روایت مذاکرات شاهنامه به قلم سعید کوشافر






فصل یازدهم: نتیجه¬گیری

نتیجه¬گیری
جهان این روزها گرفتار جنگ¬های مختلفی است، از جنگ¬های در کشور همسایه به بهانه¬های موهوم گرفته تا ظهور گروهی افراطی جنگ به تمام مردم جهان که حاضر به باور و قبول دین و سیاست آن¬ها نیستند. در این میان هستند کشورهایی کههزاران کیلومتر دورتر در کمال ارامش و آسایش نشسته¬اند و از همان جا فرمان جنگ¬های نیابتی را هدایت می¬کنند. در این میان مردم منطقه کهن و دیرینه آسیا بویژه خاورمیانه که قدمتی برابر با طول تاریخ دارد در کانون این جنگ قرار گرفته و مردمانش در مسلخ این جنگ¬ها یا کشته می¬شوند یا طعم تلخ اوارگی را تجربه می¬کنند. در میان این جنگ¬ها اما ایران در کانون آرامش قرار گرفته و تلاش دارد تا در راستای صلح و هدیه کردن آرامش به مردم درگیر جنگ¬ عمل کند، حال آنکه سران برخی کشورهای نورسیده بر طبل جاهلیت و عصبیت¬های قومی کوبیده واسه تبلیغات شوم ایمان هراسی شده¬اند، تا جایی که طیف دو دسته دانشمند آن¬ها هم در این گردونه شوم گرفتار شده و در برخی گردهمایی¬های بین¬المللی شاهنامه را سند جنگجویی و جنگ¬طلبی ایران و ایرانیان معرفی کرده¬اند. بر این اساس  ضرورت دارد تا پژوهندگان این آفریده بزرگ فردوسی با بررسی دقیق و بین به بیت آن حکمت و خرد نهفته در لابه بلای داستان¬های حماسه¬های انرا استخارج کرده و در اختیار طالبان واقعی علم و دانش قرار دهند.
در این میان بررسی نکات اخلاقی مطرح در شاهنامه به کرات مورد پژوهش قرار گرفته استف اما کمتر پژوهشگران تمایل داشتند تا اندرزها و نکات مبتنی بر صلح و آشتی¬جویی ایرانیان را مورد جستجو و کنکاش قرار داده¬اند. انچه در این تحقیق اراوه شده است با تکیه بر اندک پژوهش¬های صورت گرفته، نظر کارشناسان و محققانی که در این حوزه تحقیق، تدبر و تأمل کرده¬اند و از همه مهمتر بررسی برخی ابیات و حماسه¬ها ... اثبات کردیم کهایران مگر در دو جنگ، هرگز آغاز کننده جنگ نبوده و در مقابل جنگی که به ان¬ها تحمیل شده به دفاع از میهن، جان، مال و ناموسشان ایستاده¬اند، که در تمام ادیان پسندیده و نیکو شمرده شده تا جایی که مردگان در این جنگ را شهید می¬دانند.
براساس آنچه در این تحقیق مورد کاوش قرار گرفت، در بسیاری از موارد ایرانیان در تلاش بودند تا با مذاکره از بروز جنگ جلوگیری کنند ان¬ها حتی در مقابل سخنان تند و پاسخ¬های غیرمنطقی دشمنان به نامه¬های آن¬ها و در گفت و گو با طرف مذاکره با زهم دست به شمشیر نبرده و به مذاکره داده¬اند و فقط زمانی که دشمن به مذاکرات وقتی نگذاشته و وارد جنگ شده، پهلوانان ایرانی طومارشان را در هم پیچیده¬اند.
البته در برخی موارد هم این گفت و گو ها و مذاکرات بهنتیجه رسیده و از جنگ و خونریزی جلوگیری شده است. براساس آنچه در شاهنامه مورد تأکید قرار گرفته است خرد همیشه بهترین راهنمای انسان در همه عرصه¬های زندگی است و فقط زمانی جنگ و خونریزی رخ می¬دهد که خرد نادیده گرفته شود. در منظومه بی-نظیر حکیم طوس، آزمندی، کین¬خواهی و انتقام¬جویی و حسادت از جمله دیگر عواملی است که مظهر آن اهریمن است و هرگاه اندیشه انسان¬ها به آن آلوده شود، جنایتی رقم خواهد خورد.
در اندیشه فردوسی اگرچه جنگ در بسیاری از موراد اجتناب ناپذیر است اما فقط زمانی باید تن به جنگ داد کههدف مقدسی چون دفاع از کشور در میان باشد در غیر این صورت از این جنگ جز مرگ و نابودی چیزی حاصل نمی¬شود، این حکیم سخنور اگر چه در توصیف جنگ¬ها بی¬نظیر است اما همواره آشتی و صلح را برتر و بهتر از جنگ می¬داند و شاهان و پهلوانان ایرانی را که برای صلح تلاش می¬کنند با بهترین اوصاف به قلم می-سپارد. آنچه واقعیت شاهنامه و ضمیر ایران و ایرانی است ابیاتی است که در قالب دکترین و سیاست پادشاهان ایرانی بخود یافته همان ابیاتی که هنوز که هنوز است در پیشگاه ایران ستوده و پسندیده و خواست قلبی آن-هاست.


منابع:
1.    لغت نامه دهخدا ذیل واژه صلح
2.    اندیشکده، روابط بین‌الملل، گروه صلح و حقوق بشر
3.    فلسفی، هدایت الله. «صلح جاویدان و حکومت قانون». فرهنگ نشر نو.
4.    برابرنهاده‌های فرهنگستان زبان فارسی: دفتر هشتم
5.    اینترنت ؛ ویکی پدیا ؛ https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D9%84%D8%AD
6.    اینترنت ؛ ویکی پدیا؛
7.    https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D9%84%D8%AD%E2%80%8C%%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C
8.    اینترنت ، ویکی پدیا، https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF
9.    «جنگ» [علوم نظامی] هم‌ارزِ «war»؛ منبع: گروه واژه‌گزینی و زیر نظر حسن حبیبی، «فارسی»، در دفتر چهارم، فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان، تهران: انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی، شابک ‎۹۶۴-۷۵۳۱-۵۹-۱ (ذیل سرواژهٔ جنگ)
10.    عمید، حسن. فرهنگ فارسی عمید (جیبی). راه رشد، ۱۳۸۹.
11.    مهدوی ،فاطمه ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران؛ گروه اطلاع رسانی وپژوهش،25/2/1395
12.    اینترنت ؛ ویکی پدیا، https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C
13.    راوندی، مرتضی. تاریخ اجتماعی ایران. ج. هشتم. تهران: نگاه، ۱۳۷۴ ، ۱۲۱–۱۲۴.
14.    فرای، ریچارد. «سامانیان». ریچارد فرای. در تاریخ ایران کمبریج. ج. ۴، از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان. ترجمهٔ حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۹۴. شابک ‎ISBN ۹۷۸-۹۶۴-۰۰-۰۳۰۲-۲. ، ۱۲۴.
15.    ممتحن، حسینعلی. نهضت شعوبیه: جنبش ملی ایرانیان در برابر خلافت اموی و عباسی. تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۰.، ۲۹۲.
16.    اینترنت ،دوستخواه، شناخت‌نامه، فردوسی و شاهنامه، ۲۰.
17.    ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران، چاپ پنجم، تهران، 1369
18.    صفا، ذبیح‌الله. تاریخ ادبیات در ایران. ج. یکم، از آغاز عهد اسلامی تا دوره سلجوقی. تهران: فردوسی، ۱۳۶۹
19.    لازار، ژیلبر. «ظهور زبان فارسی نوین». ریچارد فرای. در تاریخ ایران کمبریج. ج. ۴، از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان. ترجمه حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۹۴.
20.    آیدنلو، سجاد. «از آیین زروان تا شاهنامه». کتاب ماه ادبیات و فلسفه (تهران)، ش. ۴۵ (تیر ۱۳۸۰): ۷۴–۷۷.
21.    اسلامی ندوشن، محمدعلی. «ارزش‌های حماسی در شاهنامه/ مقایسه‌ای بین شاهنامه فردوسی و ایلیاد هومر، تأثیر شاهنامه در فرهنگ و تمدن ایران». هنر و مردم (تهران)، ش. ۱۳۸ (فروردین ۱۳۵۳): ۱۶–۲۴.
22.    افشار، ایرج. کتابشناسی فردوسی و شاهنامه (از آغاز نوشته‌های پژوهشی تا سال ۱۳۸۵). تهران: میراث مکتوب، ۱۳۹۰. شابک ‎ISBN ۹۷۸-۶۰۰-۲۰۳-۰۰۷-۸.
23.    براون، ادوارد. تاریخ ادبیات ایران. ج. دوم: از فردوسی تا سعدی. ترجمه غلامحسین صدری افشار. تهران: مروارید، ۱۳۸۶.
24.    بیضایی، بهرام. دیباچه نوین شاهنامه. تهران: انتشارات روشنگران، ۱۳۶۹. شابک ‎‎۹۶۴-۵۵۱۲-۳۵-۲.
25.    محمودی خیر الله کرمی  ازاده  روان شناسی جنگ درشاهنامه مجله شعر پژوهی ( بوستان ادب) سال ششم شماره چهارم زمستان 1393 پیاپی 22
26.    صفایی ابراهیم  شاهنامه و شاهنامه سرایان مجله هنر ومردم شماره 153 و154
27.    معروفی ،علی ؛ مجله الکترونیکی فرهنگی و هنری، میراث‌فرهنگی و تاریخی ،فرهنگ ملل،فردوسی و هومر «حماسه‌ایرانی، حماسه‌ یونانی» جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶
28.    سخنرانی های دکتر میر جلال الدین کزازی در همایش" فردوسی و هومر" در یونان در سال ۱۳۸۴،
29.    دکتر ذبیح الله صفا، محمد جعفر یاحقی، حماسه و حماسه سرایان،تکلیف درس: ادبیات قهرمانی و حماسی،35- نیمسال اول 34،دوره دکتري زبان و ادبیات فارسی دانشکده تهران
30.    دریایی، تورج. سقوط ساسانیان. ترجمه منصوره اتحادیه و فرحناز امیرخانی حسینک‌لو. چاپ یکم. تهران: نشر تاریخ ایران، ۱۳۸۱ خورشیدی. شابک: ‎۹۶۴-۶۰۸۲-۱۷-۳‏.
31.    حسینعلی قبادی. «حماسه های تاریخی، دینی و عرفانی». پایگاه خبری آفتاب. ۳۰ بهمن ۱۳۸۹.
32.    تئودور نولدکه، سعید نفیسی (مقدمه) حماسه ملی ایران: موسسه انتشارات نگاه، آبان، 1395
33.    احمد تفضلی ، حماسه سرایی درایران باستان
34.    . سرکویاجی، «مقایسة حماسه ایران و چین»، مترجم: احمد طباطبایی، مجله دانشکده ادبیات تبریز، سال 17، شماره اول.
35.    . پیر گربال، فرهنگ اساطیر یونان و روم، مترجم: احمد بهمنش، ج1، امیرکبیر، چاپ سوم، تهران، 1368.
36.    ژرار شالیان، گنجینه حماسه های جهان، ( داستان نویسان ایرانی قرن 13)مترجم :  علی اصغر سعیدی و کاظم فرهادی، نشر  چشمه ۱۳۸۷
37.    نعمتی سکینه علل وچرایی جنگ درشاهنامه وایلیاد به روایت فردوسی و هومر نشریه ادبیات تطبیقی سال هفتم شماره 12 بهار وتابستان 1394
38.    اسحاق طغیانی اسفرجانی  مقایسه اجمالی حماسه های ایرانی و غیر ایرانی  نشریه علمی پژوهشی دانشکده ادبیات و علو م انسانی  دانشگاه اصفهان  1377 شماره 12
39.    امیرحسین ماحوذی ؛ خبرگزاری شبستان، فرهنگ وادب ، ۱۳۹۶/۳/۲۹
40.    جهان بینی و حکمت فردوسی، به کوشش محمود حکیمی و کریم حسنی تبار، چاپ دوم، تهران، 1370، ص 26.
41.    حسینی نژاد نرگس ، مهرورزی و پرهیز از خشونت درشاهنامه فردوسی ، شماره پایان نامه 12720101942011 تاریخ دفاع پنجم مهرماه سال 1395 استاد راهنما دکتر علی عشقی
42.    قبادی حسینعلی، پیام های جهانی فردوسی و جهان عاری از خشونت، روابط فرهنگی سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامی ، جلد ۱، شماره ۲، صفحات ۱-۲۱
43.    ملااحمد، میرزا؛ (1388)، بیا تا جهان را به بد نسپریم (پیام اخلاقی حکیم ابوالقاسم فردوسی)، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ اول
44.    دکتر منوچهر تشکری (1)عاطفه نیک مهر، پژوهشی در ارکان و ابزار نامه و نامه نگاری در شاهنامه،راسخون ،چهارشنبه 11 دیماه 1392
45.    صحرايي قاسم, حسني جليليان محمدرضا, پيران پور ميررضا، پژوهشي در نامه هاي شاهنامه فردوسي،   متن پژوهي ادبي (زبان و ادب پارسي) :   زمستان 1390 , دوره  15 , شماره  50 ; از صفحه 133 تا صفحه 157 .

46.    علی داودی ، فردوسي، شاعری صلح طلب، سایت الف، چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲
47.    "ابراهیمی دینانی" در برنامه "معرفت"که شب دوم اسفند ماه 1395 برنامه "معرفت" شبکه چهار سیما پخش شد
48.    محمدرضا رستم پور ، شاهنامه؛ اثر جهانی صلح ،سایت شبکه دانابه نقل از هنر انلاین،منتشر شده در مورخ: بیست وسوم اذز ماه 1394
49.    نفرت از جنگ درشاهنامه برگرفته از فردوسی دکتر محمد امین ریاحی- انتشارات طرح نو- صفحه ۱۹۸،سایت فرزانگی ، جمعه, بهمن ۱۸, ۱۳۹۲,
50.    زهرا رامهران ،جنگنامه اي در ستايش دوستي ،نگاهی به مفاهیم صلح‌طلبانه در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی
51.    حسینعلی قبادی، عطنا، گردهمایی مدیران گروه‌های زبان و ادبیات فارسی و ایران‌شناسی بیش از ۴۰ کشور ، سه‌شنبه ۲۸ دی‌ماه 1395،دانشگاه علامه طباطبائی
52.    آرش اکبری مفاخر ،«فردوسی، شاهنامه و اندیشه‌های آشتی جهانی»، خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) 26 اردیبهشت‌ماه 1396در در سالن آمفی‌تئاتر مرکز آموزش عالی علمی كاربردی جهاددانشگاهی شعبه اراک


روایت مذاکرات شاهنامه به قلم سعید کوشافر




فصل هشتم: مذاکره و گفت و گو

گفت و گو و مذاکره میانبر صلح و آشتی
این روزها در کشورمان مذاکره به عنوان راهکاری برای جلوگیری از تحریم¬های دشمن مطرح است و همه ایرانیان با این واژه آشنا هستند، تحریم اقتصادی که دشمنان در برنامه خود قرار داده بودند به اذعان همه کارشناسان مرحله¬ای حتی بالاتر از جنگ اقتصادی علیه کشورمان تلقی می¬شود، که مذاکرات هسته¬ای مانع از افزایش این تحریم¬ها و کاستن از حجم این جنگ اقتصادی شده این در حالی است که در خصوص همین مذاکرات هم حرف و حدیث فراوان است و برخی بر این باورند که نباید با دشمن مذاکره کرده و باید در جنگ اقتصادی و حتی سیاسی دشمن را شکست داد، حتی اگر به قیمت سختی و دشواری برای ایرانیان باشد، سختی و دشواری به قیمت ویرانی این آب و خاک و بروز دشواری¬های فراوان در زندگی مردم تمام می¬شود و بسیاری از مردم در لابه¬لای چرخ¬های این تحریم¬ها له شده و جان می¬بازند. شاهنامه زمانی سروده شد که خبری از هیأت¬های دیپلماتیک و سفرا نبوده اما آیا در آن زمان تنها ابزار برای ابراز برتری یک کشور بر سایر ممالک جنگ بود؟ به باور برخی کوته¬اندیشان شاهنامه این منظومه حماسی بزرگ سندی بر جنگ خواهی و جنگ¬طلبی ایرانیان است، این گروه اگر در شمار دشمنان ایران و ایرانی باشند حرجی به آن¬ها نیست که دشمن هستند و حماسه¬سرایی را شرح جنگ¬آوری¬های مردمان ایران زمین عنوان می¬کنند، اما به آن¬ها که در شمار ایرانیان به حساب می¬آیند و بر طبل جنگ¬طلبی کوبیده و شاهنامه را حماسه جنگ¬آوری ایرانیان می¬دانند چه باید گفت. حکیم طوس چه زیبا در لابه¬لای ابیات این منظومه بزرگ سخن از خردورزی آورده است. همان که امروز به آن هوش دیپلماتیک می¬گوییم. او تأکید دارد که شاهان ایرانی همواره فرستادگانشان به نزد دیگر پادشاهان از میان افراد خردمند و بیدار دل و مسلط به فن بیان و گوینده و شنونده انتخاب می¬کردند تا در مذاکره با دشمن با استفاده از اصل خرد و اندیشه و بیان مقهور نشده و راه را برای پیشبرد اهداف صلح جویانه ایرانیان هموار کنند. آن¬ها در نامه¬هایی که به طرف¬های درگیر در جنگ می¬نوشتند با ابزار و اسباب رایج روزگار خود یعنی بیم از سپاه قوی خود و امید به آسایش در صورت پرداخت خراج، از جنگ و خونریزی جلوگیری می¬کردند، شاید کمتر پژوهشگری به این بخش از شاهنامه توجه داشته است که چگونه شاهان و پهلوانان ایرانی با ترفند مذاکره از جنگ و خونریزی جلوگیری کرده و راه آشتی و صلح را هموار کرده¬اند. در ادامه به بررسی این نامه¬نگاری¬ها با همان لفظ مذاکرات فعلی در جلوگیری از جنگ¬ها می¬پردازیم.
سیندخت وقتی می¬بیند سهراب کابلی او را از عامل بروز جنگ میان سام و کابلستان معرفی می¬کند، سخن از گفت و گو و مذاکره با سام و منوچهر به میان می¬آورد. او از مهراب می¬خواهد تا گنجی آماده کند تا او به همراه این گنجینه که شاید بتوان نام برج و ساو بر آن نهاد عازم محل مذاکره شود.
خرد خام گفتارها را پزد
کشیدن بر این تیغ را از نیام
به نزد سپهبد یل زابلی    سپردن به من گنج آراسته
بگویید با پهلوان جهان
به نزد سپهبد جهانگیر سام(56)
سیندخت سپس زمانی که وارد مذاکره و گفت و گو با سام می¬شود اینگونه تلاش می¬کند تا سایه جنگ را از سر کابلستان کم کند و می¬گوید:
گند کار بود مهراب بود
سر بی گناهان کابل چه کرد
اگر ما گنه کار و بد گوهریم
من اینک به پیش توام مستمند
دل بیگناهان کابل مسوز
سخنها چو بشنید از و پهلوان
بکابل دگر سام را هر چه بود
بسیندخت بخشید و دستش بدست    ز خون دلش متره پر آب بود
کجا اندر آورد باید بگرد(57)
بدین پادشاهی نه اندر خوریم
بکش کشتنی بستنی را ببند
کزین تیرگی اندر آید بروز
زنی دید با رای و روشن روان
ز کاخ و ز باغ و ز کشت و درود
گرفت و یکی نیز پیمان ببست(58)
سیندخت خیلی خوب مذاکره را هدایت می¬کند، او از سام می¬خواهد که اگر مهراب را شایسته شاهی نمی¬داند یا از او کینه به دل دارد او را بکشد و مردم کابل را که نقشی در این ماجرا نداشتند به این خاطر مورد تاخت و تاز قرار ندهد این سخن منطقی سیندخت به مذاق سام نیکو می¬افتد و به پاداش این گفت و گوی سودمند که شهر را از گزند جنگ حفظ کرده و جان مردمان بسیاری را نجات می¬دهد، اموال و املاکش را به سیندخت می¬بخشد. در دیگر جایی کاوس شاه که از افسون دیو سپید مدت¬ها دیده¬اش تیره شد و در زندان آن¬ها روزگار را به سختی گذرانده، اما به محض نجات یافتن به دست رستم تیغ کین از نیام بیرون نمی¬کشد و راه مذاکره و گفت و گو را در دستور کار قرار می¬دهد.
یکی نام بر حریر سفید
ابر خردمند بنوشت خوب
نخست آفرین کرد بر دادگر
اگر دادگر باشی و پاکدین
دگر بد نهان باشی و بد کنش
کنون گر شوی آگه از روزگار
همانجا بمان تخت مازندران
چو با جنگ رستم نداری تو ناد    بدو اندرون چند بیم و امید
پدید آورید اندرون زشت و خوب
کزو گشت پیدا بگیتی هنر
زهر کس نیابی جز از آفرین
ز چرخ بلند آیدت سرزنش...
روان و خرد بودت آموزگار
بدین بارگاه آی چون کهتران
بده زود بر کام ما باژوساو(59)
شاه ایران زمین در شرایطی این نامه را می¬نویسد که پهلوان قدر قدرت دشمن یعنی دیو سپید به دست رستم کشته شده است و دست بالا را در اختیار دارد اما حاضر نیست که قبل از گفت و گو و مذاکره بر طبل جنگ بکوبد او بر این باور است که اگر شاه مازندران داری خراج سالانه را بپذیرد و حکومتش را جزیی از پادشاهی بزرگ ایران بشمارد می¬تواند بر تخت پادشاهی تکیه زده و همچنان حکومت کند و نیازی به جنگ و خونریزی هم نیست. اما آیا دشمن به ترفند گفت و گو و مذاکره شاه ایرانی روی خوش نشان می¬دهد؟
کاوس شاه در نوبت اول فرهاد را همراه نامه نزد شاه مازندران گسیل می¬کند و با پاسخ تند او روبرو می¬شود، او حتی در حضور فرستاده شاه ایرانی اقدام به نمایش قدرت پهلوانانش می¬کند و نشان می¬دهد که به زور و بازوی آنها مغرور است. کاوس اما برای بار دوم رستم را برای مذاکره نزد شاه مازندران می¬فرستد. تا شاید باد غرورش در مقابل پهلوان ایرانی خوابیده و از جنگ بپرهیزد اما شاه مازندران حتی زمانی¬که قدرت نمایی رستم را می¬بیند دست از خیره سری بر نمی¬دارد و دست رد به سینه مذاکره کننده ایرانی می¬زند.
اگر با سپه من بجنبم ز جای
سوی شهر ایران بگردان عنان    وگرنه زمانت سر آرد سنان
تو پیدا نه بینی سرت را ز پای(60)
و اینگونه می¬شود که شاه مازندران که حاضر به مذاکره نیست و بر جنگ اصرار دارد شکست خورده و سرش از تن جدا می¬شود. اما در دیگر جای زمانی¬که کاوس در بند و زندان شاه¬ و مأوران است، رستم سپاهی جمع کرده و به آن سوی می¬رود، او به محض رسیدن بر غم اطلاع از ستمی که به شاه ایران رفته است، اما آنگونه که رسم ایرانیان است حاضر به آغاز جنگ نمی¬شود و در بدو این شیوه پسندیده گفت و گو و مذاکره را در پیش می¬گیرد و دکترین ایران و ایرانی را برای شاه هاماوران نمایش می¬دهد.
نه مردی بود چاره جستن به جنگ
که در جنگ هرگز نسازد کمین
اگر شاه کاوس گردد رها
وگرنه بیارای جنگ مرا    نه رفتی به سان دلاور نهنگ
اگر چند باشد دلش پرز کین
تو رستی ز چنگ و دم اژدها
مگردن بپیمای هنگ مرا(61)
رستم اینگونه خطاب به شاه هاماوران بیانیه می¬دهد و جنگ را آخرین راهکار می¬داند، او از کمین کردن به عنوان یک شیوه ناجوانمردانه در جنگ یاد می¬کند و تصریح می¬کند که اگر شاه ایران را آزاد کنید هیچ جنگی رخ نخواهد داد اما شاه هاماوران که رسم مذاکره را نمی¬پسندد می¬گوید:
بیایم به جنگ تو من با سپاه    برین گونه سازیم آیین و راه(62)
اما کاوس از چنگ فرزندان شاه خودکامه هاماوران رهایی می¬یابد، او آنگاه خبردار می¬شود که افراسیاب در این زمان به ایران هجوم آورده و بخش¬های وسیعی از کشور را تصرف کرده است، او در حالی¬که حرکت ناجوان-مردانه این شاه تورانی را می¬بیند، اما در کار جنگ جستن تعجیل نکرده و ابتدا نامه¬ای به سوی افراسیاب می-نویسد تا شاید بتوان با گفت و گو او را سر عقل آورده و بدون جنگ این همسایه عهد شکن را به مرزهایش عقب براند.
که ایران بپردازد و سستی مجوی
ترا شد توران سپند ست خود
ندانی که ایران نشست منست    سرما شد از تو پر از گفتگوی
چه خیره همی دست یازی ببر...
جهان سر به سر زیر دست منست(64)
افراسیاب پس از خواندن نامه کاوس شاه حاضر به پذیرش سخنان او نمی¬شود و خوی جنگ طلبانه خود را در مقابل روح صلح طلب ایرانیان نمایش می¬دهد.
ترا گر سزا بودی ایران همان
کنون آمدم جنگ را ساخته    نیازت نبودی به هاماوران
درفش درخشان در افراخته(65)
در جای دیگری از منظومه بزرگ حماسه سرای طوس خاقان چین هومان را به میان لشگر ایران می¬فرستد تا از چند و چون احوال رستم پهلوان ایرانی آگاه شود، او به نزد رستم می¬آید و با او به گفت و گو و مذاکره می-پردازد و این پاسخ را از رستم دریافت می¬کند.
چرا آمدستی نبردیک من
اگر آشتی حجت خواهی همی
نگه کن که خون سیاوش که ریخت
گنه کار خون سر بی گناه
ز مردان واسپان آراسته
چو یکسر سوی ما فرستید باز
از آن پس همه نیکخواه منید
نسازیم کین و نجوییم نبرد
وز آن پس بگویم به کیخسرو این
فرستم گنه کار را نزد شاه
بتو برشمارم کنون نامشان
سر فتنه گر سیوز آمد نخست
ستم بر سیاوش باز ایشان رسید
کسی کو دل و مغز افراسیاب
و دیگر کسی را کز ایرانیان
بزرگان که از تخمه و سیراند
چو هومان و لهاک فرشید ورد
گر این گفته من به جای آوری
بجوشن نپوشید باید برت
و گر جز برین گونه گویی سخن    به چربی و نرمی و چندین سخن
بکوشی و این کین بخواهی همی
چنین آتش کین بما بر که پیخت
ببین تا که بی ز توران سپاه
کز ایران بیاورد با خواسته
من از جنگ ترکان شوم بی نیاز
سراسر بر آیین و راه منید
نیاریم سر سرکشان زیر گرد
بشوییم دل و نفرش از خشم وکین
مگر مهرش آید ببخشد گناه
که نه نامشان با در نه کامشان
که رنج دل و درد ایران بجست...
کزوی آمد این بندها کلید
تبه کرد و خون راند برسان آب
نبر کین و لب اندر این کین میان
دورویند و با هرکسی پیه¬اند
کجا هست گودرز از ایشان بدرد
سر کینه جستن بپای آوری
بنوم در کینه بر کشورت
کنم تازه پیکار و کین کهن(66)
رستم دستان، پهلوان بزرگ ایرانی در این ابیات نمونه کامل یک مذاکره صلح¬جویانه را به نمایش گذاشته است، او در ابتدا از طرف مذاکره می¬پرسد که آیا هدف تو از این گفت و گو آشتی¬جویی است، اگر دنبال آشتی هستی باید شروط ایرانیان را بشنوی و بجای آوری و اگر این شروط را بپذیری ضمانت می¬کنم که جنگی در نگیرد و پهلوانان و سربازان کشته نشوند، او حتی تأکید می¬کند که کاری خواهد کرد تا پادشاه هم از آن¬ها کینه¬ای به دل نداشته باشد و به نتیجه مذاکره پای بند باشند. او شروطش را که تحویل بانیان قتل ناجوانمردانه سیاوش است مطرح می¬کند و می¬گوید که این افراد فتنه جنگ توران با ایران را کلید زدند، رستم در عین حال تأکید دارد که تحویل آنها به معنای کشتن این افراد به کین خواهی از مرگ سیاوش نیست و شاید پادشاه آن¬ها را مورد لطف و بخشایش قرار دهد. او پس از بیان نام این افراد به روشنی دلیل و نقش آن¬ها در فتنه¬جویی را هم بیان می¬کند تا در مذاکره هیچ نقطه مبهمی باقی نمانده باشد. او در آخر مذاکره هم تصریح می¬کند که در صورت پذیرش می¬توانید جوشن و لباس جنگ را از تن بیرون کنید چرا که آتش کینه و فتنه¬جویی پایان می¬یابد، او در عین حال به آن¬ها هشدار می¬دهد که اگر حاضر به پذیرش مفاد گفت و گو و مذاکره نشوید باید خود را در برای جنگ آماده نمایید. رستم در جای دیگری از شاهنامه، زمانی که پیران سردار بزرگ افراسیاب، سخن از آشتی جویی به میان می¬آورد اینگونه به او پاسخ می¬دهد:
کنون آشتی را دو راه ایدر است
یکی آنکه هرکس که از خون شاه
ببندی فرستی بر شهریار
گنه کار خون سر بی گناه
و دیگر که با من ببندی کمر    نگر تا شما را چه اندر خور است
بگسترد بر خیره این رزمگاه
سزد گر نفرماید این کار زار
سزد گر نباشد بدین رزمگاه
بیایی بر شاه فیروزگر(67)
این گفت و گوها و تصریح رستم بر راهکارها و شیوه رسیدن به صلح با تحویل یک یا چند مجرم به شاهنشاه ایران در حالیست که رستم هرگز از جنگ نمی¬هراسد و در مقابل دشمن حتی اگر دیو سپید باشد ترس به دل راه نمی¬دهد، بنابرین وقتی او دست رد به آشتی طلبی نمی¬زند به معنای این است که ایرانیان هرگز در پی جنگ نبوده و نیستند و حاضر نیستند بخاطر جرم و گناهی که یک یا چند تن مرتکب شده¬اند، ده¬ها، صدها، و شاید هزاران نفر را به کشتن دهد و شهرها و آبادی¬ها را به دست ویرانی بسپارند. این همانی است که طبع و خوی پهلوان ایرانی است، در مقابل گردنکش و زورگو ایستادگی می¬کنند ولی هر جا که دست دوستی دراز شود ولو اینکه طرف مقابل دشمن باشد دست او را پس نمی¬زنند. رستم فرماندهان جنگ را گرد خود جمع می¬کند و سیاست¬هایش را این¬گونه بیان می¬دارد:
کسی را که یزدان کند نیکبخت
جهانگیرو پیروز باشد به جنگ
به یزدان بود روز ما خود که¬ایم
بباید کشیدن گمان از بدی
که گیتی نماند همی با کسی
هنر مردی باشد و راستی
گنه کار یا خواسته هر چه بود
از آن پس مرا جای پیکار نیست
گرین نامداران با تخت و پیل
فرستند نزدیک با ساووباژ
نداریم گیتی به کشتن نگاه    سزاوار باشد ورا گنج و تخت
نباید کشیدن به بیدار چنگ
برین خاک تیره ز بهر چه¬ایم
ره ایزدی باید و بخردی
نباید بدو شاد بودن بسی
ز کژی بود کمی و کاستی...
سپارد به ما کین نباید فزود
به از راستی در جهان کار نیست
سپاهی بر نیسان چو دریای نیل
ز پیکار ایشان شوم بی نیار...
جز این نیست رای و همینست راه(68)
و آنچه در بیان روحیات پهلوان ایرانی ذکر شد در این ابیات به طور واضح مورد تأکید قرار می¬گیرد که رستم علاوه¬بر اینکه جنگ را راه درست جهانداری نمی¬دانند تصریح دارد که در صورت به نتیجه رسیدن مذاکرات و پذیرش مفاد آن از سوی دشمن او هرگز وارد جنگ با دشمن نخواهد شد. اما آیا دشمن هم به سخنان و گفت و گوهای صلح باور دارد، آیا او حاضر است مفاد مذاکرات را بپذیرد تا جنگ در نگیرد. این¬ها مواردی است که با ظرافت در شاهنامه بیان شده است. به عقیده نگارنده نکته مهمتر از شرح لشگرکشی و نحوه جنگ و جنگ آوری¬های پهلوانان و یلان، همین نکات ریزی است که قبل از بروز جنگ¬ها توسط فردوسی مطرح شده است. پیران، سردار افراسیاب در پاسخ آشتی¬طلبی رستم و در ادامه مذاکره جایی که رستم تنها چند شرط کوچک برای جلوگیری از یک جنگ بزرگ مطرح می¬کند، اینگونه پاسخ می¬دهد:
کجا آشتی خواهد افراسیاب
و می¬گوید:
برفتم ز نزد تو ای پهلوان
بفرجام گفتند این جون کنیم
توان داد گنج و زرو خواسته
نشاید گنه کار دادن بدوی    که چندین سپاه آرد از خشک و آب

بپایت بدارم به پیر و جوان...
که از رای تو کینه بیرون کنیم
ز ما هر چه او خواهد آراسته
براندیش و این رازها بازجوی(69)
پیران بر این باور است که افراسیاب در پی آشتی نیست که اگر چنین بود این همه لشگر را نسبت مرزهای ایران نمی آورد، اما تأکید می¬کند که متن گفت و گوهای دو جانبه و شروط رستم را با بزرگان و کسانی که در حکومت توران تأثیر گذارند مطرح کرده آن¬ها با دادن خراج موافقت کردند اما ضمن قبول گند¬کاری افرادی که نام آن¬ها مطرح شده، حاضر به قبول تحویل آن¬ها به ایرانیان نیستند. نگارنده شاهنامه این سنت پسندیده ایرانیان که گفت و گو و مذاکره برای پیشگیری برای جنگ است را در جای جای منظومه¬اش تکرار کرده تا خوانندگان دریابند که ایرانیان نه تنها جنگ طلب نیستند و هرگز آغاز کننده جنگ نبوده¬اند که برای جلوگیری از بروز جنگ نهایت تلاش خود را در عرصه گفت و گو و مذاکره هم بکار برده¬اند. گودرز بزرگ پهلوان ایرانی عازم مرزهای ایران و توران می¬شود، او به توصیه شاهنشاه ایران کیخسرو، گیو دیگر سپهسالار ایرانی را فرا می-خواند و نزد پیران، نماینده و فرماندار افراسیاب می¬فرستد تا با او از در مذاکره وارد شود.
گزین کردمت اندرین لشکری
بدان تا بنزدیک پیران شوی
بگویی به پیران کهمن با سپاه
شناسی تو کردار و گفتار خویش
همه شهر توران بدی را میان
فریدون فرخ که با داغ و درد
پر از درد ایران پر از درد شاه
ممانعت کان شاه آزر مجوی
بدان کان بگاه سیاوخش رد
هماشاه بگذرد از تو همه
بزرگان ایران و فرزند من
اگر راست باشد دلت با زبان    که شایند سالار هر کشوری
بگویی و گفتار هم بشنوی
به توران رسیدم بفرمان شاه
بی¬آزاری و رنج تو تیمار خویش
ببستند با نامدار و کیان
زگیتی بشد مژه پر آب زرد
که با سوگ ایرج نتابیده ماه...
مرا گفت با او همه نرم گوی
نیفگند یک روز بنیاد بد...
بدی نیکی انگارد از تو همه...
بخوانند برتو همین پند من...
گذشتی ز تیمار و مستی بجان(70)
فردوسی به صراحت بیان می¬کند که گودرز پسرش گیو را به سوی پیران می¬فرستد نه فقط برای پیغام دادن بلکه گفت و گوی دو طرفه، «بگویی و گفتار هم بشنوی»، این یعنی با طرف مقابل مذاکره کنی تا خود و سپاهش را از جنگ با ایرانیان برهاند. حتی شاه ایران زمانی¬که گودرز به او نامه می¬نویسد و ضمن تشریح آن¬چه در جنگ گذشته از او می¬خواهد هماره لشگری به مرز توران بیاید در پاسخ بر سخن خوب و پسندیده گفتن با دشمن اشاره می¬کند و آن¬را در اولین بند از پاسخ به عنوان مهم¬ترین نکته بیان می¬دارد.
نخست آنکه گفتی که مر گیو را
بنزدیک پیران فرستاده¬ایم
نپذیرفت بر گوهرش پند من
تو با دشمن از خوب گفتی رواست    بزرگان فرزانه نیو را
چه مایه ورابندها داده¬ایم
نجست اندر آن کار پیوند من...
از آزادگان خوب گفتن سزاست(71)
شاه ایران به جنگ می¬رود و افراسیاب که حاضر به پذیرش شروط ایران برای جلوگیری از جنگ و خونریزی نشده است را شکست می¬دهد. اینجا هر عقل سلیمی می¬داند که مسئول کشته شدن هزاران سرباز و صدها سپهدار چه کسی است. مسئول ویرانی شهرها و آبادی¬ها چه کسی است. به طور قطع همان پادشاهی است که در باد غرور حاضر به تحویل دادن گنهکار و مجرم نشده است. اما کیخسرو پس از شکست شاه توران زمین برای شاه چین که در زمره حامیان افراسیاب بود و شاه مکران که در مسیر گذرش قرار دارد پیام¬هایی می¬فرستد تا از جنگ میان ایرانیان و آن¬ها جلوگیری شود، کما اینکه آن¬ها بهانه¬ای برای جنگ با ایران ندارند و ایرانیان هم تمایلی به جنگ با آن¬ها ندارند.
که گر داد گیرید و فرمان کنید
خورش¬ها فرستید پیش سپاه
کسی کو بتابد ز گفتار ما
بیاراست باید سپه را برزم    ز کردار بد دل پشیمان کنید
ببینید ناچار ما را براه
و گر دور ماند ز پیکار ما
هر آنکس که بگریزد از راه بزم(72)
شاه ایران در نامه¬اش بیان می¬دارد که سربازان در مسیر نیاز به غذا دارند، اگر فکر بد در سر نداشته باشید و غذای سپاهیان را هم فراهم کنید، نه تنها جنگی در نمی¬گیرد که باعث خوشنودی و شادمانی با هم خواهد شد، اما اگر در دل تخم اندیشه بد کاشته¬اید یا بد درخواست ما وقتی ننهید باید سپاهیانتان را آماده جنگ کنید، چرا که سپاه ایران راهی برای تأمین غذا و علوفه چهارپایان ندارد. این نامه را می¬توان یکی از خلاصه ترین روش-های گفت و گو و مذاکره برای جلوگیری از جنگ دانست کما اینکه مغفور چین به این ندای شاه پاسخ مثبت می¬دهد.
که ما شاه را سر بسر کهتریم
کنیم از سرآباد با خوردنی    زمین جز بفرمان او نسپریم
بیایم و آریمش اوردنی(73)
به این صورت نه تنها جنگ در نمی¬گیرد که مودت حاصل می¬شود، اما شاه مکران پیام آشتی¬جویانه کیخسرو را سبک و خورد می¬شمارد و می¬گوید:
بدو گفت با شاه ایران بگوی
زمانه همی زیر بخت منست
ببندیم اگر بگذری بر تو راه
و ایدون که با لشگر آیی بشهر
نمانم که بر بوم من بگذری    که نادیده بر ما فزونی مجوی
جهان روشن از تاج و تخت منست...
زیانی مکن بر گذر بی سپاه
از این پادشاهی ترانیست بهر
وزین مرز جایی به پس بسپری(74)
در این ابیات دو برخورد متفاوت از دو پادشاه در پاسخ به پیام¬های صلح¬جویانه شاه ایران مشاهده می¬شود، یکی دست دولتی به سوی ایرانیان می¬گشاید و دیگری بر کوس جنگ¬طلبی می¬کوبد. به طور قطع ایرانیان ناچار به گذر از مرزهای آن¬ها هستند اما هم می¬شد مذاکره منجر به آشتی و به قول شاعر بزم شود و هم تبدیل به جنگی شود که در نهایت شاه مکران جان خود را بر سر این جنگ بگذارد. اما شاه ایران بر غم پاسخ تند و زشت شاه  مکران باز هم وارد جنگ نمی¬شود، او بر این باور است که شاید مذاکره کننده قبلی نتوانسته مسأله را به درستی و با خرد برای او بیان کند و از تبعات بروز جنگ به او هشدارهای لازم را بدهد، پس برای بار دوم دست آشتی به سمت این شاه مغرور دراز می¬کند.
بیامد چو نزدیک مکران رسید
بر شاه مکران فرستاد و گفت
خورش ساز و راه سپاه مرا
چو شد لشگر از خوردنی بینوا
علف چون نیابند جنگ آورند
ورایدون که گفتار من نشونی
هم شد مکران تو ویران کنی    ز لشگر جهاندیده¬یی برگزید
که باشد یاران خرد با جفت...
بخوبی بیارای گاه مرا
کسی بینوا ندارد روا
جهان بر بداندیش تنگ آورند
بخون فراوان کس اندر شوی
چو بی¬کینه آهنگ شیران کنی(75)
اما این باز هم گفت و گو و پند و اندرز دادن و هشدار درباره ثمرات ایستادن مقابل سپاه ایرانی، حتی اگر بدون غرض و کینه باشد، مؤثر نیافتاد و پادشاه مغرور مکران به طرف ایرانی گفت و گو با تندی پاسخ داد.
سر بی¬خرد زان سخن تیز گشت
پراکنده لشگر هم گرد کرد
فرستاده را گفت بر گرد و رو
بگویش که از گردش تیره روز
ببینی چو آیی زما دستبرد    بجوشید و مغزش بدامیز گشت
بیاراست بر دشت¬ جای نبرد
بنزدیک این بدگمان باز شو
تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
بدانی که مردان کدامند و گرد(76)
درعین حال این¬گونه هم نیست که ایرانیان زمانی که دست برتر را در مقابل دشمن دارند دست آشتی به سوی دشمن دراز کنند، هر چند که این عالی¬ترین نوع صلح¬جویی است که وقتی قدرتمند هستی و پیروز برای صلح اقدام کنی. اما مطالعه شاهنامه نشان می¬دهد که شاهان ایرانی حتی زمانی که در نشیب روزگار گرفتار شده¬اند از دشمن طلب آشتی کرده¬اند تا زیان جنگ کمتر به مردم کشور برسد. دارا پس از رزم سوم با اسکندر و شکست خوردن از او به سوی کرمان حرکت می¬کند تا دوباره لشگریان را گردهم آورد و راهی برای دفاع پیدا کند، اما خرد را در این می¬بیند که با اسکندر مذاکره کند شاید که صلح از خونریز¬ی¬های بیشتر این جنگ خانمان سوز بکاهد.
نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر گفت کز گردش آسمان
کزو شادمانیم وزو با نهیب
نه مردی بر این رزم ما با سپاه
کنون بودنی بود و ما دل بدرد
کنون گر بسازی و پیمان کنی
فرستم به گنج تو از گنج خویش
همان مرترا یار باشم به جنگ
سکندر چون آن نامه بر خواندگفت
کسی کو گراید به پیوند اوی
زما خود مبادا که بینند رنج
تو گر سوی ایران خرامی رواست
ز پیمان تو یک زمان نگذرم    کزو دید نیک و بد روزگار
خردمند برنگذرد بی¬گمان
گهی در فزونیم و گه در نشیب
مگر گردش و بخشش هور و ماه
چه داریم از این گنبد لاجورد
دل از جنگ جستن پشیمان کنی...
همان نیز ورزیده¬ی رنج خویش
بروز شتابت نسازم درنگ...
که با جان دارد خرد باد جفت
به پوشیده رویان و فرزند اوی...
از ایشان مبادا که خواهیم گنج
همه پادشاهی سراسر تراست
نفس نیز بی رای تو نشمرم(77)
اما خرد این بار با پادشاه ایران جفت نمی¬شود، او حاضر به پذیرش شروط دارا در مذاکره نمی¬شود و به این ترتیب هم خود و هم کشورش را دستاویز جنگی گران می¬کند.
ستودان مرا بهتر آید ز ننگ
سرانجام گفت این زکشتن بتر    که من پیش رو می¬بندم کمر
بدین داستان زد یکی مرد لنگ(78)









فصل نهم: نامه و پیام ابزار  گفت و گو

9-1- جایگاه پیام¬رسان و نامه در مذاکره
حکیم طوس اما نکته دیگری را هم در این گفت و گوها مد نظر قرار داده است و آن مناظره¬کننده است، از نظر این مرد بزرگ شاهان ایرانی به حدی به گفتگو و مذاکره اهمیت می¬دادند که همواره فرستادگان نامه¬ها، پیام¬ها و پیغام¬ها را از میان خردمندان و بزگان انتخاب می¬کردند. چند دلیل برای اهمیت مذاکره و مذاکره کننده وجود دارد و اول اینکه سطح مذاکره باید حفظ شود، هرگز یک پیک یا سرباز نمی¬تواند دیدگاه شاه را به آن¬گونه که شایسته و بایسته است به طرف مقابل منتقل کند، باید مردی خردمند و روشن¬روان باشد تا سخن و مغز کلام شاه یا سپهسالار لشگر را درک کرده و با بیانی شیوا و گویا به طرف مقابل منتقل کند، لازم باشد پندی دهد یا مثالی و حکایتی در میان آن بیان نماید تا منظور و مقصود به طور کامل بیان گردد. دیگر دلیل انتخاب مردان بزرگ و دانا برای مذاکره رعایت شأن و بزرگی طرف مذاکره است، چه اینکه هرگز یک پیک یا سرباز نمی¬تواند همکلام شاهان و سالاران لشگر شود، یا حتی در مقابل آن¬ها لب به سخن بگشاید.
اما آخرین دلیل هم تعهد طرفین به پیمان¬ها و عهدهایی است که در مذاکرات حاصل می¬شود، فرد مذاکره کننده باید از میان بزرگان و اندیشمندان سرشناس انتخاب شود تا هم بتواند تعهد بسپرد یا تعهد بستاند و اگر تعهدی میان دو طرف برقرار شد، شأن و منزلت دو طرف مذاکره در اندرزی باشد که به آن رسمیت ببخشد.
اهمیت جایگاه مذاکره کننده یا پیام¬رسان به حدی است که حتی در داستان رفتن کاوس به مازندران زمانی¬که کاوس قصد مذاکره با شاه مازندران را دارد در مرتبه نخست شاه فرهاد را نزد او می¬فرستد؛
بخواند آن زمان شاه فرهاد را
گزین بزرگان آن شر بود    گراینده تیغ پولاد را
زبیکاری و رنج بی¬بهر بود(79)
اما چون شاه فرهاد موفق به رساندن پیام کاوس آن¬گونه که انتظار دارد نمی¬شود و مقهور قدرت دیوان می¬گردد. بار دیگر رستم دستان را در لباس مبدل راهی میدان مذاکره می¬کند تا اینباره علاوه¬بر گفت و گو قدرت پهلوانان ایرانی را برای او به نمایش گذارد تا پیام شاه بهتر درک شود.
چنین گفت کاوس را پیلتن
مرا برد باید سوی او پیام
یکی نامه باید چو برنده تیغ    کزین ننگ بگذارم این انجمن
که من برکشم تیغ تیز از نیام
پیامی بکردار غرنده میغ(80)
در دیگر جای حتی بهرام گور خود در لباس پیغام بر نزد شنگل پادشاه هند می¬رود. تا ضمن بررسی زیر و بالای پادشاهی وی خود به طور مستقیم با او به گفتگو بپردازد.
بدو گفت بهرام کرای تاجدار
مرا شاه گفت کو را بگوی
زدرگر دو دانا پدیدار کن
مرا نیز با مرز تو کار نیست
نخواهیم باژ اندر آن مرز تو    اگر مهتری تخم تندی مکار
اگر بخردی راه دیوان مجوی
کردانی ورا کامران بر سخن
که نزدیک بخرد سخن خوار نیست
چو بیداد شود مردی و ارز تو(81)
شاهان ایرانی همواره نوشتن نامه آداب خاصی دارد، نویسندگان دانا و خردمند و سخندان هستند و نامه¬ها را با بهترین کلمات و جملات که بیان¬کننده نیات پادشاهان و بزرگان باشد می¬نوشتند و تا جایی قدر داشتند که اردشیر پادشاه بزرگ ایران می¬گوید:
دبیران چو پیوند جان منند    همه پادشاه بر نهان منند
دبیران در شاهنامه با صفاتی چون خردمند، دانا، آگاه، روشن¬روان و ... وصف شده¬اند تا جایگاه نامه نگاری به عنوان رکن اصلی مذاکره روشن شود.
دبیری خردمند بنوشت خوب
دبیر جهاندیده را پیش خواند
دبیر خردمند را پیش خواند
فرستاده¬ای باهش ورای پیر
از ایران یکی نامدارم دبیر    پدید آورید اندرو زشت و خوب...
زبان برگشاد و سخن برفشاند...
دل اکنده بودش زغم برفشاند...
سخن¬گوی و گرد و سوار و دبیر...
خردمند و روشن دل و یادگیر...
همینطور فرستادگان شاهان و یلان ایرانی جایگاه و مرتبه¬ای عالی داشتند و کلام و بیانشان رهگشا و کار گشای گفت و گو و مذاکره باشد.
که آمد فرستاده¬ای نزد شاه    یکی پر منش مرد با دستگاه
از آنچه در این گفتار آمد به خوبی می¬توان دریافت که شاهان و پهلوانان ایرانی نه تنها جنگ طلب نبودند دست به جنگ نمی¬گشادند که هواره قبل از بروز جنگ¬ها پیام¬های برای مذاکره و گفت و گو با لشگر مقابل یا دشمن ارسال می¬کردند. گاه این مذاکرات به نتیجه می¬رسید و جنگ رخ نمی¬داد و گاه نیز طرف مقابل تن به شروط مذاکره نداده و جنگ رقم می¬خورد. به همین دلیل است که پیام بران و پیغام¬گذاران و نامه¬رسانان شاهان ایرانی همیشه از میان بزرگان، اندیشه¬وران و خردمندان انتخاب می¬شدند، دبیران و نویسندگان نامه¬ها جایگاه رفیعی داشتند و همه اینها نشان از توجه شاهان ایران به تعامل، گفت و گو و مذاکره دارد.
9-2- فرستادگان و ویژگی¬های آنان
همان¬گونه که در نامه¬ها نقش مهمی در سیر رویدادهای شاهنامه دارند، فرستادگانی که این نامه¬ها(و پیام¬ها) را به مقصد می¬رسانند نیز اهمیت ویژه¬ای در نیل به هدف مورد نظر نامه¬نگاری دارند. آن چه این اهمیت را آشکارتر می¬کند توصیف دقیق و توأم با جزئیات فردوسی از فرستادگان است؛ به گونه¬ای که آداب نامه رسانی، مَرکب مورد استفاده و شیوه برخورد فرستنده و گیرنده نامه با فرستاده، هریک با جزئیات در هنگام نقل جریان نامه نگاری آورده شده است و چون به این موارد صفات و ویژگی¬های لازم برای فرستاده، اضافه شود و نام فرستادگان مشهوری که به مناسبت¬های مختلف وظیفه نامه¬رسانی را برعهده داشته اند، مرور گردد، شکی نمی-ماند که حکیم توس در این امر، تأکیدی هنرمندانه داشته که همان «برجسته¬سازی نقش و جایگاه رسانندگان نامه¬ها و پیام¬ها» است. لازم به توضیح است که در شاهنامه واژه «پیک» برای نامه¬رسان یا پیام¬آور به کار نرفته و پیشتر نام «فرستاده» مطرح شده است البته گاه پیام¬آور، سوار، مرد و در بسیاری موارد هم به جای این واژگان، مَرکب و چهارپای نامه¬رسان به صورت مجاز به جای خود آورده شده که به نظر می¬رسد، هم به کلام، تنوع داده می¬شود و هم مجالی است برای تأکید بر تندروی و سرعت رساندن نامه¬ها؛ اما وظیفه فرستاده تنها رساندن نامه نیست بلکه او خود مکمل نامه است و پیام¬گزاری زبانی، نوع رفتار و منش، پوشش، چهره و ظاهرش همه در تأثیرگذاری نامه بر مخاطب نقش دارد. به همین دلیل در شاهنامه، گاه نوع رفتار مناسب و شایسته پیام¬آوران بیان شده است که از آن میان، آموزه¬های ارجاسب به «نام خواست هزاران» و «بیدرفش» جادو و رفتار منشی که به هنگام دیدار با گشتاسب باید در پیش گیرند، شایان توجه است و قاعده کلی سلوک فرستادگان را در بارگاه گیرنده نامه، روشن می¬کند(...).
اشاره شد که پوشش و ظاهر فرستادگان نیز اهمیت بسیاری داشته است؛ چرا که از یک سو، قدرت و شوکت فرستنده نامه را به رخ می¬کشیده و از دیگر سو، هیمنه و جلال و شکوه فرستاده بر تأثیرگذاری نامه می¬افزوده است، به همین دلیل چون کسی به این منظور برگزیده می¬شد، او را با ظاهری فاخر و جامه¬ای شاهوار روانه می¬کردند: همان¬طور که پیش از این گفته شد فردوسی هرگاه در بیتی سخن از فرستاده در میان بوده، چند صفت را برای او برشمرده و با این شیوه، آن¬چه را از ظاهر و اندام و خُلق و خوی و منش و کنش، بایسته چنین شخصی بوده، شناسانده است. «بیدار، روشن¬روان، دلیر، گرد، سوار، عنان¬پیچ، مردافکن، نیزه¬دار، چُست، باهوش و رای، پیر، خردمند، زبان¬آور، رایزن، روشن¬دل، سخن¬گو، تیغ¬زن، گردنکش، جهان¬دیده، به آواز نرم، با رای و شرم، آزاده، سخنگوی، بینادل. با دانش، هنرمند، پاک رای، سوار، سراینده، سرفراز، با آبروی، سترگ، نامدار، گران¬مایه، چربگوی، شایسته، نامور، راد، خوش¬منش، جوان، نیکو نش، خوب¬چهر، شادان دل، یادگیر، گویا، دبیر، راه¬جوی، فرزانه، گَو، پیشرو، چاره¬گر، سخندان.» ازجمله صفت¬هایی است که برای فرستاده پیام یا نامه درشاهنامه عنوان شده است. با برشمردن این صفات، جایگاه ارزشمند پیک به عنوان فردی صاحب فضیلت بیش از پیش آشکار می¬شود اما شناخت شخصیت¬های معتبر و نام آشنایی که در لحظات خاص و رویدادهای بزرگ در نقش فرستادگان ظاهر شده¬اند نیز نمایانگر حساسیت این کار است. در شاهنامه بسیاری از نامه¬ها(و پیام¬ها) را گُردی خردمند، فرستاده¬ای چو باد، نامداری از کُنداوران و ... به مقصد رسانده است، بی آن که نام خاص فرد گفته شود اما در کنار این موارد، نام بزرگانی چون: دستان، رستم و گیو هم دیده می شود که خود نماد اعتبار و هویت¬اند.
در نشان دادن اهمیت و جایگاه والای دبیران در دربارها همین بس که به گواهی شاهنامه، دبیران و نویسندگان در پیشگاه پادشاه اجازه نشستن داشته¬اند و حتی آنان را بر «کرسی زر پیکر» می¬نشانده¬اند: این شأن و پایه، ناشی از آن بوده که دبیر، نقش برجسته¬ای در همه امور مملکتی داشته است؛ به گونه¬ای که تنها کافی بود در مدح و ذم کسی، افزونی و کاستی به کار گیرد و یا عملی را بزرگ یا خُرد جلوه دهد یا لحن سخنی را اندک مایه به یک سمت و سو مایل کند تا جریان کار از بیخ و بن دگرگون شود(...).






