنگی شد که پایه¬های آن را غرور و خودخواهی جمشید بنا نهاد.
سواران ایران همه شاه جوی
از ایران و از تازیان لشگری نهادند یک سر به ضحاک روی
گزین کرد گردان کشوری(26)
اما جمشید که توان مقابله با لشگر تازیان را نداشت بدون جنگ و خونریزی تاج و تخت را تحویل ضحاک داد و خود به جایی رفت که آید کسی او را ندید.
نهان گشت دو گیتی بر او شد سیاه
برفت و بدو دار تخت و کلاه بزرگی و یحیم و گنج و سپاه
سپردش به ضحاک تخت و کلاه(26)
ضحاک سال¬ها بر ایران حکومت می¬کند و از مغز ایرانیان خورش دمار رسته بر شانه دستی را فراهم می¬کند، این ستم در نهایت فریاد دادخواهی ایرانیان را بلند می¬کند و دنبال کسی هستند تا بر این ستم پایان دهد. فریدون به دادخواهی ایرانیان برمی¬خیزد و علیه ضحاک قیام می¬کند، اما دکترین جنگ او در یک بیت خلاصه می¬شود، او زمانی که وارد کاخ ضحاک می¬شود با دختران جمشیدشاه به گفت و گو پرداخته و هدفش از جنگ را اینگونه بیان می¬کند:
ببرم پی اژدها راز خاک بشویم جهان را ز ناپاک پاک
ستم بر مردم دلیل این جنگ و پاک کردن زمین از ناپاکی¬ها هدف فریدون عنوان می¬شود، که هر دو جز غلبه خیر بر شر را نمایش نمی¬دهند. همین است که فریدون پس از به بند کشیدن ضحاک و بر تخت شاهنشاهی نشستن می¬گوید:
بفرمود کردن به در بر خروش
نباید که باشید با ساز جنگ
سپاهی نباید که با پیشه¬ور
یکی کار و زر و دگر گرزدار
چو این¬کار آن جوید آن¬کار این
شما دیر یا نیز خرم بوید
ببندد اندر است آنکه ناپاک بود که ای نامدران با خرد و هوش
وزین باره جویید یکی نام و ننگ
پیک روی جویند هر دو هنر
سزاوار هر کس پدید است کار
پرآشوب گردد سراسر زمین
جهان را زکردار او باک بود
بر آرامش سوی ورزش خود شوید(28)
و بدین گونه سیاست حکومت خود را به روشنی بیان می¬دارد، او جهان را میان سه پسر خود تقسیم می¬کند، اما همین تقسیم و حسادت و آزمندی برافروزنده جنگ می¬شود. او روم را به مسلم، توران را به تورد، و ایران زمین را به ایرج می¬بخشد. چندی نمی¬گذرد که مسلم و تور به ایرج حسادت می¬کنند و به قصد ایران لشگر می¬کشند. ایرج بدون لشگر و سپاه و با نام فریدون و با دلی از مملو از عشق برادران به دیدار آن¬ها می¬رود اما او را می-کشند و دل و دیده پدرشان فریدون را خون می¬کنند. از ازدواج ایرج و ماه آفرید دختری متولد می¬شود، او ازدواج می¬کند و منوچهر متولد می¬شود پس از تولد منوچهر به عنوان جانشین ایرج، مسلم و تور به پدرشان فریدون نامه¬ای می¬نویسند. تا از او بخاطر کشتن ایر عذرخواهی کنند، فریدون روشن ضمیر در یک بیت به آن¬ها پاسخ می¬دهد، پاسخی که نشان می¬دهد آن¬ها با قتل ایرج تخم جنگ و کینه را در زمین کاشتند.
که هرکس که تخم جفا را بکشت نه خوش روز بیند نه خرم بهشت(29)
فردوسی طوسی بدین گونه سعی دارد که نشان دهد ایرج شاه ایران زمانی که دید برادران به قصد کشور گشایی به سوی کشورش لشگر کشیده¬اند، هرگز به مقابله و مبارزه دست نگشود، او حاضر شد از کشورش بگذرد ولی تن به جنگ ندهد و شاید به همین خاطر بدون سپاه به ملاقات آن¬هایی رفت که طمع و حرص و آز چشم دلشان را کور کرده بود و جانش را ستاندند. اما فردوسی در این میان گریزی به داستان فراوان زال می¬زند، آنجا که سام فرزند سپید موی را در بیابان رها می¬کند و سیمرغ ناجی این نوزاد بی¬پناه می¬گردد. زال قد می¬کشد و در ماجرایی شگفت به نزد سام برمی¬گردد. او در داستانی دیگر مهمان سهراب کابلی می¬شود و زمای که سام قصد دارد تا تاج و تخت او را به آتش بکشد، زال نزد پدر آمده و میانجی می¬شود تا از جنگ و خونریزی جلوگیری کند و موفق هم می¬شود.
بکن هر چه خواهی که فرمان تو راست
به دره میانم به دو نیم کن ز کابل مپیمای با من سخن
به کابل گزندی بود آن توراست(30)
و اینگونه است که فراست و شجاعت، زال این یل ایرانی از وقوع یک جنگ جلوگیری می¬کند. تورانیان از همان زمان تور که با همکاری و همراهی مسلم در کشتن ایرج دست داشت تا زمان افراسیاب و حتی بعد از وی همواره چشم به سرزمین ایران داشته و لشگرکشی¬های بزرگی برای تصاحب تاج و تخت و گنج¬های این سرزمین داشته است. این در حالی است که ایرانیان هرگز به مرزهای توران دست درازی نکرده¬اند و همواره بر پیامن¬هایی که با بزرگان توران زمین بسته¬اند پایبند بوده¬اند تا جایی که سیاوش جان بر سر عهد نهاد.
اما به محض اینکه خبر مرگ منوچهر به توران رسید، پشنگ که از پشت تور بود سپاهی بزرگ برای جنگ با ایران و ایرانیان بسیج کرد.
چو بشنید سالار توران پشنگ
همه نامداران کشور شدا
سخن و اندرز تور و از مسلم گفت
کنون روز تیزی و کین جستن است
ز گفت پدر مغز افراسیاب
بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب چنان خواست که آید به ایران به جنگ
بخواند و بزرگان لشگر شدا...
که کین زیردامن نشاید نهفت...
رخ از خون دیده گه شستن است...
بجویید و آمد سرش پرشتاب...
چو دید آن مهی قد افراسیاب...
به ایران شود با سپاه پشنگ(31)
در اینجا به وضوح دیده می¬شود که تورانیان قصد و عزم جنگ با ایران کرده و سپاهشان را به عزم مرزهای ایران گسیل کرده¬اند.
سپاه جهاندار بیرون شدند
چو لشگر به نزدیک جیحون رسید خبر نزد پور فریدون رسید
زکاخ همایون به هامون شدند(32)
ایرانیان که انتظار لشگرکشی تورانیان را نداشتند تا زمانی که آن¬ها به مرزهای کشور رسیدند باور نداشتند که از سرزمین توران جنگی ناخواسته با آن¬ها تحمیل شده است. ایرانیان پس از کشته شدن نوذر به دست افراسیاب زوطهماسب را که از نوادگان فریدون بود به شاهی برگزیدند. پس از پنج سال زوطهماسب در گذشت و فرزندش گرشاسب بر تخت شاهی نشست و 9 سال پادشاهی کرد. در زمان پادشاهی گرشاسب باز هم پشنگ سپاهی بزرگ برای جنگ با ایران آماده کرد و روانه مرزهای ایران زمین کرد. تا دوباره جنگ و خونریزی دیگری را کلید بزند، جنگی که اینبار هم ایرانیان در آن هیچ نقشی نداشتند. و باز هم مجبور به دفاع از مرزهای خود شدند.
گر بگذر ز جیحون و برکش سپاه
پیامی بیامد به کردار سنگ به افراسیاب از دلاور پشنگ
ممان تا کسی برنشیند بگاه
از آن سو ایرانیان که باز خود را مقابل جنگی تحمیلی با سپاه توران می¬دیدند نزد زال رفتند و طلب چاره کردند. او فرزندش رستم را برای دفاع از ایران زمین و مقابله با تهاجم تورانیان پیشنهاد می¬کند، این در حالی است که او نوجوانی بیش نیست و هنوز گرم و سرد روزگار را نچشیده است.
کنون گر بترسم ز پور پشنگ
چه گویی چه سازی چه پاسخ¬دهی
چنین پاسخ آورد رستم بروی
هنوز از بست شیر بوید همی دلت ناز و شادی بجوید همی
کرجفت تو بادا مهی و بهی
کدای نامور مهتر نامجوی...
نماند زمن در جهان بوی و رنگ(33)
اینجا حکیم طوس به زیبایی غیرت و شهامت ایرانی را به تصویر کشیده است جایی که رستم نوجوان وقتی می¬بیند مرزهای کشورش به خط افتاده است، لباس رزم می¬پوشد و بدون ترس از دشمن راهی جبهه جنگ می-شود. اینگونه دلاوری¬ها در مبارزه با دشمن در جنگ تحمیلی را نسل دیروز کشور با حسین فهمیده نوجوان 13ساله درک کردند و نسل امروز در کتاب¬ها می¬خواند، حماسه¬هایی که نشان می¬دهد غیرت و شهامت رستم در نوجوانان ایران جریان داشته و دارد. افراسیاب اما در جنگ که خود آتش آن را افروخته است از رستم دستان شکست می¬خورد و سر افکنده به پیش پدرش پشنگ می¬رود. در شرح آنچه گذشت می¬گوید:
به پیش پدر رفت و پور پشنگ
بدو گفت کای نام بردار شاه
سواری پدید آمد از پشت سام
همه لشگر ما به هم بر درید
چنو گر بدی سام را دست برد
جز از آشتی جستنت رای نیست زبان پر ز گفتار و دل پر درنگ
تو را بود از این جنگ جستن گناه...
که دستانش رستم نهادست نام...