فصل دهم: صلح¬طلبی فردوسی در رسانه


صلح¬طلبی فردوسی دررسانه¬ها
آن¬چه ما در این تحقیق با بررسی ابیات گران¬بهای شاهنامه و گفته¬ها ونامه¬ها و پیام¬های اسطوره¬های ایرانی دریافتیم که ایرانیان هرگز طالب جنگ نبوده و نیستند از سوی برخی شخصیت¬ها و چهره¬های ادبی و فرهنگی دیگر نیز به دست آمده است اما یا آنان نتوانستند یا مجال آن¬را نیافتند که این دریافت¬ها را درکتابی یا مقاله¬ای یا حتی تحقیقی جامع و کامل منتشر نمایند تا در دسترس دیگر محققان و پژوهندگان شاهنامه قرار گیرد.
برخی از این شخصیت¬ها دریافت¬های خود از اثر بزرگ و جاوید حکیم توس را در رسانه¬ها درقالب مقالات ژورنالیستی منتشر کرده¬اند که شاید به دلیل نداشتن استانداردهای لازم قابل استناد در متون پژوهشی نباشد ولی بد نیست در این تحقیق که قرار است به صورت جامع به مسأله صلح¬طلبی و مذاکره¬خواهی شخصیت¬های شاهنامه پرداخته، به این مطالب و موارد نیز نگاهی داشته باشیم.
الف) میازار موری که دانه کش است؛ علی داودی در مقاله¬ای که درسایت الف منتشر کرده است می¬نویسد: «ميازار موري كه دانه كش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است.» این سخن آشنا بخشی از نوستالژی هر ایرانی است؛ سادگی و صمیمیت به قدری است که گمان نمی¬رود گويندۀ سخن همان خداوندگار شاهنامه باشد. با عادت ذهنی ما، بیشتر رنگ و بوی سعدی دارد و شاید همین سنخیت باعث شده که سعدی آن را در بافت شعر خود بگنجاند. در عین حال، این بیت ترسیم عالی¬ترین وجه آرامش¬طلبی و آسایش و دعوت به زندگی است. سخنی که علیرغم سادگی، بلندترین آرمان حیات انسانی را در خود دارد. عموماً آنچه از فردوسی به یاد داریم و تصور کرده¬ایم، وجهی حماسی آمیخته با اسطوره¬ها و قهرمانان و دلاوران و موجودات افسانه¬ای سیمرغ و اژدها و غول و دیو است؛ با چنین تصوری، سادگی بیت حاضر اغراق¬آمیز است اما حقیقتی است که مرد جنگی بیش¬تر از هرکسی طالب و جویای مصالحه و آرامش باشد.
ب) درون مايۀ حماسي و وصف دلاوري¬ها در شاهنامه چنان برجسته است، که باعث آن شده که غالباً بُعد جنگي کتاب فرا چشم باشد و در سایۀ این شکوه مسلم، ابعاد ديگر يا پنهان مانده و يا ذيل همين عنوان حماسي تعريف شده است. چنان¬که هرگاه ذکری از فردوسی به میان آید، به طور طبیعی دل¬ها راهی میدان کارزار می¬شود و ابعاد دیگر را کمتر مورد توجه قرار می¬دهد. اصلاً شاهنامه در مرتبۀ نخست، يك منظومۀ حماسي است اما همین منظومه روايت سرگذشت يك قوم و ملت و شرح فراز و فرودهاي یک تمدن است. لذا تماشای این روایت از منظر کوچک نظامي و جنگی، تنگ نظری است.
ج) جنگ وابسته و همزاد آدمی است. از همان روز که جمعیت اجتماع انسانی به حدی رسید که غیر از خود دیگری را نیز بشناسد، هيج روزي بدون جنگ بر بشر نگذشته است. در کنار همین آرزوی صلح نیز همواره با آدمی بوده و خواهد بود. به همین نسبت پیوستگی جنگ با ادبیات نیز دیرسال است و سابقۀ این همراهی به درازای تاریخ رشد انسان! در رابطه با عمق این ارتباط، همین قدر کافی است که بدانیم بزرگ¬ترین آثار شاخص ادبی جهان، عمدتاً آثار مربوط به جنگ بوده و حوزه¬های فکری و معرفتی و دینی و... در رتبه¬های بعدی. شاهنامه نیز چنان¬که گفته شد کتابی حماسی است. در میان مطالب فراوان شاهنامه پژوهی، گفتار و نوشتار فراوانی راجع به مسأله جنگ می¬یابیم اما درباره صلح و آشتی و امتناع از تن دادن به نبرد و یا آن چیزی که خصوصاً امروزه بحث جذابی می¬نماید، «ضدجنگ»، کمتر سخنی به میان آمده است. حال آن که اگر با تحقیقی به آن بنگریم، مقدم بر جنگ، مسائل فراوانی قابل بازیابی و استخراج است؛ مثلاً همین صلح¬طلبی:
که خون ریختن، نیست آیین من    نه بد کردن اندر خور دین من
البته حکیم بزرگوار، این نکته را به اشکال و در موقعیت¬های گوناگون و از زبان شخصیت¬های مختلف بیان کرده و یا گاه به طور مستقیم وارد شعر شده و در قالب ادبیات تعلیمی نهی از جنگ و امر به صلح نموده است:
چو چیره شدی، بی گنه خون مریز!
یا:
کسی کو به جنگت نبندد میان
گاه از زبان یک قهرمان تأكيد مي¬كند که:
«من امروز نیز بهر جنگ آمدم»
يا در دعوت فرماندهی به ترک مخاصمه:
کنون جامۀ رزم بيرون کنيد
يا گاه از سر درماندگی می¬نالد که:
كه من چند كوشم كه اسفنديار    مکن چنگ گردون گردنده تیز!»

چنان ساز کز تو نبیند زیان



به آسايش آرايش افزون کنيد

هميً سر بگرداند از كارزار
و در موقعیتی شیوه و مرام¬نامه و به قول امروزی¬ها مانیفست خود را اعلام می¬کند:
به پيش جهاندار پيمان کنيم    دل از جنگ جستن، پشيمان کنيم
بهترین این اعترافات زمانی است که صراحتاً جنگ را امری شیطانی و نفسانی و غیر الهی قلمداد می¬کند:
مرا سیر شد دل ز جنگ و بدی    همی جست خواهم ره ایزدی
و توصیۀ حکیمانۀ یک پیر میدان که نزاع برایش جذابیتی ندارد و شاید رنگ و بوی محافظه کاری هم بدهد:
ترا آشتی بهتر آید ز جنگ    فراخی مکن بر دل خویش تنگ
با مطالعۀ ابیاتی از این دست، ﺩﺭ ﻣﻲﻳﺎﺑﻴﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ، ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﺻﺪﺩ ﺗﺮﻏﻴﺐ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻧﺒﻮﺩﻩ و ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻭ حتی ﻭﺍقع¬گرایی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ وی علی¬رغم ﺗﺄﻛﻴﺪﺍﺕ ﻣﻜﺮﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺟﺎﻱ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺑﺮ ضرورت ﺻﻠﺢ¬ﺟﻮﻳﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺟﻨﮓ ﺗﻠﻘﻲ ﺷﻮﺩ.
د) اما این تلقی، فارغ از متن کتاب شاهنامه و بيش¬تر از اين كه يافتۀ يك تحقيق باشد، در بخشی هم مربوط به رفتارشناسی ما انسان¬هاست که علاقمند تك بعدي نگري و تعريف تك ساحتي از هر پدیده و شخصیت است. دوست داريم و مي¬پسنديم هر كس را به مشخصه¬اي كلي بشناسیم و در تعریف او به یک خصیصۀ شناسا قناعت كنيم. مثلاً سعدی، شاعر عشق؛ فردوسی، شاعر حماسه و حافظ، مثلاً مناسب فال¬گیری!
اما علی رغم درستی این روش، سؤال این جاست که آیا حماسه صرفاً و ضرورتاً در نبرد و كشمكش صحنه-هاي جنگ معنا می شود؟
ه) بخش دیگر از دلیل این نوع برداشت جنگی را نیز باید در شعر فردوسی جست وجو کرد. شعر فردوسی توصیفی است دقیق و قوی از جزئیات طبیعت از قبیل گل و پرنده و باغ و برف و تیغ و رنگین کمان و اسب و شمشیر و جنگجو و غلام و دربار و... این سبک جزییات محیط زندگی و لشکرکشی¬ها و جنگ را به طوری عالی منعکس می¬کند که از برخی از اشعار می¬توان حوادث جنگی تاریخی را به نحو دقیق استخراج کرد. در سبک خراسانی از امور ذهنی وخیالی خبری نیست، متقابلاً جنبه¬های عقلانی وخردگرا بر جنبه¬های احساسی چیرگی دارد. از دیگر وجوه بارز، طبیعتاً غلبۀ روحیۀ حماسی بر اشعار این سبک می¬باشد.
پرداخت موشكافانه و مينياتوري صحنه¬هاي نبرد و جزييات مجالس پهلواني نشان از اعتبار اين شناخت و همچنين جايگاه جنگ در شعر دارد. این خصیصه چنان دواوین شعرای خراسانی را انباشته که مي¬توان کتاب-های ایشان را نه شاهنامه که رزمنامه خواند. فردوسی شاعر سرآمد این شیوه است. شاهنامۀ او در دوره¬ای سروده شده که ملیت و ملت ایرانی در معرض خطر نابودی است و این حکیم با پدید آوردن آن کتاب، قومیت ایرانی را تثبیت کرده است. شاهنامه در واقع امر استمرار حیات فرهنگ ایرانی- اسلامی است. طبعاً انعکاس هنری چنین فصل حساسی در شعر رویکردی حماسی خواهد داشت، خصوصاً با تکیه بر قهرمانان بزرگی از قبیل رستم. خطاست اگر او را تنها در هيبت و هيأت يك جنگجو ببینیم؛ بلكه او آينۀ خصال مردمان ايران از خرد و جوان مردي و صلح¬جويي است. رستم اين ابرمرد ملي ايران زمين، تنها بازوان پولادين و سينۀ ستبر هرکول¬وار ندارد، بلكه او نمايندۀ خوي خيرانديش ايراني است که در مقابل هر بدی می¬ایستد.
اساساً فردوسي طوسی، حكيم است و خردمند كه از قضا توامان با قدرت اندیشه، قدرت بازو گرز پولاد و گاو سر هم دارد، این توامانی علم و عمل شکل کمال یافتۀ انسان است. هرچند اثبات اين كه خالق شاهنامه و قهرمانش جنگ گريزند، كاري است بس مشكل اما دست ما، پر خالي نيست و شواهد این ادعا که فردوسي جنگ را به هر بهایی جايز نمي شمارد، فراوان است:
تو مر دیو را مردم بد شناس
نخست آفرینش، خرد را شناس
خرد را و جان را که یارد ستود    کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
نگهبان جان است و آن سه پاس
و گر من ستایم که یارد شنود
و) در روایات پهلوی آمده است که اهورمزدا آفریننده زندگی و نور است و اهریمن زایشگر مرگ و نابودی. بنابراین حیات جاوید انسان نتیجۀ مبارزۀ اهورا و اهریمن است. که در درون هر انسان قرار گرفته¬اند. البته منظور از این مبارزه الزاماً جنگ و خونریزی و کشتار نیست. بلکه تلاش در جهت خودشناسی و حقیقت¬بینی از طریق اندیشه¬ورزی و خودآگاهی است. در شاهنامه منظور فردوسی از صلح، تنها در نجنگیدن خلاصه نمی‌شود. عموماً حکایت بر سر پهلوانانی است که هرگز در جنگ پیش قدم نمی‌شوند بلکه قصد آن¬ها دفاع از سرزمین و نام و دین و جان شیرین موران دانه¬کش است. به اعتقاد فردوسی، ثبات صلح هم در گرو جنگ است و جنگ و نزاع دائم خیر و شر تکاپویی است برای کمال. اگر گاه جواز جنگ هم صادر می¬کند، از سر این اعتقاد است که:
ﺗﻮ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺍﺭ پیش¬دستی ﻛﻨﻲ
ﺯﻣﺎﻧﻪﺳﺮﺍﻱ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﻮﺩ    ﺑﻪ ﺟﻮﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ
ﺳﺮﺕ ﭘﺴﺖ ﮔﺮﺩﺩ ﭼﻮ ﭘﺴﺘﻲﻛﻨﻲ
او از ميان انواع جنگ¬ها نبرد دفاعي را برای رفع فتنه و شر مي¬پذيرد:
اگر جنگ جويدكسي با سپاه
شما را حلال است خون ريختن    دل كينه دارش نيايد به راه
به هر جاي تاراج و آويختن
یا توسل به جنگ را با نيت حفظ شرف و اعتبار و نام و عزت:
بدو گفت پيران كه ما را به جنگ    چه چاره ست جز جستن نام و ننگ
ملاحظه مي¬شود که در تمام اين موارد تجويزي که توجیه فردي يا جمعي دارد، نوعي حفظ و حراست از خویش و میهن مسأله اصلی است. حفظ کیان، حفظ اخلاق، حفظ نام و همۀ مواردي از اين دست که در دنیای متهم کننده امروز مي¬توان ذيل عنوان ستيز یا شرارت ترجمه كرد. در واقع شاهنامه بر این پايه و فلسفه شكل گرفته كه جنگ به عنوان یک عمل فیزیکی، به خودي خود نه خوب است و نه بد. مثل شمشيری است که ارزش آن به شمشیرزن است. جنگ او هم دشمنی با هر گونه كژي و ناراستي و اهريمني است البته در ابتدا حتي با اهريمن نيز از در موعظه و نصيحت است اما هنگامي¬كه ناچار شود با او نیز مي¬جنگد. چنین جنگی عین صلح و عین حیات صلح است.
ز) فردوسی نمي¬تواند جنگ¬طلب باشد، حکیمی که ﺁﺯﺍﺭ رﺳﺎﻧﺪﻥ ولو ﺑﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺭﻭﺍ ﻧﻤﻲﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ رضایت و تجویز ﻗﺘﻞﻋﺎﻡ ﺍﻧﺴﺎﻧ¬¬ﻬﺎ. «شاهنامه کتاب صلح و انسان دوستی است»؛ ابراهیمی دینانی در برنامه «معرفت» که شب دوم اسفند ماه 1395 از شبکه چهار سیما پخش شد، گفت: شاهنامه با توجه به وقایع رخ داده در برگ برگ خود کتاب صلح،‌ آشتی و انسان‌دوستی است. اسماعیل منصوری لاریجانی استاد دانشگاه و مجری برنامه «معرفت» گفت: جلسه گذشته چندبیتی از اسرار هستی و جهان¬بینی توحیدی حکیم فردوسی سخن گفتیم و از رمزگشایی‌های «استاد دینانی» بهره بردیم. در این جلسه ادامه مبحث قبل را پی می‌گیریم.
زگردانده خورشید تا تیره خاک
به هستی یزدان گواهی دهند
شب و روز گردان سپهر آفرید
شگفتنی به گیتی ز رستم بس است
چو با موج هستی همسوفتاد
دل رستم از نوریزدان نبود    دگر باد و آتش همان آب پاک
روان ترا آشنایی دهند
خور و خواب و تندی و مهر آفرید
کزو داستان بر دل هر کس است
ازآن روز زور رستم به بازو فتاد
یل پهلوانان دوران نبود
ابراهیمی دینانی‌ بیان کرد: این اشعاری که شما قرائت کردید از راز هستی، توحید و سرانجام از پهلوانی رستم سخن می‌گوید و مظهر توحید عملی ملت ایران است. حقیقت این است که ما بارها در خصوص کتاب فردوسی در این برنامه صحبت کردیم که شاهنامه حماسی بوده و یکی از حماسه‌های بزرگ دنیاست و اگر هم بزرگترین حماسه دنیا نباشد، یکی از بهترین حماسه‌ها بوده که در طول تاریخ بشر سروده شده است. وی ادامه داد، از نظر ادبی کتاب شاهنامه حماسی بوده ولی این کتاب ضمن اینکه حماسی است و داستان جنگ و پهلوانی در آن گفته می‌شود. یک کتاب عملی محسوب می‌شود و از پشتوانه نیروی نظری برخوردار است.  این استاد دانشگاه ضمن اشاره به این نکته که فردوسی یک حکیم عملی، ‌یک فیلسوف و یک ادیب زیباگو است، افزود: شاهنامه یک سهل و ممتنع کتابی که از صحنه جنگ ورزم صحبت می‌کند، از راز هستی، اسرار درون انسان سخن می‌گوید. این کلماتی از زبان انسان فرهیخته بازگو می‌شود. این مقدمه را گفتم که به اشعاری که شما قرائت کردید، برسیم. دینانی گفت: انسان بین دو بی‌نهایت قرار گرفته، اولی هستی مطلق و دومی نیستی مطلق بوده که هر دو بی‌نهایت است. هر ممکن الموجود بین هستی و نیستی مطلق قرار گرفته، اما سایر موجودات آگاهی به هستی و نیستی مطلق ندارند و این تنها انسان بوده که به هستی مطلق ونیستی مطلق آگاهی دارد. وی اظهار داشت: تراژدی حماسه و اخلاق از همین جا آغاز می‌شود. بنابراین انسان متعلق  به این دو وادی بوده و وارد زندگی می‌شود، زندگی یک مرحله گذار بین هستی و نیستی است. فردوسی مرتب از گذرا بودن عمر، ناپایداری این جهان و راز هستی حرف می‌زند و می‌گوید که راز هستی گشونی نیست. فردوسی مکرر به این نکته اشاره می‌کند که زندگی گذرا است و مرحله‌ای بیش نیست. در این دو مرحله که انسان زندگی می‌کند، درآن خیر و شر، نیکی و بدی نیز وجود داشته و انسان همواره بین دو مرحله ظلم و عدل قرار دارد. زندگی بین نور و ظلمت بوده و در هم‌ آمیخته است. ابراهیمی دینانی تصریح کرد: فردوسی این صحنه را در جنگ و کارزار می‌آورد. اساس کتاب فردوسی حماسه بوده و آن حماسه پهلوانی است، یعنی صحنه جنگ و رزم را توضیحی می‌دهد اما نکته مهم در اینجا این است که فردوسی اهل صلح، آشتی و محبت است «مرا آشتی بهتر آید زجنگ نباید». این استاد دانشگاه گفت: فردوسی در این بیت شعر می‌گوید که من اصل جنگ نیستم و آشتی را بیشتر دوست دارم، اما باید در مقابل ظلم ایستاد.
دینانی اظهار داشت: تمام کوشش فردوسی در این بوده که او مظهر قهرمانی ایران و مؤثد تأثیر الهی باشد و شما نیز در این اشعار به آن اشاره کردید و این قهرمان یگانه و مظهر پهلوانی ملت ایران اسفندیار را نصیحت می‌کند که جنگ نشود، ‌آن وقت که نصایح مؤثر واقع نمی‌شود و همچنان اسفندیار طالب جنگ است. چاره‌ای جز اینکه وارد جنگ شود ندارد. وی ادامه داد: زمانی¬که وارد جنگ می‌شود و اسفندیار را مغلوب می‌کند و او را می‌کشد. رستم از اینکه یک انسان را کشته ناراحت است.
«به پاد افره این، گناهم مگیر» در این بیت شعر فردوسی می‌گوید که خدایا من مرتکب گناهی شدم، من را به این گناه عذاب نکن، او از اول نمی‌خواست که جنگ کند اما ضرورت ایجاد می‌کند که وارد جنگ شود. پس ما نباید حماسه فردوسی را کتاب جنگ بدانیم بلکه باید کتاب صلح و آشتی بدانیم. ایشان تصریح کرد: به دنبال این حوادث سهراب به دست پدر کشته شود و فردوسی می‌گوید که، رستم ناراحت است و عالم از دست او نیز ناراحت بوده چون پسرش را کشته، ضرورتی ایجاد شد که پسرش را کشت. چون او خبر نداشت که سهراب پسرش است. وی بیان کرد: شاهنامه را باید کتاب صلح، آشتی، محبت و انسان¬دوستی بدانیم و در مجموع کتاب اخلاق، حکمت عملی و پشتوانه‌ علم نظری است. که در راز هستی سخن می‌گوید. و همین اشعاری که شما قرائت کردید راز هستی بود. منصوری لاریجانی گفت: در جلسه گذشته گفتیم حکیم فردوسی اصالت را به صلح و راستی داده برای اینکه کسی که اهل راستی بوده در مدار هستی است.
خداوند هستی و هم راستی    نخواهد زتو کژی و کاستی
این مطلب را به خوبی توضیح دادیم که انسان اگر اهل راستی باشد در مدار هستی بوده وگرنه خارج از هستی است. دینانی افزود: این مطلب را باید اضافه کنم اگر انسان در طریق راستی باشد چون بر مدار راستی می‌چرخد، اصلا جنگی پیش نمی‌آید. متأسفانه خودخواهی برخی از افراد بشر، از طریق مدار هستی خارج می‌شود و اینجا جای جنگ است. وی ضمن اشاره به این نکته که فرهنگ ایرانی برپایه راستی است، اظهار داشت: ایرانیان از آغاز تاریخ راستگو بودند، اگر راستی ادامه پیدا می‌کرد و برمدار هستی می‌چرخید، جنگی پیش نمی‌آمد، اما متأسفانه کجی که گاهی پیش می‌آید در اثر زیاده خواهی برخی از انسان‌ها بوده است. این استاد دانشگاه ادامه داد: وقتی انسان با راز هستی همسو می‌شود، که به هستی بیندیشد. بدون تردید دنیای امروز، دنیای ارتباطات است. همه از ارتباط سخن می‌گویند ولی نمی‌دانند که کلمه «ربط» چیست؟ تصور می‌کنند که «ربط» یک معنی انتزاعی دارد ولی «ربط» یک واقعیت است. من همیشه می‌گویم که کتاب فردوسی ضمن اینکه یک کتاب حماسی بوده، کتاب فلسفه و حکمت نیز است. فردوسی به عنوان یک فرد هستی¬شناس به راز هستی می‌اندیشد  و انسان را مظهر هستی می‌داند. وی ضمن اشاره به این مطلب که تنها انسان از هستی سخن می‌گوید، بیان کرد: مردمی که از راز هستی خبر ندارند از موجود سخن می‌گویند و از وجود حرف می‌زنند. بین «موجود» و «وجود» تفاوت است، مردم موجود را می‌بینند. وجود را یک امر انتزاعی مفهومی می‌دانند و این اشتباه بزرگ است. ابراهیمی دینانی تصریح کرد: موجود از وجود می‌آید، مردم موجودات را می‌بینند و به وجود فکر نمی‌کنند. فردوسی به وجود می‌اندیشد. وی گفت: یکی از هنرهای فردوسی به غیر از بحث‌های فلسفی، تلفیق افسانه و تاریخ با هم است، به تعبیر ادبیانه‌تر از تمثیل و استعاره استفاده کرده است. دینانی افزود: انسان ابتدایی بیشتر اهل تمثیل است یعنی یک چیزی را شبیه به چیز دیگر می‌بیند. در ادبیات یک تمثیل و یک استعاره داریم که بین این دو خیلی فاصله وجود دارد. این استاد دانشگاه گفت: بدون عقلانیت پاک و خالص توجه به استعاره ممکن نیست. فردوسی از اسطوره به تاریخ(تمثیل به استعاره) می‌آید، او تاریخ ما را منسجم می‌کند و اگر فردوسی نبود، این تاریخ ما انسجام نداشت و یا تاریخ نداشتیم. دینانی ضمن اشاره به این نکته که نباید کتاب شاهنامه را دست کم بگیریم، تصریح کرد: فردوسی از یک فرهنگ و ملت صحبت می‌کند و این را به طور منسجم بیان کرده است. فردوسی برای کجی و راستی و خوبی و بدی میزان می‌دهد، میزان خوبی و بدی حقیقت مطلق است. فردوسی با این یک بیت شعر نزاع بیش از 1400 ساله فرقه معتزله و اشاعره را از میان می‌برد. میزان راستی و کجی، خوبی زو بدی حق بوده، چون راستی به هستی متعلق است. این راستی و کجی را عقل می‌فهمد. فردوسی بین دو فرقه معتزله و اشاعره آشتی می‌دهد. عقل متوجه می‌شود که راه حق، راه راستی بوده و انحراف از حق، کجی است. این فکر توحیدی موجب می‌شود که فردوسی صحنه رزم می‌آفریند و از جنگ سخن می‌گوید. فردوسی در کل کتاب شاهنامه بیش از 1700 بار اسم ایران و ایرانی را آورده است و در کل کتاب بزرگ شاهنامه یک کلمه قبیح و زشت نمی‌بینیم. در اشعار سایر شعرا کلمه قبیح دیده می‌شود، حتی مولوی هم در یکی از ابیات خود کلمه‌ای قبیح را به کار برده است. البته گاهی لازم می‌شود که کلمه قبیح نیز به کار برده شود. شما در اشعار فردوسی از آغاز تا پایان یک کلمه زشت و قبیح نمی‌توانید پیدا کنید. رستم به عنوان یک نهاد از الهام الهی کمک می‌گیرد و در همه صحنه‌ها پیروز می‌شود. وی ضمن اشاره به این نکته که رستم یک کلمه دروغ نگفته است، بیان کرد شاهنامه نه تنها کتاب رزم بوده بلکه کتاب عشق و محبت است. عشق در فردوسی شکوه دیگری پیدا می‌کند. وقتی که تهمینه سراغ رستم می‌آید، بلافاصله رستم دستور می‌دهد که یک موبد را بیاورند که عقد ازدواج را بخواند. و این چیزی جز پاکی و راستی نیست. این استاد دانشگاه اظهار داشت: عشق ناپاک در فردوسی نیست، همانطور که سخن و رزم فردوسی پاک بوده و همسو با هستی بوده، عملش نیز پاک است.
همی گفت کای داور کردگار
بگفت این و بنهاد سر بر زمین
بدان گونه تاخور برآمد ز کو    بگردان تو از ما بد روزگار
همی خواند بر کردگار آفرین
نیامد زبانش ز لعن و ستوه
وی تصریح کرد: فردوسی می‌گوید بدی از نقص طبیعت است و من را از آن حفظ کن. زبان فردوسی زبان قرآنی است منتهی فرهنگ ایرانی را منسجم بیان می‌کند.
لاریجانی بیان کرد: رستم پس از شکست سپاه توران خطاب به برادرانش می‌گوید؛
همه سر به خاک سیه بر نهید
که بود است این لطف یزدان پاک
من امشب به پیش جهان آفرین    از آن پس همه تاج بر سر نهید
به شکرانه باید نهیم رخ به خاک
بمانم فراوان رخت اندر زمین
ابراهیمی دینانی گفت: هر کسی که در جنگی پیروز می‌شود به طور طبیعی مغرور شده، رستم به یارانش توصیه می‌کند که مبادا مغرور شوید، این لطف الهی بوده و سر به خاک بسایید و عبارت پروردگار را انجام دهید. هیچ صفت مذمومی برتر از غرور نیست، غرور صفتی است که اگر انسان گرفتارش شد بعدها با خاک یکسان می‌شود. فردوسی بیان می‌کند که این پیروزی بزرگ که رستم بدست آورده لطف پروردگار بوده، و در اینجا حکیم فردوسی به درستی بیان کرده که مبادا دچار غرور شوید که خیلی خطرناک است.
من امشب به پیش جهان آفرین    بمانم فراوان رخ اندر زمین
وی افزود: این نهایت تواضع فردوسی در مقابل عظمت لایتناهی است. بیشتر اشعار فردوسی آموزه‌های قرآنی بوده است. از کتاب شاهنامه می‌توان تفسیر قرآن نوشت چرا که آیات قرآن را به زیبایی تفسیر کرده است. شاهنامه کتاب عدل و دادگری است، او در شاهنامه از پادشاهان تعریف نکرده بلکه از عظمت رستم تعریف کرده رستم یک شخصیتی است که مظهر فتوت، راستی و صادقت ایرانی بوده است. وی خاطر نشان کرد: «نماد اندیشه فردوسی نماد فکر راستین است.»
شاهنامه؛ اثر جهانی صلح: در سراسر شاهنامه حتی یک بیت را هم نمی‌بینیم که سندی باشد بر جنگ‌طلبی و علاقه به جنگ و هجوم به دیگران و تمام رزم و جنگ و پهلوانی و نام‌آوری پهلوانان و لشکریان ایران درست پس از زمانی صورت می‌گیرد که ایرانیان مورد هجوم ناجوانمردانه و عهدشکنی خونریزی قرار می‌گیرند و در دفاع است که قهرمانی‌های ایرانیان اتفاق می‌افتد نه در جنگ. به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از هنری آنلاین، محمدرضا رستم¬پور شاعر وکارشناس ادبیات در هر کتاب‌خانه‌ای یک جلد شاهنامه دیده می‌شود در هر خانواده‌ی ایرانی اهل مطالعه و یا حداقل با فرهنگ آشنا، یک شاهنامه پیدا می‌شود اما فراتر از این‌ها اگر حتی به سراغ گرد‌همایی، همایش‌ها و نشست‌های تخصصی درباره‌ شاهنامه نیز برویم کمتر کسی را می‌یابی که 60 هزار بیت شاهنامه را کامل خوانده باشد و بیشترشان به داستان‌های رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیار قانع شده‌اند و حتی بسیاری فکر می‌کنند شاهنامه تنها به پهلوانی و رستم و گرز گرانش محدود می‌شود. باوجود شهرت جهانی، این اثر شگفت‌انگیز یکی از مظلوم‌ترین، کم خوانده‌ترین و گمنام‌ترین و محرم‌ترین آثار گران‌بهای ادبی است که بزرگ‌ترین ظلمی که بر آن رفته است خوانده نشدن بوده است و بر زیبایی چه ظلمی بدتر از ندیدن و نشناختن. شگفتی و حجم بالای شاهنامه فردوسی بیشتر خواننده‌ها را به ترس می‌اندازد و تنها کسانی که شهامت به خرج می‌دهند و وقت می‌گذارند و دل به دریا می‌زنند می‌توانند از چند و چون آن سردر بیاورند هرچند آن‌کس که در ساحل نشسته و تماشا می‌کند و یا با دستی این شگفتی را ورق می‌زند نیز بی‌بهره نمی‌ماند و این از خصوصیت دریاست که هرکسی را به‌اندازه‌ی همت و نزدیک شدنش سهم می‌دهد. در دانشگاه ظلمی که بر شاهنامه رفته قانع شدن برنامه¬ریزان واحدهای درسی به شرح یکی دو داستان معروف آن است و البته محدودیت زمان ترم‌های دانشگاهی نیز مشکلی شده برای این درس اما بهر حال در همین زمان محدود نیز شاید می‌توانستند کلیات و اصل قضیه را مطرح کنند. در صدا و سیما تاکنون تا آنجا من اطلاع دارم برای پروژه‌ای به این بزرگی تاکنون کاری درخور ستایش نشده و باید دید در آینده سیاست‌های تازه‌ی صدا و سیما با این اثر چگونه تا می‌کند اگرچه در بحث‌های کارشناسی و برنامه‌های تخصصی به آن اشاره می‌شود و درباره‌اش بحث می‌شود اما در حوزه معرفی جدی قدمی تاکنون برداشته نشده و باید منتظر آینده ماند یادم هست در دوران نوجوانی در تنها سینمای ایلام که حالا به پارکینگ خودرو تبدیل‌شده فیلمی دیدم به نام رستم و سهراب که فکر کنم روسیه توسط یک فیلم‌ساز تاجیکی ساخته بود اما در سینمای ایران تاکنون ندیدم کسی حتی این داستان مشهور را نیز فیلم کند و یا داستان‌های دیگرش را و سینمای ایران نیز به‌نوعی نتوانسته به شکوه شاهنامه نزدیک شود. بنیادهایی که به نام شاهنامه نام‌گذاری شده و فعالیت می‌کنند نیز اگرچه قدم‌های مثبتی برداشته‌اند اما به امکانات بیشتری نیاز دارند که اصل و مفهوم شاهنامه را به میان بردم ببرند اگرچه مردم با این اثر به‌خوبی آشنا هستند اما تحلیل آن یک ضرورت است گاهی یک تحلیل درست و علمی و معرفی دقیق ریزه‌کاری‌های یک اثر مخاطبین  بیشتری را به سمت خواندن یا دوباره نگری آن اثر  می‌کشاند. این بنیادها هنوز فراتر از چند نمایشگاه و چاپ اثری که قبلاً به چاپ رسیده و انیمیشن و کاست فراتر نرفته‌اند و داستان‌هایی که از شاهنامه چاپ می‌شود از رونویسی و بازنویسی و بازآفرینی فراتر نرفته و به تحلیل شناخت نرسیده است. با وجود شهرت جهانی این اثر هنوز کمتر کسی از زندگی واقعی فردوسی خبر دارد و وقتی ناشران معتبر هنوز هم بعد قرن‌ها به آن داستان‌های ساختگی و دروغین و افسانه مانند و مقدمه‌های الحاقی و بی‌ربط به زندگی فردوسی را برای مخاطب دانشگاهی منتشر می‌کنند این دلخوری پررنگ‌تر می‌شود اگرچه تاکنون قدم‌های مؤثر و عمیق و علمی خوبی از طرف اساتید و بزرگان این سرزمین رد راستای معرفی بهتر شاهنامه برداشته‌شده اما هنوز کسی نیامده که زندگی واقعی فردوسی را به تصویر بکشد و یک منبع درست به دست بدهد اگرچه دکتر کزازی و خالقی مطلق و صفا و بیساری دیگر  نیز زحمت اصلی را کشیده‌اند اما ابهامات هنوز پابرجاست و این‌ها هنوز به نسخه‌ی مسکو و فرانسه تکیه می‌کنند که البته نسخه‌های معتبری هستند و باید هم تکیه کرد اما بحث بر سر این است که جستجوها آیا روزی به زندگی واقعی فردوسی می‌رسند. هرچند نباید فراموش کرد که سانسور عجیبی نیز در دربار غزنویان علیه فردوسی به راه انداخته شد که در هیچ تذکره و تحلیل و نقد و کتابی حتی در تاریخ بیهقی نیز نامی از شاهنامه فردوسی به میان نیامده انگار نه‌ انگار که اصلاً بوده این اثر بزرگ بسیاری از دانشجویان رشته ادبیات هنوز به‌راستی نمی‌دانند که فردوسی که بوده چه برسد به مردم عادی. با نگاهی به چاپ‌های متعدد شاهنامه می‌توان به این ادعا پی برد عظمت و شگفتی اثر فردوسی نیز مشکلی دیگر شده برای مظلوم ماندن این اثر شاید بتوان از اغراق‌های شاعرانه استفاده کرد و اثر فردوسی را خورشیدی دید که بسیاری جرئت و توان نزدیک شدن به آن را ندارند و آن‌ها که نزدیک شده‌اند آن‌قدر در آن ذوب‌ شده‌اند که دیگر فرصتی برای گفتن و تعریف برای دیگران به دست نیاورده‌اند و خیلی‌ها هم به نگاهی از دور به آن قانع شده‌اند که البته از نور آن نیز استفاده‌ها کرده‌اند و انرژی گرفته‌اند.
شاهنامه خط بطلان برجنگ¬طلبی: در سراسر شاهنامه حتی یک بیت را هم نمی‌بینیم که سندی باشد بر جنگ‌طلبی و علاقه به جنگ و هجوم به دیگران و تمام رزم و جنگ و پهلوانی و نام‌آوری پهلوانان و لشکریان ایران درست پس از زمانی صورت می‌گیرد که ایرانیان مورد هجوم ناجوانمردانه و عهدشکنی خونریزی قرار می‌گیرند و در دفاع است که قهرمانی‌های ایرانیان اتفاق می‌افتد نه در جنگ. به ‌عنوان‌ مثال داستان کشته شدن ایرج را نگاه کنیم وقتی به سرزمین برادرانش می‌رود به آن‌ها می‌گوید که رد پی خون و خونریزی و حتی سلطه و سلطنت نیست و حاضر است اگر صلح کینه‌ها را تمام می‌کند تاج‌ و تختش را به آن‌ها بدهد و گوشه‌ای بگیرد و من راضی هستم که در برابر صلح تختم را به شما ببخشم اما این برادران او هستند که بی‌گناه او را می‌کشند و ایرانیان در پی انتقامی ناگزیر می‌آیند. و جالب این‌که فردوسی تمام مردم را از خونریخته و خون‌ریز و قاتل و مقتول برادر می‌داند و از یک نژاد و سند خوبی است بر بی‌علاقگی فردوسی به نژادپرستی همه فرزند یک پدر هستند و تنها جاه‌طلبی و زیاده‌خواهی و طمع است که فاصله می‌اندازد. تمام آسیب‌هایی که بر سر ایران و توران و روم می‌آید حاصل خودخواهی و حرکت‌های خودسرانه و مغرورانه‌ی پادشاهان آن‌هاست. در جایی دیگر وقتی سپاه توران از ضعف و خودکامگی شاهان ایران استفاده می‌کنند و به ایران هجوم می‌آورند و سر نوذر پادشاه ایران را از تن جدا می‌کنند سری که قربانی غرور صاحب آن شده، سپاه ایران در پی انتقام‌گیری برمی‌آیند و سپاه توران را در هم می‌شکنند و دراین‌بین تورانی‌ها از سر ناچاری و برای جلوگیری از نابود شدن به دست رستم و زال  پیام صلح می‌فرستند و جالب اینجاست که ایرانیان باوجود آگاهی از قدرت خود و ضعف توران این پیام را می‌پذیرند و می‌گویند ایرانیان دنبال جنگ و خونریزی نیستند و در شورای مشورتی خود این بحث رأی می‌آورد که جنگ چیز خوبی نیست چه برای برنده چه برای بازنده.
خودسری و خودرأی بودن و خودکامگی پادشاهان در سراسر شاهنامه  دلیل اصلی آسیب رسیدن به سرزمین ایران حتی وقتی رستم به سرزمین دیوها هجوم می‌برد این خودکامگی پادشاه است که او را به این کار وا ‌می‌دارد چرا که رستم اهدافی بلندتر دارد و به سرزمین ایران فکر می‌کند نه به پادشاه. در سراسر شاهنامه از زبان شخصیت‌های قهرمان بدی و جنگ و هجوم و غارت و جاه‌طلبی از هرکسی که باشد نکوهش می‌شود.
نفرت از جنگ در شاهنامه: سایت فرزانگی هم جمعه، 18بهمن، ۱۳۹۲ مقاله¬ای برگرفته از دکتر محمد امین ریاحی با این مضمون منتشر می¬کند که: با این که فردوسی داستان سرای جنگ‌هاست و بهترین وصف‌ها را از میدان‌های جنگ و هنرنمایی جنگجویان در شاهنامه می‌خوانیم، با این همه دل نازک و مهربان او از جنگ و خونریزی نفرت دارد و آن را ناگزیر و حکم سرنوشت می‌داند. حکیمی که شاهکار خود را به نام «خداوند جان و خرد» آغاز کرده، طبیعی است که قدر جان انسان‌ها را بداند حتی قدر جان مورچه دانه¬کش را هم بداند. جنگ است که نیکان و آزادگانی چون ایرج، سیاوش، فرود، اسفندیار، رستم را به کام خود می‌کشد. او فرّخی سیستانی نیست که محمود را به سبب کشتار هندوان و غنیمت ربایی از هند، یا به دار کشیدن مردم ری بستاید. او در جاهای فراوان جنگ را می‌نکوهد. پیران ویسه در گفتگو با رستم می‌گوید:
مرا آشتی بهتر آید ز جنگ
در جواب او از رستم می‌شنویم که:
نه خوب است و داند همی کوه و سنگ    نباید گرفتن چنین کار تنگ

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ
رستم کوشش فراوان می‌کند که اسفندیار را از جنگ با خود باز دارد. توفیق نمی‌یابد. در آخرین لحظه‌ای که تیر گز  را به سوی چشم اسفندیار رها می‌کند خدا را گواه می‌گیرد که این کار به دلخواه او نیست:
همی گفت کای پاک دادار هور
همی بینی این پاک جان مرا
که چندین بپیچم که اسفندیار
تو دانی به بیداد کوشد همی
به بادافره این گناهم مگیر    فزاینده‌ی دانش و فرّ و زور
توان مرا، هم روان مرا
مگر سر بپیچاند از کار زار
همی جنگ و مردی فروشد همی
تویی آفریننده‌ی ماه و تیر
جنگ‌های ایرانیان در شاهنامه، هیچ¬گاه به قصد کشور گشایی و تصرّف سرزمین دیگران یا تحمیل کیش و آیین خویش یا به چنگ آوردن غنایم جنگی نیست. شاهنامه، حماسه‌ی اسکندر و چنگیز و تیمور نیست که از شرق و غرب به ایران می‌تاختند. شاهنامه حماسه‌ی مردم ایران است در دفاع از هستی ملّی و پایداری ابدی در برابر هر چه اهریمنی و انیرانی است. از آن گذشته، کین¬خواهی کشتگان مظلوم هم از علل جنگ‌هاست، چون جنگ‌های فریدون و منوچهر یا سلم و تور به کین¬خواهی ایرج، و جنگ‌های رستم و کیخسرو و به کین خواهی سیاوش. رستم در این باره چنین سوگند می‌خورد:
به کین سیاوش دل آگنده¬ام
مگر بر دلم کم شود درد و خشم
کشندم دو بازو به خمّ کمند
حرام است بر من می و جام و بزم    فرو ریخت ناکار دیده گروی
نهاده به گردن درون پالهنگ
بر انگیزم اندر جهان رستخیز
نگر تا چه گفته ست مرد خرد
که: «هر کس که بدی کرد، کیفر برد»؛ افراسیاب سیاوش را می‌کشد وخود به دست پسر سیاوش کشته می‌شود، رستم سهراب را و اسفندیار را به نیرنگ می‌کشد، خود نیز به نیرنگ برادر در چاه جان می‌سپارد، آن برادر نابکار هم به تیر رستم به درخت دوخته می‌شود. فریدون با تولد نوه‌اش منوچهر شاد می‌شود که انتقام ایرج را خواهد گرفت. کیخسرو به خون¬خواهی سیاوش با افراسیاب جنگ‌ها می‌کند و پیش از کشتن افراسیاب به او می‌گوید:
به کردار بد تیز بشتافتی
کنون روز بادافره ایزدی ست    مکافات بد را بدی یافتی
مکافات بد را، ز یزدان بدی ست

هرمز خرداد ماهوی سوری را که آهنگ کشتن یزدگرد را داشت سرزنش می‌کند و کین¬خواهی‌های گذشتگان و به کیفر رسیدن گناهکاران را بر می¬شمارد که چون مفصل است از نقل آن خودداری می¬کنیم. جنگ‌های ایرانیان همیشه برای اجرای عدالت «بادافره ایزدی» است. مثلاً در جنگ یازده رخ وقتی بیژن گیو با هومان ویسه در نبرد است:
به یزدان چنین گفت کای کردگار
اگر داد بینی همی جنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا    تو دانی نهان من و آشکار
بر این کینه جستن بر، آهنگ ما
نگه دار بیدار هوش مرا
از سراسر شاهنامه بر می‌آید که جنگ‌های ایرانیان توأم با جوانمردی است. تا وقتی می‌توان صلح کرد نباید دست به جنگ زد، و تا دشمن حمله نکرده نباید به او حمله کرد. به دشمنی که تسلیم شد نباید آزاری برسد. هنگام پیروزی؛ مهربانی با اسیران، ایمن داشتن زنان و کودکان، پرهیز از ویران کردن شهرها، حرمت داشتن کشتگان دشمن آیین کارزار است. برای نمونه دستورهایی را که کیخسرو هنگام فرستادن گودرز کشوادگان به جنگ یازده رخ داده می‌آوریم:
نگر تا نیازی به بیداد دست
به کردار بد هیچ مگشای چنگ
کسی کو به چنگت نبندد میان
نگر تا نجوشی به کردار طوس
به هر کار با هر کسی داد کن    نگردانی ایوان آباد پست
بر اندیش از دوده و نام و ننگ
چنان ساز کز تو نبیند زیان
نبندی به هر کار برپیل کوس
ز یزدان نیکی دهش یاد کن
در جنگ بزرگ هم کیخسرو به سپاهیان چنین فرمان می‌دهد:
شما را حلال است خون ریختن
مسازید جنگ و مریزید خون
وگر جنگ جوید کسی با سپاه
ز ترکان هر آن کس که فرمان کند    دل از جنگ جستن پشیمان کند
مباشید کس را به بد رهنمون
دل کینه دارش نباید به راه
به هرجای تاراج و آویختن
جنگ¬نامه¬اي در ستايش دوستي: همچنین زهرا را مهران کارشناس ادبیات درمقاله¬ای نگاهی به مفاهیم صلح ‌طلبانه در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی داشته و آورده است: بی‌تردید هر اثر مکتوب ادبی به مثابه آینه تمام نمای جامعه و نشان‌دهنده ساختار فرهنگی آن است. متون منظوم و منثور ادبی با رسالت و هدف انسان‌ سازی و آفرینش جامعه‌ای پاکیزه و پالوده، دربردارنده مضامین و اندیشه‌های انسان‌شناسانه‌ای هستند که نمونه‌ای از آن صلح است. توصیه به آشتی‌جویی به جهت اغراء و بعث آحاد جامعه، از مواردی است که به ‌دلیل وجود ملازم همیشگی خود، یعنی جنگ، می‌تواند سیمای روشنی در حماسه‌ها داشته باشد. شاهنامه فردوسی با نمایان‌سازی تقابل‌ها و تضادها، در عین رویکرد حماسی خود قدم در راستای تعلیم گذارده، عهده‌دار هدایت بشر به سوی سعادت و وصول به جامعه‌ای مطلوب و آرمانی شده است؛ لذا این منظومه، علاوه‌بر آن‌که جنگنامه‌ای است سترگ، تصویرگر صلح است و برپادارنده آن.
در تعاریف اظهار شده از منظر صاحب¬نظران درباره «صلح»، تناقضاتی دیده می‌شود؛ اما نقطه اشتراک تمامی آن¬ها آزاد بودن از هرگونه جدل، داشتن روابطی هماهنگ و سازگار ضمن حالتی ساکت و آرام در غیاب حرب است. کلیشه‌ای‌ترین تعریف آن مطابقه با جنگ است و دربردارنده معانی دیگری چون: آشتی و سازش و تراضی میان متنازعین. حال پرسش این‌جا است در شاهنامه‌ای که روایتگر دقیق و گسترده کارزار و منعکس‌کننده میراث فرهنگی و اخلاقی ایرانیان است، صلح چگونه تعریف شده و معنا می‌یابد؟ آشتی‌جویی چگونه پاسخگوی نیازهای اخلاقی و تصویرگر فضیلت انسانی و اندیشه انسان‌دوستانه می‌شود؟
جنگ و صلح از مضامین مهم و مبسوط شاهنامه است که به انحاء مختلف نشان داده می‌شود. چه به شکل زیر مقوله‌هایی از ژانر تعلیمی چون تحذیر و اغراء البته به گونه امر و نهی، چه به شکل تصویر شخصیت‌های جنگ‌طلب یا صلح‌جوی خلق شده در اثر. در بیشتر صحنه‌های کارزار شاهنامه، هرگاه صحبت از جنگ به میان می‌آید صلح هم رخ می‌نمایاند. از منظر فردوسی جنگ امری است منفور؛ بنابراین بارها ناهی آن بوده، مکرراً بیان می‌دارد: «تو را آشتی بهتر آید زجنگ». تعالیم صلح‌جویی او در ۲ حوزه مشهود است: «سیاست و روابط بین ملت‌ها»، «اخلاق فردی و اجتماعی» که مورد پسین با درونمایه‌های دوستی، مهرورزی، انسان‌دوستی، رادمردی و عدالت و... همراه می‌شود. این نکته حاکی از میزان اهمیت نوع دوستی و همبستگی و وحدت در شاهنامه است: «همه دوستدار و برادر شویم». درخصوص روابط بین ملت‌ها همین بس که گفته شود صلح مایه مسرت است: «مگر با درود و سلام و پیام. دو کشور شود زین سخن شادکام». درکل، در شاهنامه ترغیب به جنگ دیده نمی‌شود مگر در نبردهایی که ضروری به شمار می‌آیند و «میرزا ملا احمد» عنوان «عادلانه» برآن می‌نهد و نمونه‌ای از آن، زمانی است که سرزمین در معرض تعرض و غصب دشمن قرار می‌گیرد: «چو بدخواه جنگی به بالین رسید. نباید تو را با سپاه آرمید». در قسمت اعظم نبردهای تصویر شده در شاهنامه، ایرانیان آغازگر جنگ نبوده‌اند و بیشتر مورد هجوم لشکر متخاصم، تورانیان، واقع شده‌اند و در این میانه است که دیگر بار اندیشه سیاسی دعوت به حرب بروز می‌یابد: «هر آن کس که با تو بجوید نبرد. سراسر برآور سرانشان به گرد». همین نگرش باعث شده است فردوسی به نکوهش جنگ‌های شتابکارانه بپردازد که تماما نمایان‌کننده میل عجولانه آغازگری رزم است، در نتیجه به پرهیز از تندی سفارش می‌کند:
«مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب. ز می‌دور باش و مپیمای خواب. به تندی مجوی ایچ رزم از نخست. همی باش تا خواسته گردد درست». حال با تحلیل مطالب مذکور آیا نمی‌توان رگه‌هایی از آشتی‌جویی ایرانیان را یافت؟ به‌زعم نگارنده پاسخ مثبت است و اساساً ایرانیان شاهنامه دارای خصلت صلح‌دوستی‌اند زیرا تنها در اندک مواردی از شروع‌کنندگان جنگ معرفی می‌گردند؛ هنگامی که شاهان و پهلوانان ایران از مهم‌ترین آموزه حکمی فردوسی، دانش و خرد، فاصله می‌گیرند آغازگر جنگ می‌شوند، مانند نبرد کیکاووس با دیوان.
با ذکر این عبارات مشهود است که خردورزی همتای صلح‌جویی است: «مدارا خرد را برادر بود. خرد بر سر دانش افسر بود» و بی‌خردی نشانی است از جنگجویی: «به دانش نباید سر جنگجوی. نباشد به جنگ اندرون آبروی». جنگ بی‌خردانه سبب می‌شود که بیدادگری جلوه‌گر شود و بزرگانی چون رستم به اعمالی دست زنند که باید ناباورانه به‌ آن‌ها نگریست؛ چون کشتن پسر جوان و بی‌گناه افراسیاب، سرخه، به جهت کین‌جویی از مرگ سیاوش. کین‌جویی در شاهنامه یکی از علل انجام جنگ‌های عادلانه است اما بیدادگری کین‌جویانه را چه تعریفی است؟ از منظر «یوهان گالتونگ»، بیداد «صلح منفی» خوانده می‌شود که از آن با ترکیبات «نبود جنگ» و «خشونت مستقیم» یاد می‌کند؛ حال با توجه به عناصر خشونت و ضرورت جنگی می‌توان آن را در تعریفی پارادوکسیکال، صلح منفی‌ای دانست که هر چه هست صلح نیست! همین امر لزوم توجه به دوگانگی نهفته در نهاد شخصیت‌های شاهنامه را نیز در بر می‌گیرد. همان‌گونه که در عبارات پیشین سخن رفت، جنگ، اندیشه و آرمان صلح در قالب شخصیت‌های داستانی شاهنامه و اعمالشان نمایان می‌شود.  گروهی از آنها به تمامی جنگجوی (مانند: گرسیوز)، گروهی صلح‌جوی( مانند: ایرج که البته از زنانی چون سیندخت و کتایون و... هم نام آورده می‌شود) و دیگرانی با خصلتی دوگانه هم جنگ‌طلب و هم صلح‌جوی نمایش داده می‌شوند که رستم در آخرین گروه جای می‌گیرد. صلح‌جویان تنها در میان ایرانیان دیده نمی‌شوند و انیران نیز از داشتن خردمندان صلح‌جویی چون پیران ویسه، بی‌بهره نیستند. شکل دیگر نبرد عادلانه، جنگ برای حفظ شرف و نام است: «بگویش که در جنگ مردن به نام. به از زنده، دشمن به کام» یا در مسیر حفظ و صیانت از وطن و حس میهن پرستی است: «میان‌ها ببندیم و جنگ آوریم. چو باید که کشور به چنگ آوریم».   
همان¬گونه که مشهود است در کنار بیان جنگ‌ها هدف غایی فردوسی تعلیم و برقراری صلح است. در ذیل این مقصود، اندیشه‌های بشردوستانه او نیز هویداست: عدل و دادگستری در نریختن خون غیرلشکریان، بی‌گناهان، مغلوبان و زنهار دادن به سپاهیان امان‌خواه و عفو آنها: «چو چیره شدی بی‌گنه خون مریز...» یا «چو خواهد ز دشمن کسی زینهار. تو زنهار ده باش و کینه مدار»؛ برحذر داشتن از خونریزی برای تصرف مسند شاهی: «مریزید خون از پی تاج و گنج... »؛ جوانمردی که شروع جنگ از آیین آن نیست: «نگردد جوانمرد پرخاشجوی» و... . در بیان بیشتری از اهمیت صلح‌جویی فردوسی و شخصیت‌های شاهنامه باید گفت که پیش از شروع هرجنگ تمام هّم بزرگان بر آن است که با گفت و شنود مشکل نزاع را برطرف کنید و به نحوی ملزومات توسعه صلح را فراهم سازند. از آن است که شاهان و پهلوانان به شکل رهبر، عامل یا کارگزار به طرح‌ریزی صلح پرداخته، به‌عنوان ضروریات و عامل اصلی آشتی مطرح می‌شوند.  
کوتاه سخن این‌که فردوسی هیچگاه جانب جنگ را نگه نداشته، بسیار از بی‌عاقبتی و عدم منفعت آن سخن رانده است؛ حتی در برابر اندک ستیزهای ناعادلانه ایرانیان به دفاع از غیرایرانیان پرداخته، نبرد و خونریزی را علتی بر کاهیدن اخلاق در جامعه دانسته، ضرورت جنگ را در دفاع به‌عنوان یک سرنوشت محتوم و راه مبارزه با بدی و قبح تلقی کرده است؛ لذا شاید بتوان نتیجه گرفت که صلح و جنگ روایت شده در شاهنامه فردوسی به این مضمون از سخن کانت بسیار نزدیک است: «اکثریت مردم هرگز به جنگیدن رأی نمی‌دهند مگر این‌که برای دفاع از خود باشد.»
اسطوره‌های شاهنامه نماد صلح، مروت و خشونت‌زدایی: رئیس پژوهشگاه علوم انسانی در دانشگاه علامه اظهار کرد: بی‌شک آنچه که ما در تمام شاهنامه شاهد آن هستیم این است که با گفت‌وگو و مدارا می‌توان بسیاری از معضلات را حل کرد و چنان‌که دیدیم در جریانی مشابه آنچه که سیندخت رهبری می‌کند این اتفاق افتاده است. به گزارش عطنا، حسینعلی قبادی، عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس و رئیس پژوهشگاه علوم¬انسانی در نخستین گردهمایی مدیران گروه‌های زبان و ادبیات فارسی و ایران‌شناسی دانشگاه‌ها و مراکز علمی خارج از کشور که در تالار آمفی تئاتر دانشکده مدیریت و حسابداری دانشگاه علامه طباطبائی برگزار شد به ارائه سخنرانی پرداخت. قبادی در سخنرانی خود با عنوان «جلوه‌های پیام جهانی شاهنامه فردوسی» اظهار کرد: برای پیش‌درآمد چند بیت از شاهنامه را می‌خوانم که در این ابیات سیاوش به عنوان فرمانده سپاه چگونگی آیین رفتار را در جنگ به گودرز می‌گوید و همان‌طور که می‌دانیم مهرورزی و مهربانی کردن با لشکر دشمن از توصیه‌های سردار جنگ است. وی علت قرائت این ابیات را وجود آرایه براعت استهلال بر دنیای انسان‌دوستی، نفی خشونت، مدارا و صلحی که فردوسی در شاهنامه برای ما ترسیم می‌کند برشمرد و اذعان کرد: معمولا در ژانر حماسه و ادبیات حماسی جدال، مبارز و گاه خشونت اصل حاکم است ولی حکمت فردوسی قاعده عمومی این ژانر حماسه را شکسته است. رئیس پژوهشگاه علوم انسانی خاطر نشان کرد: فردوسی به ما می‌گوید که زبان و ادبیات فارسی، زبان و فرهنگ انسانیت و ادب است و زبانی است که تمدن‌سازی و انسان‌دوستی به همراه دارد و شاید به همین دلیل فردوسی تاثیرگذارترن شاعر در ایران و نیز در جهان ادبیات فارسی است. به جرات می‌توان گفت که به دلیل همین شاهنامه و چند شاهکار امثال اوست که کشور ایران دیگر یک ایران جغرافیایی نیست بلکه شامل یک ایران فرهنگی است که از کشاورزان صحرای حجاز تا قایقرانان چین شعر فارسی می‌خواندند و از شبه قاره هند تا بالکان همه به شعر فارسی ارادت ورزیده و تا مدت‌ها مجموعه آسیای صغیر در تصرف این زبان فرهنگ فارسی بود. قبادی یکی از دلایل عمده این موضوع را وجود اضطراب همیشگی و وجودی انسان ‌شناسانه فردوسی برشمرد و ادامه داد: فردوسی این اضطراب را از ابتدای بخش اسطوره‌ای تا پایان بخش تاریخی شاهنامه با خود می‌آورد و اگرچه بخش پایانی شاهنامه را تاریخی نامیده‌ایم اما در آنجا هم بنیاد وجودشناختی اسطوره‌ای است. وی شاهنامه را اثری کاملاً گفت ‌و گومند خواند و اظهار کرد: در شاهنامه به کرات شاهد گفت‌وگو و مفاهمه منطقی افراد هستیم و این امر را در توصیه‌های اولین و بزرگ¬ترین پادشاه ایران یعنی فریدون تا مقدماتی که رستم می‌کوشد تا اسفندیار را از جنگ پرهیز دهد به خوبی می‌توان دید.
عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس اضافه کرد: ما در شاهنامه از پیش‌داوری و خشونت در رفتار اجتماعی پرهیز داده می‌شویم و نیز می‌بینیم که جامعه مطلوب شاهنامه جامعه‌ای دانامحور است که در آن کرامت انسانی یک اصل خدشه‌ناپذیر است و این امر محور عمده مباحث شاهنامه است. وی با اشاره به نقش اسطوره فریدون در شاهنامه فردوسی تأکید کرد: فریدون تماشاخانه تجربه زیستی صلح‌مدار و ترسیم جهان عاری از خشونت است و همچنین کشور ایران در شاهنامه کهن الگوی آفرینش، نشانه نفی خشونت و میوه صلح است و رستم نیز نتیجه صلحی است که بین سام و پادشاه کابل رخ می‌دهد که نهایتاً ازدواجی صورت می‌گیرد که رستم از آن پدید می‌آید. همچنین به منشور حکمرانی سیاوش اشاره کرد و‌ خاطر نشان کرد: این منشور به ما جهان عاری از خشونت و جهان عقلانی را نشان می‌دهد که سرانجام آیینه اندیشه کیخسور در رویکرد عرفانی و نفی خشونت روبه‌روی ما جلوه‌گر است. وی ضمن قرائت بیتی از شاهنامه که «چو بر دانشی شد گشاده جهان/ به آهن چه داریم گیتی نهان»، آن را منشور و بیانیه اندیشه فردوسی نامید و گفت: فردوسی زمانی که می‌خواهد با زبان زن قهرمان و بزرگی به نام سیندخت جلوی خشونت خانمان‌ براندازی را که میان سام و پادشاه کابل وجود دارد بگیرد، با استدلال می‌گوید اگر شما با هم خصومت دارید بی‌گناهان کابل چرا باید در آتش خشم شما بسوزند؟
استاد دانشگاه تربیت مدرس تأکید کرد: در متن شاهنامه ما فردوسی را می‌بینیم که انسان را از خشونت پرهیز می‌دهد و دعوت می‌کند که بیایید راه انسانیت، کرامت و صلح را در پیش بگیریم و آنجا می‌بینیم که این زن قهرمان موفق می‌شود با پیش‌گیری از جنگی که قرار است میان سام و پادشاه کابل در بگیرد، ازدواج مبارکی صورت می‌گیرد و از آن رستم پدید می‌آید. وی با قرائت بیت «فرانک نه آگاه بود زین نهان/ که فزرند او شاه شد بر جهان» آن را منشوری نامید که فرانک برای آینده فریدون ترسیم می‌کند و افزود: در جریان ایرج می‌بینیم که ایرج نمادی است از شاهی که به دنبال نفی خشونت است و حتی برای پایداری و استقرار صلح بیان می‌کند که من از حکومت کناره‌گیری می‌کنم و از زبان ایرج می‌گوید «اگر کام دل خواهی آرام جوی/ من ایران نخواهم، نه خاور نه چین».
رئیس پژوهشگاه علوم انسانی ادامه داد: این ابیات نشان می‌دهد که قدرتی که در خدمت ظلم باشد و موجب عدالت نباشد بدون شک مقدمات صلح و آرامش مردم نیست و از دید ایرج دراین شرایط «برای مهتر بر بباید گریست»! اما می‌بینیم که خشونت‌گرایان روش دیگری دارند ولی ارزش کار ایرج در این است که ایران برای همیشه با صلح، مدارا و نفی خشونت گره می‌خورد و کشوری می‌شود که افتخارش فرهنگ، منطق و ادبیات است. قبادی سرانجام فریدون و نصایح او را سراسر بیان و ترجیح صلح و کرامت انسانی بر جنگ خواند و گفت: ما این ترجیح را همچنین در جاهای دیگری از شاهنامه می‌بینیم همچون زمانی که گفت‌وگوی نهایی میان سام و فرزندش زال صورت می‌گیرد و نیز زمانی که سام به معرفت و خودآگاهی رسید و نخوت و خودبینی را کنار گذاشت توانست پرهیز از خشونت را ملازم بلکه محصول دانایی‌محوری و دانشمندی بداند و این در بیت «سوی زال کرد آنگهی سام روی/ که داد و دهش گیر و آرام جوی» به خوبی مشهود است.
اگر ما امروز سخن از جامعه دانایی‌محور و دانش‌بنیان می‌گوییم باید بدانیم که قرن‌ها پیش، این فردوسی بود که چنین آرمانی را برای ایرانیان ترسیم کرد و پیوسته برای اینکه جنگی صورت نگیرد اشاره می کند که نتیجه جنگ تخریب همه جانبه و لطمه به انسان‌ها است و همواره از جنگ پرهیز می‌دهد «مگر شهر کابل نسوزد به ما/ چو پژمرده شد برفرزود به ما»
عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس که معتقد است «جهان در نگاه فردوسی جهانی شعورمند است و انسان وجودی کیهانی دارد»، تاکید کرد: بنیان اسطوره‌ای که در شاهنامه تداوم پیدا می‌کند به ما این را می‌رساند که اگر ما جایی را به وسیله جنگ تخریب کنیم باید منتظر باشیم تا آن سرزمین علیه ما شورش کند.
وی ادامه داد: رستم که بزرگ‌ترین نماد ایران است از دیدگاه فردوسی نتیجه صلح و پرهیز از جنگ است و بیت «چنین آمد از داد اختر پدید/ که این آب روشن بخواهد دوید» به خوبی گویای این مسئله است.
حسینعلی قبادی با اشاره به داستان افراسیاب در شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: درباره کیخسرو، کسی که توانست افراسیاب با آن عظمت را از بین ببرد و این کاری بود که بزرگانی مثل رستم نتوانستند انجام دهند، نهایتا می‌بینیم که کیخسرو در فرجامین انتخاب سرنوشت‌ساز خود عارفانه کناره‌گیری از حکومت را بر خشونت و منازعه ترجیح می‌دهد و در کنج خلوت سکنا می‌گزیند. وی گفت‌وگوهایی که فردوسی در طول روایت کیخسرو شکل می‌دهد را سخنی تازه برای جهان امروز دانست و اذعان کرد: این سخنان همواره تازه و ماندگار هستند و می‌بینیم که فردوسی موفق شد ژانر حماسه را به سمت و سوی صلح‌دوستی و مهرطلبی ببرد و این در حالی است که اساس حماسه و ادبیات حماسی بر مبارزه و جدال است تا جایی که حتی در برخی حماسه‌ها مانند حماسه‌های یونان پا را فراتر نهاده و نه تنها جدال و مبارزه بلکه خشونت یک اصل است.
رئیس پژوهشگاه علوم انسانی ادامه داد: دکتر ندوشن در جایی می گوید «وقتی ایلیاد ادیسه را می‌خوانیم و فارغ می‌شویم از خواندن، صدای شکستن استخوان انسان‌ها به گوش می‌رسد» و من می‌خواهم بگویم که اتفاقا ما وقتی شاهنامه را می‌خوانیم تدبر، تامل، حکمت‌ورزی، کرامت انسانی و از همه مهم‌تر پرهیز از خشونت را در آن می‌بینیم که این در ادبیات اسطوره‌ای امری است نادر. بی‌شک آنچه که ما در تمام شاهنامه شاهد آن هستیم این است که با گفت‌وگو و مدارا می‌توان بسیاری از معضلات را حل کرد و چنان¬که دیدیم در جریانی مشابه آنچه که سیندخت رهبری می‌کند این اتفاق افتاده است. گفتنی است نخستین گردهمایی مدیران گروه‌های زبان و ادبیات فارسی و ایران‌شناسی بیش از ۴۰ کشور دنیا صبح دیروز سه‌شنبه ۲۸ دی‌ماه با حضور اعضای وزارت علوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی و رؤسای دانشگاه‌های بزرگ کشور در دانشگاه علامه طباطبائی به مدت دو روز آغاز شد که طی آن پنل‌های تخصصی در زمینه چالش‌ها و فرصت‌های زبان فارسی در دنیای معاصر بحث و تبادل نظر شد.
فردوسی، شاهنامه و اندیشه‌های آشتی جهانی: دکتر آرش اکبری‌ مفاخر عضو قطب علمی فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی مشهد در همایش «فردوسی، شاهنامه و اندیشه‌های آشتی جهانی» گفت: عضو قطب علمی فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی مشهد گفت: کارکردهای ملی شخصیت‌های ایرانی در نهایت احترام به انسان شکل گرفته است و در نتیجه این رویکرد است که اندیشه آشتی جهانی به عنوان یک اصل در فرهنگ ایرانی خودنمایی می‌کند. اکبری ‌مفاخر بیان کرد: ما فردوسی را به عنوان کسی که پیام‌آور هویت ملی است می‌شناسیم اما، این نکته تنها یکی از ظرفیت‌هایی است که در شاهنامه فردوسی به چشم می‌خورد. وی با تأکید بر اینکه ظرفیت‌های دیگری در شاهنامه هست که این کتاب را به یک اثر جهانی تبدیل کرده است، افزود: سرمنشاء رویکرد جهانی شاهنامه را باید در شخصیت و عقاید فردوسی و شخصیت‌ها و داستان‌های شاهنامه جستجو کرد. فردوسی به عنوان شخصیتی که در قرن 4 هجری زندگی می‌کرده فردی مسلمان و شیعه است و به‌واسطه شیعه بودن علاقه‌مند به داشتن حکومت‌های ملی مستقل با ظرفیت دینی و اسلامی بوده و از سوی دیگر، از کسانی بود که به خانواده حضرت پیامبر(ص) و خانواده حضرت امیر(ع) و شخص ایشان و دلاروی‌ها و پهلوانی‌هایی که در وجود ایشان بود عشق می‌ورزید و این علاقه‌مندی‌ها با پهلوانی‌هایی که در شاهنامه به تصویر کشیده شده است، به خوبی همخوانی دارد. وی با اشاره به شرایط دوران زندگی فردوسی گفت: در این دوران حکومت‌هایی همچون صفاریان، سامانیان و علویان طبرستان در ایران به وجود آمدند که  به زبان فارسی عشق می‌ورزیدند و معتقد بودند که برای بازتاب اندیشه‌های ملی و دینی خود نیازمند به یک زبان ملی هستند و به همین واسطه در زمان سامانیان تصمیم گرفتند قرآن را به زبان فارسی ترجمه کنند و همین مسئله اهرم حرکت رو به جلو برای پیشرفت زبان فارسی بود. با ترجمه قرآن و متون دینی به زبان فارسی، ایرانیان که تا آن‌زمان مجبور به فراگیری علوم دینی به زبان عربی بودند اکنون می‌توانستند این علوم را به راحتی و به زبان فارسی فراگرفته و به این زبان بر قرآن کریم تفسیر بنویسند که از جمله این آثار فارسی می‌توان به مناجات‌نامه خواجه عبدالله انصاری و کشف‌الاسرار رشیدالدین میبدی اشاره کرد و فردوسی نیز به عنوان یک شیعه ایرانی در این مسیر حرکت می‌کرد. وی پیشینه خانوادگی و تربیت فرهنگی فردوسی را از دیگر عوامل انگیزش این شاعر بزرگ در راستای سرایش شاهنامه دانست و با بیان اینکه فردوسی به عنوان یکی از دهقانان بزرگ توس به میراث فرهنگی گذشته سرزمین خود علاقه فراوان داشت ،افزود: دهقانان ‌در تاریخ ایران به عنوان افرادی شناخته می شوند که عاشقانه به هویت ملی خود عشق می‌ورزند و به عنوان پاسداران این میراث، آن را سینه به سینه به نسل‌های پس از خود منتقل می‌کنند و همین انتقال سینه به سینه و افتخار به هویت ملی بود که شرایط را برای اقدام فردوسی در خصوص سرایش شاهنامه فراهم کرد. عضو قطب علمی فردوسی‌شناسی دانشگاه فردوسی مشهد در ادامه سخنان خود تصریح کرد: با توجه به این نکات باید دید چه اندیشه‌ها و تفکرات جهانی در این کتاب مطرح شده که اقبال جهانی را برای این اثر عظیم به ارمغان آورده است و چه عاملی در این کتاب باعث شده که همه مردم دنیا به کتابی که محور ایرانی دارد و تاکید آن بر مسئله ملیت و هویت ایرانی است عشق بورزند، نسبت به ترجمه و چاپ آن اقدام کنند و براساس آن فیلم بسازند و نمایشنامه بنویسند که از جمله آنها می‌توان به یکی از آثار با ارزش ادبیات کودک نوشته ادکینسون اشاره کرد که شاهنامه را به زبان انگلیسی بسیار ساده برای استفاده کودکان در کشورهای انگلیسی زبان به رشته تحریر درآورده است. برای رسیدن به این مفهوم به بررسی چهار شخصیت محوری شاهنامه پرداخت و گفت: اولین شخصیتی که به عنوان یک شخصیت دارای ویژگی‌های جهانی در شاهنامه نمود پیدا می‌کند سیامک است و مهمترین ابعاد شخصیتی وی طلب صلح و آشتی برای تمام مردم دنیا و دوری از تفکر تعرض به خاک دیگر کشورهاست. وی افزود: در این قسمت شاهنامه، انسان بر اساس فطرت پاک انسانی خود با حیوانات در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و این امر دلیل بر زندگی آرمانی است نه بی تمدنی، و در این نوع از زندگی، انسان‌ و حیوان به‌واسطه برخورداری از فطرت پاک و بی‌آلایش می‌توانند در کنار یکدیگر زندگی کنند تا اینکه اهریمن و فرزندش سیامک را از بین می‌برند و از این لحظه است که نبرد روشنی و تاریکی و خیر و شر پدیدار می‌شود و این حرکت رو به سوی خیر ادامه پیدا می‌کند.
اکبری مفاخر ایرج فرزند فریدون را به عنوان دومین انسان دارای ابعاد شخصیتی جهانی در شاهنامه معرفی کرد و افزود: ایرج براساس تصمیم پدر، سرزمین ایران را به ارث برده و به این واسطه مورد خشم و حسادت دو برادر دیگر خود سلم و تور که دارای ویژگی‌های شخصیتی اهریمنی هستند قرار می‌گیرد. ایرج دارای سلامت روح، جاذبه اخلاقی و جهان بینی خاص فردی و خواستار صلح و آشتی برای تمام مردم دنیاست و جهان بینی او در تقابل با جهان بینی فریدون و سلم و تور قرار دارد که به مرزبندی‌های سیاسی تاکید داشته و مرزهای خاکی را لحاظ می‌کنند و این تقابل است که در نهایت موجبات نبرد ایرج به عنوان نماینده مهربانی و نیکی با برادرانش به عنوان نمایندگان خشم و بدی، آز و اهریمنی را فراهم می‌آورد.
اکبری‌مفاخر با بیان این مطلب که اندیشه‌ای که دوست ندارد حتی کوچکترین جانواران را آزار برساند برای اولین بار در شاهنامه از زبان ایرج صادر می‌شود، آرش را سومین شخصیت قابل بحث در این حوزه دانست و گفت: در جدیدترین روایتی که از داستان آرش در دست است، این شخصیت به عنوان نماد کاملی از صلح جهانی خودنمایی می‌کند و معنای واقعی مفهوم حفظ تمامیت ارضی کشور ایران بدون اعطای کوچکترین امتیازی به دشمن، و همچنین محترم شمردن مرزهای آبی و خاکی دشمن به شرطی که حق دست درازی به این سرزمین را نداشته باشد و در صورت دست‌درازی با مقابله همه جانبه مواجه شود به خوبی در داستان آرش تبیین شده است. بر اساس داستان آرش، پس از محاصره ایرانیان در یک قلعه و کمبود غذا و گره خوردن کار جنگ ایران و توران پیشنهاد مشخص کردن مرزها از طریق پرتاب تیر توسط یک سرباز ایرانی مطرح می‌شود و پرتاب تیر توسط آرش، مرز ایران را تا رود جیحون مشخص می‌کند و اینجاست که با فرود آمدن تیر در رود جیحون یکی از مهمترین نکات در فرهنگ ایرانی که همان توجه به حفظ تمامیت ارضی و در کنار آن احترام به مرزهای دیگران است خودنمایی می‌کند. به ارمغان آمدن باران برای تمامی مردم زمین و رهایی ایران و توران از خشکسالی پس از مرگ آرش را از دیگر نکات این داستان عنوان کرد و افزود: آرش جان خود را برای نجات تمامی انسان‌ها از سختی و رنج حاصل از جنگ و خونریزی فدا کرد.
وی تأکید کرد: کارکردهای ملی شخصیت‌های ایرانی در نهایت احترام به انسان شکل گرفته است و در نتیجه این رویکرد است که اندیشه آشتی جهانی به عنوان یک اصل در فرهنگ ایرانی خودنمایی می‌کند. وجود شخصیت‌های مثبت در کنار شخصیت‌های منفی در سپاه دشمن، همچون وجود اقریرس به عنوان نماد نیکی در کنار افراسیاب به عنوان نماد بدی را از مهمترین رویکردهای شاهنامه دانست و گفت: در این اثر بزرگ علاوه بر وجود شخصیت‌های بزرگ و آشتی‌گرا در جبهه ایران این شخصیت‌ها در جبهه دشمن نیز دیده می‌شوند و این نکته نشان می‌دهد که شاهنامه یک متن طبیعی است و تمام انسان‌های خوب در داستان‌های آن یکسر ایرانی نیستند. وی سیاوش را پاکترین شخصیت شاهنامه دانست و با بیان اینکه اندیشه‌های وجودی او بیشتر انسانی و فرا انسانی بوده و متوجه تمام بشریت است، تفکر او را ایرانی کار کردن و جهانی اندیشیدن عنوان کرد و گفت: از نظر سیاوش حفظ هویت ملی و در کنار آن احترام به فرهنگ بشری یک اصل بوده و خونریزی برای تمام بشریت بد و ناپسند است.
اکبری مفاخر گفت: سیاوش به عنوان شخصیتی دارای زندگی آسمانی، زمینی و زندگی پس از مرگ، فرزند کیکاووس بوده و از مادری فرشته‌وار زاده شده و در کنار زال و رستم آداب خردمندی و پهلوانی می‌آموزد و تنها شخصیت شاهنامه است که خونی نریخته است. در پایان سخنان خود احترام و تعهد به عهد و پیمان‌های بشری، بخشندگی و پای‌بندی به شرافت انسانی را از ویژگی‌های بارز شخصیتی سیاوش عنوان کرد که در داستان سودابه نمود پیدا می‌کند و گفت: زندگی سیاوش به عنوان کسی که آرمان‌شهری از اندیشه‌های انسانی می‌سازد پس از مرگ نیز در قالب گل پرسیاوشان که از خون وی می‌روید تداوم پیدا می‌کند و روان وی پس از مرگ هدایت‌گر انسان‌ها در زندگی است


مذاکرات شاهنامه به روایت سعید کوشافر



فصل ششم: خرد در مقابل جنگ


6-1- خرد مخالف جنگ است.
فردوسی اگرچه منظومه¬ای حماسی می¬سراید، اما در همه احوال از خرد و پندار و گفتار نیک غافل نیست. او در جای جای و بیت بیت این هنرنمایی بزرگ خود بر خرد و دانش به عنوان بزرگترین رکن هستی و راهنمای انسان و انسانیت برای زندگی تأکید دارد. او حتی زمانی¬که دکترین شاهان ایرانی را به نظم می¬آورد، همواره بر مدد جستن از خدای یکتا و در پیش گرفتن خرد به عنوان چراغ راه تأکید دارد و بر این باور است که هر که از راه خدا و خرد غافل شود گرفتار اهریمن و جنگ خواهد شد. به همین دلیل است که شاهنامه را با این ابیات شروع می¬کند:
توانا بود هر که دانا بود    ز دانش دل پیر برنا بود
و در ابیات بعدی تأکید دارد:
خرد بهتر از هر چه ایزدت داد    ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای    خرد دست گیرد به هر دو سرای
کسی که خرد را ندارد ز پیش
همیشه خرد را تو دستور داد    دلش گردد از کرده خویش ریش
بدو جانت از ناسزا دورباد(1)
فردوسی پس از پند دادن به خوانندگان شروع به بیان شرح احوال شاهان ایرانی می¬کند. او در شرح پادشاهی 40 ساله هوشنگ پس از کیومرث اینگونه می¬گوید:
جهاندار هوشنگ با رای و داد    به جای نیا تاج بر سر نهاد...
وزان پس جهان یک سر آباد کرد    همه روی گیتی پر از داد کرد(2)
او همین خردورزی و عقل و دانش و عدل را بزرگترین سرمایه هوشنگ می¬داند که همه جهان از او به نیکی یاد می¬کنند.
کز آباد کردن جهان شاد کرد    جهانی به نیکی از او یاد کرد...
ببخشید و گسترد و خرد و سپرد    برفت و جز از نام نیکی نبرد(3)
فردوسی این بزرگ حماسه¬سرای ایران از یمانی که به شرح کشته شدن ایرج توسط برادران آزمندش می¬پردازد، خوانندگان را نسبت به خونریزی و جنگ برای کسب مال و قدرت بیم می¬دهد.
میازار موری که دانه¬کش است    که جان دارد و جان شیرین خوش است...
جهان خواستی یافتی خون مریز    مکن با جهاندار یزدان ستیز(4)
به گفته فردوسی کیقباد پس از یک صد سال پادشاهی چند بیت به کیکاووس که پس از او شاه ایران زمین خواهد شد می¬دهد.
تو گر دادگر باشی و پاک رای    همی مژده یابی به دیگر سرای
و گر آز گیرد تو را سر به رام    برآری یکی تیغ تیز از نیام
بدان خویشتن رنجه داری همی
در آن جای جای تو آتش بود    پس آن را به دشمن سپاری همی
به دنیا دلت تلخ و ناخوش بود(5)
او در این ابیات به زیبایی جنگ و خونریزی را نفی کرده و به فرزندش تأکیدی کند که آزمندی سبب جنگ خواهد شد، اگر تو جنگ را شروع کنی و تیغ به روی دیگران بکشی شمشیر را به دست آنان داده¬ای تا آن¬ها نیز با تو به جنگ برخیزند و این باعث خواهد شد تا تو در این دنیا روی خوش نبینی و در آخرت هم جایگاهت آتش دوزخ باشد. حماسه¬سرای بزرگ ایران این لحن آشتی¬جویانه و ضد جنگ را در تمام طول این سروده عظیم همراه دارد، در ابتدای داستان سیاوش نیز می¬گوید:
درشتی ز کس نشونود نرم گوی    سخن تا توانی به آزرم گو(6)
بنا بر آنچه در شاهنامه آمده است شاهان ایرانی همواره بر سپهداران و فرماندهان لشگر توصیه¬های اخلاقی کرده و آن¬ها را از تعدی به جان و مال و ناموس و افراد بی¬گناه بر حذر داشته¬اند، حتی توصیه¬های آن¬ها شامل کسانی که در جنگ شکست خورده یا سر تسلیم فرود آورده¬اند هم می¬شود. کیخسرو زمانی که پادشاهی می¬رسد طوس را به ترکستان گسیل می¬دارد، این شاه ایرانی اما به خطاب به این سپه¬سالار می¬گوید:
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
به پاییست با اختر کاوییان
بدو داد مهری به پیش سپاه
بدو گفت نگذر ز پیمان من
نیازرد باید کسی را به راه
کشاورز با مردم پیشه¬ور
نباید که بر وی وزد باد سرد
نباید نمودن به بی¬رنج رنج    که طوس سپهبد به پیش سپاه
به فرمان او بست با مدعیان
که سالار اوست و جوینده راه
نگه¬دار آیین و فرمان من
چنین است آیین تخت و کلاه
کسی کو به لشگر نبندد کمر
مکوشید جز با کسی هم نبرد
که بر کس نماند سرای سپنج
فردوسی حتی در میانه جنگ نیز از اندرز دادن به جنگ¬آوران دست کوتاه نمی¬دارد و حتی برای جنگیدن هم قواعد جوانمردی را گوشزد می¬کند. جایی که فریبرز پس از شبیخون پیران، فرمانده لشگر افراسیاب، نامه¬ای سوی او گسیل می¬کند و خطاب به این رهزن نیمه شب می¬گوید:
کسی کو بلای جوی مردان بود
شبیه¬خون نجویند کند آوران
تو گر با درنگی درنگ آوری
یکی ماه باید زمان درنگ    شبیه¬خون نه کردار گردان بود
کسی کو گراید به گرز گران
گرد رای جنگ است جنگ آوریم
که تا خستگان باز یابند چنگ(8)
فریبرز نه تنها شبیخون زدن را نکوهش کرده و آن را شیوه نامردان می¬داند که باز هم تأکید دارد که اگر تو میل جنگ داری ما هم به میدان می¬آییم و می¬جنگیم اما ما قصد نداریم با تو ناجوانمردانه رفتار کنیم، او حتی مهلتی که از دشمن طلب می¬کند برای رسیدگی به کسانی است که در جنگ زخم برداشته و بیم جان آنان می¬رود و این همه یعنی قواعد جوان¬مردی. کیخسرو پادشاه بزرگ ایران زمانی که گودرز را سپه¬سالار سپاه می¬کند باز هم دست از پند و اندرز برنمی¬دارد، شاهنشاه ایران زمین نمی¬خواهد که او آغازگر جنگ باشد و او را چندباره به داد و عدل در سرزمین¬هایی که وارد می¬شود مورد تأکید قرار می¬دهد. آنچه کیخسرو به سپه¬¬سالارش می¬گوید، دکترین جنگ است زمانی که هیچ راهی برای گریز از مقابله با دشمن وجود ندارد.
نشستند بر زمین به فرمان شاه
به گودرز فرمورد پس شهریار
نگر تا نیازی به بیداد دست
به کردار بد هیچ مگشای چنگ
کسی کو به جنگت نبنند میان
که نپسندد از ما بدی دادگر
چو لشگر سوی مرز تران بری
بهر کار با هر کسی داد کن
جهان¬دیده پیش پیران فرست
نپندد به دانش تو بگشای گوش    سپه¬دار گودرز به پیش سپاه
که رفتی کمربسته کارزار
مگردان ویران که آباد هست
براندیش از دوده و نام و ننگ
چنان ساز که از تو نیابد زیان
سپنج از گیتی و ما در گذر
مکن گرم دل را آتش سری...
ز یزدان نیکی دهش یار کن
هشیوار از یادگیران فرست
برو چادر مهربانی بپوش(9)
کیخسرو شاه ایرانی حتی پس از جنگ با افراسیاب که ناچار از آن شده است، و فرار دشمن به دژ گنگ، باز او را شکست داده و دژ را به تسخیر در می¬آورد. افزراسیاب اما از راه مخفی که فقط او خبر داشت به همراه 200 تن از نامداران توران می¬گریزد. سپهر و بردارش به اسارت ایرانیان در می¬آیند و لشگر ایران وارد دژ گنگ می¬شود، کیخسرو اما همان زمان خطاب به لشگریانش می¬گوید:
در کاخ این ترک شوریده بخت
ز خویشان او کس نیازرد شاه
هم آواز پوشیده رویای اوی
نباید که بر کاخ افراسیاب    شما را سپردم بکوشید سخت
بتابد ز چرخ بلند آفتاب
نخواهم که آید ز پرده به کوی...
چنان چون بود در خور پیشگاه(10)
شاه ایرانی بار دیگر، جوانمردی را بهنمایش می¬گذارد و به رقم دست یافتن بر کاخ و مال و ناموس دشمن، دستور می¬دهد تا آن¬ها در امان باشند و بهانه را برای کین خواهی و انتقام¬جویی دوباره دشمن می¬بندند. اما همین آینده¬نگری و رفترا نرم¬جویانه و صلح¬طلبانه کیخسرو به مزاق برخی که از دانش و خرد بهره ندارند خوش نمی-آید و میان لشگر غوغا برپا می¬سازند و می¬گویند:
که کیخسرو ایدر بر انسان شدست
همان مادرش را که از تخت و گاه
همی یاد نایدش خون پدر    که گویی بر باب مهمان شدست
به خیره بریده به بیداد سر
ز پرده کشیدند یک سر به راه(11)
آن¬ها در شگفت مانده بودند که چون است کیخسرو که پدرش سیاوش بی¬گناه به دست تورانیان کشته شده است. و مادرش را به آن¬گونه بی¬آبرو کردند، اکنون فرمان عدل و داد با خویشان و نزدیکان افراسیاب را صادر می¬کند، آن¬ها از او کین¬خواهی و انتقام¬جویی طلب می¬کردند و تلاش داشتند تا او را تحریک به خشونت کنند. اما خرد رهنمای شاه بود نه کینه و انتقام¬جویی.
زگفتار ایرانیان پس خبر
که نیکی است اندر جهان یادگار
که هر جای تندی نباید نمود
فرستاد کس به خرد اندر بخواند    به کیخسرو امد سخن در به در...
بسی داستان پیش ایشان براند
سر بی¬خرد را نشاید ستود
نماند به کس جاودان روزگار(12)
کیخسرو با فرکیانی و راهنمایی خداوند، کینه و انتقام را از سینه بیرون می¬کند، او شکست افراسیاب را و فراری شدنش بدون تخت و کلاه را بهترین درس عبرت برای تورانیان می¬داند. که پیامان شکستند و شاهزاده ایرانی را بی¬گناه سربریدند. او نمی¬خواهد این کین و کین¬خواهی ادامه یابد. و تلاش می¬کند این حس را به لشگریان هم منتقل کند و خطاب به آن¬ها می¬گوید:
ز دل¬ها همه کینه بیرون کنید
بکوشید و خوبی به کاراورید
زخون ریختن دل بباید کشید
نیابد جهان افرین را پسند
نه مردی بود خیره آشون تن    به مهر اندین کشور افزون کنید...
چو دیدید سرما بهار آورید...
سر بیگناهان نباید برید
به زیر اندر اورده را کوفتن...
که جویند بر بی¬گناهان گزند(13)
کیخسرو بر این دکترین و بر این سیاست باور دارد. او نه تنها بر افراسیاب که بر دیگر دشمنانش هم از سر اندیشه و خرد و جوانمردانه رفتار می¬کند، او برای دشمن، حتی اگر دشمنی کندو جنگ آورد ارزش قائل است. و عقیده دارد که نباید شکست خورگان را خوار و خفیف کرد. کیخسرو زمانی که به سرزمین مکران می¬رسد، ابتدا باب گفتگو و مذاکره را می¬گشاید و چون ثمری نمی¬بیند ناچار تن به جنگی ناخواسته می¬دهد، در این جنگ شاه مکران که گرفتار غرور خود شده بود کشته می¬شود، اما رفتار کیخسرو با او چگونه است:
به قلب اندرون شاه مکران بخست
یکی گفت شاها سرش را بریم
سه شهر یاران که برد ز تن
برهنه نباید که گردد تنش
بکوشید به رویش به دیبای چین
یکی دخمه سازید و مشک و گلاب    وزان خستگی جان او هم برست
بدو گفت زشت اندرو ننگریم
مگر بدتر از بچه اهرمن
برآن هم نشان خسته در جوش نش
فشانید بر وی همی همچو آب
که مرگ بزران بود همچنین(14)
پس از کشته شدن شاه مکران در جنگ و پیروزی سپاه ایران بزرگان شهر و پارسایان برای پوزش خواهی به درگاه کیخسرو آمدند تا او درس دیگری از رعایت اخلاق و آداب در جنگ را به نمایش دهد.
که ما بی¬گناهیم و بیچاره¬ایم
گر ایدون که بیند سر بی¬گناه
از ایشان چو بشنید فرخنده شاه
ستمگارگان را کنم بر دو نیم
از این پس گرآید ز جایی خروش    همیشه به رنج ستمکاره¬ایم
ببخشد سزاوار باشد ز شاه
به فرموده تا بانگ برزد بر سپاه...
ز بیداد و ز غارت و جنگ و جوش
کسی کو ندارد ز دادار بیم(15)
اما این پایان¬نامه درس¬های اخلاقی جنگ در پایان نامه نیست، فردوسی پاک¬زاد بر خامه توانای خود گر چنگ جنگ¬ها را شرح داده اما او همواره تلاش شاهان و یلان ایرانی برای پیشگیری از وقوع جنگ و کاستن از با درد و غم مردم جنگ¬زده را هم به نظم آورده است. آنچه که در واقع دکترین و سیاست اصلی و اساسی شاهان ایرانی است، نه جنگ¬طلبی که دفاع از میهن است. اردشیر بابکان پس از نشستن بر تخت پادشاهی به صراحت سیاست¬ها و برنامه¬های خود را بیان می¬کند، او مانند تمام پادشاهان ایرانی کارش را با توسل و توکل به ایزد پاک و یکتا آغاز می¬کند و با ستودن خرد و اندیشه ادامه می¬دهد و می¬گوید:
هنرمند را خلعت آراستی
از ایشان کسی که بدی رای زن
بلاغت نگاه داشتنیدی و خط
کسی را که کمتر بدی خط و دیر
نویسنده گفتی که گنج آکند
بدو باشد آباد شهر و سپاه
دبیران چو پیوند جان مسندند
چو لشگرش رفتی به جایی به جنگ
فرستاده¬ای برگزیدی دبیر
پیامی برآدی به آیین و جرب
شنیدی سخن گر خرد داشتی
چو پیروز گردی ز تن خونریز
چو خواهد ز دشمن کسی زینهار
خراج اندر ان بوم برداشتی
که جایی که بودی زمینی خراب
به پیروزی اندر بیزدان گرای    زگنج انچه پرمایه¬تر خواستی...
سر ستود برافراختی ز انجمن...
کسی کو بدی چیره بر یک لغت
نرفتی بدیوان شاه اردشیر...
هم از رای و از رنج بپراکند
همان زیردستان فریادخواه
هم پادشاه برنهان مسندند
خرد یاد کردن رای درنگ
خردمند و با دانش و یادگیر
بدانکه نباشد به بیداد و حرب
غم و رنج و بد را به بر داشتی...
چو باشد ز تو بدکنش درگریز
تو زنهارده باش و کینه مدار...
که او باشدت بی¬گمان رهنمای...
و گرنه تنگ بودی برود اندر آب
زمین کسان خو در نگذاشتی(16)
همین چند بیت به خوبی گویای سیاست این پادشاه بزرگ ایرانی است او دانش را ارج می¬نهد و دبیران کاردان، باسواد و با سیاست را حتی از پادشاه برتر می¬داند، سیاست اصلی و اساسی او مذاکره است. برای جنگ شتاب ندارد و درنگ می¬کند، دبیری خردمند و با دانش را به میدان مذاکره می¬فرستد تا از بیداد و حرب جلوگیری نماید. تا غم و رنج از مردمش برداشته شود. تصریح می¬کند که اگر در جنگ پیروز شدم با دشمن مدارا کرده و با آن¬ها امان خواهم داد، پیروزی را خواست خداوند می¬دانم تا مغرور نشوم. او عمران و آبادانی میهن و پیشرفت¬های اقتصادی را به عنوان یک اصل اساسی کشورداری می¬داند و حاضر است تا مالیات را به بهای توسع و آبادانی اقتصادی ببخشد. اردشیر در جمع بزرگان ایران هم می¬گوید:
به یزدان گرای به یزدان گشای
به گیتی ممانید جز نام نیک    هر آنکس که خواهد سرانجام نیک...
که دارنده اوست و نیکی فزای(17)
همین شاه بزرگ ایران زمین اردشیر بابکان در جمع مردمانش هم سخن می¬گوید و سیاست¬های کشوداریش را با آن¬ها در میان می¬گذارد و می¬گوید:
به گفتار این نامدار اردشیر
هر آنکس که داند که دادار هست
دگر آنکه دانش مگیرید خوار
سدیگر بدانی که هرگز سخن
چهارم چنان دان که بیم گناه
بپنجم سخن مردم عیب¬¬جوی
بگویم یکی تازه اندرز نیز
خنک آنکه آباد دارد جهان
دگر آنکه دارد هم اواز نرم
میانه گزینی بمانی بجای
کزین بگذری پنج راه است بپیش
یکی آنکه از بخشش دادگر
دگر بشکنی گردن آز را
سدیگر ننازی به ننگ و نبرد
چهارم که دل دور داری ز غم
به پنجم بکاری که کار تو نیست
زمانی میاسای از آموختن
هم گوش داری پند مرا    همه گوش دارید برنا و پیر
نباشد مگر پاک و یزدان پرست
اگه زیردستید اگر شهریار
نگردد بر مرد دانا کهن
فزون باشد از بند و زندان شاه
نگیرد بنزد کسان آبروی
که آن برتر از دیده و جان و چیز
بود آشکارای او چون نهان
خرد دارد و شرم و گفتار نرم
خردمند خواندت پاکیزه رای
کجا تازه گردد ترا دین و کیش
به آزر فزونی بخویی گذر
نگویی بپیش زنان راز را
که ننگ و نبرد آورد رنج و درد
زنا آمده غم نباشی دژم
نیازی بدان کان شکار تو نیست
سخن گفتن سودمند مرا
اگر جای همی خواهی از افروختن(18)
پادشاه ایران زمین چه زیبا به خودش و مردمش پند و اندرز می¬دهد. اول تقوا و یاد خدا، سپس اهمیت دانش و خرد و قدر و ارزش سخت را به مردم گوشزد می¬کند، او بیم گناه را بسیار مؤثرتر از زندان شاه می¬داند و آن¬ها از مردم عیب¬جوی به هم می¬دهد. اما اندرز تازه او چیست؟
اندرز تازه این شاه برای مردمش اینست که حکمرانی خوشبخت خواهد بود که در راه آبادانی مملکت قدم با شفافیت تمام گام بردارد، سخن به نرمی بگوید، و با سخنان درشت در پی جنگ¬آفرینی نباشد، این پادشاه بزرگ اعتدال و میانه¬روی را مایه عزت حاکم نزد خردمندان می¬داند و ضمن تأکید بر پرهیز از غلبه آز بر حاکم تقریح می¬کند که جنگ جز درد و رنج برای مردم و حاکم چیزی به همراه ندارد. او تأکید دارد که باید عرصه جنگ را شناخت و دشمن را شناخت، باید دانست که آیا توان جنگیدن و کارزار را دارد یا خیر. و اگر دانست که همنورد شدن با این دشمن در توانایی او نیست، به آن دست نیازد. اردشیر بابکان بعد از 78 سال سلطنت، هنگامی که احساس می¬کند مرگش فرارسیده است ف حکومت را به شاپور می¬سپارد و به او این پند را می¬دهد:
هر آنکس که پوزش کند بر گناه
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ
از او باژ و بستان و کین مجوی
وگر آشتی جوید و راستی    تو بپذیرد کین گذشته مخواه
تو لشگر بیارای و بر بند پوست
بپرهیز دو سست گر دوستی چنگ
نبینی به دلش اندرون کاستی
چنین آر نزدیک او آبروی(19)
بهرام گور دیگر پادشاه ایرانی هم پس از شکست دادن خاقان در جنگ اندرز نامه¬ای به کاردانان خود می¬نویسد و در بخشی از آن اینگونه آن¬ها را اندرز می¬دهد:
ز دارنده بر جان آنکس درود
ز چیز کسان دور دارید دست
مجویید آزار همسایگان
به دانش روان را توانگر کنید    خرد را بدین بر سرافر کنید
بی¬آزار باشید و یزدان پرست...
بویژه بزرگان و پرمایگان
که از مردمی باشدش تار و پود(20)
شاید در نگاه برخی منتقدان اینگونه باشد که شاهان ایرانی بارها و بارها جنگ کردند پس این بندها و این سیاست¬ها به چه کارشان آمده است، باید در پاسخ گفت که شاهان و بزرگان ایران به آنچه می¬گفتند سخت ایمان داشتند، کما اینکه سیاوش فقط برای اینکه پیمانش با دشمن را زیر پا نگذارد و وارد جنگ نشود، مجبور شد به کشور دیگر رفته و نهایت بی¬گناه کشته شود. جنگ¬های دیگر ایران و ایرانیان نیز همین¬گونه است و هرگز ایرانیان بر روی دیگران شمشیر نکشیده¬اند مگر اینکه آن¬ها بهانه را فراهم کردند. دیگر اینکه بسیاری از شاهان ایرانی در اوج قدرت و عظمت و داشتن سلاح و سپاه دست دوستی و اشتی دراز کردند نه در زمان سختی و به آن¬ها زمانی به آشتی و صلح رضایت داده¬اند که توان و قدرت برتر و پیروز میدان بوده¬اند. آنچه در ادامه می-خوانیم دلایل جنگ¬ها و جنگ¬افروزی¬های دشمنان ایران است.





فصل هفتم: دلایل تحمیل جنگ به ایرانیان

جنگ آخرین گزینه ایرانیان
شاهنامه منظومه رزم¬آفرینی و دلاورمردی¬های ایرانیان است، کتابی است که شرح پیروزی¬ها و شکست¬های سپه-سالاران و پهلوانان ایرانی ره به رشته نظم در آورده است. شاید در نگاه اول در این کتاب جنگ¬ها و خونریزی¬ها به چشم آید، اما باید در بیت بیت آن دقیق شد و این پرسش را مطرح کرد که چرا شاهان ایرانی لشگرها را آراستند و وارد عرصه کارزار شدند؟ آیا هدف از این لشگرکشی¬ها و جنگ¬ها کشورگشایی بوده است؟ آیا طمع مال و ثروت و خالی کردن خزانه سلاطین هدف بوده است؟ آیا جنگ برای غارت مردم صورت گرفته است؟ چه هدفی پشت این کشت و کشتار بوده است؟ اینجاست که باید دلایل آغاز جنگ¬ها را مورد تطبیق و بررسی قرار داد. واقعیت اینست که شاهان ایرانی نه برای فتح و کشورگشایی و نه برای غارت مردم و خزانه شاهان دلاوران و پهلوانان را بسیج کردند. آن¬ها هرگز برای جنگ پیش قدم نشده¬اند و تا زمانی که دشمن به مرزهای کشور دست درازی نکرده یا بهانه¬¬ای نتراشیده با همسایگان خود در صلح و آشتی زندگی کرده¬اند. اما آزمندی، قدرت¬طلبی و کشورگشایی، اندیشه¬های اهریمنی هستند که سایه شوم آن¬ها بر سر تمام جنگ¬ها دیده می¬شود. در عقیده حکیم طوس جنگ رویدادی است که از بی¬خردی ناشی می¬شود و زمانی جنگی رخ داده که در آن یکی از سلاطین و شاهان بی¬خرد نقش داشته است، برای اساس جنگ¬های ایرانیان با دشمنان رخ داده و جنگ-های داخلی ایران هم تنها در زمان پادشان بی¬خرد روی می¬دهد. به عنوان مثال، آزمندی و طمع به سرزمین ایران مسلم گور را وادار می¬کند که خون ایرج را بریزند و زمینه¬ساز جنگ شوند، دست درازی¬های افراسیاب به مرزهای ایران و عهدشکنی، طمع و حسادت هم در داستان کشته شدن سیاوش به دست افراسیاب، به چشم می-خورد و سهراب را بدخواهی تورانیان به جنگ رستم می¬فرستد تا مرزهای ایران را در نبردد و زمینه¬ساز تراژدی غمناک مردم به دست بدر شود. اسفندیار را هم عهدشکنی پدر و اندیشه کسب تخت شاهنشاهی رو در روی رستم قرار می¬دهد تا شاهزاده پاک دین به دست بزرگ پهلوان ایران کشته شود. اما در همه این میدان¬ها، شاهان و گردان ایرانی رسم و آیین خداپرستی، و جوانمردی را رعایت می¬کردند و با دشمن هم رویه مدارا را پیش می-گرفتند. مگر جایی که جز جنگ چاره¬ای برای کار نبود، یا به قول معروف جنگ را راهی برای پایان دادن به خونریزی¬های بیشتر می¬پنداشتند. در این بخش عمده جنگ¬های ایرانیان را بررسی می¬کنیم تا دلایل جنگ¬ها و رسم و آیین شاهان و پهلوانان ایرانی در کاستن از خشونت بیشتر را دریابیم. اولین جنگ زمانی رخ می¬دهد که راز یک پادشاه فاش شده و اهریمن از آن آگاه می¬شود. کیومرث اول پادشاه عجم پسری به نام سیامک داشت، او در حالی بزرگ شدن و پا گرفتن فرزندش را می¬دید که هر لحظه بر عشق و دوست داشتن جگرگوشه¬اش افزوده می¬شد. او روزی راز این دوست داشتن فراوان را فاش کرد و اهریمن از راز خبردار شده، این در حالی بود که او هم سپری مانند گرگ داشت. سیامک که نوجوانی بیش نیست از مکر و حیله بچه دیو آگاه می¬شود، او که تجربه جنگ و میدان¬داری ندارد بدون زره و سلاح سراغ فرزند اهریمن می¬رود و به دست بچه اهریمن کشته می¬شود و این¬گونه است که اولین شاهزاده به دست اهریمن پلید کشته شده و جنگ میان خوبی و بدی شروع می¬شود. کیومرث یک سال تمام به سوگواری مرگ جگرگوشه¬اش می¬پردازد تا اینکه سروشی از غیب می¬رسد که از جای برخیز:

از آن بدکنش دیو روی زمین
سپر سازد برکش به فرمان من    برآور یکی گرد از آن انجمن
بپرداز و پرداخته کن دل ز کین(21)
اینگونه است که اولین دستور برای جنگ میان خیر و شر صادر می¬شود این در حالی است که اهریمن آتش این جنگ را افروخته است و شاه داغدار برای زدودن زمین از اهریمن ناچار به ساخت سلاح و جنگ شده است.
وزآن پس بکین سیامک شتافت
کی نامور سر سوی آسمان    برآورد و بدخواست بر بدگمان...(22)
شب و روز آرام و خفتن نیافت(23)
طهمورث چون بر تخت شاهی می¬نشیند تصمیم می¬گیرد که دست پلید دیو را از روی زمین کوتاه کند تا آتش افروزی¬های اهریمن و به سلطه کشیدن انسان¬ها زیر سایه پلیدی پایان یابد.
هر آنچیز که اندر جهان سودمند
ز هر جای کوته کنم دست دیو    که من بود خواهم جهان را خدیو
کنم آشکارا گشایم زبند(24)
پس از کیومرث که بر تخت سلطنت می¬نشیند مردم را از شر دیوان رها می¬کند، او به جنگ دیوان می¬رود تا سایه اهریمن را از سرزمین¬های انسان¬ها دور کند، آن¬ها را شکست داده و به بندی می¬کشد، او به جای اینکه آن-ها را سربریده و کارشان را تمام کند از دانش آن¬ها برای بهبود زندگی انسان¬ها بهره می¬جوید.
کی نامور دادشان زینهار
که ما را مکش تا یکی نو هنر
کشیدندشان خسته و بسته خار    به جان خواستند آن زمان زینهار
بیاموزی از ما که آید ببر
بدان تا نهانی کنند آشکار(25)
این داستان یادآور شکست کفار در جنگ با پیامبر اکرم(ص) است آنجایی که فرمود، هر کس به مسلمان سوار بیاموزد آزاد خواهد شد. اما جمشید که بر تخت نشست نه از دیوان و پلیدی خبری بود نه از دشمن و همین باعث شد که این شاهنشاه ایرانی گرفتار غرور و خودخواهی شود و مردمش را به فراموشی بسپارد این رویه باعث شد تا مردم نیز از او روی گردان شده و به سوی سرزمین¬های تازیان رفته و گرد ضحاک جمع شوند. آن-ها خیلی زود از ضحاک خواستند که پادشاهی ایران را بپذیرد بر او به عنوان شاه ایرانی آفرین خواندند. ضحاک نیز که منتظر چنین فرصتی بود، بلافاصله لشگری از ایرانیانی که به سوی او رفته بودند و تازیان جمع کرد و به سمت پایتخت جمشید شاه حرکت کرد و اینگونه بود که ایران گرفتار جنگی شد که پایه¬های آن را غرور و خودخواهی جمشید بنا نهاد.
سواران ایران همه شاه جوی
از ایران و از تازیان لشگری    نهادند یک سر به ضحاک روی
گزین کرد گردان کشوری(26)
اما جمشید که توان مقابله با لشگر تازیان را نداشت بدون جنگ و خونریزی تاج و تخت را تحویل ضحاک داد و خود به جایی رفت که آید کسی او را ندید.
نهان گشت دو گیتی بر او شد سیاه
برفت و بدو دار تخت و کلاه    بزرگی و یحیم و گنج و سپاه
سپردش به ضحاک تخت و کلاه(26)
ضحاک سال¬ها بر ایران حکومت می¬کند و از مغز ایرانیان خورش دمار رسته بر شانه دستی را فراهم می¬کند، این ستم در نهایت فریاد دادخواهی ایرانیان را بلند می¬کند و دنبال کسی هستند تا بر این ستم پایان دهد. فریدون به دادخواهی ایرانیان برمی¬خیزد و علیه ضحاک قیام می¬کند، اما دکترین جنگ او در یک بیت خلاصه می¬شود، او زمانی که وارد کاخ ضحاک می¬شود با دختران جمشیدشاه به گفت و گو پرداخته و هدفش از جنگ را اینگونه بیان می¬کند:
ببرم پی اژدها راز خاک    بشویم جهان را ز ناپاک پاک
ستم بر مردم دلیل این جنگ و پاک کردن زمین از ناپاکی¬ها هدف فریدون عنوان می¬شود، که هر دو جز غلبه خیر بر شر را نمایش نمی¬دهند. همین است که فریدون پس از به بند کشیدن ضحاک و بر تخت شاهنشاهی نشستن می¬گوید:
بفرمود کردن به در بر خروش
نباید که باشید با ساز جنگ
سپاهی نباید که با پیشه¬ور
یکی کار و زر و دگر گرزدار
چو این¬کار آن جوید آن¬کار این
شما دیر یا نیز خرم بوید
ببندد اندر است آنکه ناپاک بود    که ای نامدران با خرد و هوش
وزین باره جویید یکی نام و ننگ
پیک روی جویند هر دو هنر
سزاوار هر کس پدید است کار
پرآشوب گردد سراسر زمین
جهان را زکردار او باک بود
بر آرامش سوی ورزش خود شوید(28)
و بدین گونه سیاست حکومت خود را به روشنی بیان می¬دارد، او جهان را میان سه پسر خود تقسیم می¬کند، اما همین تقسیم و حسادت و آزمندی برافروزنده جنگ می¬شود. او روم را به مسلم، توران را به تورد، و ایران زمین را به ایرج می¬بخشد. چندی نمی¬گذرد که مسلم و تور به ایرج حسادت می¬کنند و به قصد ایران لشگر می¬کشند. ایرج بدون لشگر و سپاه و با نام فریدون و با دلی از مملو از عشق برادران به دیدار آن¬ها می¬رود اما او را می-کشند و دل و دیده پدرشان فریدون را خون می¬کنند. از ازدواج ایرج و ماه آفرید دختری متولد می¬شود، او ازدواج می¬کند و منوچهر متولد می¬شود پس از تولد منوچهر به عنوان جانشین ایرج، مسلم و تور به پدرشان فریدون نامه¬ای می¬نویسند. تا از او بخاطر کشتن ایر عذرخواهی کنند، فریدون روشن ضمیر در یک بیت به آن¬ها پاسخ می¬دهد، پاسخی که نشان می¬دهد آن¬ها با قتل ایرج تخم جنگ و کینه را در زمین کاشتند.
که هرکس که تخم جفا را بکشت    نه خوش روز بیند نه خرم بهشت(29)
فردوسی طوسی بدین گونه سعی دارد که نشان دهد ایرج شاه ایران زمانی که دید برادران به قصد کشور گشایی به سوی کشورش لشگر کشیده¬اند، هرگز به مقابله و مبارزه دست نگشود، او حاضر شد از کشورش بگذرد ولی تن به جنگ ندهد و شاید به همین خاطر بدون سپاه به ملاقات آن¬هایی رفت که طمع و حرص و آز چشم دلشان را کور کرده بود و جانش را ستاندند. اما فردوسی در این میان گریزی به داستان فراوان زال می¬زند، آنجا که سام فرزند سپید موی را در بیابان رها می¬کند و سیمرغ ناجی این نوزاد بی¬پناه می¬گردد. زال قد می¬کشد و در ماجرایی شگفت به نزد سام برمی¬گردد. او در داستانی دیگر مهمان سهراب کابلی می¬شود و زمای که سام قصد دارد تا تاج و تخت او را به آتش بکشد، زال نزد پدر آمده و میانجی می¬شود تا از جنگ و خونریزی جلوگیری کند و موفق هم می¬شود.
بکن هر چه خواهی که فرمان تو راست
به دره میانم به دو نیم کن    ز کابل مپیمای با من سخن
به کابل گزندی بود آن توراست(30)
و اینگونه است که فراست و شجاعت، زال این یل ایرانی از وقوع یک جنگ جلوگیری می¬کند. تورانیان از همان زمان تور که با همکاری و همراهی مسلم در کشتن ایرج دست داشت تا زمان افراسیاب و حتی بعد از وی همواره چشم به سرزمین ایران داشته و لشگرکشی¬های بزرگی برای تصاحب تاج و تخت و گنج¬های این سرزمین داشته است. این در حالی است که ایرانیان هرگز به مرزهای توران دست درازی نکرده¬اند و همواره بر پیامن¬هایی که با بزرگان توران زمین بسته¬اند پایبند بوده¬اند تا جایی که سیاوش جان بر سر عهد نهاد.
اما به محض اینکه خبر مرگ منوچهر به توران رسید، پشنگ که از پشت تور بود سپاهی بزرگ برای جنگ با ایران و ایرانیان بسیج کرد.
چو بشنید سالار توران پشنگ
همه نامداران کشور شدا
سخن و اندرز تور و از مسلم گفت
کنون روز تیزی و کین جستن است
ز گفت پدر مغز افراسیاب
بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب    چنان خواست که آید به ایران به جنگ
بخواند و بزرگان لشگر شدا...
که کین زیردامن نشاید نهفت...
رخ از خون دیده گه شستن است...
بجویید و آمد سرش پرشتاب...
چو دید آن مهی قد افراسیاب...
به ایران شود با سپاه پشنگ(31)
در اینجا به وضوح دیده می¬شود که تورانیان قصد و عزم جنگ با ایران کرده و سپاهشان را به عزم مرزهای ایران گسیل کرده¬اند.
سپاه جهاندار بیرون شدند
چو لشگر به نزدیک جیحون رسید    خبر نزد پور فریدون رسید
زکاخ همایون به هامون شدند(32)
ایرانیان که انتظار لشگرکشی تورانیان را نداشتند تا زمانی که آن¬ها به مرزهای کشور رسیدند باور نداشتند که از سرزمین توران جنگی ناخواسته با آن¬ها تحمیل شده است. ایرانیان پس از کشته شدن نوذر به دست افراسیاب زوطهماسب را که از نوادگان فریدون بود به شاهی برگزیدند. پس از پنج سال زوطهماسب در گذشت و فرزندش گرشاسب بر تخت شاهی نشست و 9 سال پادشاهی کرد. در زمان پادشاهی گرشاسب باز هم پشنگ سپاهی بزرگ برای جنگ با ایران آماده کرد و روانه مرزهای ایران زمین کرد. تا دوباره جنگ و خونریزی دیگری را کلید بزند، جنگی که اینبار هم ایرانیان در آن هیچ نقشی نداشتند. و باز هم مجبور به دفاع از مرزهای خود شدند.
گر بگذر ز جیحون و برکش سپاه
پیامی بیامد به کردار سنگ    به افراسیاب از دلاور پشنگ
ممان تا کسی برنشیند بگاه
از آن سو ایرانیان که باز خود را مقابل جنگی تحمیلی با سپاه توران می¬دیدند نزد زال رفتند و طلب چاره کردند. او فرزندش رستم را برای دفاع از ایران زمین و مقابله با تهاجم تورانیان پیشنهاد می¬کند، این در حالی است که او نوجوانی بیش نیست و هنوز گرم و سرد روزگار را نچشیده است.
کنون گر بترسم ز پور پشنگ
چه گویی چه سازی چه پاسخ¬دهی
چنین پاسخ آورد رستم بروی
هنوز از بست شیر بوید همی    دلت ناز و شادی بجوید همی
کرجفت تو بادا مهی و بهی
کدای نامور مهتر نامجوی...
نماند زمن در جهان بوی و رنگ(33)
اینجا حکیم طوس به زیبایی غیرت و شهامت ایرانی را به تصویر کشیده است جایی که رستم نوجوان وقتی می¬بیند مرزهای کشورش به خط افتاده است، لباس رزم می¬پوشد و بدون ترس از دشمن راهی جبهه جنگ می-شود. اینگونه دلاوری¬ها در مبارزه با دشمن در جنگ تحمیلی را نسل دیروز کشور با حسین فهمیده نوجوان 13ساله درک کردند و نسل امروز در کتاب¬ها می¬خواند، حماسه¬هایی که نشان می¬دهد غیرت و شهامت رستم در نوجوانان ایران جریان داشته و دارد. افراسیاب اما در جنگ که خود آتش آن را افروخته است از رستم دستان شکست می¬خورد و سر افکنده به پیش پدرش پشنگ می¬رود. در شرح آنچه گذشت می¬گوید:
به پیش پدر رفت و پور پشنگ
بدو گفت کای نام بردار شاه
سواری پدید آمد از پشت سام
همه لشگر ما به هم بر درید
چنو گر بدی سام را دست برد
جز از آشتی جستنت رای نیست    زبان پر ز گفتار و دل پر درنگ
تو را بود از این جنگ جستن گناه...
که دستانش رستم نهادست نام...
کس اندر جهان این شگفتی ندید
ز ترکان نماندی سرافراز گرد
که او با سپاه تو را رای نیست(34)
اینگونه است که تورانیان شکست خورده، پادشاهی خود را در خطر می¬بینند و از سر ناچاری و نا علاجی دست آشتی و صلح¬جویی دراز می¬کنند. روال اینست که اگر ایرانیان جنگ طلب باشند و کینه¬جوی، اکنون باید سپاه شکست خورده توران را هزیمت کنند و تا قلب پادشاهی توران پیش روند. رستم باید گردان و سپه سالاران ترسیده دشمن را تعقیب می¬کرد و تک تک آن¬ها را به هلاکت می¬رساند و زمین را از روی این تجاوزگران پاک می¬کرد. اما آیا خوی و خصلت شاهان و پهلوانان ایران اینگونه بود؟
یکی نامه بنوشت در تنگ¬وار
بیامد فرستاد نزد قباد
چه شاه جهاندار نامه بخواند
بدین روزگار اندر افراسیاب
زکردار بد گر پشیمان شوید
مرا نیست از کینه و آزار و رنج
به نوعی یکی باز پیمان نوشت
شما را سپارم از آن روی آب    برو کرده صد گونه رنگ و نگار...
همانگاه پیغام و نامه بداد
به پاسخ سخن¬ها فراوان براند
بیامد به ایران و بگذشت آب
به نوعی ز سرباز پیمان شوید
بسیجیده¬ام در سرای سپنج
مگر یابد آرامش افراسیاب
به باغ بزرگی درختی بکشت(35)
در این ابیات به طور کامل و واضح صلح¬جویی و آشتی¬طلبی واقعی ایرانیان به نمایش گذاشته شده است، جایی-که توقع می¬رود ایرانیان به کین¬خواهی آغاز جنگ از سوی تورانیان تومار لشگر و کشورشان را در هم بپیچند. با بزرگی و بزرگواری به پوزش¬خواهی افراسیاب دست رد نمی¬زنند. شاه ایران به آغاز جنگ از سوی آن¬ها اشاره می¬کند اما تأکید می¬کند که اگر از کار خود پشیمان شوید و پیمان ببندید دیگر به مرزهای ایران تجاوز نمی¬کنید، از میان ایرانیان آزاری به شما نخواهد رسید. کیقباد اما پس از اینکه پیمان صلح با تورانیان می¬بندد و خاطرش ار مرزهای کشور آسوده می¬شود به اسطخر می¬آید و بر تخت شاهی جلوس می¬کند.
نخواهم به گیتی جز از راستی
اگر پیل با پشه کین اورد
چنین گفت با نامدار بخردان    کر گیتی مرا شد کران تا کران
همی رخنه در داد و دین آورد
که ختم آورد کاستی(36)
در اینجاست که شاه ایران بیانیه پادشاهی خود را بر اساس خداوند، عدل و دوری از کینه و کین¬خواهی بنیان می¬گذارد تا مردمان در صلح و آسایش زندگی¬کنند. کیقباد پس از صد سال پادشاهی این جهان را بدورد می¬کند و کیکاووس بر جای او بر تخت سلطنت می¬نشیند، این در حالی است که کیکاووس چون کیقباد و سایر پادشاهان ایرانی با خرد و رای و هوش و اعمال و رفتار او زمینه¬ساز بروز جنگ و خنریزی در ایران زمین نمی¬شود. کیکاووس تصمیم گرفت به مازندران لشگر بکشد، مازندرانی که سرزمین دیوان بود،  چون خبر به بزرگان و خردمندان رسید همه در این اندیشه شاه غمگین شدند و در جمع خود گفتند.
اگر شهریار این سخن¬ها که گفت
زما و از ایران برامد هلاک
که جمشید با تاج و انگشتری
ز مازندران یاد هرگز نکرد
فرید دل پر دانش و پرفسون
یکی چاره باید نمودن بدین    بمی خوردن اندر نخواهد نخفت
نماند از این بوم و بر آب و خاک
بفرمان او دیو و مرغ و پری
نجست از دلیران دیوان نبرد
مر این آرزو را نبر رهنمون...
که این بد بگردد ز ایران زمین
آن¬ها پیامی برای زال فرستاند و گفتند:
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
همه رنج تو خواهد داد بباد
یکی گنج بی¬رنج بگزاریدش
زال هم در پاسخ آن¬ها این¬گونه اندیشه کرد:
همی گفت کاووی خودکامه مر    بپیچیدش آهرمن از راه راست...
همی گاه مازندران بایدش...
که بردی از اغاز با کیقباد(38)