کس اندر جهان این شگفتی ندید
ز ترکان نماندی سرافراز گرد
که او با سپاه تو را رای نیست(34)
اینگونه است که تورانیان شکست خورده، پادشاهی خود را در خطر می¬بینند و از سر ناچاری و نا علاجی دست آشتی و صلح¬جویی دراز می¬کنند. روال اینست که اگر ایرانیان جنگ طلب باشند و کینه¬جوی، اکنون باید سپاه شکست خورده توران را هزیمت کنند و تا قلب پادشاهی توران پیش روند. رستم باید گردان و سپه سالاران ترسیده دشمن را تعقیب می¬کرد و تک تک آن¬ها را به هلاکت می¬رساند و زمین را از روی این تجاوزگران پاک می¬کرد. اما آیا خوی و خصلت شاهان و پهلوانان ایران اینگونه بود؟
یکی نامه بنوشت در تنگ¬وار
بیامد فرستاد نزد قباد
چه شاه جهاندار نامه بخواند
بدین روزگار اندر افراسیاب
زکردار بد گر پشیمان شوید
مرا نیست از کینه و آزار و رنج
به نوعی یکی باز پیمان نوشت
شما را سپارم از آن روی آب برو کرده صد گونه رنگ و نگار...
همانگاه پیغام و نامه بداد
به پاسخ سخن¬ها فراوان براند
بیامد به ایران و بگذشت آب
به نوعی ز سرباز پیمان شوید
بسیجیده¬ام در سرای سپنج
مگر یابد آرامش افراسیاب
به باغ بزرگی درختی بکشت(35)
در این ابیات به طور کامل و واضح صلح¬جویی و آشتی¬طلبی واقعی ایرانیان به نمایش گذاشته شده است، جایی-که توقع می¬رود ایرانیان به کین¬خواهی آغاز جنگ از سوی تورانیان تومار لشگر و کشورشان را در هم بپیچند. با بزرگی و بزرگواری به پوزش¬خواهی افراسیاب دست رد نمی¬زنند. شاه ایران به آغاز جنگ از سوی آن¬ها اشاره می¬کند اما تأکید می¬کند که اگر از کار خود پشیمان شوید و پیمان ببندید دیگر به مرزهای ایران تجاوز نمی¬کنید، از میان ایرانیان آزاری به شما نخواهد رسید. کیقباد اما پس از اینکه پیمان صلح با تورانیان می¬بندد و خاطرش ار مرزهای کشور آسوده می¬شود به اسطخر می¬آید و بر تخت شاهی جلوس می¬کند.
نخواهم به گیتی جز از راستی
اگر پیل با پشه کین اورد
چنین گفت با نامدار بخردان کر گیتی مرا شد کران تا کران
همی رخنه در داد و دین آورد
که ختم آورد کاستی(36)
در اینجاست که شاه ایران بیانیه پادشاهی خود را بر اساس خداوند، عدل و دوری از کینه و کین¬خواهی بنیان می¬گذارد تا مردمان در صلح و آسایش زندگی¬کنند. کیقباد پس از صد سال پادشاهی این جهان را بدورد می¬کند و کیکاووس بر جای او بر تخت سلطنت می¬نشیند، این در حالی است که کیکاووس چون کیقباد و سایر پادشاهان ایرانی با خرد و رای و هوش و اعمال و رفتار او زمینه¬ساز بروز جنگ و خنریزی در ایران زمین نمی¬شود. کیکاووس تصمیم گرفت به مازندران لشگر بکشد، مازندرانی که سرزمین دیوان بود، چون خبر به بزرگان و خردمندان رسید همه در این اندیشه شاه غمگین شدند و در جمع خود گفتند.
اگر شهریار این سخن¬ها که گفت
زما و از ایران برامد هلاک
که جمشید با تاج و انگشتری
ز مازندران یاد هرگز نکرد
فرید دل پر دانش و پرفسون
یکی چاره باید نمودن بدین بمی خوردن اندر نخواهد نخفت
نماند از این بوم و بر آب و خاک
بفرمان او دیو و مرغ و پری
نجست از دلیران دیوان نبرد
مر این آرزو را نبر رهنمون...
که این بد بگردد ز ایران زمین
آن¬ها پیامی برای زال فرستاند و گفتند:
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
همه رنج تو خواهد داد بباد
یکی گنج بی¬رنج بگزاریدش
زال هم در پاسخ آن¬ها این¬گونه اندیشه کرد:
همی گفت کاووی خودکامه مر بپیچیدش آهرمن از راه راست...
همی گاه مازندران بایدش...
که بردی از اغاز با کیقباد(38)
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد(39)
زال به سرعت خود را نزد کاوس¬شاه رساند و او را پند و اندرز داد اما مؤثر واقع نشد و کاوس و لشگرش راهی مازندران شدند، شکریان به دستور شاه وارد شدند و کشتند و سوختند و غارت کردند. شاه مازندران چون این خبر را شنید از دیو سپید کمک خواست، او با لشگرش بیامد و چشمه شاه و سپاهیانش را تیره کرد. کاوس در آن زمان یاد پند زال افتاد و افسوس خورد. چندی از اسارت کاوس و پهلوانان ایرانی به دست دیو سپید گذشت، آن¬ها بینایی خود را از دست داده بودند و خوراکی در حد بخور و نمیر دریافت می¬کردند که کاوس شاه پیامی به زابلستان برای زال فرستاد و شرح ماجرا را با وی در میان گذاشت و درخواست کمک کرد. زال هم رستم را برای نجات شاه ایران گسیل کرد. رستم پس از گذشتن از هفت خوان و کشتن دیو سپید و رهانیدن کاوس از بند، خون جگر دیو را در چشمان آن¬ها ریخت تا دوباره بینایی یابند. سپس یک هفته جشن گرفتند و بعد از آن تعدادی از دیوان را در مازندران کشتند.