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد(39)
زال به سرعت خود را نزد کاوس¬شاه رساند و او را پند و اندرز داد اما مؤثر واقع نشد و کاوس و لشگرش راهی مازندران شدند، شکریان به دستور شاه وارد شدند و کشتند و سوختند و غارت کردند. شاه مازندران چون این خبر را شنید از دیو سپید کمک خواست، او با لشگرش بیامد و چشمه شاه و سپاهیانش را تیره کرد. کاوس در آن زمان یاد پند زال افتاد و افسوس خورد. چندی از اسارت کاوس و پهلوانان ایرانی به دست دیو سپید گذشت، آن¬ها بینایی خود را از دست داده بودند و خوراکی در حد بخور و نمیر دریافت می¬کردند که کاوس شاه پیامی به زابلستان برای زال فرستاد و شرح ماجرا را با وی در میان گذاشت و درخواست کمک کرد. زال هم رستم را برای نجات شاه ایران گسیل کرد. رستم پس از گذشتن از هفت خوان و کشتن دیو سپید و رهانیدن کاوس از بند، خون جگر دیو را در چشمان آن¬ها ریخت تا دوباره بینایی یابند. سپس یک هفته جشن گرفتند و بعد از آن تعدادی از دیوان را در مازندران کشتند.
بلشگر چنین گفت کاوس شاه
چنان چون سزا بر بدیشان رسید
بباید یکی مرد با هوش و سنگ
ستود نزد سالار مازندران
بدان کار خشنود شد پور زال
فرستاد نامه به نزدیک اوی
دبیر خردمند بنوشت خوب
سزای گنه بین که یزدان چه کرد
کنون گر شوی آگه از روزگار
چو با جنگ رستم نداری توتاو    که اکنون مکافات کرده گناه
زکشتن کنون دست باید کشید
کجا باز داند شتاب از درنگ
کند دلش بیدار و مغزش گران
و گردان که بودند با او همال
برافروخت آن جای تاریک اوی
پدید آورد اندورن زشت و خوب
ز دیو و ز جادو برآورد گرد
روان و خرد بودت آموزگار
بدوه زود بر کام ما باژ و ساو(40)
هدف از نگارش این داستان طولانی در شاهنامه و این پژوهش رسیدن به این نکته است که بی¬خردی یک پادشاه چه جنگ و خونریزی بوجود می¬اورد، کاوس که پند و اندرز نمی¬پذیرد به شهر مازندارن لشگر کشیده و در این شر خون می¬ریزد، تاوان آن را هم خود و لشگریان می¬پردازند که گرفتار شدن در جادوی دیو سپید و تیره شدن چشم آن¬هاست. به همین دلیل است که شاهان و بزرگان همواره بر خرد به عنوان رهنما و رهگشا تأکید دارند. اما کاوس پس از رها شدن از جادو و اسارت، بر طبل جنگ نمی¬کوبد، او کشته شدن دیوان به دست رستم را سزای کردار بد آن¬ها می¬داند اما حاضر نیست به خاطر جرمی که آن¬ها مرتکب همه مردم مازندران را عقوبت کند و بر اساس سیاست شاهان ایرانی مردی دانا و خردمند که به فن مذاکره و گفت و گو مسلط است، برای مذاکره با پادشاه مازندارن روانه می¬کند، شروط او برای مذاکره و جلوگیری از جنگ بسیار ساده است و به گونه¬ای نیست که قابل تحقق نباشد. در آن زمان کشورها بر دو گونه بودند، کشورهای بزرگی که سرزمین¬های پهناور و سپاه لشگر بزرگی داشتند مانند ایران و توران و روم که خراج می¬ستاندند و ممالک و پادشاهی¬های کوچکتری که اگر چه حاکمیت مستقلی داشتند اما به شاهان بزرگ خراج سالانه پرداخت می¬کردند و با آن¬ها پیمان داشتند، مانند زال در زابلستان. اگر شاهان کشورهای بزرگ درگیر جنگ می¬شدند از حکومت¬های خراج-گذار می¬خواستند که لشگری در حد بضاعت برای جنگ اعزام کنند، در مقابل هم اگر این حکومت¬ها مورد هجوم دشمنان واقع می¬شد، پادشاهان خود را متعهد به دفاع از آن¬ها می¬دانست. کاوس از مذاکره¬کننده خردمندش می¬خواهد که شاه مازندران را آگاه کند و به او بگوید که اگر نمی¬خواهی در مقابل لشگر بزرگ و قدرتمند ایران قرار بگیری، باج و خراج سالانه را بپذیر تا از جنگ جلوگیری شود. اما کار کاوس با این داستان خاتمه نمی¬یابد، او پس از رهایی از ماجرای مازندران راهی هاماوران می¬شود و اخترشاه را برای زنی طلب می-کند و این درخواست به زندانی شدن او ختم می¬شود. سپاهیان ایران به سوی کشور باز می¬گردند این در حالی است که به افراسیاب جز خالی ماندن تخت پادشاهی ایران و اسیر و زندانی شدن کاوس می¬رسد. او فرصت را برای حمله دوباره به ایران مغتنم شمرده و با لشگرش راهی مرزهای ایران زمین می¬شود.
ز ترکان و از دست نیزه¬وران
چو بر تخت زرین ندیدند شاه    بجستن گرفتند هر کس کلاه
ز هر سو بیاید سپاهی گران(41)
افراسیاب در جنگ سپاه ایران را شکست می¬دهد و مناطق وسیعی از ایران را تحت اشغال خود در می¬آورد.
سپاه اندر ایران پراکنده شد
همه درگرفتند ایران سپاه
دریغت ایران که ویران شود
دو بهره سوی زابلستان شدند    زن و مرد و کودک همه بنده شد...
به ایرانیان گشت گیتی سیاه
به خواهش به نزدیک دستان شدند
کنام پلنگان و شیران شود(42)
اینبار هم حرکت بی¬خردانه کاوس شاه زمینه جنگ اوست یازیدن دشمنان به کشور را فراهم کرد، افراسیاب سست عهد، پیمان¬شکنی کرده و بار دیگر مرزهای ایران را در نوردید تا زمینه¬ساز جنگی دیگر شود که ایرانیان هیچ نقشی در آن نداشتند سپاه ایران بدون سالار برای دفاع از مرزهای میهن وارد کارزاری شد که دشمن برایش مهیا کرده بود و شکست خورد. عهدشکنی، همانگونه که این روزها هم مشابه آن در مقابل ایرانیان رخ می¬دهد، از اندیشه¬های اهریمنی تراوش می¬شود و این بار هم مانند آنچه اکنون در کشورمان می¬گذرد، این ایرانیان بودند که تاوان آنرا پرداختند و جان و مال و نوامیسشان، از کف رفت و برده امیر تورانیان شد. حکیم طوس بازهم شگفت¬آور نشان می¬دهد که ایرانیان در جنگ با هاماوران و افراسیاب هرگز پیش قدم نشدند، آن¬ها اگر چه پیروز میدان بودند ولی رغبتی به جنگ نداشتند و اگر اسارت شاه ایران و آزادسازی سرزمین¬های میهن نبود، دست به شمشیر نمی¬بردند. اما فردوسی یک تراژدی شگفت¬انگیز هم در شاهنامه خلق می¬کند، داستان رستم و سهراب، رو در رو شدن پدر و پسر در حالی¬که همه ارکان طبیعت دست به دست هم می¬دهند تا یکدیگر را نشناسند مگر در زمانی که خشت بالین فرزند می¬شود و نوش دارو پس از مرگ می¬رسد. اما نقش دشمنان ایران زمین را در این تراژدی بزرگ نمی¬توان از نظر دور داشت. آن¬ها که توان رویارویی مستقیم با رستم دستان را ندارند. کمر به توطئه می¬بندند، مکرو فریب را خائن صفتانه در پیش گرفته و از پشت خنجر می¬زنند. افراسیاب نمونه بارز این دشمنان دیو صفت ایران است که چون از زدان سهراب از پشت رستم آگاه می¬شود و پا گرفتن این بزرگ مرد خردسال را می¬بیند و از زور بازو و توانایی شگفت¬آور او خبردار می¬شود که چون پدر کوه زیر مشتش خرد می-شود و کسی را توان رویارویی با وی نیست، هرمان و یا رمان، دو سپهدار لشگرش را نزد سهراب می¬فرستد تا بحری دسیسه¬های شرم¬¬آور این دشمن ناجوانمرد باشند. این دو عامل افراسیاب، زمینه را به گونه¬ای می¬چینند که در لشگرکشی توران به ایران و عهدشکنی دوباره و تحمیل جنگی دیگر به ایرانیان، یکی از این پدر و پسر به دست دیگری کشته شود. او بر این باور است که اگر سهراب و رستم با هم در میدانی حاضر شوند جهان را به زیر پای خود می¬گیرند و افراسیاب و لشگرش دیگر برای آن¬ها چیزی به حساب نمی¬آید. پس سهراب را ترغیب به لشگرکشی به ایران می¬کند. در اندیشه او این¬گونه می¬گذرد که اگر پدر به دست پسر کشته شود تصرف تخت و تاج ایران بدون رستم دستان کاری ممکن خواهد بود و اگر پسر به دست پدر کشته شود، رستم افسرده از غم مرگ فرزند دیگر آن یل بزرگ ایرانی نخواهد ماند و افسردگی او را از پای درخواهد آورد. این توطئه ناجوانمردانه تنها در اندیشه اهریمنی افراسیاب است که شکل می¬گیرد و ایرانیان همواره از این دسیسه افکنی¬ها مبرا بوده¬اند. این در حالی است که باز هم ایرانیان را گرفتار جنگی ناخواسته می¬کند.
سوی مرز ایران سپه را براند    همی سوخن آباد و چیزی نماند(43)
این داستان با مرگ سهراب به پایان می¬رسد و باز هم نقشه¬های افراسیاب نقش بر آب می¬شود. دیگر داستان شورانگیز و تراژدی شاهنامه داستان سیاوش است، او که به تهمت سودابه گرفتار می¬شود و از میانه آتش به سلامت می¬گذرد. در همین احوال خبر می¬رسد به کاوس شاه که افراسیاب لشگری گرد کرده و عزم مرزهای ایران کرده است. انگار این پیمان شکنی¬ها و بدعهدی¬های دشمن متجاوز پایانی ندارد و نوادگان تور تا جان در بدن دارند بر خوی اهریمنی خود روزگار می¬گذارنند. شاه ایران زمین بزرگان و پهلوانان و جمع کرده و درخصوص افراسیاب سخن می¬راند.
همانا که یزدان نکردش سرشت
که چندین به سوگند پیمان کند
چو گردآورد مردم جنگجوی
مرا رفت باید کنون کینه¬خواه
مگر گم شود نام او در جهان
سپه سازد و جنگ ایران کند    مگر خود سپهرش دگر گونه کشت
بخوبی زبان را گروگان کند
بتابد ز سوگند و پیمانش روی
کنم روز روشن برو بر سیاه
و گرنه چنین هر زمان ناگهان
بسی زمین بر و بوم ویران کند(44)
این همان چیزی است که واقعیت وجود این دشمن همسایه با ایران است که هر زمان ایران را ضعیف می¬بیند تا در خود قدرت و توانایی احساس می¬کند کمر به تحمیل جنگ بر ایرانیان می¬بندد و با گذر از مرز شهرهای ایران را ویران کرده و با ریختن خون مردم و سپاهیان به کشور گزند فراوانی می¬رساند. کاوس سیاوش را به سالاری سپاه برای جنگ با توران اعزام می¬کند، سپاه سیاوش با تورانیان رو در رو می¬شود و آنگاه که فرستاده افراسیاب سخن از صلح و آشتی به میان می¬آورد، اینگونه پاسخ می¬دهد:
سیاوش بدو گفت چون بود دوش
سپس انکه بگفتش که از کار تو
کنون رای هر دو بدان شد درست
تو پاسخ رسانی به افراسیاب
کسی کو ببیند سرانجام بد
دلی کز خرد گردد آراسته
چو پیمان همی کرد خواهی درست
نباشد جز از راستی اندر جهان
فرستم یکی نامه نزدیک شاه    بلشگرگه و جشن و جوش و خروش
بر اندیشه بودیم و گفتار تو
که از کینه¬ها دل¬ها بخواهیم شست
که از کین تهی کن سر اندر شتاب
زکردار بد بازگشتن سزد
یکی گنج باشد پر از خواسته
تن صد که پوسته خون تست...
بکینه نبندیم بکین میان
مگر با آشتی با خواند سپاه(45)
سیاوش پاک سرشت و پاک دل گمان دارد که آشتی¬جویی افراسیاب از ضمیر دوست، در حالی که او در پس این صلح¬طلبی نیز نقشه¬ای پیده یا عرصه را بر خود تنگ دیده که دست دوستی دراز کرده است. رستم پیام سیاوش پس از صلح با افراسیاب را نزد کاوس می¬برد اما کاوس عصبانی شده و پس از سرزنش رستم می¬گوید که افراسیاب هر زمان فرصت کند دوباره به ایران حمله می¬کند و او را به عهد و پیمان وفادار نخواهند ماند. رستم در جواب پادشاه ایران در حالی¬که می¬داند افراسیاب بارها پیمان¬شکنی کرده است می¬گوید:
کسی کآشتی جوید و سور و بزم
و دیگر که پیمان شکن نیست شاه    نه نیکو بود پیش رفتن به رزم
نباشد پسندیده نیکخواه(46)
و باز نشان می¬دهد که ایرانیان به پیام صلح و آشتی، حتی اگر از سوی فردی پیمان شکن و بدعهد باشد، جواب منفی نمی¬دهند و اگر بدانند که این پیمان از بروز جنگ و خونریزی جلوگیری می¬کند، دست صلح را رد نمی-کنند. کاوس شاه در همین راستا از سابقه سراسر نکبت بار افراسیاب در پیمان¬شکنی و خونریزی با رستم سخن می¬گوید و چنین پادشاهی را شایسته صلح نمی¬داند. اما رستم این پهلوان ایرانی و نماد تفکر اصیل یلان این سرزمین رسم جوانمردی یادآوری می¬کند و می¬گوید که وقتی دشمن دست آشتی دراز می¬کند، پسندیده نیست به سوی او جنگ برد. این در حالیست که سال¬ها از این پیمان می¬گذرد و سیاوش جان خود را بر سر این پیمان می¬نهد. خبر کشته شدن سیاوش به دست افراسیاب به کاوس و رستم می¬رسد، رستم لشگرها فراهم می¬کند تا از این همه ناجوانمردی انتقام بگیرد، در میدان جنگ پسر افراسیاب کشته می¬شود و شاه توران با لشگرش راهی میدان نبرد می¬شود و دکترین پادشاهی خود را اینگونه بیان می¬کند:
همه رزم را دل پر از کین کنیم
همه کینه را چشم روشن کنیم
چنین گفت با لشگر افراسیاب    که ما را برآمد سر از خورد و خواب
نهانی زخفتان و جوشن کنیم
تن دشمنان جای زوبین کنیم(47)
و در اینجاست که دشمن بزرگ ایران زمین یعنی افراسیاب شاه توران آنچه در دل دارد بروز می¬دهد و نشان می¬دهد که چرا هر چندگاه یکبار جنگ را به ایران تحمیل می¬نماید. افراسیاب در جای دیگری هم مشابه همین سخن را بر زبان می¬آورد، زمانی که بیژن به دست او گرفتار شده و در چاهی زندانی می¬گردد. رستم با نقشه¬ای در لباس بازرگانان وارد شر شده و او را نجات می¬دهد، افراسیاب که از نقشه رستم و نجات دادن بیژن آگاه می-شود سران و بزرگان کشورش را جمع کرده و می¬گوید:
سزد گر کنون گرد این کشورم
ز ترکان و از چنین هزاران هزار
برآریم برگرد ایران سپا    سراسر فرستادگان گسترم
کمربستگان از در کارزار
بسیازیم به هر سوی رزمگاه(48)
و باز تورانیان جنگ طلب به سوی ایران لشگر می¬کشند، اینبار کیخسرو بر تخت پادشاهی ایران تکیه زده است که خبر این جنگ¬طلبان به او می¬رسد.
سپس آگاهی آمد به پیروز شاه
جفا پیشه بد گوهر افراسیاب
براورد خواهد حماسه سر ز ننگ
هما ز هر سایه بنوک سنان
سواران توران چو سیصد هزار    که آمد ز توران به ایران سپاه
زکینه نیابد شب آرام و خواب
فراز آمد از هر سوی ساز جنگ
که تابد مگر سوی ایران عنان
همی کرد خواهد ز جیحون گذار(49)
اکنون کیخسرو نیز در بوته آزمون جنگ با این دشمن کین طلب قرار گرفته است، نگارنده شاهنامه با بیان نیت پلید و جنگ¬طلبی تورانیان به بهترین وجه نشان می¬دهد که ایرانیان تنها زمانی دست به شمیر برده¬اند که از سوی دشمنان مورد هجوم قرار گرفته¬اند. کیخسرو هم لشگر ایرانیان را بری دفاع از میهن و مرز و بوم کشورش تجهیز می¬کند و به مقابله با افراسیاب برمی¬خیزد. چنان¬که از هر حاکم و پادشاهی انتظار می¬رود که از مردمش در مقابل دشمن دفاع کند. بازهم لشگر ایران بر توران غلبه می¬کند، تورانیان طلب بخشش می¬کنند و این همان آزمون صلح¬طلبی است. شاید توقع این باشد که برای پایان دادن به این عهد شکنی و کین¬خواهی تمام این دشمنان را از دم تیغ بگذراند و به پادشاهی این همسایه جنگ طلب پایان دهد، اما کیخسرو نیز مانند دیگر پادشاهان ایرانی، هرگز بر شکست خورده و زمین خورده لگد نمی¬کنند و حریف نادم را مورد بخشش قرار می-دهند.
فرستاده آمد ز توران سپاه
از آن¬ها که بودند مانده بجای
که ما شاه را بنده و چاکریم
بجان گر دهد شه¬مان زینهار
چو بشنید گفتار ایشان بدرد
نیم من بخون شما شسته چنگ
همه لشگر اندر پناه منند
هر آنکس که خواهد که زی شاه خویش    خردمند مردی بنزدیک شاه
که پیران¬شان بر سرو کدخدای
زمین جز بفرمان تو نسپریم...
ببندیم پیشش میان بنده¬وار...
بخشود شان شاه آزادمرد...
نگیرم چنین کار دشخوار تنگ
اگر چند بدخواه گاه منند...
گذارد نگیرم بدو راه پیش(50)
جالب است برای آن¬ها که شاهنامه را کتاب جنگ و جنگ¬طلبی ایرانیان می¬خوانند به همین یک نکته اشاره و تأکید کنیم. کیخسرو شاه ایران با این گشاده دلی و نیک نظری بر بازماندگان لشگر شکست خورده توران رحم می¬آورد و آن¬ها را مورد مرحمت ایرانیان قرار می¬دهد، حال آنکه افراسیاب چندی بعد، وقتی پیران، سردار تورانی که در جمع همین گروه مورد بخشش قرار گرفته از سوی شاه ایران بود و دوباره به جنگ با کیفر آمده بود کشته می¬شود، دوباره ایران و ایرانیان اینگونه سخن می¬راند:
مگر کین آن نامداران من
نخواهم ز کیخسرو و شوم زاد
کنون گاه کین ست و خون ریختن
همم رنج مهرست و هم رنج کین    سواران و خنجرآزاران من
که تخم سیاوش بگیتی مباد...
چو با گیو و با رستم آویختن
از ایران و از شاه ایران زمین(51)
همه ابیات به خوبی خوی ایرانی و تورانی به عنوان دشمن ایرانی را به نمایش می¬گذارد، تورانی به سرزمین ایران تجاوز می¬کند، جنگ بر ایرانیان تحمیل می¬کند و چون شکست می¬خورد مورد عفو و رحمت شاه ایران قرار می¬گیرد، همان شاهی که پدرش به بدترین وجه و بی¬گناه به دست تورانیان سر بریده شده است و مادرش از پرده حجاب به کوی و برزن کشانده و بی¬آبرو می¬گردد. در مقابل هما¬ن¬ها که از لطف شاه ایران بهره¬مند شده-اند دوباره به جنگ ایرانیان می¬آیند و در جنگ کشته می¬شوند و شاه توران برای ایرانیان خط و نشان می¬کشد. بخوبی می¬توان سیاست صلح¬طلبانه و آشتی¬جویانه ایران را در مقابل کین¬خواهی و انتقام¬جویی پادشاه عصبانی توران مشاهده کرد. حتی فرزندپروری پشنگ هم وقتی مقابل سپاه ایران قرار می¬گیرد درباره کیخسرو پادشاه ایران اینگونه زشت سخن بر زبان می¬آورد.
کنون اینک آمد بپشتیت به جنگ
بپروردی این شوم ناپاک را
از ایرانیان نیست چندین سخن
چو دستور باشد مرا پادشاه
بدوزم سر و ترگ ایشان به تیر    بگیتی نیابد فراوان درنگ
پدر را و سپردیش خاک را...
سپه را چنین دل شکسته نکن
از ایشان نمانم یکی رابجا
نه اندیشه از کنده و آبگیر(52)
و او هم نشان می¬دهد که نه تنها از پدرش در جنگ¬طلبی و پیش دستی در جنگ افروزی کم ندراد که حتی پا را از پدرش علیه ایرانیان فراتر هم نهاده است. افراسیاب این شاه بدطینت اما زمانی که در دژ گنگ در محاصره سپاه کیخسرو قرار می¬گیرد، سوی او پیغام فرستاده و توقع دارد که در مقابل این اهریمن بی¬رحم دلش نرم شود. کیخسرو که می¬بیند دنیا از این همه کینه¬جویی و انتقام طلبی پادشاه توران به تنگ آمده و ایرانیان خاک و خون زیادی از جنگ¬های تحمیلی ولی خورده¬اند می¬گوید:
بکشتی و تابوده¬ای بدتنی
کسی کز بدیهات گیرد شمار
نهالی ز دوزخ فرستاده¬ای
کنون آمدی با هزاران هزار
بآموی لشگر کشیدی بجنگ
فرستادیش تا ببرم سرم
نگه کن که تا چون بود باورم    ببد گوهر از راه آهرمنی
فزون آید از گردش روزگار
نگویی که از مردمان زاده¬ای
زترکان سوار از در کارزار
وزایشان بپیشش من آمد پشنگ
بیابی و ویران کنی کشورم...
چو کردارها تو یاد آورم(53)
در شاهنامه بیشتر این تورانیان و بویژه افراسیاب است که جنگ را به ایران تحمیل می¬کند، اما از روم و کشورهای تحت حمایت روم هم جنگ بر ایران تحمیل شده است. چنانکه پس از گشتاسب، بهمن بر تخت پادشاهی می¬نشیند و او همای را ولیعهد خود کرد. در زمان حکومت همای رومیان به مرز ایران تاختند و چند شهر او را ویران کردند.
چنان بد که آمد سپاهی ز روم
چو آگاهی آمد بنزدیک همای
بفرمود تا برکشد سوی روم    نبادت بدان مرز آباد بوم...
که روی نهاد اندر زمین مرز پای...
بشمشیر ویران کند روی روم(54)
و با زهم مشخص است که ایرانیان در این جنگ جز به دافع از مرز و بوم خویش دست به لشگر آراستن نزده-اند. حتی زمانی¬که حاکمان محلی و کشورهای کوچک احساس می¬کردند حاکمیت مرکزی ایران تضعیف شده یا شاه قدرت و لشگر کافی ندارد. سر به عصیان برداشته و غارتگری مردم ایران زمین را پیشه می¬کردند و باز این شاه ایران بود که باید برای بازگرداندن آرامش به مردم کشورش دست به شمشیر می¬برد. کسری نوشین روان از جمله پادشاهانی است که کشور را به چهار بهر تقسیم کرد و برای خراج تدبیری نواندیشید، این پادشاه ایرانی سفر را بر ماندن در پایتخت ترجیح داده و گرد پادشاهی خویش می¬گردید که خبر رسید قوم بلوچ و گیلانی سر به عصیان برداشته و دست به غارت دراز کرده¬اند.
همی رفت و آگاهی آمد شباه
ز بس کشتن و غارت و تاختن
بگیلان تباهی فزونست از این
دل شاه نوشین روان شد غمی
زگفتار دهقان برآشفت شاه
وز آن جایگه سوی گیلان کشید    که گشت از بلوچی جهانی تباه
زمی را به آب اندر انداختن
زنفرین پراکنده گشت آفرین
برآمیخت اندوه با خرمی...
بسوی بلوچ اندر آمد ز ره...
چو رنج آمد ز گیل و دیلم پدید(55)
تمام آنچه رفت در این بخش نشان داد جز در مواردی خاص کهشاهان ایرانی از خرد روی گردان شده¬اند و خود را در جنگ گرفتار کرده¬اند، در تمام موارد جنگ از سوی دیگران بر ایرانیان تحمیل شده است و آن¬ها در دفاع مشروع از آب و خاک خود دست به اسلحه برده¬اند، در این راه کشته¬ها داده و رنج¬ها کشیده¬اند و صد البته گردان و نام¬آوران سرافراز بپا کرده و حماسه¬ها ساخته¬اند. پس اینکه شاهنامه را جنگ نامه ایرانیان یا سند جنگ طلبی سرزمین پهناور ایران بدانیم از اصل و اساس اشتباه است چرا که به گواه آنچه گفتیم شاهان ایران زیمن فتوا وقتی بر کوس جنگ کوبیدن که ناچار به دفاع بودند و هیچ عقل سلیمی دفاع میهن را جنگ¬طلبی به شمار نمی¬آورد، در این گردونه چه بسا دیدیم که ایرانیان بزرگوارانه از گناهان جنگ طلبان، آنجا که دشمن شکست خورده و سرفرود آورد، گذشت کرده و آن¬ها را مورد عفو قرار داده¬اند. همچنین شاهد بودیم که هرگاه حتی در میانه¬های جنگ غلبه بر دشمن، سخن از آشتی و عهد و پیمان به میان آمده است رد به صلح¬طلبی نزده و حتی با دشمنی که در پیمان¬شکنی شهره است، به صلح رضایت داده¬اند تا از خونریزی و ویرانی بیشتر جلوگیری شود. البته شاهان و پهلوانان ایرانی یکی دیگر از راه¬های جلوگیری از جنگ و نبرد و کاستن از خسارت¬ها جانی و مالی جنگ با دشمنان را مذاکره می¬دانسته¬اند. ایرانیان هموراه افرای اندیشمند و خردمند را برای مذاکره گزین کرده و نامه را به عنوان رکن مذاکره در دستور کار قرار داده¬اند که آن را به طور مفصل مورد بررسی قرار خواهیم داد.


روایت مذاکرات شاهنامه درپایان نامه سعید کوشافر



فصل پنجم: پیشینه تحقیق

5-1- پیشینه تحقیق
از جمله این موارد خانم  نرگس حسینی نژاد در پایان¬نامه کارشناسی ارشد خود به مسأله ، مهرورزی و پرهیز از خشونت در شاهنامه فردوسی  پرداخته است او بر این باور است که شاهنامه فردوسی، کتاب سراسر پند و حکمت است؛ اگرچه در ظاهر و ابتدا کتاب جنگ به نظر می¬آید. درست است که جنگ¬های فراوانی در این کتاب ارزشمند به تصویر کشیده شده است، ولی در لابه لای این جنگ¬ها و در هر جایی که حکیم توس به جا دیده است از مهرورزی و پرهیز از خشونت سخن رانده است و مردم را از جنگ به ویژه، جنگ بیداد برحذر داشته است. جنگ داد نیز فقط به خاطر فراهم آوردن صلح و آشتی است که در منظر فردوسی موجه است و گرنه هر جنگی از بنیاد بد است. پایان¬نامه وی  در یک مقدمه و سه فصل تدوین شده: مقدمه، شامل بیان مسأله، اهمیت و ضرورت تحقیق و...، فصل اول، شامل کلیات تحقیق، فصل دوم در بر گیرنده انواع مهرورزی در شاهنامه اعم از مهر پدر به فرزند، نیا به نوه و مهرورزی نسبت به میهن و فصل سوم حاوی پرهیز از خشونت و جنگ بیداد علیه ایرانیان و حتی تورانیان و رومیان در شاهنامه است. پیران ویسه نیز از رستم میخواهد که دست از جنگ بکشد و...(عشقی،1396).
5-2- پیام¬های فردوسی برای جهان عاری ازخشونت
حسينعلي قبادي هم درمقاله پيام¬هاي جهاني فردوسي و جهان عاري از خشونت  می¬نویسد: در روايت¬هاي شاهنامه از نظر سبك¬شناسي، تصويرگري ادبي، و خيال¬پردازي  غلبه بر توصيف صحنه¬هاي جنگ است. اما از ديدگاه مضمون¬شناسي پيام مسلط و اصلي بر پرهيز از خشونت و هشدار در برابر افراطي¬گـپري و كشتار استوار است. فردوسي برمبناي حكمت ژرف اشراقي، اسطوره¬اي، و اسلامي از همان آغاز در طراحي داستان «ايرج» ترجيح گفت وگوي مداوم، مفاهمه، صلح، و پرهيز از خشونت را گوش زد مي¬كند و در ادامه، ضرورت گسترش داد و اجتناب از افراطي¬گري در دوران اول حكومت جمشيد را نيز به تصوير مي¬كشد و زيان¬هاي خروج از تعادل و فروتني را در بخش دوم زندگي وي تبيين مي¬كند. در ماجراي فريدون كه بنياد حكومت سراسري ايران بزرگ طراحي مي¬شود، از زبان فرانك، مادر فريدون، و نيز در خلال منشور حكومتي فريدون نفي خشونت و پرهيز از افراطي¬گري را تبيين مي¬كند؛ يك پارچه¬تر از آن، از زبان سيندخت در ماجراي ازدواج زال و رودابه اين مهم را نگارگري مي¬كند و سرانجام رستم، اين نماد بزرگ ايران و ايراني، را ميوه و نتيجة پرهيز از خشونت و اجتناب از بروز جنگ بين ايران وكابل و ثمرة ازدواج زال سيمرغ پرورده با رودابه و بازماندة نسل ضحاك معرفي مي¬كند و هم¬چنان اين رهيافت را در تار و پود داستان سياوش و كيخسرو شكوه¬مندانه به نمايش مي¬گذارد، حتي اين رويكرد فردوسي در گفت وگوهاي رستم با اسفنديار براي ترسيم ضرورت پرهيز از خشونت نيز آشكارا جلوه مي¬كند(...). نهايتاً مي¬توان گفت که شاهنامة فردوسي به سبب بنيان¬هاي اسطورة ايراني بر پاية مسائل بنيادين انسان¬شناسانه استوار شده است و موضوع اصلي و كلان آن را انسان، اضطراب¬ها، ودغدغه¬هاي انساني تشكيل مي¬دهند؛ اين مضامين نه تنها در سراسر بخش اسطوره¬اي جلوه گرند، بلكه در عمدة بخش¬هاي پهلواني نيز حضوري جـي دارند. فردوسي حتي در جاي جاي بخش تاريخي نيز حكيمانه مسائل و دغدغه¬هاي انسان را به¬صورتي پررنگ و پرمايه در نظر گرفته است.
اساس حكمت فردوسي نيز اعتلاي هويت انساني، آزادگي انسان، دانايي¬محوري، خرد ورزي، دانشي¬مردي، فرزانگي و پرهيز از طمع، خودستايي، ستمگري، خودفراموشي، و خودباختگي است. در روزگار ما تعدد جنگ¬ها و صدمات ناشي از آن در انسان مدرن حکايت¬گر آنست که يکي ازعمده¬ترين نيازهاي انسان امروز پرهيز از خشونت و افراطي¬گري است که فردوسي قرن¬ها پيش دردمندانه، هنرمندانه، حكيمانه، و با زباني غير مستقيم گفت وگو و مفاهمه را پيام مسلط شاهكار خويش قرار داده و گونة حماسي را به ظرفيتي براي نکوهش منازعه، مخاصمه، خشونت، و بيان مضرات جنگ و كشتار تبديل كرده است. مسئله اصلي اين جستار آن است كه تصورعمومي از شاهنامه بر اين استوار شده است كه اين اثر، به دليل گونة حماسي، بر پاية خشونت و منازعه شكل گرفته است؛ زيرا در گونة حماسه  و در شخصيت¬پردازي روايت¬هاي رزمي مهم ترين بن مايه و اساس پيرنگ داستان و شيرازة نظام روايي آن «جدال» است. اما در اين پژوهش با شواهد گوناگون با تأكيد فردوسي بر صلح و نفي خشونت نشان داده شده است که اين گمان دربارة، شاهنامه كه محصول ذهن خلاق و صفاي باطن انسان آرمان¬خواه و بلندنظري مانند حكيم فردوسي است، صدق نمي¬كند؛ زيرا اين متن سرشار از حكمت و بيانگر آرمان¬هاي انساني، حق¬طلبي، و آموزه¬هاي الهي است.
حكمت و نظام¬انديشگاني فردوسي آن¬چنان شالودة داستان¬ها را در کاخ بلند نظم شاهنامه سرشته است که در عين حفظ صورت جدال¬آميز ماجراها، رهيافت¬ها، جهت¬گيري¬ها، و غايت¬ها عموماً در خدمت گفت و گو مندي، عقلانيت، فرزانگي، پرهيز ازخشونت و افراطي¬گري، صيانت از حريم آزادگي، و تعالي انساني قرار گرفته است؛ فردوسي تحت تأثير آموزه¬هاي حكمت اشراق و رويكردهاي حكمت خسرواني و تعاليم اسلامي خشونت را نپذيرفته است؛ به اين معنا كه شاهنامه سراسر بر پاية پيام¬هاي نفي خشونت و برقراري صلح قرار گرفته است. بناي حكمت شاهنامه كه تلفيقي از حكمت اشراقي و خسرواني ايران باستان و آموزه¬هاي حكمي اسلامي است بر ژرف¬کاوي و غور و غوص آدمي در شناخت ژرفاي نفس، لايه¬هاي روح، ماهيت خويشتن او، و نيازها و چالش¬هاي وي استوار است؛ شاهنامة فردوسي در يك نگاه، بازكاوي ژرفاي روح، روان و ضمير، زبان، و نهان همة آدميان است؛ به ديگر سخن، شاهنامه با ذهن و ضمير انسان امروزي و مسائل و مشكلات و بحران¬هاي انسان¬هاي عصر نو قدرت مكالمه دارد و با بنيادي¬ترين مسائل ذهنيت آدمي در عصر جديد سخن مي¬گويد و پلي بين ذهن خويش با ضمير امروزيان مي¬زند. بنيادي¬ترين موضوع¬ها در شاهنامه چالش¬هاي مهم انسان با زندگي، مرگ، سرنوشت،خواست¬هاي پست و بلند آدمي، و جدال با ناخواست¬ها و اراده¬هاي تحميلي ديگران است. در مجموع، دغدغة بشر در شاهنامه مبارزه با انانيت خويشتن و ديگران و قهاريت زمين و زمان است. اگر دين و گزاره¬هاي ديني معنايي جاودان دارند، متون ادبي نيز در پاره¬اي مواقع و مواضع، به علت سنخيت مفهومي و كاركردي معنوي، مفهومي ماندگار پيدا مي¬كنند وخواننده را با وضعيت بشر گذشته، حال، و آينده پيوند مي¬زنند؛ به تعبير ريچاردز و اليوت، ادبيات مصداق حقايق و ارزش¬هاي زنده و پايدار است. شايد بر همين اساس است که آرنولد و دريدا احتمال دادند برخي از متون ادبي کاركردي قدسي دارند و بازنمودي ازجهان خارج¬اند و هرگز پاياني براي آن¬ها متصور نيست. يكي از عمده¬ترين نيازهاي انسان امروز پرهيز از خشونت و افراطي¬گري است و فردوسي قرن¬ها پيش درد مندانه، هنرمندانه، حكيمانه، و با زباني غيرمستقيم گفت وگو و مفاهمه را پيام مسلط شاهكار خويش قرار داده و گونة حماسي را به ظرفيتي براي نکوهش منازعه، مخاصمه، خشونت، و بيان مضرات جنگ و كشتار تبديل كرده است.
فردوسي در موقعيت¬هاي تعيين¬كننده و سرنوشت¬ساز و در مواضعي كه پيرنگ روايت در اوج گره داستاني و نقطة حساس و جالب توجه همگان قرار دارد، از پيام¬هاي انساني و منشور جهاني خود رونمايي مي¬كند؛ پيامي كه محور حكمت و درخشش نظام انديشگاني حكيمانة وي است، اين منشور همان نفي خشونت و پرهيز از بيدادگري و استقرار آرامش، صلح، و امنيت است. شاهنامه كتابي است كه با هدف تعالي انسان و استقرار صلح سروده شده است. فردوسي جنگ را با هر انگيزه¬اي پسنديده نمي¬داند؛ در منطق شاهنامه جنگ در صورتي نيك است كه يا در دفاع از خود باشد يا در انتقام از ستمي كه بر مظلومي رفته است. اگر چه شاهنامه به¬اقتضاي من حماسه¬سرايي در داستان¬ها روايت¬گر انتقام¬جويي¬هاي پهلوانان است، اما روح شاهنامه با اين كردارها ميانه¬اي ندارد. علت اين امر نيز اندرزهاي شاعر در جاي جاي اين كتاب است.  
چه بسيار جنگ¬ها كه توجيه ظاهراً عقلاني دارند، اما خرد و انصاف انساني خدا، آيين، و باور آن¬ها را تأييد نمي¬كند. به همين علت در شاهنامه فقط بي¬خردان آغازگران جنگ¬اند؛ جنگ در نزد ايرانيان خردمند زماني موجه مي¬شود كه ديگران به ايران حمله مي¬كنند، آن¬گاه بايد براي پاسداري از نام و خاك جنگيد. بيش¬تر جنگ¬ها را دشمنان ايران و آن هم بيش¬تر به شيوة شبيخون آغاز مي¬كنند. از بين همة ايرانيان سه نفر در شاهنامه به چشم مي¬خورند كه جنگ را مي¬آغازند: كاووس، طوس، و فريبرز؛ اين سه در شاهنامه بي¬خرد نموده شده¬اند. بنابراين، بي¬خردي در شاهنامه عامل جنگ است. بر پاية آموزه¬هاي شاهنامه ايرانيان حتي وقتي ناچار از جنگيدن مي¬شوند نبايد جوان¬مردي را رها كنند؛ بر اين اساس، پيمان¬شكني و كشتن زنان، كودكان، و پيران جايز نيست(...).
زمينة بروز جنگ¬ها در شاهنامه اغلب پيمان¬شكني و كين¬خواهي دشمنان و نيروهاي اهريمني است؛ براي داوري دربارة جنگ و ملاحظة سرنوشت و پيامد آن، فردوسي خرد را برترين ميزان و معيار مي¬داند و همه چيز را با اين گوهر مي¬سنجد؛ گوهري كه در نظر شاعر با جان و قلب وجوهرة انساني برابري مي¬كند. از سوي ديگر، تنظيم روابط در دوران صلح نيز به ابزاري معنوي نياز دارد؛ فردوسي اين ابزار معنوي را نيز ريشه دار در خرد مي¬داند و در مفهوم پيمان نگاه داشتن شهريار خلاصه مي¬كند و قالب اسطوره¬اي اثبات اين معنا را در سيماي آرماني سياوش متبلور مي¬كند. تازماني كه پيمان به منزلة تابعي از امر شهرياري نگاه داشته مي¬شود، جنگ مجاز نيست؛ به همين سبب، رستم كه نام بردارترين جهان پهلوان شاهنامه است حامي آرمان¬هاي ايران شهري است، در شاهنامه تا آن¬جا كه ممكن است، شاهان خردورز و پهلوانان آرماني از نبرد و ستيزپرهيز دارند و براي نفي زمينه-هاي جنگ مي¬كوشند و در عين حال در برابر حمله¬ها وتجاوزهاي تورانيان به مقابله بر مي¬خيزند. حتي در برخي مواضع زناني بزرگ در شاهنامه ظهور مي¬كنند كه با خرد و تدبير خود آتش نيمه افروختة جنگ را بين دو كشور خاموش مي¬كنند. فردوسي اگرچه كاملاً به اصول فني حماسه توجه دارد و آن¬ها را به شايستگي درنبردنامة خود جاي داده است، در عين حال، ملاحظات خردورزانه، انساني و رويکرد جهاني¬اش به او اجازه نمي¬دهد كه ارمغان طبعش براي طرح جدال¬هاي حماسي در اثر فاخرش به بي¬راهة تبليغ خشونت بيفتد(...).
شاهنامة سترگ فردوسي به نحوي به عنصر جدال، به منزلة عنصري مهم درحماسه¬پردازي، توجه نشان داده است، اما اين جدال عرصة تجلي انصاف¬ها وعدالت¬هاست نه تسخير، تجاوز، لذت، و کام¬جويي از شكستن استخوان حريف، چنان¬كه در هيچ جاي شاهنامه حداقل تا پايان زندگي رستم، ايرانيان تسخير توران را با آن همه بدكرداري و بدانديشگي آنان در سر نداشته¬اند. مطالعة كامل شاهنامه نشان خواهد داد كه ايرانيان اصلاً  آغازگر نبرد نبـوده¬اند، مگر درحكم پيشگيري از تجاوز قطعي و سراسري دشمن؛ مسلماً آنان فراهم¬آورندة علل و مقدمات خونريزي و جنگ نيستند، بلكه جنگ آنان عموماً دفاع به شمار مي¬آيد(...).
5-3- جنگ وصلح درشاهنامه فردوسی
اما دیگر منبعی که حداقل نامی از صلح بر خود یدک می¬کشد کتابی کار میرزا ملا احمد پژوهشگر تاجیک است که بخش¬های زیادی از آن درمجله نامه پارسی در ایران منتشر شده است. میرزا ملااحمد در این کتاب می¬نویسد: جنگ و صلح از مسائل مبرم جامعه‌ انسانی بوده، در ادبیات مردمان جهان بازتاب گسترده پیدا کرده است. ادبیاتی را پیدا کردن دشوار است که تصویر جنگ‌های روایتی و واقعی را در بر نگرفته و مبارزه‌ی مردم را برای صلح و آسایش ترنم نکرده باشد. ولی اثری که مثل شاهنامه‌ ابوالقاسم فردوسی مسئله‌ جنگ و صلح را با آن وسعت و فصاحت، عمیقی و دقیقی، گویایی و پویایی مطرح کرده باشد، در ادبیات عالم کم نظیر است. در واقع جنگ و صلح از مهم‌ترین و عمده‌ترین مسائل شاهنامه‌ی فردوسی بوده در سراسر آن با راه و وسیله‌های گوناگون تصویر شده است، تصویر جنگ‌ها در این اثر به حدی فراوان است که آن را به یک جنگ¬نامه مانند کرده است. راجع به تصویر جنگ در شاهنامه‌ی فردوسی در آثار محققان زیادی چون ذبیح الله صفا، رضازاده شفق، محمدجعفر محجوب، قدمعلی سرامی، باقر پرهام، محمود حکیمی، ا. براگینسکی، محمد نوری عثمانوف، و سیمان انوری اشاره‌ها موجودند، ولی این موضوع تا حال به طور جداگانه مورد بررسی قرار نگرفته است و ماهیت مسئله‌ جنگ و صلح در این شاه‌ اثر و نظر فردوسی درباره‌ی آن روشن نگردیده است. تنها در کتاب قدمعلی سرامی از رنگ گل تا رنج خار درباره‌ی جنگ‌ها در شاهنامه سخن گفته شده، معلومات ذکر گردیده، و مقدار، انواع، فهرست و بعضی خصوصیات شکلی آن‌ها نشان داده شده است. مؤلف پس از آوردن فهرست همه‌ دویست و یک جنگ با اشاره به موضوع آن‌ها، چند ملاحظات جمع¬بندی و بیان نموده است که به جهت تحقیق در این مسئله سودمند است. ولی به بعضی ملاحظه‌های او راضی شدن دشوار است. از جمله او می‌نویسد که «جنگ‌های شاهنامه همه جوهری دینی دارند». البته در اکثر جنگ‌هایی که در ابتدا و انتهای شاهنامه تصویر شده‌اند، تأثیر دین را می‌توان مشاهده کرد. ولی در جنگ‌های قسمت قهرمانی و اکثر جنگ‌های قسمت تاریخی اثر، این حالت به نظر نمی‌رسد. مثلاً در جنگ‌های ایرانیان و تورانیان که مؤلف تعداد آن‌ها را هشتاد و چهار جنگ دانسته است، مسئله‌ دین و مذهب مقامی ندارد، در جنگ رستم و سهراب که از جنگ‌های برجسته‌ شاهنامه است، تأثیر دین و مذهب به کلی احساس نمی‌گردد. همه‌ دانشمندان سرشناس نگارندگی فردوسی را در تصویر جنگ تأکید نموده، او را در این امر بی‌همتا دانسته‌اند. از جمله ذبیح¬الله صفا در این باره نوشته است: «فردوسی تا آن حد خوب از عهده‌ی وصف میدان‌های جنگ، اوصاف پهلوانان، توصیف جنگ‌های تن به تن... و امثال این‌ها برآمده است که در زبان فارسی شاعری را از این حیث همدوش او نمی‌توان شمرد.» رضازاده شفق نیز مهارت بلند فردوسی را در تصویر جنگ تأکید نموده، به نتیجه‌ای می‌رسد که شاعر از علم و هنر نظامی آگاهی خوب داشته است: «شاعر ما آیین جنگ و جنگاوری را آنچنان ماهرانه تعریف می‌کند که معلوم می‌دارد مانند سپهبدی خود به فنون جنگ آگاه بوده و تمام اصطلاحات و روش و حرکت و اسلحه‌ی جنگ ایرانیان را به خوبی می‌دانسته است.»(...).
در شاهنامه به تصویر جنگ توجه زیاد ظاهر کردن فردوسی بی‌سبب نیست. این از یک طرف به تقاضای موضوع مرکزی شاهنامه است که از مبارزه‌ی نیکی و بدی عبارت می‌باشد، یعنی جنگ ظهور عملی این مبارزه و وسیله‌ی اساسی از بین بردن زشتی است، از طرف دیگر جنگ یک پدیده‌ی خیلی معمول تاریخ بشر و زندگی مردم از قدیم‌الایام تا زمان شاعر بوده منبع تصویرهای او گشته است. در همه‌ی جنگ‌های شاهنامه مبارزه اساساً میان نیروهای نیکی و بدی است. نخستین جنگی که در این شاه ‌اثر تصویر شده است، جنگ کیومرث و پسرش سیامک با اهریمن و یارانش می‌باشد. این جنگ با شکست نیروی نیکی انجام می‌یابد.
سیامک جوان که بی‌آمادگی نظامی با تن برهنه و بدون جوشن به جنگ دیو برآمده بود، به دست دیو سیاه کشته می‌شود. شاعر توسط این جنگ قدرت زیاد داشتن نیروی بدی و با آمادگی و دسته جمعی مبارزه بردن با آن تأکید می‌نماید. از اینجاست که در جنگ دوم شاهنامه که بین پسر سیامک، هوشنگ و دیو سیاه در می‌گیرد، کیومرث آمادگی جدی دیده، لشکر بزرگی جمع کرده و درندگان و چرندگان، پرندگان و خزندگان را نیز به جنگ جلب می‌نماید که این همه غلبه‌ی نهایی نیروی نیکی را در این جنگ فراهم می‌آورد. جنگ سوم شاهنامه که جنگ طهمورث با دیوان است نیز عبرت¬آموز می‌باشد، طهمورث با کوشش و تلاش زیاد کارهای نیک فراوانی را انجام داده صاحب تجربه‌ی کافی می‌گردد و دیوان را زود مغلوب نموده، اسیر می‌گیرد. دیوان به عوض آزادی از اسارت به طهمورث نوشتن خط‌های گوناگون را می‌آموزند. تصویر جنگ در شاهنامه تدریجاً وسعت پیدا می‌کند و به خصوص در قسمت قهرمانی آن خیلی مفصل صورت می‌گیرد. مخصوصاً جنگ‌های بی‌شمار رستم اکثراً خیلی طولانی با ذکر جزئیات به قلم داده می‌شوند. فردوسی در تصویر کارنامه‌های جنگی قهرمان مرکزی داستان رستم، مهارت بلند تصویرگری خود را نشان داده، صحنه ‌های جالبی را آفریده است که نظیرش را نه تنها در ادبیات فارسی و تاجیک، بلکه در ادبیات عالم نیز پیدا کردن دشوار است.
5-4- تحمیل جنگ به ایرانیان
جنگ‌های شاهنامه را به دو گروه می‌توان جدا کرد، اول جنگ‌های عمومی که در آن محاربه‌ی گروه‌ها تصویر می‌شود. تصویر جنگ‌های عمومی در شاهنامه اساساً پس از کشته شدن ایرج شروع می‌شود که آن مابین ایران و توران صورت می‌گیرد و به مدت خیلی طولانی ادامه پیدا می‌کند. محمدجعفر محجوب دو حادثه را سبب اساسی اوج گرفتن این جنگ‌های طولانی می‌داند: «دو حادثه آتش این جنگ‌های خانمان سوز را دامن زد، که یکی کشته شدن ایرج، فرزند فریدون و فرمانروای ایران به دست برادرانش سلم و تور است و دیگری که موجب پدید آمدن بزرگ‌ترین پیکارهای ایران و توران شد، کشته شدن شاهزاده‌ی فرشته خوی و بی‌گناه و شجاع و زیبای ایران سیاوش با فرمان افراسیاب و بر اثر سخن¬چینی و حسد بردن گرسیوز برادر افراسیاب بود.» البته در رواج جنگ‌های ایران و توران حادثه‌های مذکور تأثیر گذاشته‌اند، ولی به نظر ما محرک و عامل اساسی این جنگ‌ها با دیوان تجسم یافته بود، علاوه¬بر این به جنگ ایران و توران توجه زیاد نشان دادن فردوسی و آن را خیلی طولانی و پردامنه تصویر کردن او به زمان خود شاعر نیز رابطه دارد. با ورود سیل آسای سپاهیان ترک قراخانی و غزنوی به ماورءالنهر و خراسان و حکومت سامانیان را تهدید نمودن آن‌ها هنگام تألیف اثر نیز بی‌شک از عوامل اساسی توجه زیاد شاعر به این مسئله است. نوع دوم جنگ که در سراسر شاهنامه به خصوص در قسمت‌های اساطیری و پهلوانی به نظر می‌رسد، جنگ تن به تن می‌باشد. در تصویر این جنگ نیز فردوسی داد سخن داده، هنرمندی و استادی خود را نشان داده است. شاعر بزرگی قهرمانان خود و جنبه‌های گوناگون شخصیت آنان را توسط جنگ‌های تن به تن نشان داده است. مثلاً جسوری و دلیری، جنگاوری و نیرومندی، شهامت و تنومندی، چالاکی و هوشیاری، زیرکی و دادخواهی، خردمندی و دانایی رستم فقط توسط جنگ‌های تن به تن او با دیو سپید، سهراب، اسفندیار، افراسیاب، اشکبوس، کاموس، همان، ساوه، شغاد ظاهر می‌گردند. هرچند رستم قهرمان دوست داشته‌ی شاعر است و برای حفظ ایران و عار و ناموس ایرانیان می‌جنگد، ولی فردوسی هنگام تصویر جنگ‌ها سعی نموده است که تا حدی موقع بی‌طرفی اختیار کند و نبرد تن به تن را به طور واقعی قلمداد نماید. (...).
در شاهنامه به عوامل و سبب‌های سر زدن جنگ‌ها بعضاً اشاره‌ها شده است. یکی از عوامل درگیری و وسعت جنگ‌ها انتقام یا کین خواهی است. انتقام به اندیشه‌ی مکافات عمل مربوط بوده، طبق آن هر که بدی کند یا خون‌ریزی نماید، عاقبت خود به آن گرفتار خواهد شد، اکثر پهلوانان و شاهان شاهنامه برای گرفتن انتقام پدر و اجداد خود مبارزه می‌کنند. فریدون برای ستاندن قصاص جدش جمشید با ضحاک می‌جنگد، منوچهر انتقام ایرج را می‌گیرد، رستم و کیخسرو جهت گرفتن خون¬بهای سیاوش با افراسیاب می‌رزمند و امثال این‌ها.
عامل دیگر پیدایش جنگ‌ها پیمان¬شکنی است، همان طوری که دانشمند ایرانی باقر پر‌هام نیز به مشاهده گرفته است، در شاهنامه «شهریاری با پیمان¬شکنی سازگار نیست و اگر شهریار پیمان شکند، جنگ و بیداد و ویرانی کشور اجتناب¬ناپذیر خواهد شد». او از جمله به پیمان¬شکنی افراسیاب و بی‌گناه کشته شدن سیاوش اشاره می‌کند که باعث جنگ رستم با افراسیاب می‌شود و در نتیجه توران سراسر خراب می‌گردد. باقر پرهام تأکید می‌کند که «با پیمان¬شکنی منطق صلح، یعنی اخلاق جاری فردی جای خود را به منطق جنگ می‌دهد و جنگ معیارهای ارزش خود را دارد، که به موازین اخلاق به معنای جاری کلمه سازگار نیست».
مبارزه برای تخت و تاج از عوامل دیگر خون‌ریزی به شمار می‌رود. در شاهنامه اکثر جنگ‌ها با کوشش شاهان صورت می‌گیرد و پهلوانان و جنگاوران این نیت حاکمان را عملی می‌نمایند. از اینجاست که شاعر جنگ را یک خاصیت حکومت شاهی می‌داند و هنگام شرح سلطنت شاهان، از جنگ‌های آنان یاد می‌کند.  فردوسی سرانجام شکست خوردن لشکر توران را در محاربه‌ها با کیسخرو نشان داده، بی‌عاقبت بودن جنگی را که جهت غصب خاک و غارت اموال مردم دیگر روانه شده است. در شاهنامه به خصلت‌های دیگر بد که باعث سر زدن جنگ‌ها می‌گردند اشاره شده است. یکی از همین گونه خصلت‌های بد رشک است که در چندین مورد عامل برانگیزنده‌ی جنگ می‌شود. نمونه‌ی برجسته‌ی ظهور رشک در شاهنامه و تأثیر آن در ایجاد جنگ، همانا رشک تور و سلم به برادرشان ایرج است. فریدون قلمروش را بین سه پسرش تقسیم می‌کند و ایران زمین را به فرزند خردش ایرج می‌سپارد. این باعث رشک برادران بزرگ او می‌شود و آن‌ها سرانجام برادر بی‌گناه را بر اثر رشک به قتل می‌رسانند.
بدین ترتیب فردوسی جنگ را چون واقعیت زندگی در تاریخ بشر دانسته، ظهور آن را در همه‌ی دوره‌ها تأکید کرده است. ولی از تصویرهای شاعر برمی‌آید که او همه‌ی جنگ‌ها را یکسان نمی‌داند و هر جنگ را بر اساس اهداف و عوامل پیدایش آن ارزیابی می‌کند. او جانب¬دار جنگ و مبارزه‌ای است که جهت از بین بردن زشتی و بدکاری‌ها روانه شده است. جنگ‌های زیادی که بین نیروهای نیکی و بدی صورت گرفته‌اند از همین قبیلند. نمونه‌ی عالی و جالب چنین جنگ‌ها مبارزه کاوه‌ی آهنگر بر ضد ضحاک ظالم و خونخوار است که شاعر با دلبستگی و احساسات بلند به قلم آورده است. فردوسی جانب¬دار جنگ عادلانه برای حفظ وطن و مردم از دشمنان است. او مردمی را که در این راه جان خود را دریغ نمی‌دارند، پشتیبانی می‌کند، صرف نظر از آنکه از کدام کشور و کدام جبهه‌اند، آنان را ستایش می‌نماید. هدف دیگر جنگ‌های عادلانه در شاهنامه حفظ نام و ننگ است. جنگاوران ایرانی اکثراً در جنگ با عار و ناموس هلاک شدن را از زندگی در اسارت دشمن افضل می‌شمارند(...).
5-5- مذاکره برای صلح
یکی از مسائل مهم مربوط به جنگ که در شاهنامه به نظر می‌رسد، رعایت قانون و قواعد جنگ یا آداب حرب می‌باشد. تحقیق این مسئله و در مقایسه با رساله‌های علوم نظامی از جمله آداب الحرب و الشجاعة محمد بن سید مبارکشاه و سنجیدن صحنه‌های جنگی شاهنامه و اندیشه‌های فردوسی درباره‌ی آداب و اصول جنگ، وظیفه‌ی متخصصان رشته‌ی نظامی است که جهت پیشرفت این علم و به خصوص تکامل اصطلاحات نظامی مدد خواهد رساند. اینجا تنها به ذکر چند اندیشه‌ی بشردوستانه‌ فردوسی درباره‌ی جنگ اکتفا خواهد شد. جنگ و نبردهای زیادی که در شاهنامه تصویر شده‌اند، اکثراً از روی نظام و آداب معین صورت گرفته‌اند، عادتاً سران لشکر قبل از آغاز جنگ می‌خواهند مسئله را با راه آسان‌تر و گفت و شنید حل نمایند. در این گفت و شنیدها بعضاً شرط‌های جنگ هم از جانب طرفین قبول می‌شوند. در موارد زیاد جهت جلوگیری از خون‌ریزی و کشتارها به جنگ تن به تن اکتفا می‌شود. برای مثال جنگ کیخسرو با شیده را در نظر بگیریم که قبل از شروع آن میان افراسیاب و کیخسرو اول چندین بار نامه‌ها فرستاده و رد و بدل می‌شوند. کیخسرو هدف خود را که ستاندن انتقام پدرش سیاووش بی‌گناه کشته شده می‌باشد، بیان می‌کند. در نهایت طرفین تصمیم می‌گیرند که کیخسرو با پسر افراسیاب شیده دور از سپاه در جای خلوتی به جنگ تن به تن مشغول شوند. در این جنگ تن به تن شیده کشته می‌شود، ولی کیخسرو مغلوب را با نظر تحقیر نمی‌نگرد و امر می‌کند که تنش را با احترام به خاک سپارند و دخمه‌ای هم برایش بسازند. در محاربه‌ی دیگر نیز وقتی که افراسیاب در قلعه‌ گنگ دژ شکست خورده فرار می‌کند و سپاهیان و خویشاوندانش را می‌گذارد، کیخسرو با آن‌ها به خوبی معامله می‌نماید. فردوسی در جنگ رعایت عدل را از شرط‌های اساسی دانسته با هر راه و وسیله، عملی کردن آن را ضروری می‌شمارد. به طور مکرر به سپاهیان تأکید می‌شود که هنگام پیروزی خون مردم مغلوب را نباید ریخت و از کینه¬جویی باید دوری جست.

چو پیروز گردی، ز تن خون مریز    تو زنهار ده باش و کینه مدار
فردوسی در همه‌ی نبردهایی که میان نیروهای نیک و بد در شکل‌های گوناگون صورت می‌گیرد، آشکارا از جنگ عادلانه، پشتیبانی می‌کند و سرانجام شامل آن را غالب می‌سازد. ولی جنگ ناعادلانه را بدون در نظر گرفتن آنکه از جانب که و از کجا سر زده است، محکوم می‌نماید و انجام آن را بی‌برابر به قلم می‌دهد. در این مورد او حتی احساس میهن دوستی را به نظر نمی‌گیرد. از نگاه فردوسی جنگ باید یک نظام و هدف معین داشته باشد، جنگ عبارت از کشتار بی‌رحمانه‌ی مردم بی‌گناه طرف مقابل نیست. شاعر اندیشه‌های خود را درباره‌ی جهت‌های بشردوستانه‌ی جنگ و نگاه داشتن اندازه و حد در آن از زبان کیخسرو ضمن نصیحت به طوس ابراز می‌دارد(...).
نیازرد باید کسی را به راه    چنین است آیین تخت و کلاه
کشاورز یا مردم پیشه¬ور    کسی کو به رزمت نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سرد    مکوشید جز با کس هم نبرد
نباید نمودن به بی‌رنج رنج    که بر کس نماند سرای سپنج
در شاهنامه این نکته هم تأکید شده است که هر کس اول به جنگ آغاز کند، شکست خواهد خورد:
که هر کو به جنگ اندر آمد نخست    ره بازگشتن نبایدش جست
هرگاه که شاهان و قهرمانان از روی خرد عمل کنند، به کارهای ناشایسته و از جمله خون‌ریزی و جنگ‌های ناعادلانه راه نمی‌دهند. ولی هر وقتی که از خرد دور شدند، به چنین کارها دست می‌زنند. خود فردوسی هم بر سازش نداشتن جنگ و خرد با هم تأکید کرده است:
چو همره کنی جنگ را با خرد    دلیرت ز جنگاوران نشمرد
خرد را و دین را رهی دیگر است    سخن‌های نیکو به بند اندر است
همان¬طور که ذکر شد، فردوسی جانب¬دار جنگ عادلانه، جنگ برای حمایت وطن و مردم کشور از حمله‌های دشمنان اجنبی است. شاعر جنگی را که برای از بین بردن بدی، برای ستاندن کین و انتقام، جهت مغلوب ساختن دشمن روانه شده باشد، ضروری می‌شمارد. ولی به¬طور کلی او طرف¬دار جنگ نیست و بی‌ عاقبت بودن همه گونه جنگ و خون‌ریزی را در هر مورد تأیید می‌نماید. مثلاً شاعر از زبان شاهزاده‌ی ترک پرموده که برای ستاندن کین پدرش ساوه شاه با بهرام چوبینه می‌جنگید، پس از خواندن نامه‌ی او بی‌عاقبت بودن جنگ را درک می‌کند و از خون‌ریزی دست کشیدن را تلقین می‌نماید. فردوسی ریختن خون بی‌گناهان را گناه عظیم می‌داند. او از نام موبد به بهرام پند می‌دهد که از ریختن خون مردم بی‌گناه دست کشد. برای تأکید بر این مطلب اندیشه‌ی مکافات عمل آورده می‌شود که شخص خون ریخته عاقبت جزایش را خواهد دید:
چنین گفت موبد به بهرام تیز    که خون سر بی‌گناهان مریز
چنین است فرمان یزدان راه    که هر کس ببرد سر بی‌گناه
سرش را ببرند بی‌ترس و باک    سپارند ناپاک دل را به خاک
روانت مرنجان و مگداز تن    ز خون ریختن باز کش خویشتن
فردوسی مخالف خون‌ریزی بوده، به خصوص حاکمان را از این عمل زشت باز می‌دارد:
چو چیره شدی، بی‌گنه خون مریز    مکن جنگ گردون گردنده تیز
 شاعر خون‌ریزی را برای حاکمان سرفراز همه‌ی قوم و ملت‌ها شایسته نمی‌داند:
تو دانی که تارج و خون ریختن    چه با بی‌گناه مردم آویختن
مهان سرافراز دارند شوم    چو با مرز یاران، چه با مرز روم
جنگ و خون‌ریزی را شاعر یکی از علت‌های کاسته شدن اخلاق جامعه و به خصوص جوانان می‌داند:
ز بس جنگ و خون ریختن در جهان    جوانان ندانند ارج مهان
شاعر جنگجویی و جوانمردی را آشتی ناپذیر می‌داند و تأکید می‌کند که جوانمرد هیچ گاه به جنگ شروع نخواهد کرد:
ز بهر پرستنده‌ای کژ مگوی    نگردد جوانمرد پرخاش جوی
انسان نباید در شروع جنگ به شتاب راه دهد، زیرا اختلاف‌ها را با راه‌های دیگر می‌توان حل کرد. در این باره فردوسی آشکارا ابراز اندیشه می‌نماید. کیخسرو در نامه‌اش به فریبرز جنگ‌های شتاب کارانه و ناعادلانه‌ی طوس را نکوهش نموده، تندی و شتاب کاری نکردن را در جنگ توصیه می‌کند:
مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب    ز می دور باش و مپیمای خواب
به تندی مجوی ایچ رزم از نخست    همی باش تا خواسته گردد درست
در شاهنامه جنگ را عادتاً شاهان شروع می‌نمایند و از نظر فردوسی هم گنهکاران اساسی آن‌هایند نه لشکر کشان و سربازان. از اینجاست که به عقیده‌ی شاعر شاهان ظفریافته از راه عدل باید سربازان طرف مغلوب را عفو نمایند، از گناه آنان گذرند. این مطلب را فردوسی در سیمای کیخسرو تجسم می‌نماید. او پس از غلبه بر تورانیان از روی خرد عمل نموده، به آن‌ها عفو می‌دهد، گناهشان را می‌بخشد و به آنان خطاب می‌کند:
کنون بر شما گشت کردار بد    شناسد هر آن کس که دارد خرد
نیم من به خون شما شسته جنگ    نگیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید    اگر چند بدخواه گاه منید
ولی شاه توران افراسیاب، برعکس کیخسرو است و برخلاف او عمل می‌کند. افراسیاب همیشه میل به جنگ و خون‌ریزی دارد. او با فتنه‌ی گرسیوز، داماد بی‌گناهش سیاووش پاک و نیکوکار را به قتل می‌رساند. سیاوش جوان قبل از مرگ به او بی‌گناهی‌اش را ابراز نموده راه صلح را پیشنهاد می‌کند، ولی قبول نمی‌شود:
سیاووش چنین گفت کین رأی نیست    همان جنگ را مایه و جای نیست
چرا جنگجوی آمدی با سپاه    چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه ؟
افراسیاب بارها اشتباه خود را می‌فهمد، ولی از آن پند نمی‌گیرد. او بارها از ایرانیان، به خصوص از رستم شکست می‌خورد، ولی باز هم از جنگ روی نمی‌تابد:
چو بنشیند افراسیاب این سخن    فراموش کرد آن نبرد کهن
افراسیاب در جنگجویی همیشه شتاب می‌کند و سبب کار خرابی کشور و خانه ویرانی مردم می‌گردد. او سپاهیان کشورهای دیگر را هم به جنگ جلب نموده، به کشتن می‌دهد و در خطاب به آن‌ها می‌گوید:
در آشتی هیچ گونه مجوی    سخن جز به جنگ و به کینه مگوی
در خطابه‌ی مذکور میل آرمان جنگجویانه‌ی افراسیاب که هیچ¬گاه صلح و آسایش را نمی‌خواهد، بیان شده است حال آنکه کیخسرو و رستم همیشه پیش از همه خواهان صلح و آسایشند و می‌خواهند اختلاف را بدون خون‌ریزی حل نمایند. کیخسرو مجبور می‌شود برای حفظ وطن آماده‌ی جنگ شود:
ابا پهلوانان چنین گفت شاه    که ترکان همه رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه ساخت، شد تیز چنگ    بباید بسیچید ما را به جنگ
ولی کیخسرو برخلاف خطابه‌ی مذکور افراسیاب به سربازان در هنگام جنگ، راه بستن بر بیداد و خرابکاری را تلقین می‌نماید:
نگر تا نیابی به بیداد دست    نگردانی ایوان آباد پست
به کردار بد هیچ مگشای چنگ    براندیش از دوده و نام و ننگ
 کیخسرو به سپاهیان دستور می‌دهد که به هیچ وجه به آنانی که در جنگ همراه نشده‌اند، آسیب و زیان نرسانند:
کسی کو به جنگت نبندد میان    چنان ساز کز تو نبیند زیان
کیخسرو جنگاوری ماهر و جسور است و همیشه بخت با او یار می‌شود. ولی او از این پیروزی‌ها شاد نمی‌شود، برعکس در میدان جنگ سپاهیان زیادی را کشته دیده محزون می‌گردد و از پیروزی خود گاه پشیمان و نالان می‌شود:
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید    جهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد به یک سو ز پشت سپاه    به پیش جهان دار شد دادخواه
نخواهم که پیروز باشم به جنگ    نه بر دادگر بر کنم کار تنگ
بگفت این و بر خاک مالید روی    جهان پر شد از ناله‌ی زار اوی
فردوسی منظره‌های جنگ را خیلی ماهرانه به تصویر کشیده است و خواننده گمان می‌کند که شاعر با میل و خواهش خود آن را تصویر می‌کند و جانب دار آن جنگ‌های زیاد است. مثلاً او جنگ کاووس را در مازندران و ‌هاماوران تصویر کرده، نظر خویش را بیان نمی‌سازد، ولی جای دیگر وقتی که بی‌خردی کاووس را فاش می‌سازد، با اشاره‌ای بی‌معنی و بیهوده بودن آن جنگ‌ها را تأکید می‌نماید. این را شاعر از زبان گودرز پیر چنین ابراز می‌دارد:
کشیدی سپه را به مازندران    نگر تا چه سختی رسید اندر آن
به جنگ زمین سربه‌سر تاختی    کنون بآسمان نیز پرداختی
از این برمی‌آید که فردوسی در تصویر صحنه‌های جنگی تا اندازه‌ای پایبند روایت‌ها بوده، بدون میل باطنی خود آن حوادث را با مهارت بلند سخنوری تصویر نموده است. خود شاعر هم بارها تأکید کرده است که او از گفته‌های دهقان پیر نقل می‌نماید و کاملاً پذیرفتن آن‌ها ضروری نیست، ولی باید از آن‌ها سبق و دانش گرفت(ملا احمد،1388).

5-6- صلح¬جویی رستم
رستم همیشه علیه بدی مبارزه می‌کند. او دیوهای زیادی را در جنگ‌ها نابود کرده است. دیو در تصویر فردوسی رمز بدی و ناپاکی است.  در واقع رستم پهلوان و جنگاور بی‌همتاست که عمر طولانی خویش را در پیکارها صرف کرده است. ولی جنگ‌های او اکثراً عادلانه است، برای حفظ وطن و مردم بی‌گناه است. او بارها می‌خواهد که از جنگ و خون‌ریزی‌ها دست کشد، راه صلح و آسایش را پیش گیرد، ولی سرنوشت او را باز به سوی جنگ‌ها روانه می‌سازد. پس از جنگ با تورانیان و کشته شدن کاموس کشانی رستم در مراجعت به سپاهیان می‌گوید:
از آن پس مرا جای پیکار نیست    به از راستی در جهان کار نیست
ولی چون از نیرنگ تورانیان آگاه می‌شود، باز برای ستاندن کین سیاووش جنگ را علیه دشمنان ادامه می‌دهد. با وجود این رستم فقط پهلوان و جنگاور نیست، بلکه شخصی خردمند و نیکوست. او بارها مردم را به نیکی و نیکوکاری، سازندگی و بنیادکاری دعوت نموده است:
چنین گفت رستم که کشتن بس است    زمان هر زمان بهره‌ی هر کس است...
همه جامه‌ی رزم بیرون کنید    همه خوب کاری به افزون کنید...
زمانی آهرمن آید به جنگ    زمانی عروسی پر از بوی و رنگ
بی‌آزاری و خاموشی برگزین    که گوید که نفرین به از آفرین؟
همان¬طور که دیدیم، فردوسی هرچند در تصویر جنگ بسا هنرنمایی کرده، ظریف‌ترین جنبه‌های آن را به قلم داده است، ولی به هیچ وجه جنگ را غریزه‌ سرشتی انسان ندانسته است و آن را ترغیب و تشویق نکرده است. حتی جهان پهلوان رستم دستان که در رزم بی‌همتاست و اکثراً در جنگ و پیکارها تصویر شده است، در نهایت از جنگ نفرت دارد و جانب¬دار آن نیست. او در صحبت طولانی خود با اسفندیار از ضرر و بی‌منفعتی جنگ سخن رانده و می‌خواهد شاهزاده را از جنگ باز دارد. ولی سخنان رستم اثر نمی‌کنند و اسفندیار به آغاز جنگ اصرار می‌نماید. رستم برای جلوگیری از جنگ با اسفندیار از همه‌ی تدبیرها استفاده می‌کند، ولی اسفندیار از راه پیش رفته‌اش بر نمی‌گردد. رستم ناگزیر به خداوند خطاب نموده، بی‌گناهی خود را از شروع این جنگ بیان می‌کند:
همی گفت کای داور ماه و خور    فزاینده‌ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا    روان مرا هم توان مرا
که من چند کوشم که اسفندیار    مگر سر بگرداند از کارزار
تو دانی که بیداد کوشد همی    به من جنگ و مردی فروشد همی
به باد افره این گناهم مگیر    تو ای آفریننده‌ی ماه و تیر
بنابراین جنگ رستم با اسفندیار، که با غلبه‌ رستم پایان می‌یابد و جنگ‌های دیگر او اکثراً از ناعلاجی بوده، از غریزه‌ی سرشتی یا میل جنگجویی جهان پهلوان سرچشمه نمی‌گیرند. هدف فردوسی هم در آفریدن سیمای رستم و دیگر پهلوانان و جنگاوران و تصویر طولانی جنگ و پیکارهای فردی و عمومی به هیچ وجه جانب داری جنگ و ترغیب و تشویق آن نبوده، برعکس نشان دادن زیان و خرابی‌های آن در حیات مردم و کشور است. همان¬طور که محمود حکیمی درست تأکید کرده است: «اما شاعر بزرگ ایران با وجود آگاهی از چگونگی جنگ اقوام گوناگون، خود از جنگ نفرت دارد. او به وحدت انسان‌ها معتقد است و ستیزه جویی‌های بشر را نتیجه‌ی نادانی و جاه¬طلبی و فزون¬خواهی می‌داند. وی به تکرار می‌گوید که عمر کوتاه هرگز نیرزد به آنکه جز به نیکی گذرانده شود. بر همین مبناست که بسیاری از اشعار حکیم بزرگ طوس درباره‌ی صلح و آشتی¬جویی است.» اندیشه‌های فردوسی را درباره‌ جنگ جمع بندی نموده به چنین نتیجه می‌توان رسید که شاعر بزرگ هیچ¬گاه جنگ را ستایش و ترغیب نکرده، آن را چون یک پدیده‌ی اجتماعی به تصویر کشیده است و برای جلوگیری و از بین بردن آن اظهار نظر نموده است. هدف شاعر از تصویرهای طولانی جنگ‌ها نشان دادن مبارزه‌های شدید نیروهای نیکی و بدی، کارنمایی و دلاوری‌های مردم و پهلوانان و قهرمانان آن بهر دفاع از وطن، به دست آوردن استقلال و آزادی و روح شکست ناپذیر انسان بوده است، جنگ‌های طولانی و متعدد رستم، سیاووش، فریدون، کاوه، گودرز، طوس، بیژن و امثال آنان با همین هدف صورت گرفته است. فردوسی فقط از جنگی که برای حمایت وطن در برابر دشمنان اجنبی و بهر رهایی از اسارت و به دست آوردن استقلال باشد، جانب¬داری کرده است. ولی جنگ را برای غصب و تاراج کشورهای دیگر، کشتار مردم بی‌گناه، خرابی شهر و دهات سخت محکوم می‌نماید. بنابراین هنگام ارزیابی اندیشه‌های فردوسی درباره‌ی جنگ و هدف او از تصویر این پدیده‌ی اجتماعی و تاریخی باید همیشه به دلیل‌های مشخص مراجعت کرد و عامل‌ها و سبب‌های آن را هم نشان داد. تنها در این صورت می‌توان از اندیشه‌های گوناگون به طور واقعی آگاه شد(...).
چنان که دیدیم، تصویر جنگ در شاهنامه‌ی فردوسی همیشه با صلح و آشتی پیوسته است. شاعر جنگ و پیکارهای زیادی را تصویر نموده، سیمای قهرمانان و پهلوانان شجاع و دلیر را آفریده است، ولی با این همه او جانب¬دار جنگ نیست و همیشه خواهان صلح و آسایش است. در شاهنامه اگر جنگ اکثراً وسیله‌ای برای از بین بردن بی‌عدالتی و بی‌انصافی و بدی و ناپاکی‌ها باشد، صلح واسطه‌ی مهم حل مشکلات به خصوص در بین دولت‌ها و کشورها و گروه‌های اجتماعی است. مسئله‌ی جنگ و صلح در اثر با هم آمیزش یافته، توأمان گشته است. قهرمانان شاهنامه در بعضی موارد ظاهراً می‌جنگند، ولی در باطن جانب¬دار صلح بوده و هرگاه امکان پیدا شود، این آرمان خویش را عملی می‌سازند. سهراب در دم واپسین عمر از پدر نه نجات خود، بلکه بس کردن جنگ با توران و نیکی و مهربانی نمودن با تورانیان را می‌خواهد:
نباید که بینند رنجی به راه    مکن جز به نیکی در ایشان نگاه
در شاهنامه بعضاً اشخاص جنگجوی و کینه‌خواه هم مجبور می‌شوند به صلح و آشتی روی آورند. از جمله پشنگ و فرزندانش پس از جنگ‌های زیاد با رستم به صلح تمایل پیدا می‌کند و صلح را وسیله‌ی آرامی و خوشحالی ایران و توران و مردمان آن می‌داند:
مگر با درود و سلام پیام    دو کشور شود زین سخن شادکام
هر چند در شاهنامه تصویر جنگ خیلی زیاد است، ولی فردوسی همیشه صلح و آسایش را از جنگ اولی‌تر می‌داند و این نکته را در هر مورد تکرار می‌نماید. مثلاً از زبان گودرز در ضمن صحبتش با رستم می‌آورد:
ز جنگ آشتی بی‌گمان بهتر است    نگه کن که گاوت به چرم اندر است
برای شاهان نیز صلح و آشتی منفعت بیشتر دارد و آن‌ها نباید به جنگ روی آرند:
ترا آشتی بهتر آید ز جنگ    فراخی مکن بر دل خویش تنگ
از این رو شاعر تأکید می‌کند که هرگاه کسی به صلح و آسایش میل دارد، نباید به جنگ شتاب کند:
کسی کاشتی جوید و سور و بزم    نه نیکو بود تیز رفتن به رزم
6-6- قهرمانان نماد صلح
فردوسی در شاهنامه اندیشه و آرمان صلح را توسط یک سلسله قهرمانان خود تجسم نموده است. از جمله ایرج نماد برجسته‌ی صلح در اثر می‌باشد. پس از آنکه فریدون ایران را به ایرج می‌بخشد، سلم و تور با برادر خرد راه کین و جنگ را پیش گرفته، علیه او سپاه را آماده می‌سازند. ایرج امکان داشت که با نیروی لشکر حکومتش را حفظ نموده، با مخالفان خود مبارزه برد. ولی او بی‌لشکر و سپاه به نزد برادران جنگجویش می‌رود تا شاید آن‌ها را از نیت بدشان با سخنان خوب باز دارد. او برای جلوگیری از جنگ و خون‌ریزی آماده است از تاج و تخت شاهی، از بزرگ نامی و کشورداری دست کشد:
سپردم شما را کلاه و نگین    مدارید با من شما نیز کین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد    نباید به من هیچ دلی رنجه کرد...
جز از کهتری نیست آیین من    نباشد به جز مردمی دین من
ایرج قاطعانه مخالف جنگ و خون‌ریزی است و جانب¬دار صلح و آسایش بودنش را بیان نموده، با هر وسیله می‌خواهد دل برادران جنگجویش را نرم سازد. ولی حتی التماس و زاری او به برادران اثری نمی‌بخشد:
نه تاج کیی خواهم اکنون، نه گاه    نه نام بزرگی، نه ایران سپاه...
ایرج در لحظه‌های آخرین عمر خود هم برادران را به دست کشیدن از خون‌ریزی دعوت می‌کند:
میازار موری که دانه کش است    که جان دارد و جان شیرین خوش است...
جهان خواستی، یافتی خون مریز    مکن با جهان دار یزدان ستیز
این سخنان واپسین ایرج بی‌شبهه آرمان عالی صلح¬جویانه‌ی خود فردوسی است که تا امروز ارزش بلند بشر دوستی‌اش را گم نکرده است. بی‌سبب نیست که بیت اول را سعدی در بوستان تضمین کرده است. نماد دیگر صلح در شاهنامه کاوه‌ی آهنگر است. هرچند کاوه هم جنگاوری دلیر و جسور است، ولی او علیه ضحاک ستم-پیشه و خونخوار می‌جنگد. او برای آن مبارزه می‌کند که ظلم و ستم، جنگ و خون‌ریزی از بین رود و صلح و آسایش برقرار باشد. از اینجاست که شاعر معاصر تاجیک لایق شیرعلی هم، کاوه را امروز مبارز راه صلح می‌داند. زیرا تا آن دمی که ظلم و ستم وجود دارد، مبارزه‌ی کاوه هم ادامه خواهد داشت:
می رود ده به ده و شهر به شهر    تا همه صلح و صفاجو باشند
همه ابنای بشر، پنداری    پسر هژدهم او باشند
سهراب نیز با همه‌ی دلیری و جسوری، رزمندگی و جنگاوری جانب¬دار صلح است. در نبرد با رستم، سهراب چندین بار صلح را به میان می‌گذارد و به زمین گذاشتن سلاح و بس کردن جنگ را طلب می‌نماید:
ز کف بفکن این تیر و شمشیر و کین    بزن جنگ بیداد را بر زمین...
به پیش جهان دار پیمان کنیم    دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
سهراب در واپسین دم عمر هم از رستم خواهش می‌کند که جلوی جنگ با توران را بگیرد و نگذارد که جنگ و خون‌ریزی ادامه یابد:
همه مهربانی بدان کن که شاه    سوی جنگ توران نراند سپاه
که ایشان هم از بهر من جنگجوی    سوی مرز ایران نهادند روی...
نباید که بینند رنجی به راه    مکن جز به نیکی در ایشان نگاه
نماد دیگر صلح در شاهنامه سیاووش است. او هم با همه‌ی قدرت و توانایی همیشه از جنگ کنار می‌گیرد و با رزم و خون‌ریزی مخالفت می‌کند، سیاووش از منادیان و مبارزان راه صلح است، او برای آشتی دادن توران و ایران سعی و کوشش زیاد به خرج می‌دهد و از کل وسیله‌های امکان پذیر استفاده می‌کند. با این هدف او دختر افراسیاب، فرنگیس را به زنی می‌گیرد که تا خون ایرانی‌ها و تورانیان را آمیزش دهد و جنگ این دو کشور برادر خاتمه یابد. سیاووش همیشه جانب دار صلح است و قطعاً مخالف جنگ و خون‌ریزی است:
چه باید همه خیره خون ریختن    چنین دل به کین اندر آویختن؟
هنگامی¬که با فتنه‌های گرسیوز بدنژاد افراسیاب به سیاووش حمله‌ور می‌شود، سیاووش از جنگ دست می‌کشد و افراسیاب را به صلح دعوت می‌کند. او اندیشه‌ی خود را نسبت به جنگ بی‌معنی و بی‌اساس، چنین ابراز می‌دارد:
سیاووش چنین گفت کاین رأی نیست    همان جنگ را مایه و جای نیست
به گوهر بر آن روز ننگ آورم    که من پیش شه هدیه جنگ آورم...
به مردی مرا روز آهنگ نیست    که با کردگار جهان جنگ نیست
سیمای سیاووش از آن جهت هم قابل توجه است که در عهد او مدتی جنگ و خون‌ریزی قطع گردیده، صلح و آسایش برقرار می‌شود. در شهری که او ساخته است، صلح پایدار بوده، مردم خوشحالانه و آسوده زندگی به سر می‌برند. فردوسی در سیمای سیاووش هماهنگ شدن دو خصلت پسندیده‌ی انسانی، پاکی و صلح جویی را نشان داد، و بر ارزش بلند اجتماعی آن‌ها تأکید نموده است. در شاهنامه اکثراً جنگ‌ها را شاهان و پهلوانان تورانی شروع می‌کنند. ولی میان آن‌ها نیز جانب¬داران صلح هستند، و چنان¬که در این¬باره خواهیم دید، فردوسی در تصویر قهرمانان یک جانبه عمل نمی‌کند(ملااحمد،1388).