بلشگر چنین گفت کاوس شاه
چنان چون سزا بر بدیشان رسید
بباید یکی مرد با هوش و سنگ
ستود نزد سالار مازندران
بدان کار خشنود شد پور زال
فرستاد نامه به نزدیک اوی
دبیر خردمند بنوشت خوب
سزای گنه بین که یزدان چه کرد
کنون گر شوی آگه از روزگار
چو با جنگ رستم نداری توتاو که اکنون مکافات کرده گناه
زکشتن کنون دست باید کشید
کجا باز داند شتاب از درنگ
کند دلش بیدار و مغزش گران
و گردان که بودند با او همال
برافروخت آن جای تاریک اوی
پدید آورد اندورن زشت و خوب
ز دیو و ز جادو برآورد گرد
روان و خرد بودت آموزگار
بدوه زود بر کام ما باژ و ساو(40)
هدف از نگارش این داستان طولانی در شاهنامه و این پژوهش رسیدن به این نکته است که بی¬خردی یک پادشاه چه جنگ و خونریزی بوجود می¬اورد، کاوس که پند و اندرز نمی¬پذیرد به شهر مازندارن لشگر کشیده و در این شر خون می¬ریزد، تاوان آن را هم خود و لشگریان می¬پردازند که گرفتار شدن در جادوی دیو سپید و تیره شدن چشم آن¬هاست. به همین دلیل است که شاهان و بزرگان همواره بر خرد به عنوان رهنما و رهگشا تأکید دارند. اما کاوس پس از رها شدن از جادو و اسارت، بر طبل جنگ نمی¬کوبد، او کشته شدن دیوان به دست رستم را سزای کردار بد آن¬ها می¬داند اما حاضر نیست به خاطر جرمی که آن¬ها مرتکب همه مردم مازندران را عقوبت کند و بر اساس سیاست شاهان ایرانی مردی دانا و خردمند که به فن مذاکره و گفت و گو مسلط است، برای مذاکره با پادشاه مازندارن روانه می¬کند، شروط او برای مذاکره و جلوگیری از جنگ بسیار ساده است و به گونه¬ای نیست که قابل تحقق نباشد. در آن زمان کشورها بر دو گونه بودند، کشورهای بزرگی که سرزمین¬های پهناور و سپاه لشگر بزرگی داشتند مانند ایران و توران و روم که خراج می¬ستاندند و ممالک و پادشاهی¬های کوچکتری که اگر چه حاکمیت مستقلی داشتند اما به شاهان بزرگ خراج سالانه پرداخت می¬کردند و با آن¬ها پیمان داشتند، مانند زال در زابلستان. اگر شاهان کشورهای بزرگ درگیر جنگ می¬شدند از حکومت¬های خراج-گذار می¬خواستند که لشگری در حد بضاعت برای جنگ اعزام کنند، در مقابل هم اگر این حکومت¬ها مورد هجوم دشمنان واقع می¬شد، پادشاهان خود را متعهد به دفاع از آن¬ها می¬دانست. کاوس از مذاکره¬کننده خردمندش می¬خواهد که شاه مازندران را آگاه کند و به او بگوید که اگر نمی¬خواهی در مقابل لشگر بزرگ و قدرتمند ایران قرار بگیری، باج و خراج سالانه را بپذیر تا از جنگ جلوگیری شود. اما کار کاوس با این داستان خاتمه نمی¬یابد، او پس از رهایی از ماجرای مازندران راهی هاماوران می¬شود و اخترشاه را برای زنی طلب می-کند و این درخواست به زندانی شدن او ختم می¬شود. سپاهیان ایران به سوی کشور باز می¬گردند این در حالی است که به افراسیاب جز خالی ماندن تخت پادشاهی ایران و اسیر و زندانی شدن کاوس می¬رسد. او فرصت را برای حمله دوباره به ایران مغتنم شمرده و با لشگرش راهی مرزهای ایران زمین می¬شود.
ز ترکان و از دست نیزه¬وران
چو بر تخت زرین ندیدند شاه بجستن گرفتند هر کس کلاه
ز هر سو بیاید سپاهی گران(41)
افراسیاب در جنگ سپاه ایران را شکست می¬دهد و مناطق وسیعی از ایران را تحت اشغال خود در می¬آورد.
سپاه اندر ایران پراکنده شد
همه درگرفتند ایران سپاه
دریغت ایران که ویران شود
دو بهره سوی زابلستان شدند زن و مرد و کودک همه بنده شد...