روایت مذاکرات شاهنامه در پایان نامه ارشد سعید کوشافر



فصل سوم: حماسه چیست؟

3-1- حماسه  چیست؟
از قدیمی¬ترین روزگاران حماسه یکی از مهمترین انواع ادبی شمرده شده است. ارسطو حماسه و تراژدي را مثل کومدي و موسیقی گونه¬اي تقلید می¬داند که وسایل محاکات در آن¬ها متفاوت است به اعتقاد وي حماسه نوعی محاکات است که به وسیله وزن از اطوار مردم بزرگ صورت می¬گیرد و شیوه بیان آن، نقل و روایت است. در محاکاتی که به وسیله شعر و از طریق نقل صورت می¬گیرد لازم است که مضمون افسانه طوري تألیف شود که داراي جنبه تمثیلی باشد یعنی متضمن عمل و کرداري واحد و تام و داراي بدایت، واسطه و نهایت باشد. این نکته همان است که بدان وحدت عمل گفته می¬شود. کلیه منتقدین و شعرشناسان حماسه را نوعی شعر دانسته-اند، ارسطو پس از تعریف شعر به «کلام موزون خیال انگیز»، از نظر معنی و محتوي به تقسیم آن دست فرا کرده و گفته است که؛ یا مربوط است به بیان عواطف و احساسات و کامرانی¬هاي انسانی  یا مربوط است به توصیف وقایع و اشخاصی که در نمایش و تجسم به کار می¬رود و یا به بیان سرگذشت¬ها و افتخارات گذشتگان می-پردازد. اما باید دانست که منظور ازبیان سرگذشت گذشتگان تنها روایت صرف و تاریخ¬وار و مجرد از دیگر تلاش¬هاي فکري و فرهنگی یک قوم نیست، بلکه چنان¬چه استاد صفا در کتاب ارجمند حماسه¬سرایی در ایران اشاره کرده¬اند «سخن در این¬جا از امر جلیل و مهمی است که سراسر افراد ملتی در اعصار مختلف در آن دخیل و ذینفع باشند». حماسه باید در عین توصیف پهلوانی¬ها و مردانگی¬هاي یک قوم در گذشته¬هاي دور نماینده عقاید و آراء و اندیشه¬ها و تمدن آنان از جمیع جهات باشد و به ما نشان دهد که آن ملت در زمان تکوین این حماسه چگونه بوده¬اند و چه آراء و عقاید و آرزوهایی در سر داشته¬اند.
موضوعات حماسی از روزگاران نخست به صورت مدون و مکتوب نیست، بلکه در آغاز به صورت شفاهی و سینه به سینه از نسلی به نسلی منتقل می¬شود. از این رهگذر طبیعی است که گذشت قرون و اعصار و تخیل و افکار و عواطف و آرمان¬هاي نسل¬ها بر آن شاخ و برگ¬هایی می¬افزاید و به تدریج با خوارق عادات و افسانه¬هاي خدایان آن را می¬آمیزد که البته هر کدام از آن¬ها رمزواره¬اي است از نیازها و آرمان¬هاي آن ملت(صفا،1352). در این مورد در مقدمه شاهنامه ابومنصوري به نکته جالبی توجه شده آن¬جا که می¬گوید: «و چیزها اندر این نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست چون مغز آن بدانی، ترا درست گردد و دلپذیر آید». این مسئله به ویژه در حماسه¬هاي شفاهی چنان¬چه در دائره¬المعارف بریتانیکا نیز یادآوري شده خیلی بارزتر است. حوادث کوچکی که از مجراي اغراق رنگ قهرمانی به خود گرفته، تصور شخصیت¬ها و حوادث تاریخی بی ارتباط و خلط خاطرات و ذهنیات با شاخ و برگ¬هاي خیالی که از داستان¬ها و اسطوره¬ها گرفته شده، مجموعاً تشکیل یک کلیتی می¬دهد مرکّب از واقعیت و تخیل. فزونی حوادث فرعی و دخیل در کتاب شانسون دورولان به خوبی آشکار است.
به هر حال همان¬گونه که در دائره¬المعارف بریتانیکا اشاره شده، ممکن است اشعار حماسی به صورت مکتوب و مدون درآید و یا به طور شفاهی و سینه به سینه از نسلی به نسلی منتقل گردد، تفاوت عمده میان حماسه-هاي شفاهی و مکتوب تفاوت سیرت¬هاست زیرا که هر کدام تحت نفوذ عوامل تشکیل دهنده خاصی آفریده شده است. این¬گونه اشعار می¬تواند شامل موضوعات متنوعی گردد که علاوه بر اساطیر پهلوانی، رویدادهاي تاریخی، هجویات، داستان¬هاي حیوانات و نظایر آن¬ها را نیز شامل گردد و همچنین ممکن است برخی داستان¬هاي فلسفی و سمبولیک را هم تحت عنوان حماسه جاي داد زیرا شعر حماسی به سبب ویژگی خاص خود به گونه¬اي است که نسل¬ها می¬توانند بر مواریث گذشتگان خود بیفزایند و براي آیندگان آن را به میراث گذارند. آثار هزیود، شاعر حماسه¬سرا که در قرن 9 یا 10 قبل از میلاد می¬زیسته از این تنوع برخوردار است چرا که شعرش تنها به بیان اعمال قهرمانی موقوف نیست، بلکه قطعات حکمی و پندآمیز نیز داشته است وي با خلق داستان¬هایی، با حقایق زندگی روزمره روبرو شده و قوانین کشاورزي و زناشویی و مفاهیم اخلاقی و حتی اعتقادات مذهبی را مورد بحث قرار داده است. حماسه به تدریج در دنیاي تاریخی و نزدیک به زمان ما رونق نخستین خویش را از دست داد و اگر چه در قرون اخیر بویژه بعد از رنسانس، بسیاري از سخن¬سرایان کشورهاي مختلف کوشیده¬اند که آثار حماسی بیافرینند، ولی هیچکدام توفیق نیافتند و از این رو دنیاي ادب به همان آثار حماسی گذشته -ایلیاد و انئید در غرب، مهابهاراتا و رامایانا در هند و شاهنامه در ایران- بسنده کرد و جز بدان¬ها دل نبست(صفا،1352).
حقیقت این است که همگام با تحولات جدید، در افق ادب نیز دگرگونی چشمگیري پیش آمده و امروزه جاي حماسه¬سرایی و بسیاري از انواع ادبی دیگر، به «ادبیات مردمی» واگذاشته شده است چرا که در اثر پیشرفت فکري و فرهنگی و تحت جاذبه وسایل ارتباط جمعی، روحیه کودکانه و ساده¬پسند بشریت جاي خود را به پیچیدگی¬ها و اندیشه¬هاي اسرارآمیز سپرده است از این رو پس از تحول حماسه به ادب مردمی و برچیده شدن بساط حماسه¬هاي ملی، دیگر بشر به فکر آفرینش آثار حماسی نیفتاد گرچه همچنان مثل گذشته از حماسه¬هاي باستانی لذت می¬برد. محققان منظومه‌های حماسی را به دو نوع تقسیم کرده‌اند: منظومه‌های حماسی طبیعی و ملی که خود به دو گونه حماسه‌های اساطیری و پهلوانی مانند قسمت عمده‌ای از شاهنامه و منظومه‌های حماسی تاریخی مانند اسکندرنامه بخش می‌شود و منظومه‌های حماسی مصنوع همچون هانرید اثر ولتر(دریایی،1381).
از مهم‌ترین ویژگی‌های حماسه آن است که مدت‌ها پس از حوادثی که از آن¬ها سخن می‌گوید پدید می‌آید، اما به طور معمول معتقدات و آثار فکری و اجتماعی دوران شاعر با اعتقادات و سنت‌هایی دورانی که حماسه در آن بیان می‌شود اختلاط نمی‌یابد و شاعر با حذف کردن نشانه‌های فرهنگی دوران پیشین، آثار و نشانه‌های زمان خود را در حماسه نمی‌آمیزد. به طور کلی حماسه‌های پهلوانی و دینی که با ایام و لحظات خاصی از حیات ملی یک قوم در ارتباط است؛ دورانی که مردمان پیشین با مدنیت ساده و ابتدایی خود در تلاش برای تشکیل ملیت و تمدن خود بوده‌اند. موضوع داستان‌های حماسی همیشه نخستین دوره‌های تمدن آن ملت است و در دوره‌های ترقی و کمال استقلال و تمدن یک ملت شاعران بیشتر به حماسه‌های مصنوع می‌پردازند. همچنین در عموم حماسه‌ها زمان و مکان وقایع مبهم است تا منظومه حماسی در زمان و مکان محدود نباشد. ویژگی دیگر حماسه داستانی بودن آن می‌باشد. حماسه‌ها به صورت داستان بیان می¬شوند. وجود قهرمانان برتر در حماسه نیز از دیگر ویژگی‌های حماسه به شمار می¬رود. حوادث خارق العاده¬ای یا اغراق¬آمیزی که در حماسه ذکر می¬شوند و گاه باور آن¬ها دشوار می‌باشد نیز از ویژگی‌های حماسه می¬باشد.
گروهی از محققان شعر حماسی را نتیجه و دنباله شعر غنایی می‌دانند و معتقدند که بیشتر آثار حماسی از ترکیب سروده‌هایی که شاعران پیشین در طول زمان برای قهرمانان و سرداران سروده‌اند، تشکیل شده ‌است.
در کنار شاهنامه که مجموعه‌ای از بسیاری از منابع تاریخ و اسطوره ایران باستان است، شماری دیگر از حماسه‌های فارسی در دست است که از حماسه‌سرایی ساسانی ریشه می‌گیرند از جمله: گرشاسب‌نامه، بهمن ‌نامه، فرامرزنامه، کوش‌نامه، برزونامه، شهریارنامه، آذربرزین‌نامه، بیژن‌نامه، لهراسب‌نامه و سام‌نامه. فهرست حماسه‌های ایرانی که دکتر ذبیح¬الله صفا می‌دهد شامل این کتاب¬ها نیز هست: داستان کک کوهزاد، داستان شبرنگ، داستان جمشید و جهانگیرنامه. از حماسه سرایان معاصر می توان از مهدی اخوان ثالث و صدرا ذوالریاستین نام برد(صفا،1352).
3-2- منظومه¬های حماسی
حماسه در لغت به معنای دلاوری و شجاعت است و در اصطلاح، شعری است داستانی با زمینه قهرمانی، قومی و ملی که حوادثی خارق العاده در آن جریان دارد. دراین نوع شعر، شاعر هیچ¬گاه عواطف شخصی خود را در اصل داستان وارد نمی¬کند و آن را طبق میل خود تغییر نمی¬دهد، به همین سبب در سرگذشت یا شرح قهرمانی-های پهلوانانه و شخصیت¬های داستان خود، هرگز دخالت نمی¬کند و به میل خود درمورد آن¬ها داوری نمی¬کند. در این¬جا، شاعر با داستان¬هایی شفاهی و مدون سر و کار دارد که در آن¬ها شرح پهلوانی¬های عواطف و احساسات مختلف مردم یک روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و جنگ با تباهی و سیاهی ها آمده است(همان).
2-3-منظومه های حماسی طبیعی و ملی
منظومه های حماسی طبیعی و ملی عبارت است از نتایج افکار و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرن ها تنها برای بیان عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. این نوع حماسه ها سرشار از یاد جنگ ها، پهلوانی ها، جان فشانی ها و در عین حال، لبریز از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرن های معینی از دوران حیات ایشان است که معمولاً از آنها به دوره های پهلوانی تعبیر می کنیم. از این گونه منظومه های حماسی می توان حماسه کیل گمش و ایلیاد و ادیسه هومر، شاعر بزرگ یونان باستان و شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی را در ادبیات فارسی نام برد. در این دسته منظومه ها شاعر به ابداع و آفرینش توجهی ندارد بلکه داستان های مدون کتبی یا شفاهی را با قدرت شاعرانه ی خویش نقل می کند(همان).
3-3- منظومه¬های حماسی مصنوع
در این منظومه¬ها شاعر با داستان¬های پهلوانی مدون و معینی سر و کار ندارد بلکه خود به ابداع و ابتکار می-پردازد و داستانی را به وجود می¬آورد. در این¬گونه داستان¬ها، شاعران آزادند با رعایت قوانینی که ناظر بر شعر حماسی است به دلخواه موضوع داستان خود را ابداع کنند و تخیل خود را در آن دخیل سازند، از این دسته می¬توان ظفرنامه حمدالله مستوفی در زبان فارسی و «انه ادید» سروده ویرژیل، شاعر روم باستان را برشمرد. ادبیات حماسی را از چشم¬اندازی دیگر، به حماسه¬های اساطیر و پهلوانی، حماسه¬های عرفانی و حماسه¬های دینی تقسیم کرده¬اند(همان).
3-4- حماسه اساطیری
قدیمی¬ترین و اصیل¬ترین نوع حماسه است. این¬گونه حماسه مربوط به دوران ما قبل تاریخ است و بر مبنای اساطیر شکل گرفته است. مثل حماسه سومری گیل گمش و بخش اول شاهنامه فردوسی(تا داستان فریدون).
در این قسمت شاهنامه از «اوایل» سخن رفته است و مثلاً گفته شده است که اول کسی که گرمابه ساخت یا نوشتن آموخت که بوده است. قسمت¬هایی از ایلیاد و اودیسه، رامایانا و مهابهاراتا را هم می¬توان جزو حماسه های اساطیری دانست. البته گاهی نمی¬توان ردپای قهرمان را دقیقاً در تاریخ جستجو کرد. در حماسه¬های پهلوانی، قهرمان معمولاً یک پهلوان مردمی است و برای او مرگ بهتر از ننگ است(همان).
3-5- حماسه پهلوانی
در این نوع حماسه از زندگی پهلوانان سخن رفته است. حماسه پهلوانی ممکن است جنبه اساطیری داشته باشد، مثل زندگی رستم در شاهنامه و ممکن است جنبه تاریخی داشته باشد، مثل ظفرنامه حمدالله مستوفی و شهنشاه نامه صبا که قهرمانان آن¬ها وجود تاریخی داشته¬اند(همان).
3-6- حماسه دینی یا مذهبی
قهرمان این نوع حماسه یکی از رجال مذهبی است و ساخت داستان حماسه بر مبنای اصول یکی از مذاهب است، مثل کمدی الهی دانته، خاوران¬نامه ابن حسام(شاعر قرن نهم) خداوند نامه ملک الشعراء صبای کاشانی.
برخی از محققان، برای این نوع، حماسه¬های اخلاقی نام گذاشته¬اند و مهابهاراتا و رامایانا را مثال زده¬اند. به نظر ما حماسه¬های اخلاقی همان حماسه¬های دینی هستند و حتی می¬توان به آن¬ها حماسه فلسفی هم گفت، زیرا در آن¬ها مسایل عمیقی تفکر بشری از قبیل مرگ و زندگی و خیر و شر مطرح شده است.  معمولاً اقوامی که دارای زندگی فعال بودند و با اقوام دیگر جنگ یا صلح داشتند، دارای حماسه پهلوانی هستند؛ مانند یونانیان و ایرانیان باستان. اما اقوامی که فعالیت¬های برون مرزی نداشتند و به اصطلاح در خود بودند، بیشتر حماسه¬های دینی و فلسفی دارند، مانند چینیان و مصریان و هندیان باستان. در ایران هم بعد از حملات خانمان سوزی از قبیل حمله غزان و مغولان و تیموریان، زندگی درونی و درون¬گرایی بر زندگی بیرونی و برون¬گرایی غالب آمد و حماسه-های عرفانی، جای حماسه¬های پهلوانی را گرفت(همان).
3-7- حماسه¬های عرفانی
این نوع حماسه در ادبیات فارسی فراوان است. در این¬گونه، قهرمانان بعد از شکست دادن دیو نفس و طی سفری مخاطره¬آمیز در جاده طریقت، در نهایت به پیروزی که همانا حصول جاودانگی، از طریق فنا فی¬الله است، دست می¬یابد. مثل حماسه حلاج در تذکره الاولیا. منطق¬الطیر هم یک حماسه عرفانی است؛ منتها به شیوه تمثیلی سروده شده است. بگهوت گیتا را هم که از متون مذهبی هند محسوب می¬شود، گاهی حماسه عرفانی خوانده-اند. ممکن است انواع دیگری از حماسه هم وجود داشته باشند. مثلاً در ادبیات اروپایی نوعی از حماسه هست که به آن حماسه طنز و مسخره می¬گویند. این نوع حماسه بر خلاف حماسه¬های واقعی، از زندگی امروزین انسان مایه می¬گیرد و جنبه طنز و مسخره دارد. بودلر می¬گوید: «حماسه طنز آن است که از زندگی امروزی بشر، ابعاد حماسی را استخراج و مشخص کنیم و به خود نشان دهیم که چگونه با کراوات و پوتین¬های واکس زده شاعرانه زندگی می¬کنیم و بزرگیم.» این نوع حماسه در ادبیات فارسی چندان مرسوم نیست، اما به هر حال ما هم نوعی حماسه مسخره داریم که قهرمان آن به اصطلاح یک «پهلوان پنبه» است، یا کسی است که در توهمات خود اوضاع و احوال دیگری را می¬بیند، مثل رمان معروف دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد. دن کیشوت سروانتس را هم شاید بتوان از این مقوله محسوب داشت. در اینجا توضیح این نکته ضروری است که حماسه در هر صورت، چه فلسفی باشد چه عرفانی و چه اساطیری باید همواره در بافتی از شهسواری¬ها و بهادری¬ها و خطر کردن¬ها ارائه شود. به عبارت دیگر دل به دریازدن¬ها و تن به خطر سپردن¬ها، مشخصه اصلی حماسه است(همان).
3-8- ویژگی¬های حماسه
هر حماسه باید دارای چهار زمینه داستانی، قهرمانی، ملی، خرق عادت باشد.
زمینه داستانی حماسه: یکی از ویژگی¬های حماسه، داستانی بودن آن است بنابراین حماسه را می¬توان مجموعه¬ای از حوادث دانست. با این که در حماسه بی هیچ تردیدی مجموعه¬ای از وصف¬ها، خطبه¬ها و تصویرها وجود دارد، اما همه این عناصر نسبت به داستانی بودن در مرتبه دوم هستند.
زمینه قهرمانی حماسه: بیشترین موضوع حماسه را اشخاص و حوادث تشکیل می¬دهند و وظیفه شاعر حماسی آن است که تصویرساز انسان¬هایی باشد که هم از نظر نیروی مادی ممتازند و هم از لحاظ نیروی معنوی، قهرمانان حماسه، با تمام رقتی که از نظر عاطفی و احساسی در آن¬ها وجود دارد، قهرمانانی ملی هستند؛ مانند «رستم» در شاهنامه فردوسی.
زمینه حماسی ملی: حوادث قهرمانی که به منزله تاریخ خیالی یک ملت است در بستری از واقعیات جریان دارند. واقعیاتی که ویژگی¬های اخلاقی نظام اجتماعی، زندگی سیاسی و عقاید آن جامعه را در مسائل فکری و مذهبی در بر می¬گیرد. شاهنامه نیز تصویری است از جامعه ایرانی در جزئی¬ترین ویژگی¬های حیاتی مردم آن. در همان حال که با خواندن شاهنامه از نبردهای ایرانیان برای کسب استقلال و ملیت در برابر ملل مهاجم، آگاهی می¬یابیم، مراسم اجتماعی، تمدن و مظاهر و مدنیت و اخلاق ایرانیان و مذهب ایشان و حتی خوشی های پهلوانان و بحث های فلسفی و دینی آنان مطلع می¬شویم(همان).
زمینه خرق عادت: از دیگر شرایط حماسه، جریان یافتن حوادثی است که با منطق و تجربه علمی سازگاری ندارد. در هر حماسه¬ای، رویدادهای غیرطبیعی و بیرون از نظام عادت دیده می¬شود که تنها از رهگذر عقاید دینی عصر خود، توجیه¬پذیر هستند. هر ملتی، عقاید ماورای طبیعی خود را به عنوان عاملی شگفت¬آور، در حماسه خویش به کار می¬گیرد و بدین¬گونه است که در همه حماسه¬ها، موجودات و آفریده¬های غیرطبیعی، در ضمن حوادثی که شاعر تصویر می¬کند، ظهور می¬یابند. در شاهنامه نیز وجود سیمرغ، دیو سپید، رویین تن بودن اسفندیار و عمر هزار ساله زال ... عناصر و پدیده¬هایی هستند که همچون رشته¬هایی استوار، زمینه تخیلی حماسه را تقویت می¬کنند. از سوی دیگر، حماسه به روایاتی طولانی گفته می¬شود که عمدتاً منظوم¬اند و «به زبانی پهلوانانه سروده شده، از دلاوری¬های پهلوانان و شاهان بلندآوازه و قهرمان قوم در زمانی بسیار کهن(ولی نه آغازین بدان گونه که در اساطیر وجود دارد)، یا در عصر تاریخی و از فتوحات جهان گشایانه آنان یاد می¬کنند. در حماسه نیز می¬توان با رفتارهای اجتماعی و ساختار قومی آشنایی پیدا کرد، اما در اساطیر بیشتر با برداشت¬های جهان شناختی روبه رو هستیم. اسطوره و حماسه گاه چنان در هم ادغام شده¬اند که نمی توان آن¬ها را کاملاً از هم جدا کرد. مثلاً کیومرث شاهنامه را نمی¬توان کاملاً از گیومرتن اساطیری جدا پنداشت. چون این دو مکمل یکدیگرند(همان).
3-9- تقسيم حماسه بر حسب قدمت
حماسه سنتي: ترادي شنال كه به آن¬ها حماسه‌هاي ابتدايي يا نخستين و شفاهي مي‌گويند. اين حماسه‌ها در زمان‌هاي قديم شكل گرفته است، مانند ايلياد و اديسه، مهابهارات، رامايانا، اياتكارز، در ايران، شاهنامه فردوسي، گرشاسب نامه اسدي طوسي، بهمن نامه، برزونامه و ...
حماسه‌هاي ثانوي يا ادبي: به نحوي استادانه بر مبناي حماسه‌هاي قديمي ساخته شده‌اند. در اين حماسه‌ها شاعر موضوعي را ابداع مي‌كند يا از موضوعات قديمي سود مي‌جويد، اما معيارهاي حماسه‌هاي كهن را رعايت مي‌كند، آنه ايد، ويژيل كه بر مبناي ايلياد و اديسه هومر ساخته شده است و نيز بهشت گمشده ميلتون كه براساس اساطير مسيحي نوشته شده و قهرمان آن آدم است.
حماسه‌هاي متأخر يا سومين: از روي حماسه‌هاي ثانوي در ادوار متأخر ساخته شده است،‌ مانند رستم و سهراب كه مايتو آرلوند از رستم و سهراب شاهنامه ساخته يا نمايشنامه رستم و سهراب حسين كاظم زاده كه بر مبناي شاهنامه نوشته شده و يا داستان‌هاي عاميه مرسومي كه به نثر ساده در شرح پهلواني‌هاي رستم به نام رستم‌نامه موجود است(همان).
 3-10- دوران شكوفايي حماسه
 سده چهارم هجری دوران طلایی نظم حماسه¬های ملی در ادبیات پارسی است. در این قرن شاهنامه مسعودی مروزی –گشتاسپ¬نامه دقیقی طوسی- شاهنامه فردوسی و با فاصله اندک گرشاسپ نامه اسدی طوسی که معروف¬ترین آثار منظوم حماسی ایران می¬باشد پدیدار شدند. با گذشت این قرن به واسطه رویداد هایی که بدان اشاره خواهد شد حماسه¬سرایی در ایران راه فراموشی و تباهی را در پیش گرفت و در برابر زمینه پیدایی و بالندگی گونه دیگری از ادبیات پارسی یعنی آثار منظوم و منثور عرفانی فراهم شد. یکی از عوامل مهم در تضعیف روح ملیت¬پرستی و مفاخر نژاد آریایی به اساطیر و تاریخ باستانی چیرگی و فرمان روایی اقوام ترک نژاد غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی و قراختایی ... می¬باشد. ترک¬ها از دهه¬های پایانی سده چهارم و دهه¬های نخست سده پنجم هجری به اوج قدرت رسیدند. این اقوام که عاری از تمدن و افتخارات نژادی بودند و متکی به زور و مردم¬کشی و غارت¬گری و چپاول بودند تا دهه نخست سده هفتم بر بخش¬هایی از سرزمین ایران فرمان¬روایی کردند و در پی آن بلای چنگیز و فرستادگان حکومت مغولی در ایران و غوغای پس از فرمان¬روایی ابو سعید بهادر و خونریزی¬های تیمور و جنگ¬ها و درگیری¬های غلامان و قبایل ترک نژاد ماورای جیحون مزید بر علت می¬گردد. و این رویدادهای شوم پی در پی ملت ایران را به سستی و انحطاط فرو می¬برد و پیشینه پر شکوه و درخشان خویش را در مدنیت و سیاست به فراموشی می¬سپارد.
پیداست در چنین حالی توجه به مفاخر نژادی و داستان¬های پهلوانی و حماسه¬های ملی امری محال است و به همین روی از دهه نخست سده ششم حماسه¬سرایی نابود می¬شود چرا که از ملیت اثری نمی¬ماند. فرمانروایانی که در این دوران سیاه بر ایران حکومت داشتند مردمانی بی¬رحم عیاش پلید و خونریز بودند زیرا اینان بیگانگانی بودند که بر سرزمین ایران چیرگی یافتند و کوشش می¬نمودند که مغلوب شدگان را چنان¬که باید و شاید بدوشند و آنان را به چشم برده و بنده بنگرند و با آنان به هر گونه رفتار کنند. تسلط ترکان بر سرزمین ایران پیامدهای گوناگونی داشت و موجب دگرگونی¬های بزرگی در اصول عقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب و رسوم باستانی را دگرگون ساخت از جمله علائق نژادی و توجه به اصل و نسب و نژاد رو به تباهی و زوال رفت و به فراموشی سپرده شد. چنان¬که باید سده ششم را دوره سستی اندیشه ملیت در ایران دانست و از طرفی بر اثر گسترش سیاست دینی اندیشه¬های باستانی ایرانیان را نسبت به حفظ طبقات و لزوم نسبت هر امیرو پادشاه به خاندان¬های پادشاهی(باستانی) سست شد(طغیانی،1373).
3-11- مقايسه حماسه ايران با حماسه ديگر كشورها
حماسه  يا شعر حماسي شعري است که دست کم اين ويژگي‏ها را داشته باشد:
1.    يک شعر روايي بلند است.
2.    موضوعي کاملاً جدي دارد.
3.    با زباني رفيع و لحني بسيار ادبي بيان مي‏شود.
4.    موضوع آن قهرماني است خداگونه که سرنوشت يک قبيله و يا حتي يک ملت را به دست دارد.
شاهنامه فردوسي، ايلياد و اديسه هومر و بهشت گمشده ميلتون از مشهورترين حماسه‏هاي جهان هستند که در اين 4 ويژگي اوليه کاملاً با هم اشتراک دارند.از ديگر خصوصيت‏هاي کلي حماسه مي‏توان به شکل‏گيري آن بعد از يک دوره نقل شفاهي، مبهم بودن زمان و مکان در اثر، تعلق داستان حماسه به لحظات تکوين يک جامعه و مبارزه براي آن و وجود يک هسته تاريخي که با لعاب پر رنگ افسانه و اسطوره پوشيده مي‏شود، اشاره کرد. به روايات ثانويه که از اشعار شفاهي يک ملت به وسيله يک شاعر ايجاد مي‏شود «حماسه‏هاي قومي» يا «نخستين» مي‏گوييم اين حماسه‏هاي سنتي در مقابل حماسه‏هاي ادبي هستند که در آن تقليد آگاهانه ‏اي از حماسه‏هاي سنتي رخ مي‏دهد و شاعر انتخاب‏گر و خلاق عمل مي‏کند. در ادبيات انگليسي ايلياد و اديسه هومر را نمونه حماسه سنتي مي‏دانند. در ايران بي‏شک شاهنامه فردوسي حماسه‏اي ادبي است اما منابع فردوسي براي سرايش آن¬ها مثل شاهنامه دقيقي يا گرشاسب¬نامه يا بعضي خداي نامه‏ها را مي‏توان حماسه‏هاي سنتي ناميد. در کتاب «تجزيه و تحليل» نقد يک ويژگي خاص در مورد حماسه وجود دارد که آن را مديون هومر هستيم و آن اين¬که در آثار او اين نکته کاملاً جلوه‏گر بود که «سقوط يک دشمن درست مانند يک دوست يا يک رهبر تراژيک است نه کميک» و حماسه «با اين عنصر عيني و بي‏طرف بر اين اساس که طبيعت را به منزله يک نظم غيرشخصي تلقي مي‏کرد به اعتبار رسيد.»
ارسطو، نظريه¬پرداز نقد ادبي در يونان، حماسه را در رده‏اي بعد از تراژدي قرار داده و در عصر رنسانس آن¬را از تمام انواع ادبي ديگر برتر دانسته‏اند(طغیانی،1373).
3-12- مشخصه‏هاي مشترک حماسه‏هاي ادبي
1.    قهرمان فردي است با اهميت ملي يا حتي گيتي‏گستر، آشيل در ايلياد، رستم در شاهنامه و آدم و حوا در بهشت گم شده نماينده‏هاي تمام عيار اين ويژگي هستند.
2.    فضاي مکاني حماسه‏ها بسيار وسيع است و ممکن است گستره‏اي جهاني يا وسيع‏تر نيز داشته باشد اديسه سراسر حوزه مديترانه را در بر مي‏گيرد(که البته در آن زمان کل جهان محسوب مي‏شد) و در دفتر يازدهم به جهان ارواح هم نزول مي‏کند. شاهنامه تمام ايران را در بر دارد در زماني که هستي تنها 3 بخش داشت و بخش اعظم آن ايران بود که البته در مراحل متعدد توران را نيز مد نظر قرار مي‏دهد. گستره بهشت گمشده ميلتون کل جهان است چرا که در بهشت، زمين و جهنم رخ مي‏‏دهد.
3.    اعمال داستاني شامل اعمال يک ابر انسان در صحنه نبرد است، اتفاقات جنگ تراوا در ايلياد و اديسه و رزم رستم با ديوسپيد و يا اسفنديار و ماجراي شورش فرشتگان طغيان‏گر عليه خداوند در بهشت، همسفر شيطان براي يافتن دنياي جديد و تلاش او براي غلبه بر خداوند از راه اغواي انسان و اقدام اسطوره‏اي مسيح براي ناکام ماندن او نمونه‏هاي بارز اين مورد هستند.
4.    در جريان اين حوادث نيروهاي فوق طبيعي مثل خدايان و موجودات فرازميني همواره بخش مهمي را بر عهده دارند خدايان کوه المپ در ايلياد، سيمرغ در شاهنامه و يهود و مسيح و فرشتگان در بهشت گمشده براي مثال ازين دست نيروها هستند. اين نيروهاي فوق طبيعي در دوران نئوکلاسيک آنقدر اهميت يافتند که به عنوان «اسباب فوق طبيعي» ناميده شدند و جزء لاينفک حماسه محسوب گرديدند.
5.    منظومه حماسي تقريباً نوعي ماجراي تشريفاتي است و بي‏شک زبان آن مي‏بايست فاخر و رفيع باشد و عميقاً با زبان گفتاري تفاوت داشته باشد. زبان حماسي بايد متناسب با اعمال پهلواني و قهرمانانه روايت شده در متن انتخاب شود مثلاً سبک خاص روايت شاهنامه که آنچنان قوي بود که منبع تغذيه هزار ساله زبان فارسي را مهيا کرد و يا بهشت گمشده که اساساً با  الهام از اشعار لاتين سروده شده است (طغیانی،1373).
3-13- جایگاه حماسه ملی در ایران
 «حماسه» بیانگر تاریخ، آرمان¬ها و آرزوهای پر غرور و افتخارآمیز یک ملت است و به همین جهت، جنبه ملی دارد. حماسه نوعی تاریخ تخیلی گذشته است، شعر یک ملت است به هنگام طفولیتش که تاریخ و اساطیر، و خیال و حقیقت را در هم می¬آمیزد و سراینده حماسه نیز از این دیدگاه، تاریخ نگار ملت به شمار می¬رود. به دست آوردن هویت و فرهنگ و وحدت ملی، انگیزه بزرگ پیدایش«حماسه» محسوب می¬شود.
«شاهنامه فردوسی» به عنوان مظهر کامل حماسه ملی ایران در فرهنگ ایرانی چند نقش عمده ایفا نموده¬اند:
1.    فرهنگ باستانی ایران را از خطر نابودی نجات داده و با انتقال آن به فرهنگ اسلامی، باعث غنی¬تر شدن آن شده و پیوستگی و استمرار فرهنگ ایرانی را تضمین کرده است.   
2.    بسیاری از اساطیر فارسی و ایرانی را حفظ نموده است.
3.    زبان فارسی را از نابودی نجات داده است.
4.    تاریخ شفاهی و عامیانه و حتی تاریخ مستند پیش از اسلام را تا دوره هخامنشی، زنده نگه داشته است.
5.    بسیاری از پندنامه¬ها و اندرزهای حکمی و اخلاقی ایرانیان را در زبانی شیوا باقی نگه داشته است.
6.    بسیاری از واژه¬های زبان پهلوی را به یادگار نگه داشته است.
7.    برخی از آموزه¬های دینی و اندیشه¬های عرفانی پیش از اسلام را حفظ نموده است و به قلمرو فرهنگ اسلامی انتقال داده است.
 این عوامل،حماسه ملی ایرانیان را در قله فرهنگ و ادب فارسی قرار می¬دهد و توجه و اعتنای ما را به عنوان میراث¬داران این سرزمین کهن می¬طلبد(تفضلی).
 3-14- حماسه‏های مدرن
اگر ویژگی‏های سبکی کهن را در نظر نگیریم و به روح حماسی در اثر توجه داشته باشیم شاید بسیاری از شاهکارهای ادبی جهان را بتوانیم در دسته‏بندی حماسه‏ها محسوب کنیم از جمله:
    کمدی الهی دانته(قرن ۱۴)
    ملکه پریان اسپنسر(قرن ۱۶)
    موبی دیک، هرمان منویل(قرن ۱۹)
    جنگ و صلح تولستوی(قرن ۱۷)
    و حتی یولیسس اثر جمیزجوبین(قرن ۲۰)
که در این آثار اثرپذیری از حماسه‏های کهن به خوبی آشکارست(صفار،1352).
3-15- حماسه¬سرایی در ایران باستان
بیش¬تر متن¬های حماسی پهلوی كه به ادبیات شفاهی تعلق دارند، در دوره اسلامی به عربی و فارسی ترجمه شده یا از میان رفته‌اند. تنها متن حماسی موجود «یادگار زریران»(در پهلوی: ایادگار زریران) است.
    یادگار زریران: این متن كه رساله كوچكی است، در اصل به زبان پارتی و ظاهراً نثری همراه با شعر بوده است، ولی به صورت كنونی آن به زبان و خط پهلوی است و در آن واژه¬ها، تركیب¬ها و ساختارهای زبان پارتی را نیز می‌توان دید و تنها بازسازی شعری برخی از بخش¬های آن امكان¬پذیر است. در این اثر، از جنگ¬های ایرانیان با خیونان سخن رفته است.
    خدای‌نامه: مهم¬ترین اثر تاریخی دوره ساسانی بی¬شك «خدای‌نامه» است كه در آن نام پادشاهان سلسله‌ های ایرانی و رویدادهای زمان¬های مختلف را، آمیخته با افسانه، ضبط كرده بودند.
    داستان شروین دشتبی: شروین، فرزند برمیان(شاید: نریمان) از اهالی قزوین(دشتبی) از سرداران ایرانی بود كه در زمان یكی از شاهان ساسانی(یزدگرد پدر یزدگرد اول به روایت حمزه اصفهانی و مجمل التواریخ، یا شاپور دوم ساسانی به روایت حمدالله مستوفی، یا انوشیروان به روایت دینوری و سیرالملوك و نهایه الارب) می‌زیست. پادشاه روم از او خواست كه كسی را به قیمومت فرزند صغیرش بگمارد. شروین بدین سمت مأمور گردید و رهسپار روم شد و پس از بیست سال، به فرمان شاه ایران، مملكت روم را به شاه زاده رو می¬سپرد و به ایران بازگشت(طغیانی،1377).
3-16- مقایسه شاهنامه با حماسه¬های دیگر
در بخش¬های گذشته ضمن طرح مباحث مربوط به حماسه در هر مقام که سخن شاهنامه به میان آمد، به مقتضای کلام و موضوع مطرح شده مقایسه¬هایی نیز به عمل آمد ولی در این بخش موضوع اصلی سخن، تنها بر محور مقایسه استوار است. قبل از ورود به این مبحث لازم به یادآوری است که تقریباً اکثر حماسه¬های بزرگ جهان از جهاتی شبیه به هم هستند و هر چند از جهت طرح، منشاء، موضوع و دیگر خصوصیات صورت کاملاً یکسان ندارند ولی موارد مشابه و همسان در آن¬ها به فراوانی دیده می¬شود و این شاید بیشتر از آن جهت باشد که خلق حماسه¬ها ریشه در فطرت بشر و آرزوهای تأمین نشده وی در جهانی کرانه¬مند و محدود دارد. بدین صورت که بشر جهت ارضاء روح بلند و بی¬کرانه خود دست به دامن قصه و افسانه می¬گردد و به وسیله آن¬ها به خلق دنیایی آرمانی و حقیقی که ورای این عالم واقعی است مبادرت می¬نماید. همه اقوام گذشته این حالت را داشته¬اند منتها برخی از ملت¬ها به واسطه ایجاد شرایط مناسب و از جمله وجود فرهنگ غنی توانسته¬اند به خلق حماسه¬های دلخواه خود نائل شوند و برخی دیگر به جهت عدم تأمین آن شرایط موفق نشده¬اند. در اینجا شاهنامه اثر فردوسی استاد مسلم حماسه به¬عنوان محور اصلی حماسه¬های ایرانی با دیگر حماسه¬های معروف دنیا مورد مقایسه و ارزیابی واقع خواهد شد(طغیانی،1377).
3-16-1- مقایسه شاهنامه با ایلیاد
شاهنامه در عین آن¬که یک منظومه تاریخی است همواره می¬توان آن را در ردیف عالی¬ترین آثار حماسی جهان نیز قرار داد. مخصوصاً از لحاظ کمال فنی، با «ایلیاد» قابل مقایسه است. ایلیاد کهن¬ترین حماسه یونان محسوب می¬شود. و موضوع آن از افسانه معروف جنگ «تروا» اقتباس شده است. داستان با شرح مشاجره سختی که بین آشیل سردار و«آگاممنون» پادشاه آرگوس در گرفته است، آغاز می¬شود. آگاممنون دختری، «بری سئیس» نام را که«آشیل» اسیر کرده است از وی باز می¬ستاند. آشیل رنجیده به خیمه خود می¬رود و از جنگ روی بر می¬تابد. «ته تیس» رب النوع که مادر اوست از«زئوس» می¬خواهد که سپاه آگاممنون را به کیفر این اهانت که نسبت به آشیل کرده¬اند بگیرد. از این رو آگاممنون و سپاه او در جنگ کاری از پیش نمی¬برند و پادشاه «آرگوس» که از رنجاندن آشیل پشیمانست فرستادگانی نزد وی گسیل می¬کند تا مگر او را سر رضا آورند. «اولیس»  برای جلب رضای آشیل سخنان گرم و مؤثری می¬گوید که در آشیل اثر نمی¬کند و پهلوان هم¬چنان از شرکت در جنگ امتناع می¬کند اما وقتی «تروکل» دوست او به دست «هکتور»، پهلوان «تروا» کشته می¬شود، آشیل برای خون¬خواهی او به شرکت در جنگ رضا می¬دهد، آن¬گاه سلاح خود را بر تن می¬کند و آماده رزم می¬شود. آگاممنون نیز با او از درآشتی در می¬آید و دخترک را بدو باز می¬بخشد. وقتی آشیل در صحنه کارزار وارد می¬گردد سپاه دشمن یکسره منهدم می¬گردد و فقط هکتور در برابر او می¬ایستد و کشته می¬شود. این دورنمای مختصری است که تصویر روشنی از محتویات حماسه ایلیاد به ما می¬دهد. مدار جنگ در ایلیاد عشق زن است. پاریس شاهزاده «تروا» به یونان می¬رود و هلن را فریب می¬دهد و با خود به تروا می برد. جنگ ده ساله تروا بخاطر این زن در می¬گیرد. ولی در شاهنامه غالباً مدار جنگ حس افتخار، عشق آزادی، دفاع از ایران یا حس انتقام است. کین ایرج و خون سیاوش ایرانیان را به جنگ تورانیان می¬کشاند.
عشق افتخار و حس نام¬جویی رستم و اسفندیار را در مقابل یکدیگر قرار می¬دهد. آنچه اسفندیار را بدین نبرد هولناک بی¬سرانجام می¬کشاند حس نامجویی و آوازه¬طلبی است. آنچه رستم را وا می¬دارد که در این معرکه وارد شود دفاع از حق تقدیر الهی و بیم از بدنامی و رسوایی است. در شاهنامه قدرت و عظمت پهلوانان بارزتر و شکننده¬تر است، دل و بازوی آنان است که تکیه¬گاه و پناه و حصارشان است، اما در ایلیاد چنین نیست پهلوانان هرکدام به یکی از خدایان تکیه می¬کنند چنان¬که «ته ئیس» ما در خدایان تمام نیرو و هوش خود را برای فنا و زوال خاندان «بریام» به کار می¬گیرد. حتی در انجمن خدایان، با شوهر خود «زئوس» خدای بزرگ و مخوف ستیزه می¬کند و آشیل با همه دلاوری و نیرومندی جز آلتی برای انجام هوس¬های خدایان نیست و این از ارزش قهرمانان ایلیاد می¬کاهد، چون جنگ اراده خدایان است و ناچار انسان در آن جز آلتی بی¬اراده نیست(در حالی¬که در شاهنامه با این¬که در آن دست تقدیر و روزگار چرخ حوادث را می¬چرخاند و انسان بازیچه آن دست قدرتمند است ولی دارای آن¬چنان شکوه و اراده¬ای نیز هست که سراغ آن را در هیچ حماسه¬ای نمی¬توان گرفت. از طرفی برخلاف افسانه «هومر» که در آن افسانه، خدایان دو دسته می¬شوند و عده¬ای جانب «تروائیان» را می¬گیرند و عده¬ای دیگر جانب «آخائیان» را. در شاهنامه همواره یک خدای واحد وجود دارد که با«فره ایزدی» خود پادشاهان و پهلوانان را یاری می¬دهد اما وقتی که بر اثر انعقاد یک پیمان نزدیک است میان یونان و تروا آشتی پدید آید، خدای خدایان یکی از جاودانان را می¬فرستد تا تروا را به نقض عهد وا دارد و جنگ همچنان تا انهدام و سقوط تروا دوام یابد. پس در شاهنامه اراده انسان موجب است و در ایلیاد هوس خدایان. در ایلیاد خدایان خوی و نهاد انسانی دارند، در کارها همان عواطف و شهوت ها را که در خور آدمیزادگان است از خود بروز می¬دهند. زئوس خود را تا درجه انسان پایین می¬آورد و در کارهای او دخالت می¬کند و رنگ انسانی به خود می¬گیرد(در حالی¬که در شاهنامه این انسان است که باید رنگ الهی بگیرد). پس خدایان ایلیاد انسان¬هایی قوی¬تر، زیباتر و بزرگترند که دست¬خوش عواطف شدید خویش می¬شوند. خور و خواب و خشم و شهوت دارند. ظالم و غدار و حیله گرند، از مرگ در امانند و با یکدیگر پیکار و ستیزه می¬کنند، زئوس بر آن¬ها فرمان¬روایی جابرانه و وحشتناکی دارد، اما در شاهنامه قوای «مافوق انسان» به اندازه ایلیاد دخالت ندارد فقط «سیمرغ» است که تا اندازه¬ای مطرح است. افسون و نیرنگ سیمرغ که از نهانی¬ها آگاه است، رستم را در جنگ اسفندیار پیروزی می-دهد. در داستان سهراب نیز دخالت نیروی غیر بشری مشهود است اما به این اندازه محسوس نیست و این دخالت¬ها در شاهنامه نادر است. قهرمانان ایلیاد اگرچه سجایا و صفات بشری دارند، شهوت¬ها و ضعف¬ها و پستی¬هایی نیز دارند که نمی توانند آن¬ها را پنهان دارند اما قهرمانان شاهنامه نمونه انسان¬های قهرمان و کامل اند(همان).
3-16-2- مقایسه«کیخسرو» با «هملت» و «بروتوس»
پروفسور اتولیریچک زبان¬شناس آلمانی در مجله ناشرین و محققین افسانه¬های ملی در سال 1900 این مقایسه را انجام داده است. ترجمه این مقاله در مجله یغما، سال دوم توسط آقای محمد یزدانیان انجام شده است. در این مقاله ماجرای کیکاوس و پسرش سیاوش و جنگ و درگیری او با افراسیاب با قضیه هملت مقایسه شده است. کیکاوس پسر خود سیاوش را به جنگ افراسیاب می¬فرستد. افراسیاب که خواب¬های هولناک او را تحت تأثیر قرار داده است از جنگ با سیاوش می¬پرهیزد و از در آشتی در می¬آید. کیکاوس که نسبت به افراسیاب بدبین است این آشتی را رد می¬کند. افراسیاب «پیران» سپهسالار توران را میانجی صلح می¬کند.
سیاوش می¬پذیرد و به توران زمین می¬رود. افراسیاب دختر خود فرنگیس را به او می¬دهد و او را پادشاه یکی از ایالت¬های بزرگ خود می¬کند. گرسیوز برادر افراسیاب بر سیاوش رشک می¬برد و او را نسبت به سیاوش بدبین می¬سازد. افراسیاب خواب¬های گذشته را به یاد می¬آورد و سیاوش را دستگیر می¬کند. بر اثر دسیسه گرسیوز افراسیاب سیاوش را به قتل می¬رساند، اما باز افراسیاب از فرزند متولد نشده سیاوش می¬ترسد و در صدد بر می-آید فرنگیس را که حامل فرزند سیاوش است بکشد. پیران وی را از این کار باز می¬دارد. افراسیاب می¬پذیرد به شرط اینکه فرنگیس زاده خود را به محل دوری نزد شبانان ببرد. فرزند متولد شده را کیخسرو نام می¬نهند. کیخسرو از همان کودکی دلاوری ذاتی خود را بروز می¬دهد و چشم شبانان را خیره می¬کند. پیران او را نزد خود می¬آورد و به تربیت او همت می¬گمارد. خبر تولد کیخسرو اندیشه افراسیاب را می¬آشوبد و مجدداً درصدد قتل او بر می¬آید. پیران او را خاطر جمع می¬کند که نباید خطری متوجه او باشد چون او بین شبانان بزرگ شده و مانند «دام و دد» بی¬شعور است. با هماهنگی پیران کیخسرو خود را به دیوانگی می¬زند و از مرگ دیگری می-رهد. بعدها کیخسرو شاه ایران می¬شود و بعد از جنگ و جدال¬های خونین افراسیاب و گرسیوز را به هلاکت می¬رساند. در این افسانه: 1. شاهی بدون علت خویش را می¬کشد. 2. فرزند مقتول شاهزاده¬ایست که در سختی بزرگ می¬شود. 3. قاتل از قصاص هراسان است. 4. شاهزاده در مقطعی از داستان مجبور است خود را به دیوانگی بزند تا از مرگ رهایی پیدا کند. این افسانه با افسانه هملت مشابه است.
«هملت» یک اسم ایسلندی و به معنی دیوانه است. پدر هملت که شاهزاده است توسط عمویش کشته می¬شود و هملت با تظاهر به دیوانگی خود را از مرگ نجات می¬دهد و بعد قاتل را به جزای خود می¬رساند. بنا به نظر«پرفسور اتولیریچک» در هر حال این افسانه¬ها شبیه هم هستند و«شاید بشود افسانه کیخسرو را مأخذ و منشاء دو داستان دیگر دانست و در اثبات این مدعی می¬گوید: «اوگزال اورلیک»  محقق و زبانشناس دانمارکی نشان داده است که کلمات و جملات مرموزی که هملت در دربار انگلستان اظهار می¬دارد، باید از السنه شرقی گرفته شده باشد. «او در ادامه یک بحث مهم را عنوان می¬کند که ما نباید در نقاط اشتراک افسانه¬ها به این نتیجه برسیم که ممکن است آن¬ها از یک منشأ سرچشمه گرفته باشند، چرا که غالب این تشابه¬ها تصادفی اند؛ مثل: کیفیت کشته شدن سیاوش در داستان کیخسرو و ماجرای عیسی(ع). سیاوش متهم به خطائی است که انجام نداده است و باید به دستور شاه جان بدهد. خائنی به اسم گرسیوز عهده¬دار همان کاری است که «یهودا» در ماجرای مسیح(ع) عهده¬دار بود. وقتی سیاوش اسیر می¬شود بر گردنش پالهنگ می¬زنند -او را کشان کشان به قتل¬گاه می¬برند. افراسیاب که قدرت عفو سیاوش را در دست دارد در قتل وی مردد است و مانند «فیلاتوس» که قدرت عفو عیسی(ع)را در دست داشت، این جمله را بر زبان می¬راند: «کزومن بدیده ندیدم گناه» .زن «فیلاتوس» به زاری از شوهر عفو عیسی(ع)را طلب می¬کند و فرنگیس با خواهش و التماس عفو سیاوش را از پدر می¬طلبد. اما نویسنده باز در ادامه می¬گوید: «شکی نیست در این¬که حکایت عیسی(ع) در افسانه سیاوش اثر بخشیده است و شکی نیست که این دو موضوع اصلاً ارتباطی با هم ندارند و در پایان نتیجه می¬گیرد که؛ علت تشابه این افسانه¬ها این نیست که یکی از روی دیگری نوشته شده است بلکه در واقع این¬ها همه شاخه¬هایی است که از یک تخم فرهنگی که در نقاط دنیا پراکنده شده به وجود آمده است (نعمتی،1394).
3-16-3- مقایسه «شاهنامه» و حماسه چینی«فنگ شن ینی»
در حماسه¬های ایرانی و چینی شباهت کلی خیره¬کننده وجود دارد. داستان «کیکاوس» و «چووانگ»، «سودابه» و «سوتاکی»، «سیاوش» و «ین کیائو» به طور عجیبی به یکدیگر شبیه¬اند. ماجرای گروهی از یلان نامدار مانند «سهراب» و «نوچا» و«رستم» و «لی تسنیگ» نیز همین وضع را دارد. هنگامی¬که درصدد توجیه این همانندی ها بر می¬آییم نباید نقش قوم «سکائی» را از نظر دور بداریم. این قوم در منطقه¬ای واقع میان ایران و چین می¬زیست و دور نیست منشاء داستان¬های مشترک ایرانی و چینی افسانه¬های سکایی باشد، چه همین افسانه هاست که قسمت اعظم داستان¬های رزمی مشترک ایرانی و چینی را تشکیل می¬دهد. به طور کلی حماسه «فنگ شن ینی» درباره حوادث و جنگ¬هایی که در زمان شهریار «چووانگ» رخ داده است سخن می¬گوید.
ایزدان، مقدسین، دیوان و زیانکاران آزادند در ماجرای حماسی دخالت کنند. حماسه چینی نبرد بین نیکی و بدی است که سرانجام نیکی بر بدی پیروز می¬گردد. از شاهنامه بر می¬آید که دخالت موجودات خارق¬العاده در آن به مراتب از حماسه چینی کمتر است اما در«فنگ شن ینی» موجودات خارق¬العاده سهم عظیمی دارند و ایزادن و ارواح پلید بیش از معمول در حوادث اصلی این منظومه ظاهر می¬شوند. همچنین طلسم¬ها و مرواریدهای سحرآمیز و... بیش از اندازه مورد استفاده واقع شده است. از این جهت نبردهای شاهنامه به حقیقت نزدیکتر است. به نظر نویسنده این مقاله که در سال 1933 در روزنامه انجمن آسیائی بنگال چاپ شده است، علت این موضوع آن است که حماسه چینی در دوره¬های قبل از دوره فردوسی تدوین شده است و فردوسی در عصری می¬زیست که شک و تردید در اندیشه بشری وارد شده بود، بنابراین حوادث و رخدادهای شاهنامه به مراتب از حماسه چینی به واقعیت نزدیکتر است. از نظر هنری «فنگ شن ینی» بر شاهنامه مزیت دارد. حماسه چینی اثری است که گروه کثیری از شعرا و فلاسفه گمنام چین در نگارش و نشر آن شرکت داشته¬اند. این حماسه ثمره تحول طویلی است و این تحول در میان طبقه ادبایی که آن را شنیده یا خوانده¬اند انجام گرفته است و در شاهنامه گردآوری و انتخاب قطعات مختلف داستان¬ها توسط شاعر واحدی انجام گرفته است(نعمتی،1394).
3-16-4- شباهت«کاووس» و «چووانگ»
در حماسه چین از چووانگ به عنوان شهریاری ضعیف¬النفس، تجمل¬پرست، می¬گسار و عیاش یاد شده است. سوگلی وی «سوتاکی» که زنی بدسرشت است شهریار بی¬اراده را تحت فرمان دارد. وسوسه، سوتاکی «چووانگ» را بر آن وا می¬دارد که شاهزاده متقی «ین کیائو» را مورد ستمکاری قرار دهد و بسیاری از یاران این شاهزاده را در کوره بسوزاند. در شاهنامه خصوصیات «کاووس» همانند خصوصیات «چووانگ» است و بر خلاف متون اوستا(یشت 5 و 45) و دینکرد(کتاب 8 و 12) که «کیکاووس» شهریاری نیرومند و بااحترام و پرقدرت و جسور معرفی شده است، از دید فردوسی او شهریاری سست اراده و بدطینت است که یارای پاسداری سنن نیاکان خود را ندارد. شباهت داستان کاووس به افسانه «چووانگ» آنقدر زیاد است که می¬توان قسمت اعظم سرگذشت وی را روایت ایرانی «چووانگ» نامید. شاهنامه و حماسه چینی شالوده¬های محکمی دارند و این شالوده¬ها همان داستان¬ها و روایاتی است که قرن¬ها در آسیای مرکزی رواج داشت و خود فردوسی هم گفته که این روایات از شمار بیرون و مورد علاقه قاطبه مردم بود. حماسه¬های چینی از آن جهت که تألیف و گردآوری فلاسفه و نتیجه تفکر و مجاهدات آنان بوده است دارای جنبه¬های اخلاقی بسیار قوی است و از این رو با مضمون¬های کاملاً اخلاقی و انسانی شاهنامه قابل تطبیق است. نویسنده مقاله شباهت این دو حماسه را بیشتر از این جهت می¬داند که افسانه¬های مهم یک قوم مشهور می¬شده و در فرهنگ اقوام دیگر تأثیر می¬کرده است چنان¬که افسانه «شاهزاده سیاوش» در ایران مورد استقبال عامه قرار گرفت و شکی نیست که چند نسل شاعر و داستان¬سرا در تکمیل آن کوشا بوده¬اند. لذا بعید نیست که چنین افسانه¬هایی پس از تکامل به نوبه خود در داستان¬های رزمی سرزمین چین تأثیر کرده باشد(سرکویاجی،1380).
3-16-5- «سودابه» و «سوتاکی»
سودابه همسر کیکاوس و سوتاکی همسر «چووانگ» است. زندگی این دو زن نیز همانند زندگی شوهران آن-هاست. شباهت اسم این دو بانو درخور تأمل است. دو حماسه ایرانی و چینی سودابه و سوتاکی را ناصحیح بدخواه همسران خود و دژخیم شاهزادگان درستکار قلمداد کرده¬اند. هر دو منظومه داستان شاعرانه بسیار دلچسبی را پیرامون روش و قدرت جاذبه این دو زن افسونگر گفته¬اند. در حماسه چین اختراع تنور سوزان برای نابودی دشمنان به سوتاکی نسبت داده شده است و این همان آتشی است که توسط دسیسه سودابه مهیا می-گردد تا سیاوش از آن بگذرد. سرانجام سودابه و سوتاکی نیز یکسان است. سودابه به دست رستم هلاک می¬شود و سوتاکی به دست «تزیا» سپهسالار فاتح کشته می¬گردد. سوتاکی زن پدری بود که می¬کوشید تا ناپسری خود را از راه راست منحرف کند و سودابه نیز همین مرام را پیشه خود کرده بود. ولی روی هم رفته سوتاکی خبیث¬تر از سودابه معرفی شده است(همان).
3-17- حماسه¬هاي ملي جهان
آثار حماسی و رزمی، در آغاز پیدایش و تکوین ادبیات اغلب زبان¬ها آمده است و از لحاظ قدمت زمانی، تنها متن¬های مقدس را سراغ داریم که بر آن¬ها تقدم دارند. در واقع ، حماسه¬ها -و به روایت کلی¬تر، نحوة بیان تکوین عالم و کیهان¬زایی- هستة خلاقة یک جامعه را بهتر از هر مطلب دیگر توصیف و تشریح می¬کنند. هر داستان رزمی که بر محور زمینه¬هایی از پیکار و ستیزه¬جویی ساخته و پرداخته شده و قهرمان آن رو در رو تنگاتنگ، در برابر خطر مرگ ایستاده است، بر جامعه¬ها ارزش¬هایی ارزانی می¬دارد که آن جامعه¬ها را باید در چارچوب آن ارزش¬ها توصیف کرد و یا بازشناخت. حماسه¬ها ، بر بنیاد سرگذشت¬های دلاورانه، و سرشار از گذشت و قهرمانی، استوار شده¬اند و خارج از روایات مذهبی¬، در سپیده دم تاریخ ظهور پیدا می¬کنند و در خلال آن، عده¬ای معین شاخص و ممتاز می¬شوند و نمونه¬ها و سرمشق¬ها را به وجود می¬آورند و مورد تحسین و ستایش قرار می¬گیرند. این ظهور، در دنیایی رخ می¬دهد که در آن مدام جنگ و پیکار در کار است. حماسه، جای جای آداب و ترتیب زیستن و سرانجام چگونگی مردن یک جامعه را در خلال جملات خود بازگو می¬کند. در جامعه¬های غربی معاصر، مسئله¬ای شگفت انگیزتر از این نیست که مرگ در میان آنان حاصل حیله و نیرگ است؛ فاجعه، اختصاص به دیگران دارد و باید نسیب آنان گردد. اگر آثار حماسی را در خارج از محدودة اروپایی و در سطحی وسیع¬تر و در دوره¬ای طولانی¬تر بررسی کنیم، گاهی حتی از حدود بیان رزمی یا روایت نحوة تکوین عالم هم فراتر می¬روند. بسیار نادرند جامعه¬هایی که در عصری معین، فاقد آثار حماسی باشند. به استثنای آمریکای پیش از کشف کریستف کلمب، که احتمالاً این گونه آثار در قرن¬های گذشته از میان رفته و به دست ما نرسیده است، یا ویتنام، که با وجود جامعه¬ای جنگجو، و حتی شاید چین، که به رغم داشتن سه قلمرو پادشاهی-که حاوی ماجراهای جنگی و فوت و فن فراوان دربارة مبارزه با دشمن است، ولی آن گونه که باید و شاید مشخصات یک حماسة ناب را ندارد- از داشتن آثار حماسی محرومند (ژرار،1387).
گیلگمش: حماسة گیلگمش کهن¬ترین منظومة پهلوانی بشری است(آغاز دومین هزارة پیش از میلاد). این اثر همچنین، پر آوازه¬ترین حماسة بین¬النهرین در عهد باستان بوده است. قهرمان آن، با آن که حکمران اوروک، شهری از سرزمین سومر بود، این داستان به صورت روایتی به زبان بابلی و به زبان اکوی و به زبان مردم نینوا به دست ما رسیده است.
ایلیاد: این نکته را به خوبی می¬دانیم که جنگ تروا به سبب آن آغاز شد که پاریس، در میان سه ایزد بانو، آفرودیت را بر دیگران ترجیح داد و با این کار کینه و خصومت هِرا، زن زئوس، و همچنین آتنه را علیه خود برانگیخت. پاریس، عاشق هلن شد که همسر ملناس، پادشاه اسپارت بود، و او را با خود به تروا برد. ملناس، با دلی آزرده، موضوع را به برادرش گفت و از او کمک خواست و به دنبال این گفتگو، برای مجازات گناهکاران، لشکر عظیمی به راه افتاد. سرود دهم، که از آن با عنوان سرود دولونی نام برده می¬شود، به سبب دارا بودن خشم و خروش جنگاوری فوق¬العاده، گزینه و جنگ تمام عیاری از یک اثر حماسی کامل است. اما برخورد آشیل(فرزند یک ایزدبانو و یک پهلوان فناناپذیر با پریام(پدر پیر هکتور)، که برای گرفتن جسد فرزند کشته شده¬اش، هر خطری را پست و ناچیز می¬شمارد، از نظر من، مقولة ویژه¬ای از آن نوع حماسه¬هاست که در آن، شرافت¬انسانی و غم¬انگیزی موضوع داستان با هم در آمیخته و یکجا مطرح گردیده است.
ادیسه: ادیسه، داستان بازگشت اولیس است به وطن خود، در پایان جنگ تروا، اولیس پربار و مقام، در سفر سخت و پرفراز و نشیب بازگشت، قهرمانی است هم با فراست و هم بسیار قاطع و مصمم، و سرانجام بر تمامی موانع و مشکلات چیره می¬شود. این قهرمان، در سفر دریایی خود، با دام¬ها و خطرهای گوناگونی رو به رو می-شود، مانند سیرن¬ها، یا پریان دریایی، لوتوفاژها یا لوط خواران، مردمانی که از میوة نادری تغذیه می¬کردند و مصرف آن موجب می¬شد که حافظه را از دست بدهند، و پولیفم یک چشم؛ اما همة خطرات را پیروزمندانه پشت سر می¬گذارد و جان سالم به در می¬برد. با آن¬که پولیفم، تعدادی از یارانش را از بین می¬برد، اما در رویارویی با اولیس، از آن یک چشم هم محروم می¬شود و قهرمان، با انداختن لحافی بر سر هیولا از این مخمصه می¬گریزد. در این سفر، شاید از همه سخت¬تر و پرخطرتر، که آخرین مرحلة هلاکت¬آمیز سفر نیز هست، رهاشدن از چن سیرسه جاودگر و باطل کردن سحر و جادوهای شگفت¬انگیز اوست. گاوهای خورشید، چشمه¬ای از جادویش بود که کسی نمی¬بایست دست به آن¬ها بزند، اما یارانش، گوشت آن¬ها را می خورند و به دنبال آن، همگی در طوفانی نابود می¬شوند. از این سفر دور و دراز، تنها اولیس، توفیق آن را پیدا می¬کند که به اتیاک باز گردد. پیش از آن¬که  با خواستگاران همسر وفادارش نپلوپ روبرو شود و بر همة آنان پیروز گردد، پسرش تلماک را باز می¬یابد.
 مهابهاراتا : مهابهاراتا، منظومه¬ای است به زبان سانسکریت با حجم درخور توجه(در حدود 440 هزار بیت) و اثری است ماندگار از فرهنگ برهمایی که احتمالاً دو هزار سال پیش سروده شده و حماسه و کتاب عظیمی از بنیادگذاری هند بزرگ و میراث زنده¬ای از سرتاسر آن سرزمین پهناور است. در متن این اثر، مکان یا تاریخ خاصی که دقیقاً معلوم و مشخص باشد، ملحوظ نیست. اما مطالب آن بر اساس چهار طبقة متمایز اجتماعی، که جامعة هندو بر مبنای آن سازمان¬بندی شده است، تنظیم یافته و این چهار طبقه به شرح زیر است:
    برهمن¬ها، که شامل پیشوایان مذهبی و امانت¬داران کلام مقدس ودایی هستند.
    کشتریه¬ها، که حاکمان و اشراف و مسئولان نظم و نگهبانی در این طبقه جای می¬گیرند.
    ویسیه¬ها یا طبقة کشاورزان، بازرگانان و صنعت¬گران.
    آخر از همه، طبقة شودره¬ها یا چاکران و خدمت¬گزاران، که وظیفة آنان عبارت از اطاعت از طبقات اجتماعی دیگر بوده است.
آفرینش مهابهاراتا، منظومة بسیار عظیمی است مشتمل بر روایات رزمی، اخلاقی، تعلیمی و تأملات مذهبی، چون تألیف رسالة بهاگاوادگیتا، تاکنون به شخص خاصی نسبت داده نشده است. تنها می¬توان به حدس و گمان این قدر گفت که سرایندة این اثر باید شخصی از طبقة برهمن¬ها باشد. صد هزار بند از مهابهاراتا را که مربوط به شرح مبارزات دو فرقة رقیب از طایفة بهاراتاست، البته نه تنها به سبب تنوع ماجراهایی که در خلال داستان اتفاق می¬افتد، بلکه بیش¬تر به علت نوع حادثه، معمولاً تلخیص نمی¬کنند. در این مبارزه، افراد بدگمان خاندان کوروه¬ها در برابر عموزادگان¬شان از خاندان پانداوه(و زن مشترک¬شان، دروپاتی) قرار می¬گیرند.
مهابهاراتا، از حیث غنا، گوناگونی موضوع و تأثیری که در جامعة هندی از خود بر جای گذاشته، شاید بتوان گفت که شاهکار شاهکارهاست.
رامایانا : منظومة رامایانا، سرگذشت و شرح زندگی راما و اثری است منسوب به والمیکی، که در آن، راما پسر شاهی معزول، با برادرش و همسرش سیتا، که مظهر و تجسم وفاداری است، در کنج تنهایی و انزوا زندگی می-کند. سیتا از سوی اهریمنی با نام راوانا، سلطان جزیرة لانکا، ربوده می¬شود. راوانا تصمیم گرفته است که با تهدید سیتا به مرگ، با او ازدواج کند. راما، پادشاه بوزینگان، سوگریوا را که از سوی برادرش از سلطنت سرزمین بوزیگنان خلع شده است، برای همدستی با خود انتخاب می¬کند.
بیوولف: غولی به نام گرندل شب هنگام به تالار ضیافت پادشاه دانمارک رخته می¬کند و در آن¬جا تعداد بی شماری از رعایای شاه را از بین می¬برد. بیوولف، برادرزادة پادشاه گئات¬ها ، قومی که جنوب سوئد را به اشغال خود درآورده¬اند، برای کمک به پادشاه دانمارک، از دریا می¬گذرد و گرندل و همچنین مادرش را که می¬خواسته انتقام فرزندش را بگیرد، می¬کشد و با دست پر، همراه با هدیه¬ها و پیشکش¬های فراوان، به سرزمین خود باز می-گردد. او، ده¬ها سال در قلمرو خود پادشاهی می¬کند تا این که اژدهایی در آن حوالی پیدا می¬شود و می¬خواهد سرزمین او را ویران کند. بیوولف، تنها با کمک یک مرد مقدس اژدها را از پا در می¬آورد، اما خود نیز به سبب زخم¬هایی که در این مبارزه از اژدها برداشته است، چشم از جهان می¬پوشد. تشییع جنازة باشکوهی برای او برگزار می¬شود. این اثر، برای اولین بار در سال 1915 به کوشش پژوهشگر دانمارکی، تورکلن، چاپ و منتشر گردید. نسخة اصلی بیوولف، مربوط به قرن دهم است و تاریخ تألیف آن در قرن¬های نه و ده بوده است. بیوولف که در انگلستان نوشته شده، مفصل¬ترین منظومة مکتوب به زبان انگلیسی کهن است(3812 بیت)، اما وقایع سرتاسر داستان آن در سرزمین¬های اسکاندوینای روی می¬دهد.
دیژنیس آکریتاس: مرزداری دورگه، دیژنیس آکریتاس، یک اثر حماسی بیزانسی است. در این حماسه، از وقایع و رویدادهایی سخن به میان می¬آید که در فاصله¬ای میان نیمة قرن نهم نیمة قرن دهم، در منطقه¬ای از آسیای صغیر، واقع در میان فرات و توروس، اتفاق افتاده است. در این نواحی، به ویژه در گذرگاه¬های سیلیسی، که امپراتور، زمین¬ها را میان دسته¬های مرزنشین بیزانسی یا آغری داغی¬ها قسمت کرده بود و آن¬ها موظف بودند جلوی تاخت و تاز عرب¬ها را، که از سوریه به آن حول و حوش می¬آمدند، با چنگ و دندان بگیرند. البته این تاخت و تازها موسمی بوده، اما در آن زمان¬ها بارها اتفاق می¬افتاد(ژرار،1387).