به ایرانیان گشت گیتی سیاه
به خواهش به نزدیک دستان شدند
کنام پلنگان و شیران شود(42)
اینبار هم حرکت بی¬خردانه کاوس شاه زمینه جنگ اوست یازیدن دشمنان به کشور را فراهم کرد، افراسیاب سست عهد، پیمان¬شکنی کرده و بار دیگر مرزهای ایران را در نوردید تا زمینه¬ساز جنگی دیگر شود که ایرانیان هیچ نقشی در آن نداشتند سپاه ایران بدون سالار برای دفاع از مرزهای میهن وارد کارزاری شد که دشمن برایش مهیا کرده بود و شکست خورد. عهدشکنی، همانگونه که این روزها هم مشابه آن در مقابل ایرانیان رخ می¬دهد، از اندیشه¬های اهریمنی تراوش می¬شود و این بار هم مانند آنچه اکنون در کشورمان می¬گذرد، این ایرانیان بودند که تاوان آنرا پرداختند و جان و مال و نوامیسشان، از کف رفت و برده امیر تورانیان شد. حکیم طوس بازهم شگفت¬آور نشان می¬دهد که ایرانیان در جنگ با هاماوران و افراسیاب هرگز پیش قدم نشدند، آن¬ها اگر چه پیروز میدان بودند ولی رغبتی به جنگ نداشتند و اگر اسارت شاه ایران و آزادسازی سرزمین¬های میهن نبود، دست به شمشیر نمی¬بردند. اما فردوسی یک تراژدی شگفت¬انگیز هم در شاهنامه خلق می¬کند، داستان رستم و سهراب، رو در رو شدن پدر و پسر در حالی¬که همه ارکان طبیعت دست به دست هم می¬دهند تا یکدیگر را نشناسند مگر در زمانی که خشت بالین فرزند می¬شود و نوش دارو پس از مرگ می¬رسد. اما نقش دشمنان ایران زمین را در این تراژدی بزرگ نمی¬توان از نظر دور داشت. آن¬ها که توان رویارویی مستقیم با رستم دستان را ندارند. کمر به توطئه می¬بندند، مکرو فریب را خائن صفتانه در پیش گرفته و از پشت خنجر می¬زنند. افراسیاب نمونه بارز این دشمنان دیو صفت ایران است که چون از زدان سهراب از پشت رستم آگاه می¬شود و پا گرفتن این بزرگ مرد خردسال را می¬بیند و از زور بازو و توانایی شگفت¬آور او خبردار می¬شود که چون پدر کوه زیر مشتش خرد می-شود و کسی را توان رویارویی با وی نیست، هرمان و یا رمان، دو سپهدار لشگرش را نزد سهراب می¬فرستد تا بحری دسیسه¬های شرم¬¬آور این دشمن ناجوانمرد باشند. این دو عامل افراسیاب، زمینه را به گونه¬ای می¬چینند که در لشگرکشی توران به ایران و عهدشکنی دوباره و تحمیل جنگی دیگر به ایرانیان، یکی از این پدر و پسر به دست دیگری کشته شود. او بر این باور است که اگر سهراب و رستم با هم در میدانی حاضر شوند جهان را به زیر پای خود می¬گیرند و افراسیاب و لشگرش دیگر برای آن¬ها چیزی به حساب نمی¬آید. پس سهراب را ترغیب به لشگرکشی به ایران می¬کند. در اندیشه او این¬گونه می¬گذرد که اگر پدر به دست پسر کشته شود تصرف تخت و تاج ایران بدون رستم دستان کاری ممکن خواهد بود و اگر پسر به دست پدر کشته شود، رستم افسرده از غم مرگ فرزند دیگر آن یل بزرگ ایرانی نخواهد ماند و افسردگی او را از پای درخواهد آورد. این توطئه ناجوانمردانه تنها در اندیشه اهریمنی افراسیاب است که شکل می¬گیرد و ایرانیان همواره از این دسیسه افکنی¬ها مبرا بوده¬اند. این در حالی است که باز هم ایرانیان را گرفتار جنگی ناخواسته می¬کند.
سوی مرز ایران سپه را براند همی سوخن آباد و چیزی نماند(43)
این داستان با مرگ سهراب به پایان می¬رسد و باز هم نقشه¬های افراسیاب نقش بر آب می¬شود. دیگر داستان شورانگیز و تراژدی شاهنامه داستان سیاوش است، او که به تهمت سودابه گرفتار می¬شود و از میانه آتش به سلامت می¬گذرد. در همین احوال خبر می¬رسد به کاوس شاه که افراسیاب لشگری گرد کرده و عزم مرزهای ایران کرده است. انگار این پیمان شکنی¬ها و بدعهدی¬های دشمن متجاوز پایانی ندارد و نوادگان تور تا جان در بدن دارند بر خوی اهریمنی خود روزگار می¬گذارنند. شاه ایران زمین بزرگان و پهلوانان و جمع کرده و درخصوص افراسیاب سخن می¬راند.
همانا که یزدان نکردش سرشت
که چندین به سوگند پیمان کند
چو گردآورد مردم جنگجوی
مرا رفت باید کنون کینه¬خواه
مگر گم شود نام او در جهان
سپه سازد و جنگ ایران کند مگر خود سپهرش دگر گونه کشت
بخوبی زبان را گروگان کند
بتابد ز سوگند و پیمانش روی
کنم روز روشن برو بر سیاه
و گرنه چنین هر زمان ناگهان
بسی زمین بر و بوم ویران کند(44)
این همان چیزی است که واقعیت وجود این دشمن همسایه با ایران است که هر زمان ایران را ضعیف می¬بیند تا در خود قدرت و توانایی احساس می¬کند کمر به تحمیل جنگ بر ایرانیان می¬بندد و با گذر از مرز شهرهای ایران را ویران کرده و با ریختن خون مردم و سپاهیان به کشور گزند فراوانی می¬رساند. کاوس سیاوش را به سالاری سپاه برای جنگ با توران اعزام می¬کند، سپاه سیاوش با تورانیان رو در رو می¬شود و آنگاه که فرستاده افراسیاب سخن از صلح و آشتی به میان می¬آورد، اینگونه پاسخ می¬دهد:
سیاوش بدو گفت چون بود دوش
سپس انکه بگفتش که از کار تو
کنون رای هر دو بدان شد درست
تو پاسخ رسانی به افراسیاب
کسی کو ببیند سرانجام بد
دلی کز خرد گردد آراسته
چو پیمان همی کرد خواهی درست
نباشد جز از راستی اندر جهان
فرستم یکی نامه نزدیک شاه بلشگرگه و جشن و جوش و خروش
بر اندیشه بودیم و گفتار تو
که از کینه¬ها دل¬ها بخواهیم شست
که از کین تهی کن سر اندر شتاب
زکردار بد بازگشتن سزد
یکی گنج باشد پر از خواسته
تن صد که پوسته خون تست...
بکینه نبندیم بکین میان
مگر با آشتی با خواند سپاه(45)
سیاوش پاک سرشت و پاک دل گمان دارد که آشتی¬جویی افراسیاب از ضمیر دوست، در حالی که او در پس این صلح¬طلبی نیز نقشه¬ای پیده یا عرصه را بر خود تنگ دیده که دست دوستی دراز کرده است. رستم پیام سیاوش پس از صلح با افراسیاب را نزد کاوس می¬برد اما کاوس عصبانی شده و پس از سرزنش رستم می¬گوید که افراسیاب هر زمان فرصت کند دوباره به ایران حمله می¬کند و او را به عهد و پیمان وفادار نخواهند ماند. رستم در جواب پادشاه ایران در حالی¬که می¬داند افراسیاب بارها پیمان¬شکنی کرده است می¬گوید:
کسی کآشتی جوید و سور و بزم
و دیگر که پیمان شکن نیست شاه نه نیکو بود پیش رفتن به رزم
نباشد پسندیده نیکخواه(46)
و باز نشان می¬دهد که ایرانیان به پیام صلح و آشتی، حتی اگر از سوی فردی پیمان شکن و بدعهد باشد، جواب منفی نمی¬دهند و اگر بدانند که این پیمان از بروز جنگ و خونریزی جلوگیری می¬کند، دست صلح را رد نمی-کنند. کاوس شاه در همین راستا از سابقه سراسر نکبت بار افراسیاب در پیمان¬شکنی و خونریزی با رستم سخن می¬گوید و چنین پادشاهی را شایسته صلح نمی¬داند. اما رستم این پهلوان ایرانی و نماد تفکر اصیل یلان این سرزمین رسم جوانمردی یادآوری می¬کند و می¬گوید که وقتی دشمن دست آشتی دراز می¬کند، پسندیده نیست به سوی او جنگ برد. این در حالیست که سال¬ها از این پیمان می¬گذرد و سیاوش جان خود را بر سر این پیمان می¬نهد. خبر کشته شدن سیاوش به دست افراسیاب به کاوس و رستم می¬رسد، رستم لشگرها فراهم می¬کند تا از این همه ناجوانمردی انتقام بگیرد، در میدان جنگ پسر افراسیاب کشته می¬شود و شاه توران با لشگرش راهی میدان نبرد می¬شود و دکترین پادشاهی خود را اینگونه بیان می¬کند:
همه رزم را دل پر از کین کنیم
همه کینه را چشم روشن کنیم
چنین گفت با لشگر افراسیاب که ما را برآمد سر از خورد و خواب
نهانی زخفتان و جوشن کنیم
تن دشمنان جای زوبین کنیم(47)
و در اینجاست که دشمن بزرگ ایران زمین یعنی افراسیاب شاه توران آنچه در دل دارد بروز می¬دهد و نشان می¬دهد که چرا هر چندگاه یکبار جنگ را به ایران تحمیل می¬نماید. افراسیاب در جای دیگری هم مشابه همین سخن را بر زبان می¬آورد، زمانی که بیژن به دست او گرفتار شده و در چاهی زندانی می¬گردد. رستم با نقشه¬ای در لباس بازرگانان وارد شر شده و او را نجات می¬دهد، افراسیاب که از نقشه رستم و نجات دادن بیژن آگاه می-شود سران و بزرگان کشورش را جمع کرده و می¬گوید:
سزد گر کنون گرد این کشورم
ز ترکان و از چنین هزاران هزار
برآریم برگرد ایران سپا سراسر فرستادگان گسترم
کمربستگان از در کارزار
بسیازیم به هر سوی رزمگاه(48)
و باز تورانیان جنگ طلب به سوی ایران لشگر می¬کشند، اینبار کیخسرو بر تخت پادشاهی ایران تکیه زده است که خبر این جنگ¬طلبان به او می¬رسد.