فصل چهارم: شاهنامه چیست؟

4-1- شاهنامه چیست؟
شاهنامه بزرگ¬ترین و ارزشمندترین اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی و مجموعه شعری است که از دوره سامانی و غزنوی به یادگار مانده است؛ مهم¬ترین سندی که گویای گستردگی، اهمیت و ارزش زبان فارسی، آشکار ترین جلوه شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و گنجینه¬ای از واژه¬ها و ادبیات فارسی است. این اثر حماسی دارای بیش از 60 هزار بیت و سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی است که از نبرد پهلوانان ایرانی چون گیو، رستم، سهراب، گردآفرید و پهلوانان دیگر یاد می¬کند. اهمیت شاهنامه(خردنامه) تنها در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی¬شود بلکه ابیات حماسی آن بیش از آن که مجموعه¬ای از داستان¬های منظوم باشد، بیانگر آرزوها و خواسته¬های ملتی کهن است که در همه دوره¬های تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و تاریکی به ستیز پرداخته است. فردوسی در وطن¬دوستی سری پر شور داشت و در شاهنامه، ایران را سرزمین دلاورمردانی می¬دانست که همواره در برابر حمله دشمنان و حادثه¬های گوناگون به مبارزه می¬پردازند و از موجودیت این کشور و ارزش¬های عمیق انسانی دفاع می¬کنند. شاهنامه نه تنها یک کتاب شعر و ادب بلکه سرشار از حکمت و خرد است. شعرهای زیبای این شاعر بلند آوازه بیانگر اسطوره¬های باستانی ایران زمین است و از بی¬همتاترین کتاب¬های حماسی جهان به شمار می¬رود که نه پیش از فردوسی و نه پس از او، کسی نتوانست اثری به¬ این بزرگی و شکوه را در نبردهای پهلوانان بیافریند(خبرگزاری جمهوری اسلامی ،1396). اسماعیل آذر استاد ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی فردوسی را شخصیتی بی¬نظیر در جهان می¬نامد که شاعران و صاحبان متفکر جهان چون ادوارد براون(خاورشناس و ایرانشناس مشهور بریتانیایی)، سر ویلیام جونز(زبان¬شناس، ادیب و خاورشناس انگلیسی) منزلت و جایگاه وی را در نوع خود کم نظیر یا بی¬نظیر می¬دانند. اسماعیل آذر با بیان اینکه حماسه ملی ایران برترین حماسه عالم است، گفت: شاهنامه فردوسی خرد و داد را در کنار یکدیگر قرار می¬دهد و کلمه داد در شاهنامه به معنای آیین و قانون است. استاد ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی در ادامه افزود: شاهنامه در کنار دارا بودن ویژگی¬های حماسی، میانه¬رو، متعادل و متعارف است، چنان¬چه این خصوصیت¬ها را می¬توان در ابیات دلنشین وی نیز مشاهده کرد. اسماعیل آذر درباره شخصیت فردوسی گفت: در شخصیت فردوسی به وجوهی سرشار از تجربه¬های گوناگون بر می¬خوریم تا جایی که می¬بینیم و می¬دانیم آز و طمع، انسان¬ها را دگرگون می-کند. وی در دیباچه داستان «نبرد 11 رخ» در شاهنامه به صورت کامل از فزون¬خواهی سخن می¬گوید و زیان¬های فزون¬خواهی را بیان می¬کند و در جنگ دوم رستم با سهراب نیز همین فزون خواهی را به انسان گوشزد می¬کند. مدیر گروه ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی، داستان های منظوم شاهنامه را برگرفته از داستان¬هایی دانسته که پیش از وی در سیر تاریخی ایران باستان وجود داشته¬اند. اسماعیل آذر سبک بیان فردوسی را در سرودن داستان¬های شاهنامه بسیار زیبا، موجز، استوار و تأثیرگذار عنوان کرد و افزود: شاعران بسیاری از سبک شعرهای حماسی او تأثیر پذیرفتند که سعدی شیرازی نیز از جمله این شاعران به شمار می¬رود. وی در بوستان خویش نتوانست با شعرهای حماسی فردوسی برابری کند. استاد ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی در ادامه سخنان خود تفکر فردوسی را در سرودن شعرهای حماسی مورد تجلیل قرار داد و عنوان کرد: تفکر حکیم توس همانند تفکر حماسه¬های دیگری چون ایلیاد و ادیسه هومر، گیلگمش و رامایان و مهابهاراتا نیست، اندیشه¬ای است که انسان را به میانه-روی و فراموش نکردن گوهر وجودی خویش دعوت می¬کند. اسماعیل آذر با اشاره به اینکه هنوز کسی نتوانسته است پس از گذشت هزاران سال این¬گونه شعر حماسی بسراید، فردوسی را به عنوان یک شخصیت برجسته در سرودن شعرهای حماسی ستود و بیان کرد: شعر حماسی تنها با حماسه فردوسی آغاز می¬شود و با حماسه ی وی به پایان می رسد(مهدوی،1395).
4-2- شاهنامه مبتنی بر صلح
دارماتورژ(درام¬نویس) پروژه «سی» (یک پروژه بین¬المللی که ازسوی بخش خصوصی پشتیبانی می¬شود) شاهنامه را متنی متفاوت از دیگر حماسه¬های جهان دانست و گفت: شاهنامه مبتنی¬بر جنگ نیست و مبتنی¬بر مهر و فرهنگ ایران زمین است. دکتر امیرحسن ماحوذی، دارماتورژ پروژه سی در این نشست درباره اهمیت شاهنامه و مرکز توجه بودن شاهنامه گفت: ما در یک جمع دوستانه با سهراب پورناظری درباره شاهنامه صحبت می-کردیم  و این¬که در شرایط حساس کنونی پرداختن به آن چقدر ضروری است و باید جدی¬تر به شاهنامه پرداخته شود؛ تاکنون از متنی مانند شاهنامه در عرصه هنری کم پرداخته شده است و یک کار هنری باید در آن آغاز شود و پروژه «سی» بعد از این صحبت¬ها کلید خورد. وی خاطر نشان کرد: شاهنامه در یک دوره¬ای فرهنگ و تمدن ایرانی را نجات داد، فردوسی با پاسبانی از اساطیر ایرانی یک فرهنگی را پابرجا کرد که هنوز ماندگارست؛ ما می¬توانیم از نو با شاهنامه در شرایط آشوب منطقه فرهنگمان را بازسازی کنیم. این استاد ادبیات دانشگاه تهران اظهار داشت: در دوره حمله¬های مغول و تیمور، بزرگانی همانند مولانا، حافظ و عطار بر اساس شاهنامه عمل کردند. دکتر امیرحسن ماحوذی تصریح کرد: امروز یکی از حساس¬ترین دوره هاست؛ آشوب¬هایی در منطقه هست که اسطوره¬ها می¬توانند ما را  در مقابل آن حفظ کنند؛ حماسه ایران بر اسطوره‌ها تکیه کرده است و این از اهمیتی فوق العاده برخوردار است، شاهنامه با دیگر اسطوره¬ها در جهان متفاوت است، آنچه  شاهنامه را نسبت به حماسه¬های جهان متفاوت می¬کند تعارضی که شاهنامه مطرح می کند. وی اظهار داشت: پروژه سی نشان می¬دهد شاهنامه مبتنی¬بر جنگ نیست و مبتنی¬بر مهر و فرهنگ ایران زمین  است؛ در این پروژه تمرکزمان بر اولین مفهومی که در فرهنگ ایران بر روی آن تأکید می¬شود مضمون (مهر) بر اساس داستان غنی شاهنامه «زال و رودابه» است و سپس نگاه مرکزی به «عشق و مهر» اولین متن مقدسی که رابطه انسان و خدا را تعریف می¬کند(گاهان زرتشت) است، عشق انسان را به آزادی می¬رساند؛¬همچنین تقابل عشق به میهن و خانواده را در داستان(رستم و سهراب) برگزیدیم(مأحوذی،1396).
5-2- ویژگی¬های شاهنامه
شاهنامه حماسه‌ای منظوم در بحر متقارب مثمن محذوف و دربرگیرنده نزدیک به ۶۰٬۰۰۰ بیت و یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین سروده‌های حماسه‌ای جهان است که سرایش و ویرایش آن گنجینه، دست‌آورد دست کم سی سال رنج و تلاش خستگی‌ناپذیر این سخن‌سرای بزرگ ایرانی است. درون‌مایه این شاهکار ادبی، اسطوره‌ها، افسانه‌ها و تاریخ ایران از آغاز تا حمله اعراب به ایران در سده هفتم است که در چهار دودمان پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان گنجانده می‌شوند و به سه بخش اسطوره‌ای(از روزگار کیومرث تا پادشاهی فریدون)، پهلوانی(از خیزش کاوه آهنگر تا مرگ رستم) و تاریخی(از پادشاهی بهمن و پیدایش اسکندر تا گشایش ایران به دست اعراب) بخش‌بندی می‌شود. هنگامی¬که زبان دانش و ادبیات در ایران زبان عربی بود، فردوسی با سرودن شاهنامه با ویژگی‌های هدف‌مندی که داشت زبان پارسی را زنده و پایدار کرد. یکی از بن‌مایه‌های مهمی که فردوسی برای سرودن شاهنامه از آن استفاده کرد، شاهنامه ابومنصوری بود. شاهنامه نفوذ بسیاری در جهت‌گیری فرهنگ فارسی و نیز بازتاب‌های شکوه‌مندی در ادبیات جهان داشته ‌است و شاعران بزرگی مانند گوته و ویکتور هوگو از آن به نیکی یاد کرده‌اند. شاهنامه بزرگ ‌ترین کتاب به زبان پارسی است که در همه جای جهان مورد توجه قرار گرفته و به همه زبان‌های زنده جهان بازگردانی شده ‌است. نخستین بار در ۶۰۱ خورشیدی بنداری اصفهانی شاهنامه را به زبان عربی بازگردانی کرد و پس از آن بازگردانی‌های دیگری از شاهنامه(از جمله بازگردانی ژول مل به فرانسوی) انجام گرفت.
یکی از تاریخ‌دانان و مصرشناسان گفته ‌است که زبان قبطی و ادبیات کهن مصر در یورش عرب‌ها به این سرزمین از بین رفت و به فراموشی سپرده شد و امروزه زبان رسمی کشور مصر، عربی است، چون مصریان کسی مانند فردوسی ایرانی را نداشتند. مصر با یورش اعراب تمدن، تاریخ، فرهنگ و زبانش را از دست داد، ما نمی‌توانیم درباره فرهنگ مصریان گفتگو کنیم چون امروزه کسانی با آن فرهنگ در آن‌جا حضور ندارند. فردوسی فرهنگ، زبان و تاریخ حماسه‌ای ایرانیان را با شاهنامه جاودانه کرد. فردوسی هنگامی شاهنامه را سرود که زبان پارسی دچار آشفتگی بود و او از ماندگار شدن این آشفتگی و افزونی آن جلوگیری کرد. فردوسی در سرودن شاهنامه بیشتر از پارسی سره بهره برده و شمار واژگان عربی در شاهنامه ۸۶۵ واژه است. فردوسی سروده خود و منبع آن را چندین بار «نامه»، «نامه باستان»، «نامه خسروان»، «نامه شهریار» و از این دست نامیده، اما در هیچ‌جای، آن را «شاهنامه» یا در تنگنای وزن، «شهنامه» نام نداده ‌است. تنها در یک بیت از هجونامه «شهنامه» آمده‌است. اما همه آثار منظوم و منثور در آن روزگار را -که دربردارنده پادشاهی ایران از کیومرث تا یزدگرد بود- بیشتر «شاهنامه» خوانده‌اند و نام منبع فردوسی هم «شاهنامه ابومنصوری» بود. گذشته از این‌ها، منابع پس از فردوسی، اثر او را «شاهنامه» نامیده‌اند و در همه دست‌نویس‌های آن و برگردان عربی بنداری نیز، نام آن «شاهنامه» آمده ‌است. با نگرش به این نشانه‌ها و این‌که «شاهنامه» برگردان پارسی «خدای‌نامگ» در پهلوی بوده، گمانی برجای نمی‌ماند که نام این کتاب «شاهنامه» بوده‌است. فردوسی نخستین کسی نبود که به آفرینش رزم‌نامه ملی ایران دست ‌زد. پیش از او مسعودی مروزی بخشی از شاهنامه را به نظم سروده ‌بود. او شاهنامه خود را در بحر هزج سروده ‌بود که این بحر بر پایه چارچوب وزن بحر عربی رجز ساخته شده ‌بود. از شاهنامه مسعودی تنها سه بیت به‌جا مانده ‌است. دقیقی نیز پیش از فردوسی به ‌نظم‌ درآوردن داستان‌های ملی ایران را آغاز کرد، اما کار او ناتمام ماند تا این‌که فردوسی آن را به پایان رساند (صفا،1369). به‌گمان فراوان، فردوسی در سرودن شاهنامه تنها از یک منبع تدوین ‌شده بهره برده و آن، شاهنامه ابومنصوری بوده‌است. آغاز سرایش شاهنامه پیرامون ۳۶۷ ه‍.ق بوده‌است. پیش از آن، داستان «بیژن و منیژه» را سروده ‌بود که با به‌شمار آوردن این سال‌ها، او ۳۵سال از عمر خویش را بر سر سرایش شاهنامه گذاشته ‌است. او سر انجام ویرایش نخست شاهنامه را در سال ۳۸۴ ه‍. ق، سه سال پیش از برتخت ‌نشستن محمود، به‌پایان بُرد. و ویرایش دوم کتاب را نیز در ۲۵ اسفند سال ۴۰۰ ه‍.ق برابر با ۸ مارس ۱۰۱۰ م در هفتاد و یک سالگی به‌انجام رساند. امروز نسخه‌های گوناگون شاهنامه؛ از دست‌نویس‌های بسیار نفیس و آراسته آن گرفته تا رونویس‌های ساده‌تر، با تاریخچه‌های گاهی بسیار روشنی که دارند، برداشتی درخور، گسترده و فراگیرنده‌ای از ساختار این کتاب به خوانندگان و پژوهش‌گران داده که نادانسته‌های آن در سنجش با آنچه که از شاهنامه می‌دانیم بسیار ناچیز است. شاهنامه رزم‌نامه‌ای گسترده و فراگیر و یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای ادبی جهان است که در برگیرنده اسطوره‌ها، رخدادها و تاریخ ایران از آغاز تا حمله اعراب به ایران در سده هفتم است. در شاهنامه از پنجاه پادشاه(از جمله سه بانو) که بر این سرزمین فرمان¬روایی کرده‌اند یاد شده و درون‌مایه آن تاریخی است(همان).
5-3- نفوذ شاهنامه در ادبیات جهان
 شاعران بسیاری پیش از فردوسی هزاران بیت شعر سروده‌اند، اما هیچ‌کدام در جایگاه فردوسی قرار نگرفتند. فردوسی را می‌توان زنده‌ گرداننده و هستی‌بخش زبان پارسی دانست. نظم شاهنامه و ناموری آن در ایران مایه خیزش بزرگی در ایجاد منظومه‌های حماسی بزرگ گردید. شاهنامه هم‌چنین نفوذ بسیاری در ادبیات جهان داشته‌است. آلفونس دو لامارتین(شاعر و نویسنده بزرگ فرانسه) در سال ۱۸۳۵ میلادی در مجله «مدنیت» با عنوان «گروهی از بزرگان و نوابغ قدیم و جدید» بیان داستان رستم را به میان آورد. از میان داستان‌های شاهنامه، رستم و سهراب در اروپا چندان نامداری یافت که به چند زبان بازگردانی شد و منظومه‌های زیبایی از آن پدید آمد. واسیلی آندریویچ ژوکوفسکی منظومه زیبایی که در ادبیات روسی دارای جایگاه بلندی است، در داستان رستم و سهراب پدید آورد. شاهکار دیگری که از داستان رستم و سهراب در ادبیات اروپایی نامدار شد، منظومه متیو آرنولد(شاعر بزرگ انگلیسی) است. یوهان ولفگانگ گوته(شاعر استاد آلمانی) که به ادبیات پارسی مهری فراوان داشت، در پایان یکی از مجموعه شعر خود به نام «دیوان شرقی از مؤلف غربی» نام فردوسی را آورده و او را با بزرگی ستوده ‌است. ویکتور هوگو(شاعر بزرگ فرانسه) در کتاب «شرقیات» در برخی موارد از فردوسی بهره گرفته و نام او را آورده ‌است. هاینریش هاینه(شاعر مشهور آلمانی) در یکی از منظومه‌های خود داستان زندگی و تنگدستی فردوسی را نظم کرده‌ است. فرانسوا کوپه(شاعر اهل فرانسه) داستانی درباره زیارت تیمور لنگ از آرامگاه فردوسی ساخته ‌است که از آثار زیبا و بنام او است. شاعر دیگری به نام موریس نیز در یکی از آثار خود به نام «ضیافت در کشورهای خاور» نام فردوسی را آورده‌ است(ایرج،1385).
ظاهراً نخستین ترجمه از شاهنامه به عربی، به‌دست اثیرالملک نیشابوری انجام شده، اما اکنون متنی از آن در دست نیست. پس از آن، نخستین تلاش در جهان عرب، ترجمه شاهنامه به‌دست بنداری و به‌فرمان سلطان ملک معظم عیسی، فرزند ملک عادل ایوبی در سال ۶۲۰ ه‍.ق است. بنداری تنها دوسوم شاهنامه را ترجمه کرد و رویدادهای شاهنامه را خلاصه و ساده و بدون توصیف‌های ادبی و شاعرانه در ترجمه‌اش آورد. در سال ۱۹۳۲ ادیب مصری، عبدالوهاب عزام ترجمه بنداری را چاپ کرد و مقدمه‌ای در صد صفحه درباره فردوسی و شخصیت‌های شاهنامه و ملت‌های یونان و روم و هند و اعراب نگاشت و در پایان نیز به ترجمه بنداری و ارزش تاریخی و ادبی آن پرداخت. به دلایل گوناگون نفوذ شاهنامه در ادبیات عرب پررنگ به‌چشم نمی‌آید. در این‌باره می‌توان به دیدگاه طه حسین درباره شاهنامه و به‌طور کلی ادبیات فارسی، فراخوانی نویسندگان عرب به الهام از ادبیات غربی به‌دست منتقدان معاصر عربی، به‌نثربودن ترجمه بنداری و نبود زمینه حماسه در ادب عرب اشاره کرد. با این‌همه، نمی‌توان از این نفوذ اندک چشم پوشید. عبدالقادر مقدم، شاعر مغربی و جمیل صدقی زهاوی شاعر معاصر عربی در سروده‌های خود به تأثیر فردوسی و شعر او در ادب عرب اذعان دارند. خليل مطران ‏‏ به‌پیروی از داستان «کسری و بزرگمهر» در شاهنامه، قصیده‌ای با نام «مقتل بزرجمهر» سرود. عبدالوهاب عزام، جمیل صدقی زهاوی، شبلی ملاط ‏‏ واخطل صغیر نیز سروده‌ها و قصیده‌هایی درباره فردوسی دارند. نخستین فرانسوی که به فردوسی و شاهنامه پرداخته، ژان شاردن، ایران ‌شناس و جهانگرد فرانسوی است. او فردوسی را تاریخ‌نگار می‌پنداشت و گمان می‌کرد که همه ایرانیان نیز شاعر هستند. پس از او نخستین ادیب و خاورشناس فرانسوی لویی¬متیو لانگلس بود که بر پایه پژوهش‌هایش درباره فردوسی و شاهنامه به سخن پرداخت. پس از مدتی ژول¬مل ترجمه شاهنامه را در سال ۱۸۲۶ و به‌دستور دولت فرانسه آغاز کرد و تا پایان عمر در سال ۱۸۷۶ به این کار پرداخت. این شاهنامه میان سال‌های ۱۸۳۸ تا ۱۸۷۸ به‌چاپ رسید. نخستین منتقدی که درباره این ترجمه سخن گفت، ژان¬ژاک آمپر استاد دانشگاه سوربن بود. او به فردوسی لقب «هومر ایران» داد وشاهنامه را از حماسه هندوها، مهابهاراتا و رامایانا برتر دانست. شارل بوو نویسنده و منتقد رمانتیک نیز تحت تأثیر ترجمه مل، شیفته فردوسی بود. لامارتین نیز با توجه به این ترجمه، از فردوسی و قهرمان او رستم یاد کرده و آنان را ستوده ‌است. ویکتور هوگو، فرانسوا کوپه، ژول لومتر، موریس باره و تئودور نولدکه هم از کسانی بودند که از این ترجمه بهره بردند و آن را ستودند. پس از این‌ها و پس از انتشار چهار جلد از شاهنامه، هوگو در سال ۱۸۵۹ دوباره به فردوسی پرداخت و با الهام از او، افسانه قرون را نوشت. ویلیام جونز نخستین کسی است که در انگلستان و حتی اروپا از فردوسی و شاهنامه سخن گفت. جونز متوجه شباهت میان زبان فارسی و زبان‌های هندو اروپایی شد و این را از راه مطالعه شاهنامه به زبان فارسی به‌دست ‌آورد. در ۱۸۱۱ متیو لومسدن نخستین جلد از شاهنامه را با خوشنویسی نستعلیق و با حروف سربی در ۷۲۲ صفحه و در قطع رحلی با مقدمه‌ای به زبان انگلیسی به‌چاپ رساند. در سال ۱۸۲۹ ترنر ماکان یک دوره کامل شاهنامه را در چهار جلد و برپایه نسخه‌های معتبر و اصول نسخه‌شناسی به‌چاپ رساند. ساموئل جانسون، جیمز راسل لوول، لافکادیو هرن و Alexander Rogers از دیگر کسانی بودند که درباره فردوسی و شاهنامه پژوهش و آثاری داشته‌اند(همان).
پژوهش‌های انجام‌شده در سده‌های نوزدهم و بیستم در آلمان فراوان است که مهم‌ترین آن‌ها، پژوهش نولدکه و هانس مولر است. فریتز ولف، پژوهشگر آلمانی فرهنگ شاهنامه فردوسی را با سنجش با دو نسخه ماکان و فولرس چاپ کرد. جلال خالقی مطلق این فرهنگ را مهم‌ترین کار انجام‌شده تاکنون درباره شاهنامه بیان می‌کند و بخشی از کامیابی خود در ویرایش شاهنامه را وامدار این فرهنگ می‌داند. پژوهش‌ها و ترجمه‌های بسیاری درباره فردوسی و شاهنامه در کشورهای شوروی سابق و به زبان‌های آذری، ارمنی، ازبکی، اوکراینی، تاجیکی، زبان روسی و زبان گرجی انجام شده‌است. در ارمنستان هم‌زمان با پایان زندگی فردوسی، توجه به شاهنامه آغاز شد. گریگور ماگیستروس، تاریخ‌دان، اندیشمند و شاعر نامدار ارمنی، در رساله خود اشاره‌های فراوانی به بخش‌های گوناگون شاهنامه کرده ‌است. نفوذ شاهنامه در ارمنستان آن‌چنان ژرف شد که برخی از سرایندگان ارمنی، ریشه و نژاد قهرمانان شاهنامه را ارمنی دانستند. تا سده سیزده میلادی در ارمنستان، شاهنامه ‌خوانان حرفه‌ای شاهنامه را با آهنگی ویژه می‌خواندند و مردم نیز بسیار دوستدار این داستان‌ها بودند، آن‌ چنان ‌که آن‌ها را چون داستان‌های میهنی خود می‌پنداشتند. افزون بر آنچه رفت، برگردان‌ها، پژوهش‌ها و چاپ‌های فراوانی درباره فردوسی و شاهنامه در سراسر گیتی انجام شده ‌است. ترجمه‌هایی به زبان‌های اردو، ایتالیایی، بنگالی، پشتو، ترکی، چکی، دانمارکی، رومانیایی، ژاپنی، صربی، سوئدی، عبری، کردی، گجراتی، لاتین، لهستانی، مجاری و هندی انجام شده ‌است(حکیمی،1370).
5-4- جهان عاری ازخشونت پیام صلح شاهنامه
از آنچه گذشت، می¬توان نتیجه گرفت که ادبیات گران ارج پارسی، این نفیس¬ترین ارمغان ماندگار سرزمین ایران، در حصار مرزهای جغرافیایی محدود نمانده و در طی تاریخ جهانیان را تحت تأثیر افکار و آموزه¬های پویا و آموزنده خویش قرار داده است. ملاحظه ابعاد انسان شناختی موجب شده که شاهنامه فردوسی برای همه نسل ها و در همه ادوار تاریخی و برای همه آدمیان سخن و پیامی راهگشا و نو داشته باشد که در این مجال اندک به آن پرداخته خواهد شد. مسئله اصلی این جستار آن است که تصور عمومی از شاهنامه بر این استوار شده است که این اثر، به دلیل گونه حماسی، بر پایه خشونت و منازعه شکل گرفته است؛ زیرا در گونه حماسه و در شخصیت¬پردازی روایت¬های رزمی مهم¬ترین بن مایه و اساسی پیرنگ  داستان و شیرازه نظام روایی آن جدال است. اما در این پژوهشی با شواهد گوناگون با تأکید فردوسی بر صلح و نفی خشونت نشان داده شده است که این گمان درباره شاهنامه، که محصول ذهن خلاقی و صفای باطن انسان آرمان¬خواه و بلند نظری مانند حکیم فردوسی است، صدق نمی¬کند؛ زیرا این متن سرشار از حکمت و بیانگر آرمان¬های انسانی، حق¬طلبی، و آموزه-های الهی است. حکمت و نظام اندیشگانی فردوسی آن چنان شالوده داستان¬ها را در کاخ بلند نظم شاهنامه سرشته است که در عین حفظ صورت جدال¬آمیز ماجراها، رهیافت¬ها، جهت¬گیری¬ها، و غایت¬ها عموماً در خدمت گفت¬وگومندی، عقلانیت، فرزانگی، پرهیز از خشونت و افراطی¬گری، صیانت از حریم آزادگی، و تعالی انسانی قرار گرفته است؛ فردوسی تحت تأثیر آموزه¬های حکمت اشراق و رویکردهای حکمت خسروانی و تعالیم اسلامی خشونت را نپذیرفته است؛ به این معنا که شاهنامه سراسر بر پایه پیام¬های نفی خشونت و برقراری صلح قرار گرفته است. ادعای این گفتار آن است که شاهنامه فردوسی، به منزله سرآمدترین اثر و شاه کار ادبیات فارسی در گونه حماسی، سرشار از مفاهیم صلح و تصویرگر جهان عاری از خشونت و دانایی محوری است. شاهنامه فردوسی بی گمان در زمره آثار بزرگ و شاه کارهای ادبی جهان جای می¬گیرد؛ این اثر پرآوازه بر بنیان¬های اساطیری استوار است و با مبانی انسان¬شناسی و حکمت¬اندیشی¬های خالق اثر نیز درآمیخته است؛ از این¬رو، نه صرفاً اثری حماسی است و نه در پردازش حماسه آن خشونت و بی¬رحمی تأیید می¬شود و نه جنگ و کشتار در آن اصالت دارد، بلکه پیش و بیش از هر چیز خردورزی، رفتار منطقی، تدبیر برای پرهیز از مخاصمت، و ترویج عدل و دادگری در آن اصلی قرار گرفته است. فردوسی ژرف¬اندیشانه دغدغه آینده انسانیت را منعکس می¬کند و روح آدمی را به آسمان بلندنگری آرمان¬های انسانی پرواز می¬دهد.
بنیادی¬ترین موضوع¬ها در شاهنامه چالش¬های مهم انسان با زندگی، مرگ، سرنوشت، خواست¬های پست و بلند آدمی، و جدال با ناخواست¬ها و اراده¬های تحمیلی دیگران است. در مجموع، دغدغه بشر در شاهنامه مبارزه با انانیت خویشتن و دیگران و قهاریت زمین و زمان است. اگر دین و گزاره¬های دینی معنایی جاودان دارند، متون ادبی نیز در پاره¬ای مواقع و مواضع، به علت سنخیت مفهومی و کارکردی معنوی، مفهومی ماندگار پیدا می¬کنند و خواننده را با وضعیت بشر گذشته، حال، و آینده پیوند می¬زنند. یکی از عمده¬ترین نیاز های انسان امروز پرهیز از خشونت و افراطی¬گری است و فردوسی قرن¬ها پیش دردمندانه، هنرمندانه، حکیمانه، و با زبانی غیرمستقیم گفت¬وگو و مفاهمه را پیام مسلط شاه کار خویش قرار داده و گونه حماسی را به ظرفیتی برای نکوهش منازعه، مخاصمه، خشونت، و بیان مضرات جنگ و کشتار تبدیل کرده است(همان).
فردوسی در موقعیت¬های تعیین¬کننده و سرنوشت¬ساز و در مواضعی که پیرنگ روایت در اوج گره داستانی و نقطه حساسی و جالب توجه همگان قرار دارد، از پیام¬های انسانی و منشور جهانی خود رونمایی می¬کند؛ پیامی که محور حکمت و درخشش نظام اندیشگانی حکیمانه وی است، این منشور همان نفی خشونت و پرهیز از بیدادگری و استقرار آرامش، صلح، و امنیت است. شاهنامه کتابی است که با هدف تعالی انسان و جنگ را با هر انگیزه¬ای پسندیده نمی¬داند؛ در منطق شاهنامه جنگ در صورتی نیک است که یا در دفاع از خود باشد یا در انتقام از ستمی که بر مظلومی رفته است. علت این امر نیز اندرزهای شاعر در جای جای این کتاب است. چه بسیار جنگ¬ها که توجیه ظاهراً عقلانی دارند، اما خرد و انصاف انسانی خدا، آیین، و باور آن¬ها را تأیید نمی¬کند. به همین علت در شاهنامه فقط بی¬خردان آغاز گران جنگ¬اند؛ جنگ در نزد ایرانیان خردمند زمانی موجه می¬شود که دیگران به ایران حمله می¬کنند، آن¬گاه باید برای پاسداری از نام و خاک جنگید. بیشتر جنگ¬ها را دشمنان ایران و آن هم بیشتر به شیوه شبیخون آغاز می¬کنند. از بین همه ایرانیان سه نفر در شاهنامه به چشم می¬خورند که جنگ را میآغازند: کاووسی، طوسی، و فریبرز؛ این سه در شاهنامه بی خرد نموده شده¬اند. بنابراین، بی¬خردی در شاهنامه عامل جنگ است. بر پایه آموزه¬های شاهنامه، ایرانیان حتی وقتی ناچار از جنگیدن می¬شوند نباید جوان¬مردی را رها کنند؛ بر این اساسی، پیمان¬شکنی و کشتن زنان، کودکان، و پیران جایز نیست. مطالعه کامل شاهنامه نشان خواهد داد که ایرانیان اصلاً آغازگر نبرد نبوده¬اند، مگر در حکم پیشگیری از تجاوز قطعی و سراسری دشمن؛ مسلماً آنان فراهم آورنده علل و مقدمات خونریزی و جنگ نیستند، بلکه جنگ آنان عموماً دفاع به شمار می¬آید؛ فردوسی بر این نظر است که آزمندی، حسادت، و کینه¬توزی اهریمنان عامل جنگ¬هاست که بیشتر از سوی فرزندان تور و سلم بروز می¬کند. در شاهنامه همه نبردها حاصل غفلت از خرد مداری، نبود فرهنگ و منشی مفاهمه، و بهره نداشتن از شرافت گفت وگو و مدارا تصویر می¬شود. از نظرگاه فردوسی، چنان¬چه خلعت خردمندی و تشریف گفت¬وگو و مفاهمه بر تن اقوام پوشانده شود، نزاع و مخاصمه و در نتیجه آن فقر و فلاکت و هلاکت پیش نمی¬آید. حکیم طوس آگاهانه در جای جای اثر نفیس خویش این پیام هوشمندانه و اندیشه انسانی و آرمانی را آورده است، اما با زیرکی در انطوای روایت پنهان کرده و فن ورزانه در داستان¬سرایی خود غیرمستقیم بیان داشته است. اگر یک جا و توأمان ارمغان¬های ادبی و پیام¬های متعالی و مضمون¬های کیهانی شاهنامه فردوسی را در نظر داشته باشیم، درمی¬یابیم که ادبیات برای مشکلات و مسائل انسان امروزی راه کارهایی دارد؛ زیرا مسائل بنیادین انسان از قبیل احساسی غربت، دردها و رنج¬هایی که او را احاطه کرده، نبود هدف و پوچی در زندگی، بحران باور به معناگرایی و مرکزیت مداری در هستی، غرقه شدن در غفلت فزون¬خواهی، و سیطره کمیت فناوری بر روح و خواسته¬های آرمانی و انسانی بشر امروز، که با ماهیت و چیستی آدمی سر و کار دارد، مفاهیم ثابت و دغدغه¬های مستمر بشری بوده است. بنابراین، تجربه¬های زیستی، شهودی، اسطوره¬سازی فردوسی، و اندرزها و خردنامه¬های جریان یافته از طریق شاهنامه در پهنه تاریخ ادبیات فارسی قابلیت این را دارند که برای انسان امروز سخنی تازه و راهگشا به ارمغان آورند و از یک سو با توجه نشان دادن به نیازهای فطری آدمی عطش¬های روحی او را فرونشانند و خلأهای درونی او را پر کنند و از سوی دیگر، پایان بخش تشتت¬های او و پاسخ¬گوی پرسش¬هایش باشند و او را از سرگشتگی برهانند(همان).


صلح جویی و مذاکره شاهان و پهلوانان شاهنامه برای جلوگیری از جنگ و خونریزی

 

فصل اول: کلیات تحقیق

 

 

1-1- بیان مسأله

هرگاه سخن از حماسه به میان می­آید، انگشت­ها به سمت شاهنامه این اثر جاوادن حکیم ابوالقاسم فردوسی نشانه می­رود، هرگاه از دلاوری­ها و جنگ­آوری­های ایرانیان سخن به میان می­آید، یادها به سوی شاهنامه میل پیدا می­کند. هرگاه قرار است دنبال بیتی برای جوانمردی­ها و شورآفرینی بگردیم، سراغ شاهنامه می­رویم.

اما آیا شاهنامه فقط شرح جنگ است و دلاوری و رزم و جوانمردی­گردان و نام­آوران ایران؟

آیا شاهنامه کتابی است که تنها در بردارنده فتح­ها و کشورگشایی­های ایرانیان است. آیا ابوالقاسم فردوسی به این دلیل شهره ایران و جهان شد که برخی از جنگ­ها و پیروزی­ها و شکست­های ایرانیان را با توانایی خود به نظم آورده است؟

آیا او هیچ نگاه و نظری به صلح و آشتی نداشته، آیا قائل به مذاکره و گفتگو برای حل مشکلات پیش آمده نبوده است؟

به­طور قطع چنین نیست، به اعتراف همه اندیشمندان و بزرگان علم و ادب پارسی شاهنامه فراتر از شرح جنگ شاهان ایرانی و پیروزی یا شکست آن­ها است. چه آن­ها که در گذشته این حماسه بزرگ ایرانی را خواندند، چه آن­ها که امروز آن را به دیده جان مطالعه کردند.

نظامی عروضی درباره شاهنامه می­گوید: الحق هیچ باقی نگذاشت، و سخن را به آسمان علیین برد و در قدوبت به ماء معین رسانید، و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را به این درجه رساند که او رسانیده است. محمد علی فروغی می­گوید: شاهنامه فردوسی هم از حیث کمیت، هم از جهت کیفیت، نه تنها بزرگترین اثر ادبیات و نظم فارسی است، بلکه می­توان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است. جلال­الدین همایی می­گوید: اما فردوسی با نیروی خدادای سخنوری و سخن­آفرینی چنان از آن ورطه­ها سالم و سرافراز بیرون می­آید که خواننده اهل فن متحیر می­شود. آن مایه قدرت و استادی را بر اعجاز هنر سخن­وری انسانی حمل کند یا بر وحی و الهام آسمانی!

همچنین در این­باره ذبیح­الله صف می­گوید: فردوسی در حفظ جانب امانت هنگام نقل مطالب، به کار بردن نهایت مهارت در وصف مناظر طبیعی و میدان­های جنگ و قهرمانان منظومه خود و لشگر­کشی­ها و نظایر این­ها، و ذکر حکم موائظ دلپذیر در تضائیف داستان­ها و آغاز و انجام قصص، کمال توانایی را نشان داده است.

اما همان­گونه که این بزرگان هم اشاره کرده­اند، تنها زاوایه­ای که از این حماسه بزرگ به چشم آمده، همین لشگرکشی­ها و جنگ­ها است، یا فضائل اخلاقی و جوانمردی­های پهلوان­های داستان­ها که مورد توجه قرار گرفته است. در این میان اما طی سال­های اخیر این گوهر دردانه و گران­مایه کشور دستاویز برخی ناملایمات قرار گرفته است. مردان سیاست جهان که اکنون جایی در شاهنامه و شاهنامه­های امروز ندارند، سال­هاست که بر طبل ایران و ایران­هراسی می­کوبند. ایران و ایرانی را جنگ طلب معرفی می­کنند. تا از رهگذر این دروغ بزرگ، جیب همسایگان را که روزی با ژوسا و برای شاهان ایرانی می­فرستاند، خالی کنند. اگر چه برخی از رفتارها و گفتارهای عناصر داخل کشور و اعمال بی­تدبیر و اندیشه آن­ها این سیر را هموار کرده است، حال که ایرانیان با فرهنگ غنی خود هرگز در اندیشه جنگ­ طلبی نبوده و نیستند. امپراطوری­های این­ روزهای جهان که انقلاب مردم ایران را برنمی­تافتند، در اندیشه همسایگان هراس افکنده­اند، یک روز یکی را به میدان جنگ فرستادند و روز دیگر با این بهانه انبارهای آن­ها را مملو از بمب و اسلحه می­کنند و البته جیب خود را از دلارهای باد آورده نفتی پر. در این میان اما این افسانه ادبی ایرانیان از سوی برخی نادانان و نااهلان عرصه دانش و ادب به نماد جنگجویی و جنگ­طلبی ایرانیان تعبیر می­شود. آن­ها حتی پا را فراتر نهاده در جمع برخی تازیان نوکیسه این­گونه عنوان می­کنند که ایرانیان به جنگ و جنگ طلبی­هایشان افتخار می­کنند. حال آن­ که این بیابان­نشینان تا قبل از طلوع خورشید محمدی(ص) به قبرهای بیشتر و مردگان خود می­نازیدند. اما هستند در این میان مردانی که آستین همت بالا زده و برای نمایش خوی اصیل و با فرهنگ ایران و ایرانی در عرصه جهانی تن به مذاکره می­دهند. تا بلا از سر مردمان این سرزمین برهانند، حال آن­که هستند منتقدانی که چشم بسته زحمات دلیرانه این قشر را زیر سؤال برند و با روحیه آزادمردان به تعارض می­پردازند.

در این پژوهش برآنیم که تا با بررسی ادبیات شاهنامه، این حماسه بزرگ ایرانی بر جنگ­طلب بودن ایرانیان خط بطلان بکشیم کما این­که شاهان و یلان ایرانی تنها زمانی لشگر کشیدند و تن به جنگ دادند که دشمن به مرزهایشان دست یازیده بود، یا بهانه­ای برای جنگ فراهم کرده بود. در این پژوهش همچنین مذاکره را به عنوان ابزاری برای جلوگیری از جنگ و خونریزی نزد ایرانیان بررسی خواهیم کرد.

1-2- واژه های کلیدی

- صلح: در ادبیات قدیم پارسی صلح هم ‌معنای لغت آشتی و به معنای مقابل حرب و جنگ آمده است، در دوران معاصر مفهوم صلح گسترش یافته و با تفکرهای شرق آسیایی و بعدها تفکرات مسیحی که صلح درونی را معرفی کرده‌اند آمیخته شده‌ است در این مفهوم صلح شرایطی آرام، بی‌دغدغه و خالی از تشویش، کشمکش و ستیز است(لغت­نامه دهخدا). صلح یک آرمان جهانی تلقی می‌شود. صلح یک مفهوم مطلق نیست و می‌تواند بسته به دیدگاه دینی و فرهنگی تعریف متفاوتی داشته باشد به همین ترتیب از جنبه‌های مختلفی می‌توان صلح را مطالعه کرد. به گفته باروخاسپینوزا صلح به معنی نبود جنگ نیست بلکه فضیلتی است که از نیروی جان مایه می‌گیرد و همان‌طور که آزادی به چم زندانی نبودن نیست صلح هم به چم نبود جنگ نیست. مفهوم صلح را با آتش‌بس نباید اشتباه گرفت. آتش‌بس به وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن طرفین درگیر در یک مناقشه به صورت یک طرفه یا دو طرفه تحت شرایط خاص از جنگیدن دست می‌کشند. صلح به معنای پایان دادن به مناقشه و قطع جنگ است. رسیدن به صلح در یک جنگ به طور کلی به دو روش میسر است. جنگیدن و وادار کردن طرف مغلوب به پذیرش صلح که خود یکی از راه‌های رسیدن به صلح است که به صلح رومی معروف است. در این وضعیت طرف پیروز یا مجموعه‌ای از قدرت­های بی‌طرف شرایطی را به عنوان شرایط صلح تنظیم می‌کنند که معمولاً به نفع سمت پیروز است. راه دیگر رسیدن به صلح با کمک مذاکرات سیاسی یا فعالان صلح است. آرمان جهانی صلح­دوستان حفظ صلح در سطح جهان است ولی در واقعیت همیشه جنگ‌ها و مناقشات وجود داشته‌اند و به وجود می‌آیند و آنچه صلح­دوستان دنیا به دنبالش هستند ترک مناقشات و برقراری صلح در این مناقشات است. کریشنامورتی صلح را وضعیتی می‌داند که در آن تمام مناقشات و مسائل حل شده‌اند و هر نوع واکنش به جنگ را زمینه‌ای برای مناقشات بعدی می‌داند. در تفکر کریشنامورتی ما بخشی از دنیا هستیم و برخورد با مسئله به عنوان مشکلی در بیرون از وجود ما اشتباه است(فلسفی،1394).

- صلح‌جویی: صلح­جویی یا آیین احتراز از جنگ، مخالفت با جنگ یا خشونت است. اصطلاح «پاسیفیسم» توسط مبارز صلح فرانسوی امیل آرنود(۱۸۶۴-۱۹۲۱) ابداع شد و توسط دیگر فعالان صلح در دهمین کنگره جهانی صلح در گلاسکو در سال ۱۹۰۱ به تصویب رسید. پاسیفیسم مخالف هر گونه جنگ است و بر این باور است که اختلافات بین‌المللی می‌تواند به صورت مسالمت­آمیز حل و فصل شود و خواستار لغو نهاد های نظامی و جنگ و مخالفت استفاده از خشونت فیزیکی برای به دست آوردن اهداف سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی است(ویکی پدیای فارسی).

- جنگ: جنگ به درگیری سازمان‌یافته، مسلّحانه و غالباً طولانی‌مدتی گفته می‌شود که بین دولت‌ها، ملت‌ها یا گروه‌های دیگر انجام شده و با خشونت شدید، گسیختگی اجتماعی و تلفات جانی و مالی زیاد همراه است. از آن‌جا که جنگ یک درگیری مسلحانه واقعی، ارادی و گسترده بین جوامع سیاسی است می‌توان آن را نوعی خشونت سیاسی تلقی کرد. هنگامی­که جنگ(و دیگر گونه‌های خشونت) در جریان نباشند وضعیت صلح برقرار است. در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲شمسی) ریچارد ارت اسملی(برنده جایزه نوبل)، جنگ را به عنوان ششمین معضل(از میان ده معضل) که جوامع انسانی را تا پنجاه سال آینده تهدید می‌کنند معرفی کرد. در سال ۱۸۳۲(۱۲۱۱ شمسی) ژنرال کارل فون کلاوزویتس، فرمانده و نظریه‌پرداز نظامی پروس در رساله‌ای با عنوان «پیرامون جنگ» چنین تعریفی از جنگ ارائه داد: «جنگ عملی مبتنی بر زور است تا دشمنان را مجبور به انجام خواسته‌مان کنیم.» هرچند برخی از پژوهشگران، جنگ را غیرقابل اجتناب و جزء جدایی‌ناپذیر فرهنگ انسانی می‌دانند اما دیگران بر این باورند که جنگ تنها در شرایط اجتماعی فرهنگی یا زیست‌محیطی خاص گریزناپذیر است. برخی از پژوهشگران معتقدند که جنگ ربطی به نوع خاصی از نظام سیاسی یا اجتماعی ندارد بلکه همان‌طور که آقای جان کیگان در کتاب تاریخ جنگاوری آورده است(جنگ مفهومی جهانی است که نوع و وسعتش توسط جامعه‌ای که هزینه‌هایش را می‌پردازد تعیین می‌شود) در مقابل کسانی هم هستند که می‌گویند از آن­جا که جوامعی وجود دارند که در آن‌ها جنگ وجود ندارد می‌توان روحیه انسان را به دور از جنگاوری دانست. فناوری‌ها و پتانسیل‌های جنگ که با سرعت زیاد رشد می‌کنند را می‌توان به شکل یک زنجیره تاریخی فرض کرد. در ابتدای این زنجیره جنگ‌های قبیله‌ای دوران پارینه‌سنگی قرار دارد. در آن جنگ‌ها سلاح غالب سنگ و چماق بود و در نتیجه تلفات جانی کمی به دنبال داشت. در سوی دیگر این زنجیره جنگ اتمی قرار دارد؛ جنگی که می‌تواند انقراض نسل بشر را به همراه داشته باشد(حبیبی،1388).

واژه جنگ با همین کاربرد ریشه در زبان فارسی پهلوی دارد. زبان‌شناسان بر این باورند که این واژه از ریشه هند و اروپایی Ghengh به معنای حرکت و پیشروی گرفته شده است. همین ریشه در زبان‌های دیگر نیز نفوذ کرده و منجر به ایجاد واژه‌هایی چون gang به معنی رفتن، سفر یا گروهی از افراد که با هم حرکت می‌کنند در زبان آلمانی کهن شده‌ است. در زبان انگلیسی هم واژه‌های gang و gangster از ریشه آلمانی کهن وارد شده است. معادل واژه جنگ در زبان انگلیسی واژه War است که از نظر زبان‌شناسان ریشه در واژه وارهارا در زبان فارسی کهن دارد. از آغاز پیدایش دولت‌ها در حدود ۵۰۰۰ سال پیش، فعالیت‌های نظامی در بیشتر جهان بشری به وقوع پیوسته است. ورود باروت و سرعت گرفتن روند توسعه فناوری‌های نظامی باعث ایجاد جنگاوری نوین شد. کانوی هندرسون در کتاب خود می‌نویسد: «یک منبع مدعی است که بین سال‌های ۳۵۰۰ پیش از میلاد تا اواخر سده ۲۰ میلادی حدوداً ۱۴۵۰۰ جنگ رخ داده و ۳/۵ میلیارد نفر بر اثر آن‌ها جان خود را از دست داده‌اند و فقط ۳۰۰ سال از تاریخ بشر در صلح به سر رفته است.» لارنس کیلی استاد دانشگاه ایلینوی در کتاب جنگ پیش از تمدن می‌نویسد در حدود ۹۰ تا ۹۵درصد جوامع شناخته‌شده در طول تاریخ درگیر جنگ‌های گاه ‌و بیگاه بوده‌اند و بسیاری دیگر به صورت دائم(فرای،1394).

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم: فردوسی کیست؟

 


 

2-1- فردوسی که بود و چه کرد؟

ابوالقاسم حسن بن علی طوسی مشهور به فردوسی در 329 هجری قمری در روستای طابران شهر توس در خانواده­ای از دهقانان دیده به جهان گشود. این شاعر حماسه­سُرا دوره کودکی و نوجوانی خود را با فراگیری علم و ادب نزد پدر سپری کرد. وی از همان ابتدا به خواندن داستان­های کهن علاقه داشت و این امر سبب شد تا استعداد خود را در بازخوانی شعرهای ایران قدیم بروز دهد اما در آن زمان هیچ­کس باور نمی­کرد که این سروده­های پراکنده ادامه یابد و به یک اثر ارزشمند حماسی به نام شاهنامه(خردنامه) تبدیل شود. فردوسی در دوره­ایی زندگی می­کرد که سامانیان به جمع­آوری و نوشتن سرگذشت پادشاهان قدیم ایران زمین علاقه داشتند. بنابراین کتاب­هایی در تاریخ کهن ایران نگاشته شد که به شاهنامه مشهور بودند و منبع برخی از کتاب های منثور و منظوم تاریخی در زبان فارسی و عربی قرار می­گرفتند. البته کامل­ترین آن­ها شاهنامه منثور ابومنصوری نام داشت که فردوسی برای نظم شاهنامه خویش از آن الهام گرفت. پیش از آن­که فردوسی به نظم شاهنامه بپردازد، دقیقی طوسی که از شاعران بزرگ آن زمان بود، به نظم این اثر روی آورده بود. اما او پس از سرایش یک هزار بیت از شاهنامه در 40 سالگی درگذشت. دوستان فردوسی پس از این حادثه، به دلیل آگاه بودن از طبع قوی شاعرانه وی، او را برای ادامه کار تشویق کردند اما فردوسی سند معتبری در اختیار نداشت تا بتواند از روی آن به نظم شاهنامه بپردازد. از این رو این شاعر خستگی­ناپذیر و سخت کوش برای تهیه منبع­های مورد نیاز راهی سفر به شهرهای بخارا، مرو، بلخ و هرات شد. او داستان­های شیرین و آموزنده­ی شاهنامه را با الهام از نسخه­های پهلوی و کتیبه­های قدیمی ایرانی به نظم درآورد و 30 سال از بهترین روزهای عمر خود را صرف سرودن شعرهای حماسی کرد. اگرچه فردوسی در خانواده­ای به دنیا آمد که به گفته نظامی عروضی شاعر ایران زمین، ثروتمند بودند اما او در طول این سال­ها هر چه داشت، در راه تدوین شاهنامه هزینه کرد و خود گرفتار فقر و تهیدستی شد. بنابراین این اندیشه در ذهن او پرورش یافت تا برای رهایی از تنگدستی اثر خود را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود غزنوی چنان که باید قدر او را خواهد دانست، شاهنامه را به نام او کرد و به غزنین رفت. اما سلطان محمود بیش از آن­که به داستان­های حماسی تمایل داشته باشد به مدح و ستایش شاعران علاقه­مند بود و همچنین بدگویی حسودها مانع توجه سلطان به فردوسی شد و سراینده شاهنامه پارسی مورد بی­اعتنایی پادشاه قرار گرفت. فردوسی از بی­مهری سلطان محمود برآشفت و با سرودن چند بیت در هجو وی ذهن پریشان خود را آرام کرد اما از ترس مجازات سلطان با ترک غزنین به دیار خود بازگشت. سرانجام این شاعر بزرگ پس از به پایان بردن شاهکار حماسی ایران زمین و 82 سال زندگی شرافتمندانه و افتخارآمیز در 411 هجری قمری در زادگاه خود درگذشت. در تاریخ چنان روایت است که سلطان محمود پیش از درگذشت فردوسی با خواندن اثر جاودانه وی و مشاهده ابیات دلنشین و حماسی او از کرده خویش پشیمان شد و خواست جبران گذشته کند، بنابراین دستور داد تا هدیه­هایی را به توس بفرستند و از فردوسی دل­جویی کنند اما چنان­که نوشته­اند روزی که هدیه سلطان را از غزنین به دیار او می­آوردند، پیکر این شاعر حماسی را به بیرون از طابران منتقل می­کردند(خبر گزاری جمهوری اسلامی ایران25/2/1396).

2-2- زندگی و زمانه حکیم طوس

ابوالقاسم فردوسی طوسی(۳۲۹ هجری قمری–۴۱۶ هجری قمری، در طوس خراسان)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و سراینده شاهنامه، حماسه ملی ایران، است. برخی فردوسی را بزرگ‌ترین سراینده پارسی‌گو دانسته‌اند که از شهرت جهانی برخوردار است. فردوسی را حکیم سخن و حکیم طوس گویند. پژوهشگران سرودن شاهنامه را برپایه شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند. تنها سروده‌ای که روشن شده از اوست، خود شاهنامه است. شاهنامه پرآوازه‌ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی است. فردوسی شاهنامه را در ۳۸۴ ه‍.ق، سه سال پیش از بر تخت ‌نشستن محمود، به‌پایان برد و در ۲۵ اسفند ۴۰۰ ه‍.ق برابر با ۸ مارس ۱۰۱۰م، در هفتاد و یک سالگی، تحریر دوم را به انجام رساند.

سروده‌های دیگری نیز به فردوسی منتسب شده‌اند، که بیشترشان بی‌پایه هستند. نامورترین آن‌ها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است. سروده دیگری که از فردوسی دانسته شده، هجونامه‌ای در نکوهش سلطان محمود غزنوی است. برابر کتاب­شناسی فردوسی و شاهنامه، گردآوری ایرج افشار، با به‌شمار آوردن سروده‌های منسوب به فردوسی مانند یوسف و زلیخا تا سال ۱۳۸۵، تعداد ۵۹۴۲ اثر گوناگون در این سال‌ها نوشته شده ‌است. فردوسی دهقان و دهقان‌زاده بود. او آغاز زندگی را در روزگار سامانیان و هم‌زمان با جنبش استقلال‌ خواهی و هویت‌طلبی در میان ایرانیان سپری کرد. شاهان سامانی با پشتیبانی از زبان فارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشه ایرانی آماده ساختند و فردوسی در هنر سخنوری آشکارا وامدار گذشتگان خویش و همه آنانی است که در سده‌های سوم و چهارم هجری، زبان فارسی را به اوج رساندند و او با بهره‌ گیری از آن سرمایه، توانست مطالب خود را چنین درخشان بپردازد. در نگاهی کلی درباره دانش و آموخته ‌های فردوسی می‌توان گفت او زبان عربی می‌دانست، اما در نثر و نظم عرب چیرگی نداشت. او پهلوی‌خوانی را به‌طور روان و پیشرفته نمی‌دانست، اما به‌گونه مقدماتی مفهوم آن را دریافت می‌کرد. به ‌هرروی، در شاهنامه هیچ نشانه‌ای درباره پهلوی‌دانی او نیست(ویکی پدیا).

در «پیشگفتار بایسنقری» نام فردوسی با «حکیم» همراه است، که از دید برخی اشاره به حکمت خسروانی دارد. فردوسی در شاهنامه، فرهنگ ایران پیش از اسلام را با فرهنگ ایران پس از اسلام پیوند داده‌ است. از شاهنامه بر می‌آید که فردوسی از آیین‌های ایران باستان مانند زروانی، مهرپرستی و مزدیسنا اثر پذیرفته، هر چند برخی پژوهشگران سرچشمه این اثرپذیری‌ها را منابع کار فردوسی می‌دانند، که او به آن‌ها بسیار وفادار بوده ‌است. همچنین، وی به‌سبب خاستگاه دهقانی، با فرهنگ و آیین‌های باستانی ایران آشنایی داشت و پس از آن نیز بر دامنه این آگاهی‌ها افزود، به‌گونه‌ای‌که این دانسته‌ها، جهان‌بینی شعری او را بنیان ریخت. آنچه که فردوسی به آن می‌پرداخت، جدای از جنبه شعری، دانشورانه نیز بود؛ او افسانه ننوشت. او زاییده روزگار خرد ورزی دوران سامانیان است. در این دوران، زمینه برای اوج این خردورزی و دانش‌مداری در شاهنامه­فردوسی آماده شد. فردوسی خرد را سرچشمه و سرمایه تمام خوبی‌ها می‌داند. او بر این باور است که آدمی با خرد، نیک و بد را از یکدیگر بازمی‌شناسد و از این راه به نیک‌بختی این جهان و رستگاری آن جهان می‌رسد.

فردوسی با ریزبینی، منابع خود(که بیشترین آن‌ها شاهنامه ابومنصوری بود) را بررسی می‌کرد. او افزون بر دانش­‌های روزگار و خوانده‌های بسیار، مردی ژرف‌نگر، آزاداندیش، تیزبین و نکته‌سنج در رویدادهای گذشته و حال بود. فردوسی در شمار آن شاعران نه‌چندان پرشمار در زبان پارسی است که نجابت گفتار و پاکی سخن او آلوده نشده و حتی واژه‌ای که زننده و ناسزا باشد، از او سر نزده‌است. او توانست از میان انبوه دانسته­‌هایی که در دسترس داشت، مطالبی را گزیده و گردآوری کند که در یاد ایرانیان، ترکان و هندیان زنده بماند. در سده‌های دوم و سوم ه‍جری، افزون بر توده مردم، بسیاری از کسان برجسته خاندان‌های کهن ایرانی برای زنده‌کردن فرهنگ دیرین ایران و فرمان­روایی مستقل ایرانی به‌پا خاستند. از سویی، خدای‌نامه و دیگر کتاب‌های پهلوی به‌دست ابن­مقفع و دیگران و به‌تشویق برمکیان و خاندان سهل در خلال نهضت ترجمه از زبان پهلوی به زبان عربی برگردانده و در درازنای یک سده در گوشه ‌و کنار ایران پراکنده شده ‌بود.

به ‌نوشته مرتضی راوندی، صفاریان و یعقوب لیث نقشی پررنگ در گسترش ادب پارسی داشتند. با پیدایش دولت سامانی -و به‌ویژه در روزگار فرمانروایی نصر بن احمد که به‌باور ریچارد فرای دوران زرین سامانیان بود- همه این اندیشه‌ها در یک‌جا گرد آمدند و بخارا کانون مردان دارای اندیشه، خاندان‌های جیهانیان، بلعمیان و دانشمندانی چون ابوطیب مصعبی شد. فرای می‌گوید شمار سرایندگان این روزگار در تذکره‌هایی مانند یتیمةالدهر ثعالبی و لباب‌الالباب محمد عوفی و دیگران تکان‌دهنده است و دانشمندان دینی، شاعران، تاریخ‌دانان و دیگر دانشمندان دربار نصر بن احمد را آراسته بودند. در آن هنگام، کتاب‌های فارسی و عربی در پایتخت و دیگر شهرها نوشته می‌شد و کتابخانه بخارا شگفتی دانشمندانی چون ابن سینا را برانگیخته ‌بود.

برابری طبقات اجتماعی در جامعه فرارود از پیش از اسلام برخلاف جامعه طبقاتی ایران، زمینه را برای پیدایش جامعه‌ای برابرخواه در فرارود آماده کرد؛ و ازهمین‌رو نوزایی ایرانی نه در خود ایران، بلکه در آن‌جا آغاز شد. به‌نوشته فرای، این نوزایی، رنسانسی اسلامی- ایرانی بود که در روزگار سامانی پرورش یافت و جنبه ایرانی‌اش، بیش‌تر از جنبه عربی آن بود. سامانیان با این کار اسلام را به فرهنگی جهانی تبدیل کردند و نشان دادند که اسلام می‌تواند به زبان عربی وابسته نباشد. ترجمه نوشته‌های دینی و غیردینی از زبان عربی به فارسی دری در این روزگار انجام می‌گرفت. بلعمی تاریخ طبری را از عربی به فارسی برگرداند. کتاب‌هایی درباره پزشکی و دارو نوشته شد؛ و خوارزمی دانشنامه‌ای گردآورد. در این روزگار، سرایندگان نیز شاید بیشتر جایگاه داشتند. دقیقی به‌فرمان نوح دوم، کار سرایش تاریخ ایران پیش از اسلام را آغاز کرد که با مرگش بی‌ سرانجام ماند. کاری که فردوسی به انجام رساند و با این کار، تا اندازه‌ای ادب پارسی میانه را از نابودی رهانید(فرای،1394). در روزگار فردوسی اندکی از شور جنبش شعوبیه کاسته شده‌ بود. با این ‌همه، هنوز برخی از ایرانیان میهن ‌پرست در اندیشه گذشته نیاکانی خویش بودند. راوندی می‌گوید، بدین ترتیب، بسیاری از دانشمندان و نویسندگان ایرانی برای زنده‌کردن تاریخ ایران باستان گام برداشتند. برای این هدف، همه نوشته‌های تاریخی، ادبی و اجتماعی که از دستبرد یورش اعراب بی‌گزند مانده ‌بود، گردآوری و برای نگارش تاریخ‌ها و شاهنامه ‌ها آماده شدند. ابوالمؤید بلخی شاهنامه‌ای را به نثر نوشت و مسعودی مروزی به نظم. فردوسی از همان روزگار کودکی، بیننده کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پابه‌پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد(راوندی،1374).

لازار بر این باور است که دوری خراسان و فرارود از خلافت بغداد و وجود فرمانروایی‌های ایرانی -که در عمل مستقل از خلافت بودند- دلیل پیدایش ادب پارسی در خاور ایران و محدود بودن بالندگی آن تا اواخر سده چهارم ه‍.ق به این سرزمین‌ها بود. این فرمانروایان ایرانی و به‌ویژه امیران سامانی در اندیشه گسترش ادب ملی و میهنی بودند، اما نمی‌توان این اندیشه و خواسته را تنها انگیزه یا انگیزه بنیادین دانست، چراکه این خواسته را جنبش همگانی ریشه‌دار در شرایط اجتماعی به‌وجود آورد. برخلاف ناحیه‌های فارس و جبال -که نزدیک‌تر به بغداد و بیشتر زیر نفوذ فرهنگ عرب بودند-  در خاور ایران، طبقه دهقانان هنوز وجود داشت و دست ‌نخورده به ‌جا مانده ‌بود و فرهنگ عرب در زندگی آنان اثری کوچک داشت؛ و گمان می‌رود آنان پیدایش و بالندگی شعری را پشتیبانی کردند، که از هر دو ویژگی ترکیب‌های شعر عربی رسمی و آیین‌های ایرانی نگاه‌داری ‌شده در سروده‌های مردمی و نیمه ‌مردمی بهره داشت. دلیل دیگر این موضوع این بود که هنوز ادبیات پارسی میانه در سده سوم ه‍جری در فارس کاربرد داشت و موبدان زرتشتی از آن بهره می‌بردند و ازهمین‌رو -برخلاف خاور ایران که زبان دری یکه‌تازی می‌کرد- میدانی برای پیدایش زبانی نوین در غرب ایران نبود. هم‌چنین در شرق کاربرد و شناخت عربی گستره کمتری داشت و زبان ادبی هم، چنان توانی نداشت که از پیدایش زبان نوین جلوگیری کند. آیین مزدیسنا در این ناحیه چندان ریشه نداشت. فرهنگ ایرانی در قالب روایت‌ها و سروده‌های شفاهی فراوانی به زبان دری وجود داشت. اما این فرهنگ نیمه ‌مردمی -که در برابر فرهنگ طبقه اشراف اثرگرفته از عرب بود- نیاز به آثاری برتر داشت تا در کنار فرهنگ عرب‌گرا قرار گیرد(ممتحن،1370).

شعر حماسی در ادب پارسی، در برابر شعر غنایی جای داشت؛ گونه‌ای از شعر که در شعر عرب ناشناخته و به‌طور کامل ایرانی و نشانگر پیوستگی ادبیات پیش و پس از اسلام بود. درون‌مایه‌های پیوندی مانند بینش اخلاقی، پند و اندرز برپایه خرد، ناپایداری این جهانی این پیوستگی را برقرار می‌کرد. اثرگذاری اسلام بر این درون‌مایه‌ها بسیار کم بود و ریشه‌های ایرانی آن‌ها کهن و ژرف بودند. حتی برخی درون‌مایه‌های شعر غنایی چون وصف طبیعت ریشه در ادب پیش از اسلام داشتند. به‌باور ذبیح‌الله صفا، یکی از ویژگی‌های شعر پارسی در سده چهارم و نیمه نخست سده پنجم ه‍.ق، شمار فراوان سرایندگان است. این موضوع هنگامی اهمیت می‌یابد که به محدودبودن گستره شعر پارسی به شرق ایران در آن روزگار نگریسته شود. زبردستی سرایندگان و توانایی آنان در بیان مضمون‌های نو و رسایی سخن آنان از دیگر موارد این دوران است. چرایی این موضوع را باید افزون بر آمادگی محیط، طبیعی بودن زبان برای سرایندگان دانست؛ به‌گونه‌ای‌که شاعران نیاز بسیاری به یادگیری زبان پارسی نداشتند، آن‌چنان‌ که سرایندگان سده ششم هجری در عراق و آذربایجان و دیگر جای‌ها به این فراگیری نیازمند بودند. از ویژگی‌های دیگر این روزگار، فزونی شعر است. شمار بیت‌ هایی را که برای رودکی آورده‌اند، به گزارشی یک میلیون و سیصدهزار و به گزارشی قابل‌ قبول‌تر، یکصد هزار بیت بوده و شاهنامه را هم شصت‌هزار بیت گزارش کرده‌اند. برای دیگر شاعران این دوران نیز چنین بود. از سوی دیگر، علت از میان ‌رفتن بیشتر سروده‌های این روزگار یکی کهن ‌بودن زبان و ترکیب‌های آن و نا آشنا بودن آن‌ها برای مردم در دوران‌های پسین، و دیگر یورش پیاپی قوم‌های همسایه خاوری ایران به فرارود و خراسان و نابودی کتاب‌ها و کتابخانه‌های فراوانی در این یورش‌هاست. دیگر ویژگی‌های شعر پارسی در این روزگار، سادگی و روانی سخن و اندیشه، دگرگونی وزن‌های شعر و تکامل آن‌ها در سنجش با سده سوم هجری و تازه‌بودن مضمون‌ها و اندیشه‌هاست. بازتاب چگونگی زندگی سرایندگان و اوضاع اجتماعی و نظامی و سیاسی از دیگر ویژگی‌های شعر این دوران است. چرایی این بازتاب، واقع‌بینی شاعران و آشنایی آنان با محیط پیرامون و نگرش اندک به نازک‌خیالی و وهم -مگر در سروده‌های غنایی و غزل‌گونه- است. زندگی مرفه بیشتر سرایندگان در این روزگار، سبب شده تا در شعر این دوران بیشتر از کامرانی و خوشی‌ها و آسایش سخن رود، آن‌ چنان‌ که خواننده این سروده‌ها از سرزندگی بیشتر بهره می‌برد. افسانه‌های فراوانی درباره فردوسی و شاهنامه پرداخته شده که بیشتر از شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و خیال پردازی شاهنامه‌خوانان پدید آمده و اغلب بی‌پایه است و با منابع تاریخی و متن شاهنامه نمی‌خواند. از این دست می‌توان داستان راه‌یافتن نسخه پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند و سرانجام به ایران آمدنش به‌دست یعقوب لیث، رویارویی فردوسی با سه سراینده دربار غزنویان(عنصری، فرخی و عسجدی) داستان فرارش به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، داستان پیشکش کردن شاهنامه به سلطان محمود به‌سبب نیازمندی و تنگدستی وی در فراهم آوردن جهیزیه برای دخترش، داستان فرستادن پیشکشی که سلطان محمود به فردوسی نوید داده بوده ‌است به‌سان پول سیمین به ‌جای زر به‌پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن پاداش به فقاع ‌فروش و حمامی به‌دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن پاداش زر با مرگ فردوسی را برشمرد. از دیگر سوی، خالقی مطلق-با اشاره به این‌که دانسته‌ها درباره زندگی فردوسی پس از سال ۴۰۰ ه‍.ق فراتر از گزارش چهارمقاله نیست- می‌گوید هرچند که برخی گفته‌ها مانند آنچه که نظامی عروضی آورده، جای تردید دارد، اما از سویی دلیل محکمی هم در رد آن‌ها نیست؛ و برخی از آن‌ها با سنجش منابع دیگر درست انگاشته می‌شوند. مانند داستان سفر فردوسی به غزنه و رویارویی او با محمود در کتاب تاریخ سیستان، یا نمونه دیگر این‌که نظامی گنجوی و عطار نیز به کشمکش فردوسی با محمود و ناسپاسی محمود در حق فردوسی و حتی فقاع‌نوشی فردوسی و بخشیدن پاداش محمود اشاره کرده‌اند. خالقی مطلق برپایه چهارمقاله، فقاع‌نوشی و بخشیدن پاداش، گریختن از غزنه، رفتن به هرات و سفر به طبرستان نزد اسپهبد شهریار باوند را گزارش می‌کند. اما سفر بغداد و رفتن به اصفهان را -که در برخی پیشگفتارهای دست‌نویس‌ها و بخش‌های الحاقی شاهنامه دیده می‌شود- افسانه می‌داند(ژیلبر،1363).

در سده بیستم افسانه زندگی فردوسی به کار سیاست‌پیشگان هم آمد. رضاشاه، که مرام ملی‌گرایی تبلیغ می‌کرد، شیفته فردوسی بود. عبدالحسین سپنتا نیز در زمان رضاشاه فیلم فردوسی را به‌سال ۱۳۱۳ ساخت و زندگی فردوسی را از نگاه خود به‌تصویر کشید، که یکی از نخستین نمونه‌های افسانه‌پردازی تصویری از زندگی فردوسی به‌شمار می‌رود. پیش از او علی نصر در سال ۱۳۰۰ نمایشنامه فردوسی را تنظیم کرده ‌بود. از دیگر سو، افسانه‌های چپ‌گرایان درباره فردوسی نیز به کار مبارزه سیاسی می‌آمد. از راه ‌نمونه، علی حصوری و احمد شاملو فردوسی را سخت نکوهیدند و او را تبلیغات­چی سرکوب و محافظه‌کاری در خدمت حفظ نظام طبقاتی دانستند. افسانه‌پردازی درباره فردوسی اما ادامه یافت و خود هنری شد ستوده. در روزگاران بعدی سخنوران و هنرمندان فراوانی زندگانی فردوسی را به‌داستان کشیده‌اند. از این‌ دست، بهرام بیضایی در فیلمنامه دیباچه نوین شاهنامه(۱۳۶۵) فردوسی را غریبه‌ای خشمگین از زمانه نشان داده که برای زنده ‌کردن میراث ایران کهن دارایی خود را باخته و جز تهمت و دشنامش نداده‌اند. ساتم­الغ‌زاده نیز در رمان تاریخی فردوسی(۱۳۶۹) فردوسی را چنان‌که خود دانسته به‌تصویر کشیده‌است(بیضایی،1369).

2-3- دقت نظر فردوسی درسروده­هایش

دکتر فتح‌الله مجتبایی شاهنامه پژوه هم در مورد فردوسی و مواریث فرهنگی ایران می­گوید : «مواریث فرهنگی ما در دنیا استثنایی هستند. گستره بسیار بزرگ ایران، فرهنگ ایرانی از مرزهای چین تا دامنه‌ کوه‌های قفقاز و از سواحل دجله و فرات فراتر رفته است. در طول دوران اسلامی این مناطق یا با فرهنگ ایران ارتباط داشته‌اند و یا تحت‌الشعاع فرهنگ ایرانی قرار داشته‌اند». «فردوسی خاصیت ویژه‌ای دارد این شاعر بزرگ با بود و نبود ایران و هویت ملی ما سر و کار دارد. فردوسی تاریخ ما را زنده کرد و رابطه ما را با گذشته محکم کرد و بین ایران پیش از اسلام و ایران بعد از اسلام پیوند داد والا ما نیز مثل اقوام دیگر هویت ملی و فرهنگی خویش را فراموش می‌کردیم». «فردوسی کیفیت ویژه‌ای دارد این شاعر بزرگ زبان فارسی را زنده نگه داشت. شاهنامه از اول خلقت بنا بر اندیشه‌های ایرانی شروع می‌شود و تا آخر حیات یزدگرد ادامه پیدا می‌کند و کلیه خلاء‌ها را نیز پر می‌کند و یک واحد فرهنگی می‌سازد که اگر این وزنه ملی نبود ما هم مانند کشورهایی می‌شدیم که هویت ملی و فرهنگی خود را فراموش کرده‌اند».