سپس آگاهی آمد به پیروز شاه
جفا پیشه بد گوهر افراسیاب
براورد خواهد حماسه سر ز ننگ
هما ز هر سایه بنوک سنان
سواران توران چو سیصد هزار که آمد ز توران به ایران سپاه
زکینه نیابد شب آرام و خواب
فراز آمد از هر سوی ساز جنگ
که تابد مگر سوی ایران عنان
همی کرد خواهد ز جیحون گذار(49)
اکنون کیخسرو نیز در بوته آزمون جنگ با این دشمن کین طلب قرار گرفته است، نگارنده شاهنامه با بیان نیت پلید و جنگ¬طلبی تورانیان به بهترین وجه نشان می¬دهد که ایرانیان تنها زمانی دست به شمیر برده¬اند که از سوی دشمنان مورد هجوم قرار گرفته¬اند. کیخسرو هم لشگر ایرانیان را بری دفاع از میهن و مرز و بوم کشورش تجهیز می¬کند و به مقابله با افراسیاب برمی¬خیزد. چنان¬که از هر حاکم و پادشاهی انتظار می¬رود که از مردمش در مقابل دشمن دفاع کند. بازهم لشگر ایران بر توران غلبه می¬کند، تورانیان طلب بخشش می¬کنند و این همان آزمون صلح¬طلبی است. شاید توقع این باشد که برای پایان دادن به این عهد شکنی و کین¬خواهی تمام این دشمنان را از دم تیغ بگذراند و به پادشاهی این همسایه جنگ طلب پایان دهد، اما کیخسرو نیز مانند دیگر پادشاهان ایرانی، هرگز بر شکست خورده و زمین خورده لگد نمی¬کنند و حریف نادم را مورد بخشش قرار می-دهند.
فرستاده آمد ز توران سپاه
از آن¬ها که بودند مانده بجای
که ما شاه را بنده و چاکریم
بجان گر دهد شه¬مان زینهار
چو بشنید گفتار ایشان بدرد
نیم من بخون شما شسته چنگ
همه لشگر اندر پناه منند
هر آنکس که خواهد که زی شاه خویش خردمند مردی بنزدیک شاه
که پیران¬شان بر سرو کدخدای
زمین جز بفرمان تو نسپریم...
ببندیم پیشش میان بنده¬وار...
بخشود شان شاه آزادمرد...
نگیرم چنین کار دشخوار تنگ
اگر چند بدخواه گاه منند...
گذارد نگیرم بدو راه پیش(50)
جالب است برای آن¬ها که شاهنامه را کتاب جنگ و جنگ¬طلبی ایرانیان می¬خوانند به همین یک نکته اشاره و تأکید کنیم. کیخسرو شاه ایران با این گشاده دلی و نیک نظری بر بازماندگان لشگر شکست خورده توران رحم می¬آورد و آن¬ها را مورد مرحمت ایرانیان قرار می¬دهد، حال آنکه افراسیاب چندی بعد، وقتی پیران، سردار تورانی که در جمع همین گروه مورد بخشش قرار گرفته از سوی شاه ایران بود و دوباره به جنگ با کیفر آمده بود کشته می¬شود، دوباره ایران و ایرانیان اینگونه سخن می¬راند:
مگر کین آن نامداران من
نخواهم ز کیخسرو و شوم زاد
کنون گاه کین ست و خون ریختن
همم رنج مهرست و هم رنج کین سواران و خنجرآزاران من
که تخم سیاوش بگیتی مباد...
چو با گیو و با رستم آویختن
از ایران و از شاه ایران زمین(51)
همه ابیات به خوبی خوی ایرانی و تورانی به عنوان دشمن ایرانی را به نمایش می¬گذارد، تورانی به سرزمین ایران تجاوز می¬کند، جنگ بر ایرانیان تحمیل می¬کند و چون شکست می¬خورد مورد عفو و رحمت شاه ایران قرار می¬گیرد، همان شاهی که پدرش به بدترین وجه و بی¬گناه به دست تورانیان سر بریده شده است و مادرش از پرده حجاب به کوی و برزن کشانده و بی¬آبرو می¬گردد. در مقابل هما¬ن¬ها که از لطف شاه ایران بهره¬مند شده-اند دوباره به جنگ ایرانیان می¬آیند و در جنگ کشته می¬شوند و شاه توران برای ایرانیان خط و نشان می¬کشد. بخوبی می¬توان سیاست صلح¬طلبانه و آشتی¬جویانه ایران را در مقابل کین¬خواهی و انتقام¬جویی پادشاه عصبانی توران مشاهده کرد. حتی فرزندپروری پشنگ هم وقتی مقابل سپاه ایران قرار می¬گیرد درباره کیخسرو پادشاه ایران اینگونه زشت سخن بر زبان می¬آورد.
کنون اینک آمد بپشتیت به جنگ
بپروردی این شوم ناپاک را
از ایرانیان نیست چندین سخن
چو دستور باشد مرا پادشاه
بدوزم سر و ترگ ایشان به تیر بگیتی نیابد فراوان درنگ
پدر را و سپردیش خاک را...
سپه را چنین دل شکسته نکن
از ایشان نمانم یکی رابجا
نه اندیشه از کنده و آبگیر(52)
و او هم نشان می¬دهد که نه تنها از پدرش در جنگ¬طلبی و پیش دستی در جنگ افروزی کم ندراد که حتی پا را از پدرش علیه ایرانیان فراتر هم نهاده است. افراسیاب این شاه بدطینت اما زمانی که در دژ گنگ در محاصره سپاه کیخسرو قرار می¬گیرد، سوی او پیغام فرستاده و توقع دارد که در مقابل این اهریمن بی¬رحم دلش نرم شود. کیخسرو که می¬بیند دنیا از این همه کینه¬جویی و انتقام طلبی پادشاه توران به تنگ آمده و ایرانیان خاک و خون زیادی از جنگ¬های تحمیلی ولی خورده¬اند می¬گوید:
بکشتی و تابوده¬ای بدتنی
کسی کز بدیهات گیرد شمار
نهالی ز دوزخ فرستاده¬ای
کنون آمدی با هزاران هزار
بآموی لشگر کشیدی بجنگ
فرستادیش تا ببرم سرم
نگه کن که تا چون بود باورم ببد گوهر از راه آهرمنی
فزون آید از گردش روزگار
نگویی که از مردمان زاده¬ای
زترکان سوار از در کارزار
وزایشان بپیشش من آمد پشنگ
بیابی و ویران کنی کشورم...
چو کردارها تو یاد آورم(53)
در شاهنامه بیشتر این تورانیان و بویژه افراسیاب است که جنگ را به ایران تحمیل می¬کند، اما از روم و کشورهای تحت حمایت روم هم جنگ بر ایران تحمیل شده است. چنانکه پس از گشتاسب، بهمن بر تخت پادشاهی می¬نشیند و او همای را ولیعهد خود کرد. در زمان حکومت همای رومیان به مرز ایران تاختند و چند شهر او را ویران کردند.
چنان بد که آمد سپاهی ز روم
چو آگاهی آمد بنزدیک همای
بفرمود تا برکشد سوی روم نبادت بدان مرز آباد بوم...
که روی نهاد اندر زمین مرز پای...
بشمشیر ویران کند روی روم(54)
و با زهم مشخص است که ایرانیان در این جنگ جز به دافع از مرز و بوم خویش دست به لشگر آراستن نزده-اند. حتی زمانی¬که حاکمان محلی و کشورهای کوچک احساس می¬کردند حاکمیت مرکزی ایران تضعیف شده یا شاه قدرت و لشگر کافی ندارد. سر به عصیان برداشته و غارتگری مردم ایران زمین را پیشه می¬کردند و باز این شاه ایران بود که باید برای بازگرداندن آرامش به مردم کشورش دست به شمشیر می¬برد. کسری نوشین روان از جمله پادشاهانی است که کشور را به چهار بهر تقسیم کرد و برای خراج تدبیری نواندیشید، این پادشاه ایرانی سفر را بر ماندن در پایتخت ترجیح داده و گرد پادشاهی خویش می¬گردید که خبر رسید قوم بلوچ و گیلانی سر به عصیان برداشته و دست به غارت دراز کرده¬اند.
همی رفت و آگاهی آمد شباه
ز بس کشتن و غارت و تاختن
بگیلان تباهی فزونست از این
دل شاه نوشین روان شد غمی
زگفتار دهقان برآشفت شاه
وز آن جایگه سوی گیلان کشید که گشت از بلوچی جهانی تباه
زمی را به آب اندر انداختن
زنفرین پراکنده گشت آفرین
برآمیخت اندوه با خرمی...
بسوی بلوچ اندر آمد ز ره...
چو رنج آمد ز گیل و دیلم پدید(55)
تمام آنچه رفت در این بخش نشان داد جز در مواردی خاص کهشاهان ایرانی از خرد روی گردان شده¬اند و خود را در جنگ گرفتار کرده¬اند، در تمام موارد جنگ از سوی دیگران بر ایرانیان تحمیل شده است و آن¬ها در دفاع مشروع از آب و خاک خود دست به اسلحه برده¬اند، در این راه کشته¬ها داده و رنج¬ها کشیده¬اند و صد البته گردان و نام¬آوران سرافراز بپا کرده و حماسه¬ها ساخته¬اند. پس اینکه شاهنامه را جنگ نامه ایرانیان یا سند جنگ طلبی سرزمین پهناور ایران بدانیم از اصل و اساس اشتباه است چرا که به گواه آنچه گفتیم شاهان ایران زیمن فتوا وقتی بر کوس جنگ کوبیدن که ناچار به دفاع بودند و هیچ عقل سلیمی دفاع میهن را جنگ¬طلبی به شمار نمی¬آورد، در این گردونه چه بسا دیدیم که ایرانیان بزرگوارانه از گناهان جنگ طلبان، آنجا که دشمن شکست خورده و سرفرود آورد، گذشت کرده و آن¬ها را مورد عفو قرار داده¬اند. همچنین شاهد بودیم که هرگاه حتی در میانه¬های جنگ غلبه بر دشمن، سخن از آشتی و عهد و پیمان به میان آمده است رد به صلح¬طلبی نزده و حتی با دشمنی که در پیمان¬شکنی شهره است، به صلح رضایت داده¬اند تا از خونریزی و ویرانی بیشتر جلوگیری شود. البته شاهان و پهلوانان ایرانی یکی دیگر از راه¬های جلوگیری از جنگ و نبرد و کاستن از خسارت¬ها جانی و مالی جنگ با دشمنان را مذاکره می¬دانسته¬اند. ایرانیان هموراه افرای اندیشمند و خردمند را برای مذاکره گزین کرده و نامه را به عنوان رکن مذاکره در دستور کار قرار داده¬اند که آن را به طور مفصل مورد بررسی قرار خواهیم داد.