شخصیت فردوسی در سروده­هایش بیانگر تأدیب وی به جامعه و مردمانش می­باشد. مردمی که فردوسی را می­شناختند او را جوان مؤدب، متین و عاقل با اندیشه­های معنوی نام می­بردند و می­گفتند بسیار شاعر مؤدبی است. او وقتی که به قول حرام­زاده بودن ضحاک می­رسد با اینکه در منابع اصلی شاهنامه لفظ حرام­زاده صراحت آمده است اما فردوسی از بیان مستقیم این ادعا شرم می­کند و زیرکانه و مؤدبانه کلام را در لفافه می­پیچد: که «فرزند بد گر شود نره شیر، به خون پدر هم نباشد دلیر». «مگر در نهانش سخن دیگر است، پژوهنده را راز با مادر است»(یعنی بروید از مادرش بپرسید) مشاهده می­کنید که فردوسی در مورد اسناد حرام­زادگی به یک شخصیت منفور اسطوره­ای اینقدر دقت می­کند(معروفی،1396).

2-4- کرسی­های فردوسی­شناسی در جهان

دانشکده خاورشناسی دانشگاه لنینگراد(سن پترزبورگ فعلی) در مسکو، انستیتوی خاورشناسی و انستیتوی زبان­شناسی وابسته به آکادمی علوم اتحاد روسیه، کرسی فردوسی­شناسی در آلمان همراه با کتاب­های «فرهنگ شاهنامه فردوسی» تألیف فریتس ولف، «حماسه ملی ایرانیان» نوشته تئودور نولدکه، «تاریخ ادبیات ایران» اثر یان ریپکا، «تاریخ جنبشی اجتماعی در دوران ساسانیان» نوشته اوتاکار کلیما. افزون بر این باید به تألیفات و ترجمه­های کسانی چون یوزف هامر پورگشتال، فریدریش روکرت، هلموت ریتر، هانس هاینریش شدر، اوتو فون متسلر، فریتز مایر، والتر هینتس، هانس روبرت رومر، برتولد اشپولر، کارل یان، ویلهم آیلرس و دیگر خاورشناسان و ایران­شناسان آلمانی زبان اشاره کرد. همچنین کرسی­های دیگری در دانشگاه فردوسی ایران به ریاست مناساکان هارویان، تاجیکستان، افغانستان، قزاقستان، ازبکستان، کویت، امارات متحده عربی، اوکراین پاکستان، ایتالیا، یمن، عربستان، کشورهای آسیای مرکزی و حوزه خلیج فارس، در حوزه شبه قاره، افغانستان، مصر، هند، چین، ژاپن، فرانسه، انگلستان، و آمریکا.

همچنین کتب و نسخه­های خطی ارزشمند و نادر هم اکنون در کتابخانه­های ناپل، رم، فلورانس، بولونیا و پاریس نگهداری شده و مورد استفاده و پژوهش خاورشناسان و دانشجویان علاقمند به این بخش از مطالعات شرقی قرار می­گیرند. از میان این متون ارزشمند می­توان به نسخه خطی نخستین جلد شاهنامه فردوسی که بوسیله پروفسور آنجلو میکله پیه مونتسه شناسایی شده اشاره کرد. این دست نوشته گران­بها و نفیس که بوسیله جرولامو کیتی از قاهره به ایتالیا آورده شده است امروزه در کتابخانه ملی فلورانس نگهداری می­شود.

این نسخه در ۳۰ محرم سال ۶۱۴ هجری قمری پایان یافته و کهن­ترین شاهنامه فردوسی در جهان بشمار می­آید. طبق برخی آمار و دست یافته­ها شاهنامه تاکنون به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده و در بسیاری از کرسی های شرق­شناسی تحقیقات فراوانی درباره آن انجام شده است. اولین تصحیح شاهنامه در دوران معاصر در کلکته بر اساس نسخه­های محدودی انجام شد. این شاهنامه در قرن هجدهم به صورت چاپ سنگی منتشر شد(معروفی،1396).

2-5- تأثیر شرق­شناسان از شخصیت فردوسی

هانس هاینریش شِدِر «ایران­شناس نامدار آلمانی، در سپتامبر سال 2017 میلادی(مهرماه 1396 خورشیدی) به‌ مناسبت هزاره‌ فردوسی و در مراسمی که در گرامیداشت شاهنامه و بزرگداشت سراینده آن در شهر برلین بر پا شده بود، خطابه‌ای بلند ایراد کرد که نخستین بار در هفتاد سال پیش از این، با عنوان «فردوسی و آلمانی‌‌ها» در مجله‌ «جامعه‌ شرق­شناسان آلمان» منتشر شد. او در سخنان خود، دهه چهارم قرن 19 میلادی را نقطه‌ عطفی در تلاش آلمانی‌‌ها برای درک فرهنگ مشرق‌ زمین می­‌داند. در همین دهه «دیوان غربی- شرقی» و «ولفگانگ گوته» منتشر می‌شود. در همین سال­ها بود که «یوزف فون گورِس» در شهر «کوبلنز» پیشگفتار خود را بر ترجمه‌ شاهنامه اندکی پیش از آن­که ناگزیر شود آلمان را به‌مقصد استراسبورگ ترک کند، به‌پایان می‌برد. شدِر پس از آن­که شرحی تاریخی از پیدایش و سرایش شاهنامه به‌دست می‌دهد، به‌تحولات زبان و شعر فارسی پس از حمله‌ اعراب به‌ایران اشاره می‌کند و از جایگاه فردوسی و نقش شاهنامه می‌گوید و سپس به ‌موضوع اصلی گفتار خود که تلاش‌های آلمانی‌ها برای ترجمه‌ شاهنامه و تأثیر این حماسه بر فرهیختگان آلمانی و نیز به‌پژوهش‌های گسترده‌ای که درباره‌ شاهنامه در سرزمین‌های آلمانی‌ زبان صورت گرفته است، می‌پردازد. اما نکته­ای که در خطابه‌ شِدِر بیش از همه جلب توجه می‌کند، تشابهی است که او در اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران در زمان سروده شدن شاهنامه از یک سو و وضعیت انقلابی آلمان در زمان ترجمه‌ شاهنامه از سوی دیگر می‌بیند. او گمان دارد که انگیزه­های اولین مترجم شاهنامه، نشان دادن این تشابه بوده است؛ به‌ویژه که گورِس ترجمه خود از شاهنامه را به «هاینریش فریدریش فون اشتاین»، دولت­مرد نامدار پروس در دوران جنگ­های ناپلئون تقدیم می‌کند و او را با شخصیت اسطوره­ای کاوه آهنگر مقایسه می‌کند.

فردوسی نه تنها بزرگ‌ترین شاعر ایرانی است بلکه به حقیقت برترین چهره تاریخی ایران و شخص نخست ایرانیان است. شناسنامه بزرگ منظوم او یعنی «شاهنامه» شناسنامه فرهنگی و سند هویت ملی ماست. افزون بر آن دوام و بقای زبان پارسی دری، وام‌دار فردوسی است. فردوسی در بخش‌های اساطیری و پهلوانی شاهنامه، با گزارش سرگذشت پهلوانان و قهرمانان ملی، وجدان ناخودآگاه جمعی ما را به تصویر می‌کشد و همه جوانب فرهنگ، اخلاق، دین و آداب ایرانی را به ثبت می‌رساند(کزازی،1384).

منابع او در نظم شاهنامه نه تنها شامل سنت‌های شفاهی ایران باستان است که سینه به سینه به او رسیده بود بلکه شامل منابع مکتوب به زبان پهلوی اشکانی(زبان فارسی میانه شمالی) بود. کتاب‌هایی همانند شاهنامه یا «خدای‌نامه» در ردیف آیین‌نامه‌ها و تاج‌نامه‌ها، گنجینه خرد جمعی و میراث فرهنگی ایران باستان است.

شاهنامه حماسه ملی ماست مثل آن‌که «ایلیاد» هومر حماسه یونان باستان است با این امتیاز که قهرمان ایلیاد یعنی آشیل تنها یک رزمنده روئین‌تن است اما رستم قهرمان شاهنامه از جهات آداب، اخلاق، فرهنگ، جوان مردی و انسانیت هم نمونه و آرمانی است. اهمیت فردوسی در این است که با عزم راسخ، سی سال تمام از عمر خود را آگاهانه بر سر این کار سترگ گذاشت، سرایش شاهنامه یک تفنن شاعرانه یا یک کار تفننی نبود بلکه کاری بسیار جدی و پروژه‌ای دراز مدت بود(همان).


 

شاهنامه بهترین سند برای مذاکره ایرانیان با دشمنان/ مشروح مذاکرات ایرانیان با دشمنان برای کاستن ازجنگ

پایان نامه کارشناسی ارشد سعید کوشافر دانشجوی دانشگاه پیام نور فریمان

دراین پایان نامه به مبانی مذاکره ایرانیان با دشمنان و بهره گیری از مذاکره برای حفظ منافع مردم ایران زمین وحتی مردمان سایر بلاد اشاره شده و با بیان ابیات شاهنامه اثبات گردیده است . همچنین  اولین مذاکره کننده شاهنامه معرفی شده و مذاکرات رستم و پادشاهان ایران به صورت مشروح بیان شده است.

***************************************************

 

دانشگاه پیام نور
مرکز فریمان
پایان¬نامه کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی
عنوان:
صلح¬جویی و مذاکره شاهان و پهلوانان شاهنامه برای جلوگیری از جنگ و خونریزی


استاد راهنما:
دکتر محسن صادقی

استاد مشاور:
دکتر نصرت ناصری مشهدی

نگارنده:
سعید کوشافر



دی ماه 1396
تعهدنامه اصالت پایان نامه
اینجانب سعید کوشافر  دانش¬آموخته مقطع کارشناسی¬ارشد ناپیوسته رشته زبان و ادبیات فارسی که در تاریخ 1396/10/30 از پایان¬نامه خود تحت عنوان: «صلح¬جویی و مذاکره شاهان و پهلوانان شاهنامه برای جلوگیری از جنگ و خونریزی» با کسب نمره 17/50و درجه عالی دفاع نموده¬ام بدینوسیله متعهد می شوم:
1.    این پایان نامه حاصل تحقیق و پژوهش انجام شده توسط اینجانب بوده و در مواردی که از دستاوردهای علمی وپژوهشی دیگران(اعم ازپایان نامه، کتاب، مقاله و...) استفاده نموده¬ام، مطابق ضوابط و رویه موجود، نام منبع مورد استفاده وسایر مشخصات آن را درفهرست مربوطه ذکر و درج کرده¬ام.
2.    این پایان نامه قبلاً برای دریافت هیچ مدرک تحصیلی(هم سطح، پایین¬تر یا بالاتر) درسایردانشگاه¬ها و مؤسسات آموزش عالی ارائه نشده است.
3.    چنانچه بعد از فراغت ازتحصیل، قصد استفاده و هرگونه بهره برداری اعم ازچاپ کتاب، ثبت اختراع و... ازاین پایان نامه داشته باشم، ازحوزه معاونت پژوهشی واحد مجوزهای مربوطه را اخذ نمایم.
4.    چنانچه در هر مقطعی زمانی برخلاف موارد فوق ثابت شود، عواقب ناشی از آن را می¬پذیرم و واحد دانشگاهی مجاز است با اینجانب مطابق ضوابط ومقررات رفتار نموده و در صورت ابطال مدرک تحصیلی ام هیچگونه ادعایی نخواهم داشت.


نام ونام خانوادگی: سعید کوشافر
تاریخ وامضاء

سپاسگزاری
از تمامی اساتید بزرگوارم در تمام طول دوران تحصیلی¬ام ممنون و سپاسگزارم...
از استاد فرهیخته جناب آقای دکتر محسن صادقیکه  در کمال سعه صدر، با حسن خلق و فروتنی، از هیچ کمکی در این عرصه بر من دریغ ننمودند و زحمت ر اهنمایی این پايان¬نامه ر ا بر عهده گرفتند و در این مسير بيش از هر کس ديگر به من آموختند ؛کمال سپاس ر ا دارم.
از استاد فرز انه و دلسوز ، سرکار خانم دکتر نصرت ناصری مشهدی ، که زحمت مشاوره این پاياننامه ر ا متحمل شدند به خار ر اهنمایی¬های علمی و ارزشمندشان در تمامی  مراحل انجام پژوهش؛ صمیمانه تشکر می کنم.
سپاس آخر ر ا به مهربانترین همر اهان زند گیم تقدیم می کنم که حضورشان در
فضای زند گیم مصد ا ق بی ريای سخاوت بوده است...

به نام خدایی که در این نزدیک¬هاست

سپاس و ستایش خد ا ی ر است، که ما ر ا به ثنا و ستایش خود ر اه نمود و شایسته آن گردانید تا از سپاسگز ار ان احسان او باشیم.

به پاس تعبیر عظیم و انسانی¬شان از کلمه ایثار؛
به پاس عاطفه سرشار و گرمای امیدبخش وجودشان که در این سردترین روزگاران بهترین پشتیبان است؛
به پاس قلب¬های بزرگشان که فریاد رس است و سرگردانی و ترس در پناهشان به شجاعت می¬گراید؛
 و به پاس محبت¬های بی دریغشان که هرگز فروکش نمی¬کند؛

تقدیم به پدر و مادر عزیزم

و تقدیم به همسرم
به پاس قدردانی از قلبی آکنده از عشق و معرفت که محیطی سرشار از سلامت و امنیت و آرامش و آسایش برای من فراهم آورده است...

فهرست مطالب
چکیده    1
فصل اول: کلیات تحقیق
1-1- بیان مسأله    3
1-2- واژه¬های کلیدی    4
فصل دوم: فردوسی کیست؟
2-1- فردوسی که بود و چه کرد؟    8
2-2- زندگی و زمانه حکیم طوس    9
2-3- دقت نظر فردوسی درسروده¬هایش    13
2-4- کرسی¬های فردوسی¬شناسی در جهان    13
2-5- تأثیر شرق¬شناسان از شخصیت فردوسی    14
فصل سوم: حماسه چیست؟
3-1- حماسه  چیست؟    17
3-2- منظومه¬های حماسی    19
3-3- منظومه¬های حماسی مصنوع    19
3-4- حماسه اساطیری    20
3-5- حماسه پهلوانی    20
3-6- حماسه دینی یا مذهبی    20
3-7- حماسه¬های عرفانی    20
3-8- ویژگی¬های حماسه    21
3-9- تقسيم حماسه بر حسب قدمت    22
3-10- دوران شكوفايي حماسه    22
3-11- مقايسه حماسه ايران با حماسه ديگر كشورها    23
3-12- مشخصه‏هاي مشترک حماسه‏هاي ادبي    24
3-13- جایگاه حماسه ملی در ایران    24
3-14- حماسه‏های مدرن    25
3-15- حماسه¬سرایی در ایران باستان    25
3-16- مقایسه شاهنامه با حماسه¬های دیگر    26
3-16-1- مقایسه شاهنامه با ایلیاد    26
3-16-2- مقایسه«کیخسرو» با «هملت» و «بروتوس»    27
3-16-3- مقایسه «شاهنامه» و حماسه چینی«فنگ شن ینی»    29
3-16-4- شباهت«کاووس» و «چووانگ»    29
3-16-5- «سودابه» و «سوتاکی»    30
3-17- حماسه¬هاي ملي جهان    30
فصل چهارم: شاهنامه چیست؟
4-1- شاهنامه چیست؟    35
4-2- شاهنامه مبتنی بر صلح    36
5-2- ویژگی¬های شاهنامه    36
5-3- نفوذ شاهنامه در ادبیات جهان    38
5-4- جهان عاری ازخشونت پیام صلح شاهنامه    40
فصل پنجم: پیشینه تحقیق
5-1- پیشینه تحقیق    44
5-2- پیام¬های فردوسی برای جهان عاری ازخشونت    44
5-3- جنگ وصلح درشاهنامه فردوسی    47
5-4- تحمیل جنگ به ایرانیان    48
5-5- مذاکره برای صلح    50
5-6- صلح¬جویی رستم    54
6-6- قهرمانان نماد صلح    56
فصل ششم: خرد در مقابل جنگ
خرد مخالف جنگ است.    59
فصل هفتم: دلایل تحمیل جنگ به ایرانیان
جنگ آخرین گزینه ایرانیان    66
فصل هشتم: مذاکره و گفت و گو
گفت و گو و مذاکره میانبر صلح و آشتی    81
فصل نهم: نامه و پیام ابزار  گفت و گو
9-1- جایگاه پیامرسان و نامه در مذاکره    90
9-2- فرستادگان و ویژگی¬های آنان    92

فصل دهم: صلح¬طلبی فردوسی در رسانه
فصل یازدهم: نتیجه¬گیری
منابع:    116


 
چکیده
شاهنامه حاصل 30 سال تلاش حماسه¬سرای بزرگ ایران حکیم ابولقاسم فردوسی طوسی است.
برخی بر این باورند که این کتاب سراسر شرح جنگ¬ها و حماسه¬های شاهان؛ یلان و گردان ایرانی در مقابل دشمن است. این در حالی¬است که این کتاب علاوه بر اینکه به لشگرکشی شاهان ایران و نحوه جنگ¬ها و شکست دادن دشمنان توسط دلیران و رزم¬آوران این سرزمین بپردازد، به دلایل جنگ¬ها، مکاتبات و مذاکرات قبل از جنگ و شیوه¬های جنگ¬آوران برای کاستن از خونریزی¬های بیشتر می¬پردازد. در این منظومه ارزشمند به خوبی بیان شده که ایرانیان هرگز شمشیر جنگ نبستند مگر آن¬که دشمن به مرزهای آنان حمله آورده و یا دلیلی محیا کرده است. در بسیاری از موارد شاهان و بزرگان ایران، نامه¬نگاری¬ها و رایزنی¬های زیادی کرده¬اند تا جنگ درنگیرد، در برخی موارد این رایزنی¬ها نتیجه داده و در برخی موارد هم نتیجه نداده و به جنگ انجامیده است. شاهان ایرانی همواره توصیه¬های اخلاقی برای کاستن از خسارت¬های جنگ داشته¬اند و گردان و یلان ایرانی در بسیاری موارد جنگ را راه¬حل مسایل و مشکلات نمی¬دانند. نگارنده در این پایان¬نامه با ذکر دلایل و شواهد موجود در شاهنامه این نکته را یادآور شده که حماسه بزرگ ایرانی سرمشق و الگویی از صلح جویی و مذاکرات ایرانیان با دشمنان برای درگیر نشدن کشور در جنگ است. از آنجا که این مسأله تاکنون کمتر مورد توجه پژوهندگان قرار گرفته بود منابع اندکی در دسترس و اختیار بود، به جز چند مقاله و یک کتاب کسی به این مسأله نپرداخته بود. بنابرین شاهنامه به صورت کامل مورد برسی محتوا قرار گرفت.
کلمات کلیدی: صلح¬جویی، مذاکره، شاهان و پهلوانان شاهنامه

بخش چهارم و پایانی رمان خاطرات سرد نوشته سعید کوشافر

خاطرات سرد

 

***سعید کوشافر

صدای جواهر خیلی زود در گوشم طنین انداخت؛ ببخشید، فکر نمی‌کردم اینقدر زود برای شما حکم مزاحم پیدا کنم، که حتی جواب پیامک‌هایم را هم ندهید؛ تعارف کردم و گفتم شما ببخشید جواهرخانم من گرفتاری‌ام زیاد شده وگرنه هرگز شما را فراموش نکردم؛ جواهر نگذاشت حرفم تمام شود و ادامه داد که می‌دانم شما گرفتار شدید، اما ایکاش گرفتار نمی‌شدید، البته هنوز هم راه گریز دارید اگر خودتان بخواهید، من شما را واقعاً دوست داشتم، نه بخاطر ثروتتان، اما انگار شما هنوز نتوانسته‌اید راهتان را پیدا کنید؛ دیگر خسته شده بودم از نصیحت دیشب مهتاب و فرهاد و حالا هم جواهر، میان حرفش پریدم و گفتم جواهر خانم حرف مهمتان همین بود؛ جواهر اما همانطور شمرده شمرده به حرفش ادامه داد؛ نه آقا سیامک، بذارید تا حرفم تمام شود لطفاً، می‌دانم که شما با پدرم شریک شدید و به او اعتماد دارید اما خواستم بگم که اعتماد زیاد به کسی که فقط چند وقت است می‌شناسید هم خیلی خوب نیست، پدرم چند وقت قبل یک حساب بانکی برای من باز کرد، امروز از بانک با خانه تماس گرفتند و گفتند که کارت حسابم آماده است و باید بروم و تحویل بگیرم، من هم بدون اطلاع پدرم به بانک رفتم، وقتی که موجودی حسابم را گرفتم فهمیدم که طی همین یکماه اخیر پدرم چیزی حدود 900 میلیون تومان به حسابم واریز کرده، او که پولی نداشت تا ماشینش را عوض کند حالا این همه پول را از کجا آورده، با خودم گفتم شاید شما بدانید بد نباشد.

باز هم غافلگیر شدم و اینبار توسط دختری که فقط و فقط یک بار آنهم در لفافه به او ابراز عشق و تمایل کرده بودم، مشخص بود که پدر جلال پولها را از کجا آورده، از من، او همان موقعی که گفت هزینه‌ها بیشتر شده و باید یک و نیم میلیارد دیگر پول به او برسانم فکرش را می‌کردم. می‌دانستم تمام ادعای دوستی‌های پدر جلال بخاطر پول است اما حتی فکرش را هم نمی‌کردم که در اندیشه برداشتن کلاهم باشد، با خودم فکر می‌کردم که هدفش این است با پول من و فکر و کار او به جایی برسیم و او هم سود ببرد.

چاره‌ای نبود و کاری از دستم برنمی‌آمد، اصلاً هیچ مدرکی از پدر جلال نداشتم که این همه پول به حسابش ریخته بودم، کارمان هم قانونی نبود که بشود شکایت کرد، باید منتظر می‌ماندم تا ببینم عاقبت کار چه می‌شود.

دو روز تمام از پدر جلال خبری نشد، در این مدت حتی به خانه هم نرفتم، در همان اتاق آپارتمانم در شرکت می‌خوردم و می‌خوابیدم و مواد مصرف می‌کردم و به این فکر می‌کردم که اگر تمام سرمایه‌ام برود جواب خواهرم مهتاب و سیاوش برادرم را چه بدهم.

قیافه‌ام حالا درست مثل معتادهای حرفه‌ای شده بود، صورتی چروکیده و درهم، موهایی درهم پاشیده و لباسهای کثیف که سه روز بود از تنم خارج نشده بود تا اینکه شب سوم پدر جلال به تلفن همراهم زنگ زد و گفت کار تمام شد، کالاها را در انبار شرکت رضا خالی کرده است. انگار که تمام دنیا را به من دادند، از او خواستم خود را به شرکت برساند، اول پدر جلال گمان کرد برای موادمخدر می‌گویم که گفت خیلی برایت مواد گذاشتم در اتاقت، اما وقتی گفتم برای حساب و کتاب، گفت تا ساعتی دیگر می‌رسد.

شب شد که پدر جلال رسید، نشستیم پای بساط و من از او خواستم که حساب و کتاب خرید و خرجکردش را بیان کند، البته قبلش به رضا هم زنگ زده بودم که بیاید ولی او بهانه کرد که مهمانی دارد، وقتی هم که شنید حرف از حساب و کتاب است گفت که من به کار شما کاری ندارم بابت کارم قرار است از شما درصد بگیرم که میزانش مشخص است و حساب و کتاب دیگری هم ندارم.

پدر جلال ضمن ارایه چند برگه فاکتور خرید و هتل و بلیت و سایر مخارجش گفت که این تمام صورتحسابهاست که من انجام دادم، فقط حدود یک میلیارد تومان از پول را به کسی دادم که قرار بود کالاها را از دبی به تهران برساند و این رقم هیچ فاکتوری ندارد، چون قاچاقچی که فاکتور نمی‌دهد.

این همان پولی بود که دنبالش می‌گشتم، فهمیدم که او خودش جنسها را از دبی به بندر آورده و از بندر تا اینجا هم کار خودش است و پولش را به جیب زده تا از هر دوطرف سود ببرد. حرفی نزدم و قرار شد از فردا کار فروش شروع شود، پدر جلال گفت مشتری خوبی دارد که بخشی را یکجا می‌خرد، او گفت برای نصف دیگر جنسها هم برنامه ریخته و به چند دلال می‌دهد تا در شهرستانها بفروشند.

خوشحال بودم که اگر یک میلیارد تومان پول را بالا کشیده اما برای بقیه پول برنامه‌ای دارد که سود کافی را می‌رساند، بنا به قیمتی که او قرار بود بفروشد، سه برابر پولی که داده بودیم به دستمان می‌رسید و بعد از کسر تمام هزینه‌ها و خرجها و دادن پورسانت رضا برای در اختیار گذاشتن مدارک و انبار شرکتش، هر کداممان یک میلیارد سود می‌کردیم که برای یکماه کار رقم خوبی بود.

پدر جلال گفت از فردا اول اصل پول را به حسابم می‌ریزد و سپس سهم سود من و بعد سود خودش را واریز می‌کند، هر چند فکرم نسبت به او خراب شده بود، اما اینکارهایش باعث شد تا حرفهای جواهر را فراموش کنم.

یک هفته‌ای می‌گذشت و اندک اندک جنس‌ها به فروش می‌رسید، تقریباً آخرین بخش کالاها هم از انبار رضا خارج شد و پول‌هایش به دست پدر جلال رسید و او بعد از اعلام رقم، عنوان کرد که این یک میلیارد آخر سهم خودش است که برمی‌دارد.

آن شب زودتر از همیشه مصرف موادم را تمام کردم و آماده شدم تا به خانه بروم. طی آن هفته با مهتاب درگیری لفظی مفصلی پیدا کرده بودم و هر لحظه منتظر بودم تا تکلیفم را با او روشن کنم، و قرار ما امشب بود. او هرجور که می‌توانست به من بی احترامی کرده بود، بیشتر حرف‌هایش را هم فرهاد به او تلقین کرده بود، حتی یک بار گفت که تو معتاد شدی و این را از چشم‌هایت می‌توان فهمید در حالی که او اصلاً در این زمینه هیچ اطلاعاتی نداشت و یا فرهاد و یا مادر و پدر او آن‌ها را یادش داده بودند. بگذریم که سیاوش بعد از مدت‌ها تماس گرفت و به جای احوالپرسی گفت که اگر سهمش از شرکت را تا آخر ماه به حسابش نریزم از همان جا علیه من شکایت خواهد کرد و طوری حرف زد که انگار نه انگار من برادرش هستم.

امشب می‌خواستم بروم و یک چک به مهتاب و یک چک هم در وجه سیاوش تحویلش بدهم تا بفهمند که سیامک یک معتاد بی قید و بند نیست که پولشان را به باد داده باشد. هر دو چک را نوشتم، اندازه سهمشان شاید اندکی هم بیشتر و تا کردم و در جیبم گذاشتم، وقتی وارد خانه شدم، مهتاب برای اینکه خاطرش جمع‌تر باشد علاوه بر فرهاد، پدر و مادر او را هم دعوت کرده بود، سلام خشکی کردم و بی اعتنا به آن‌ها رفتم و روبه روی خواهرم ایستادم. چشم در چشمش دوختم و گفتم، این پولت، همانی که بخاطرش تو روی برادرت ایستادی و چک را دستش دادم، یک برگه هم گفته بود که آقای جاوید آماده کرده و در آن قید شده بود که مهتاب تمام حق و حقوقش از شرکت را دریافت کرد، به طرفش پرت کردم و خواستم که امضا کند.

مهتاب چک را به فرهاد داد و برگه را از روی زمین برداشت، بدون آنکه بخواند زیرش را امضا کرد، صورتش را بالا آورد و در چشم من خیره شد و گفت که فقط نمی‌خواستم همراه خودت تمام زندگی ما را هم به آتش بکشی، خنده‌ای تحویلش دادم و با حالتی متلک آمیز گفتم؛ اگر می‌دانستم که خواهرم و بهترین دوستم یک روز می‌شوند دشمنانم و چشم دیدن پیشرفت من را ندارند، تا آخر عمر تنها می‌ماندم. پچ پچ‌های پدر فرهاد درباره موجودی چک فرصت خوبی بود تا ضربه آخر را به آن‌ها وارد کنم، رو به مهتاب گفتم به دایه‌های دلسوزتر از مادرت بگو که نه تنها به اندازه این چک و چک سیاوش موجودی دارد که دو برابر آن هم در حسابم پول خوابیده است.

این آخرین دیدار من و مهتاب بود، بعد از آن مهتاب سعی می‌کرد با من رودر رو نشود، شنیدم که تلفنی به فرهاد می‌گفت قصد دارد آپارتمانی بخرد و در آن زندگی کند، می‌گفت دیگر می‌ترسد در این خانه بزرگ باشد.

من هم البته کمتر در خانه بودم، بیشتر وقتم در آپارتمان شرکت و کنار بساط مواد می‌گذشت.

پدر جلال برنامه دومین محموله را می‌کشید، هیچ حرفی هم از پول خودش نمی‌زد و فقط دنبال پول من بود. چند روز قبل برای اولین بار با جواهر قرار گذاشتم تا در یکی از مجتمع‌های تجاری شهر همدیگر را ملاقات کنیم، بعد از خبری که درباره پول‌های حسابش داده بود، تقریباً هر شب با هم حرف می‌زدیم و من احساس می‌کردم که جز او هیچ کس در دنیا نیست که من را فقط و فقط برای خودم بخواهد و دوستم داشته باشد. جواهر به بهانه خرید کادوی تولد پدرشان که چند روز بعد بود از جلال خواسته بود تا او را به مجتمع بیاورد و چند ساعت بعد هم بیاید دنبالش، در این مدت با هم در کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم. دخترک آنقدر ساده و زلال بود که هر لحظه بیشتر خاطرخواهش می‌شدم.

جلال اما از وقتی که با پدرش همکار یا دم خور شده بودم، خودش را به طور کامل از من جدا کرده بود حتی یکی دو باری که پیش آمد و هم را دیدیم درست مثل یک غریبه رفتار کرد و به یک سلام و احوالپرسی خشک بسنده کرد.

آن شب از جواهر خواستگاری کردم. رنگش زرد و سرخ شد و در نهایت هم گفت آرزوش بودن در کنار من است، اما باید او را از پدرش خواستگاری کنم، کاری که به نظرم رسید خیلی دشوار نباشد.

احساس خوبی پیدا کرده بودم، احساسی که طی ماه‌های اخیر کمتر به من دست داده بود. گمان می‌کردم بالاخره خوشبختی نیم نگاهی هم به من داشته و امروز فردا که جواهر را خواستگاری کنم وضعم بهتر هم خواهد شد.

شب بعد با پدر جلال قرار داشتیم تا سری دوم واردات را هماهنگ کنیم، با خودم قرار گذاشته بودم که امشب ماجرای خاطرخواهی جواهر را به او می‌گویم و از دخترش خواستگاری می‌کنم، او هم قبول خواهد کرد. اما از او خبری نشد، تلفن همراهش هم خاموش بود، ساعت نزدیک 9 بود که یک پیامک از جواهر برایم رسید که باعث شد حسابی بهم بریزم. او فقط نوشته بود «سیامک فرار کن، پدرم را بردند».

بعد از پیامک جواهر حسابی بهم ریختم، نمی‌دانستم چکار کنم، شماره جواهر را گرفتم اما گوشی او هم خاموش بود. درمانده و مستأصل شده بودم، یعنی چه پدرش را بردند، کار ما که درست بود، موی لای درزش نمی‌رفت، کالاهای قاچاق را قاطی محصولاتی که از راه قانونی وارد کشور شده بود کرده و فروخته بودیم، چطور ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد.

آنقدر عصبی شده بودم که نفهمیدم چقدر مواد کشیدم، فقط می‌دانم که وقتی به ساعتم نگاه کردم ساعت 2 بامداد بود. بی‌هدف از آپارتمان شرکت بیرون زدم و پیاده در خیابان راه افتادم، حال و روز درستی هم نداشتم، ژولیده و ژنده بودم. هنوز چند قدمی از در اصلی دور نشده بودم که یک ماشین کنارم متوقف شد، آقای سیامک، تا سرم را گرداندم و کلمه بله را برزبان آوردم، دو نفر از در عقب پیاده شدند و از دو طرف من را گرفتند، دستبند که به دستم خورد نفر سوم هم پیاده شد و کارت شناسایی‌اش را مقابل صورتم گرفت، سرهنگ اداره آگاهی بود، فقط گفت شما بازداشتید و از من خواست سوار ماشین شوم. هر چند با پیامک جواهر انتظارش را داشتم اما نه به این سرعت، این موقع در اینجا، در راه چندین سؤال از مأموران پرسیدم درباره دلیل دستگیری‌ام و تقریباً تنها جوابی که شنیدم این بود که در اداره آگاهی همه چیز مشخص خواهد شد.

در اداره آگاهی بلافاصله به بازداشتگاه منتقل شدم و به اتاقی که تنها زندانی‌اش من بودم هدایت شدم. سرهنگ گفت باید تا صبح صبر کنم که آنها بازجویی را شروع کنند دلم می‌خواست با پدر جلال صحبت می‌کردم تا ببینم موضوع چیست اما انگار مخصوصاً ما را در جاهای متفاوت نگه‌داری می‌کردند.

ساعت حدود 9 صبح سربازی دنبالم آمد و من را به اتاق بازجویی برد، آنجا افسر پرونده گفت که بعد از چندین شکایت درخصوص تجهیزات پزشکی قلابی چینی از سوی بیمارانی که با مشکلات زیادی روبه رو شدند، مسأله در دستورکار آگاهی قرار گرفته و آنها با ردگیری تجهیزات و دستگیری توزیع کننده خرد و بعد دلال بازار سیاه و نهایتاً پدر جلال به من رسیده‌اند و پدر جلال اعتراف کرد که او هیچ کاره است. همه کارها زیر سر من است. او گفته که نه پولی داشته و نه شرکتی که بتواند چیزی وارد کشور کند و من که هم پول داشتم و هم اطلاعات واردات، او را وارد این کار کرده‌ام.

البته خدا را شکر افسر پرونده آدم فهمیده و بااطلاعاتی بود و می‌گفت که جست‌و‌جو در سوابق نشان داده که پدر جلال سوءسابقه داشته و شرکت شما هم جزو خوشنام‌ترین شرکتها بوده است. پدر جلال حتی رضا را هم لو داده بود و او را همدست و شریک من معرفی کرده بود. افسر بازجو خواست که همه چیز را بنویسم و من هم تمام آنچه اتفاق افتاده بود، از روز اول تا لحظه دستگیری مو به مو نوشتم و تحویل دادم، افسر آگاهی گفت که فعلاً باید در بازداشت بمانم تا تحقیقات آنها کامل شود و بعد راهی دادگاه شویم، او گفت که ممکن است تا چند روز هم طول بکشد اما اگر قاضی برای من قرار صادر کند می‌توانم با سند آزاد شوم، اما من نه سند داشتم و نه روی اینکه از خواهرم که نزدیکترین اعضای خانواده‌ام بود یا فرهاد که دوستم بود بخواهم سند برایم جور کند.

شب که به نیمه نزدیک می‌شد، اندک اندک نشئگی مواد از تنم خارج می‌شد و احساس بدی به من دست داد، احساس دردی که از درون استخوان به تمام رگهایم می‌ریخت. تا نزدیک صبح خودم را با راه رفتن خسته کردم تا شاید خوابم ببرد و از این درد خلاصی یابم، اما ثمرش تنها چند ساعت خواب دم صبح بود.

دیگر طاقت نداشتم، از سرباز نگهبان خواستم افسر پرونده را صدا بزند، حدود نیم ساعت بعد او آمد و وقتی گفتم چه حالی دارم، گفت که امروز پرونده‌ام را به دادگاه می‌فرستد تا اگر سند ارایه دهم آزاد شوم و به کمپ ترک برم یا حداقل به دکتر مراجعه کنم و البته چون پرونده و نوشته‌هایم را خوانده بود کلی پدرانه نصیحتم کرد، اما در آن حال من هیچ حرفی به گوشم نمی‌رفت. ساعتی بعد راهی دادگاه شدیم، پدر جلال هم بود، رضا را هم آورده بودند، هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد، از پدر جلال تنفر شدیدی داشتم، هم بخاطر اعتیادم و حال ناجورم و هم بخاطر اینکه من را مقصر اول معرفی کرده بود، ما را یکی یکی به داخل دفتر دادگاه بردند، من نفر اول بودم، چون حداقل تاکنون به عنوان سردسته باند معرفی شده بودم. قاضی بعد از مکالمه اجمالی پرونده گفت که تو هیچ سندی برای حرفهایت نداری، اما پدر جلال برای حرفهایش سند ارایه کرده، پولهایی که به حسابش ریختی و... همه علیه تو است. بهرحال برایت قرار صادر می‌کنم، 5 میلیارد، سند بذاری می‌توانی آزاد شوی تا تحقیقات کامل شود و در دادگاه از خودت دفاع کنی. از در دادگاه که خارج شدم خواستم که یک تماس تلفنی بگیرم تا برایم سند بیاورند، منشی دادگاه داخل اتاق قاضی رفت و با برگه‌ای برگشت و به افسر آگاهی گفت برایش قرار صادر شد می‌تواند تلفن بزند. تنها کسی که باید با روی سیاه به او زنگ می‌زدم مهتاب بود، شماره‌اش را گرفتم، بوق اول، دوم، سوم، گوشی را برداشت، سلام کردم و بعدش نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم... مهتاب خودش متوجه ماجرا شده بود، منتظر ماند تا برایش شرح دهم چه بر سرم آمده، اما آخر کار گفت که برایم متأسف است چون او و نامزدش فرهاد به دعوت سیاوش برادر بزرگترم، دو روز قبل راهی انگلستان شده‌اند و برایشان مقدور نیست تا ده روز دیگر به کشور برگردند و سند بیاورند و خداحافظی کرد و من را با دردی که تمام وجودم را فرا گرفته بود و بازداشتگاهی سرد و تاریک گذاشت.

 

روی صندلی دادگاه نشستم، دستبند دستم را به صندلی محکم کرده بودند، دیگر توان نداشتم که اشکم را متوقف کنم، انگار تمام بدبختی‌های دنیا را روی سرم ریخته بودند، سیامک، جوان خوش تیپ و خوشبخت چند ماهه قبل، کسی که هیچ مشکلی در زندگی نداشت حالا داشت بدترین روزهای عمرش را سپری می‌کرد هیچ پشت پناهی هم نداشت.

در مدتی که سوار بر ماشین آگاهی به بازداشتگاه می‌رفتم یکبار دیگر تمام سیر زندگی‌ام را مرور کردم، از روزیکه مادر بخاطر یک مرد جوان ما را ترک کرد، روزیکه پدربزرگم فوت کرد، پدر هم که بخاطر ما بچه‌ها ازدواج نکرد و دست آخر آن بلا سرش آمد و در نهایت من که به همه چیز رسیدم و اینگونه قعر چاه سقوط کردم. با خودم فکر می‌کردم که اگر مادرم آنگونه ما را تنها نمی‌گذاشت، اگر پدرم اینقدر از زنها متنفر نمی‌شد و ازدواج می‌کرد، اگر پدربزرگم اینقدر ما بچه‌ها را نازک نارنجی بار نمی‌آورد از جامعه‌ای که به گفته او غرق در کثیفی است دور نمی‌کرد، الان این حال و روز من نبود. پایم را که به اتاق انفرادی بازداشتگاه گذاشتم و صدای قفل در پیچید دردم صد برابر شد، یکی از نگهبانان چند قرص مسکن به من داد که همه را یکجا خوردم، اما برای من که در یک روز کلی موادمخدر می‌کشیدم، اینها چسب زخمی بر ضربه شمشیر بیش نبود.

چند باری فریاد کشیدم، اما کسی جوابی نداد، فقط سربازی که آنجا بود تنها دریچه کوچک بازداشتگاه را که اندک نوری از آن به داخل می‌تابید بست تا کسی صدایم را نشنود. انگار که به آخر خط رسیده بودم، دنبال راهی بودم تا این درد لعنتی را از بین ببرم و چه چیزی بهتر از مرگ، اما اینجا هیچ وسیله‌ای نبود، کمربند، بندکفش و هر چیزی که می‌شد یک نفر بلایی سر خودش بیاورد را گرفته بودند. خودم را به دیوار می‌کوبیدم به در می‌کوبیدم اما فایده‌ای نداشت، آنقدر هوار کشیدم و آنقدر خودم را به در و دیوار زدم که از خستگی خوابم برد.

نمی‌دانم، چقدر در خواب بودم، که با صدای سرباز نگهبان از خواب بیدار شدم، سیامک تو آزادی، می‌توانی بروی، اول برو و وسایلت را تحویل بگیر و بعد برو.

اول گمان کردم دارم خواب می‌بینم، شاید هم اینها اثرات دیر رسیدن مواد است که در بیداری هم خواب می‌بینم، اما لحظاتی بعد فهمیدم که خواب نیست، کسی برایم سند گذاشته و آزاد شدم.

بلافاصله کفشهایم را پایم کردم و از در خارج شدم، مقابل میز بازداشتگاه منتظر تحویل وسایلم بودم که نگاهم به سالن اداره آگاهی افتاد جواهر با چشمانی قرمز شده و صورتی پف کرده به من نگاه می‌کرد.

معلوم بود که این روزها خوراکش اشک بوده و بی‌خوابی، حالا بخاطر من یا پدرش، نمی‌دانستم اصلاً حال و روزم آنچنان نبود که خیلی به این مسایل فکر کنم، اما از فکرش هم نمی‌توانستم خارج شوم.

وارد سالن اداره آگاهی که شدم چشمانم دور تا دور دنبال جواهر گشت اما از او خبری نبود، به طرف در خروجی رفتم، باز هم خبری از جواهر نبود، موبایلم را هم داده بودند اما گفتند بیرون اداره روشنش کن، از در آگاهی که خارج شدم موبایلم را روشن کردم. چندین پیامک همزمان آمد و نگاه کردم، برخی پیامکهای تبلیغاتی و در میان آنها چندین پیامک جواهر هم بود، نوشته بود، سیامک جان، دوستت دارم، اما انگار که راه رسیدن ما به هم خیلی سخت شده، دلم می‌خواست که با پدرم کار نمی‌کردی و فقط به من فکر می‌کردی.

پیامک دیگری هم داده بود و نوشته بود که برای آزادی شما هر کاری که از دستم برآید انجام می‌دهم. با خودم یک لحظه فکر کردم که یعنی آزادی من کار جواهر است، اما جواهر از کجا توانسته 5 میلیارد تومان سند جور کند، هنوز چند قدم دورتر نشده بودم و افکارم غرق در جواهر بود که به خیابان نگاه کردم، دنبال یک تاکسی دربست می‌گشتم که من را به آپارتمان شرکت برساند، آنجا موادمخدر جاسازی داشتم، آنقدر بود که چند روز دیگر مصرف کنم و بعدش هم فکری می‌کردم.

به طرف خیابان قدم برداشتم که یک ماشین سواری مقابلم ترمز زد، یک جوان از ماشین پیاده شد، نگاهش یکراست به من بود، با تلفن موبایل حرف می‌زد، شنیدم که گفت خودش است، سیامک، اسمم را با صدای بلند گفت تا من هم بشنوم و وقتی دید من به جواب مثبت سرم را تکان دادم دستم را گرفت و سوار ماشین کرد.

احساس کردم که دوباره دستگیر شدم، اما این بار از دستبند خبری نبود. به محض سوار شدن به ماشین از راننده خواستم به طرف آپارتمان شرکتم حرکت کند، او هم چشم گفت و در همان مسیر حرکت کرد. آنقدر منگ مصرف مواد بودم که به ذهنم خطور نکرد که بپرسم شما کی هستید و چرا من را سوار ماشین کردید، حرکت آنها به سمت آپارتمان شرکت خیالم را راحت‌تر می‌کرد و هر متر نزدیکتر شدن به سمت موادمخدر حریصترم می‌کرد، به طوریکه دیگر نه به این آدمهای مشکوک راننده و جوانی که کنارم نشسته بود، نه جواهر و نه هیچ کس دیگر فکر نمی‌کردم. ماشین مقابل آپارتمان شرکت نگه داشت، راننده و جوان کنارم هم پیاده شدند در را که باز کردم آنها هم همراهم آمدند تا زمانیکه وارد شرکت شدم و خواستم که در را ببندم جوانک پایش را لای در گذاشت و گفت که ما هم همراهت هستیم.

هر چند که فکرم جز به رسیدن داخل اتاق و مصرف مواد به جای دیگری قد نمی‌داد اما دیگر تحمل این دو برایم سخت شده بود، اصلاً آنها مگر یک راننده مسافرکش بیشتر هستند، شاید هم فهمیده‌اند من حسابی خمارم و آمده‌اند تا از من اخاذی کنند. در همان حال که در را محکم گرفته بودم با صدایی که هر دو بشنوند گفتم: اصرار کنید به پلیس زنگ می‌زنم. جوانک نگاهی به من کرد و گفت: باشه زنگ بزن. بذار ما بیایم داخل بعدش زنگ بزن، اصلاً اگر خیلی نیاز به پلیس داری ما همینجا می‌مانیم و تا پلیس نیامده تو هم حق نداری بروی داخل آپارتمان. خیلی زود حساب کار دستم آمد، آنها درد من را می‌دانستند پس تهدید کاری پیش نمی‌برد،  در را باز کردم تا بیایند داخل، اصلاً مگر من چیزی داشتم که بخواهند بدزدند، نه پول داشتم و نه چیزی، تمام حسابهایم که مسدود بود، بخش زیادی از حسابها هم مصادره شد، دیگر چیزی برای سرقت نداشتم. به محض ورود آنها به آپارتمان راهی اتاق خودم شدم که دیدم جوانک گفت: به اتاق خودتان می‌روید، برگشتم و با تعجب گفتم به شما ربطی ندارد و راهم را ادامه دادم. در همین حین متوجه شدم که نفر سومی هم وارد آپارتمان شد، مردمی که کیفی هم در دست داشت. وارد اتاقم شدم، همه چیز بهم ریخته بود، از جاسازی که داشتم موادمخدر را درآوردم و خواستم در اتاق را قفل کنم تا کسی مزاحم نشود که دیدم خبری از کلید نیست، هنوز داشتم دنبال وسایل می‌گشتم که هر سه مرد جوان وارد اتاق شدند.

مردی که تازه آمده بود جلوتر از آنها ایستاد و شروع به صحبت کرد. من دکتر هستم و برای درمان شما استخدام شدم، نگران نباش جوان حالت خیلی خوب  و رو به راه می‌شود، فعلاً باید استراحت کنی، دستش را در حالی که یک قرص داشت به طرفم دراز کرد و گفت، اعتیادت خیلی شدید نیست حداقل زمانش طولانی نبوده و می‌توانی درمان شوی. این قرص را بخور تا دردت کمتر شود.

مردد بودم، مواد در دستم باعث شده بود تا وسوسه‌ام هزار برابر شود. همان جوان بلند قد داخل ماشین به طرفم حرکت کرد و در یک اقدام خیلی سریع مچ دستی که مواد داخلش بود را گرفت و مواد را از دستم خارج کرد، مردی که مدعی بود دکتر است دوباره گفت که دلم می‌خواهد خودت هم برای درمان همکاری کنی چون در غیر اینصورت کار ما سخت می‌شود اما کارمان را می‌کنیم. قرص را گرفتم و خوردم. به جوانک گفتم حالم خیلی بد است دارم می‌میرم که دکتر گفت روی تخت بخواب تا یک آرامبخش تزریق کنم. روی تخت دراز کشیدم و تزریق انجام شد، چشمهایم اندک اندک سنگین شد تا خوابم برد. نمی‌دانم چند ساعت یا چند روز طول کشید که خنکای یک نسیم را روی صورتم احساس کردم، چشمانم را باز کردم، وسط یک باغ پر از گل بودم، یعنی به همین زودی و در جوانی مرده بودم، یعنی اینجا بهشت بوده اما چرا من را با تخت به بهشت آورده بودند.

از صداهای اطراف و بویژه بوق ماشین‌ها فهمیدم که اینجا بهشت نیست، بیشتر که دقت کردم وسط حیاط خانه بزرگ خودمان بودم، مدتها بود که حتی قدم به حیاط خانه نگذاشته بودم چه رسد که از درختان و گلهایش بهره ببرم. صدای آشنایی از آنسوی حیاط به گوشم رسید، صدای پدرم بود، اما پدرم که مرده بود، برغم احساس سنگینی سرم و دست و پایم به طرف صدا حرکت کردم، بله، پدرم بود که روی بهارخواب داشت با همان مردی که گفته بود دکتر است حرف می زد.

صدایش زدم، پدرم تا من را دید به طرفم آمد و من را در آغوش گرفت. صورتم را غرق بوسه کرد و گفت که می‌دانم روزهای سختی داشتید، بویژه تو که گرفتار هزار بلا و مصیبت شدی، اما نگران نباش حالا دیگر پدرت هست و تو را نجات می‌دهد.

زبانم بند آمده بود فقط اشک بود که بر گونه‌هایم روان شده بود، تنها چند کلمه بریده توانستم بگویم که پدر... تو که کشته شده بودی و پدرم شروع به شرح ماجرا کرد.

گفت که مردک چند ضربه به سرش زده و به گمان اینکه پدرم مرده او را در کیسه‌ای کرده و از باغ بیرون می‌برد و به دره‌ای که در همان نزدیکی بوده می‌اندازد تا جنازه را هم سگ و گرگها بخورند و اثری باقی نماند، اما خواست خدا این نبود. گونی که من داخلش بودم افتاد روی یک نهر آب کشاورزی و راه آب را بست.

کشاورزی که آمد راه آب را باز کند گونی را دید و من را پیدا کرد در حالی که آخرین نفسها را می‌کشیدم، من را به روستا و سپس شهر رساندند و زنده ماندم، اما بخاطر ضربه‌ای که به سرم خورده بود چیزی یادم نمی‌آمد. پس از معالجه در یک بیمارستان اعصاب و روان بستری شدم تا اینکه اندک اندک حالم بهتر شد و چیزهایی یادم آمد.

گویا افسر آگاهی کلانتری هم یک روز و هنگامی که قرار بود، پرونده را مختومه و به اداره آگاهی تحویل دهد برای آخرین بار به منطقه و باغی که من را در آنجا زندانی کرده بودند سر می‌زند و سپس به روستاهای حوالی باغ می‌رود و متوجه ماجرا می‌شود و در نهایت من را در آسایشگاه پیدا می‌کند.

با اطلاعات او انگار که رمز صندوقچه خاطراتم را زده باشند، همه چیز را بخاطر آوردم، اما وقتی به شرکت مراجعه کردم اثری از آن نبود و در آپارتمان شرکت آقای جاوید وضع و حال تو را بازگو کرد و من هم برای نجات تو دست بکار شدم و سند خانه را آوردم تا آزاد شوی و آن چند نفر را هم که پزشک آسایشگاه اعصاب و روان و دو نفر از کارکنان آنجا بودند استخدام کردم تا تو را ترک دهند. پدرم حرف می‌زد و من اشک می‌ریختم، روزهای سیاهی که بعد از گم شدن پدر گذرانده بودم یکی یکی از مقابل چشمانم گذشتند و امروز روشن‌تر از هر روز به نظرم می‌آمد. تنها نقطه روشن در تمام این خاطرات جواهر بود، جواهری که از پدرم خواستم تا او را هم مانند من نجات دهد، پدرم در چشمانم خیره شد و گفت: اول سعی کن خودت را نجات دهی، بعد وقتی از روی فکر و اندیشه تصمیمت را گرفتی درباره‌اش صحبت می‌کنیم. دیگر نمی‌خواهم خاطرات ناخوشایند، مادرت و خودت تکرار شود.

پایان

بخش سوم رمان خاطرات سرد نوشته سعید کوشافر

 خاطرات سرد

 

***سعید کوشافر

از آن روز به بعد من و خواهرم با پدرم زندگی می‌کنیم، سال اول خیلی سخت گذشت تا اینکه پدربزرگم فوت کرد و ارثیه ناچیزی به پدرم رسید، او قبلاً بیشتر زمین‌هایش را برای پرداخت جریمه پدرم فروخته بود.

پدرم با همان پول اندک خانه‌ای رهن کرد و ماشین خرید و زندگی را دوباره شروع کردیم. دو سال قبل هم این خانه را پیدا کردیم که بخاطر سرایداری شبانه پدرم و انجام کارهای رفت و روب و فنی اجاره نمی‌دهیم و کمتر به پدرم فشار اقتصادی وارد می‌شود.

جلال به اینجا که رسید ساکت شد و من شروع به حرف زدن کردم، پس مادرت چه شد؟ دیگر دنبال شما نیامد؟ یا احوالی نپرسید، اصلاً چرا کمکتان نکرد؟ جلال دوباره به تصویر مادرش خیره شد، آه سردی کشید و گفت: مادرم ما را به پول پدربزرگم فروخت، او حتی تا آخرین لحظه که خانه و ماشین را برای مهریه‌اش فروخت، یک بار هم به آینده من و خواهرم فکر نکرد. از روزی هم که به خارج رفته حتی یک بار تماس نگرفته تا احوالمان را بپرسد. اگر از او خبر داریم بخاطر تماس‌هایی است که خواهرم با خاله مرجانه، همان خواهر بزرگ مادرم که در بندرانزلی است و خیلی به ما علاقه دارد، می‌گیرد و او می‌گوید که خانواده‌اش چه می‌کنند. آخرین بار پارسال بود که خاله مرجانه تماس گرفت، می‌گفت مادرم در کانادا وارد کار هنری شده و بعنوان هنرپیشه در نمایش بازی می‌کند و این پوستر را از مادرم فرستاد. جلال چند لحظه‌ای مکث کرد و سپس ادامه داد، هیچ حسی به او ندارم، بودن یا نبودنش برایم فرقی ندارد و فقط برایم یک نام است و بس.

جلال بعد از این از روی تخت بلند شد و به طرف کمدش رفت، یک جعبه آورد و جلوی من گذاشت، داخل آن پر بود از وسایلی که خاطرات گذشته‌اش را در آن‌ها می‌دید و شروع کرد به تعریف کردن از آن‌ها.

ساعتی غرق گفت وگو بودیم که صدای در اتاق آمد، دوباره همان دختر چادری قد بلند بود که در آستانه در ظاهر شد، این بار نگاهم به آن دختر عوض شده بود، نگاهم به دختری رنج کشیده بود که سال‌ها برای برادر و پدرش نقش مادر را بازی کرده است. به گفته جلال از همان زمان که مادرش رفته، خواهرش که فهمیدم نامش جواهر است، تمام کارهای خانه را انجام می‌دهد. جای تحسین داشت که دختری کم سن وسال بار این همه مسؤولیت را بر دوش کشیده است.

جلال روی زمین نشسته بود و من روی صندلی، پس بسرعت نیم خیز شدم و سینی چای را از دست جواهر گرفتم، این بار کنار سینی یک ظرف کوچک پر از شیرینی‌های رنگارنگ هم بود، جواهر با همان لحن خاصش گفت: بفرمایید آقا سیامک این شیرینی‌ها را هم خودم درست کردم، در این حین یک لحظه نگاهم به چشمان درشت دخترک گره خورد و در همان نگاه کوتاه هزاران حرف رد و بدل شد.

با جلال دوباره گرم گفت وگو شدیم، اما جواهر بخش عمده‌ای از فکرم را به خود مشغول کرده بود، جلال می‌گفت پدرم بر این باور است که حقش را خوردند، هم مادرم و هم کسانی که او را در شرکت لو دادند، و او اکنون دنبال بازپس گرفتن حقش است، می‌گفت که پدربزرگش این همه کالای تقلبی وارد بازار کرد، ولی چون وقت شناس بود و به موقع از کشور گریخت اکنون بهترین زندگی را دارد، اما او چون ناشی بوده و در کارش درست عمل کرده و فقط و فقط یک دفعه گول خورده، تمام زندگی‌اش را باخته است.

وقتی حرف به اینجا رسید، تقریباً به بخشی از ماجرای واردات پی بردم، آن‌ها قصد داشتند از این فرصت استفاده کرده و به قول جلال دیگر اشتباه قبلی را انجام ندهند، هر چند که این مسأله به ذهنم خطور کرد، اما آنقدر فکرم مشغول به جواهر شده بود که قدرت تجزیه و تحلیل ماجرا را از دست دادم.

از جلال پرسیدم که خواهرش درس می‌خواند؟ که جلال در پاسخم گفت که امسال دیپلم گرفت و دیگر قصد ندارد درس را ادامه دهد، در واقع پدرم خیلی موافق نیست که دختر بیشتر از دیپلم درس بخواند و باید شوهر کند و برود سر زندگی‌اش. جلال در ادامه گفت: اما خود من به این اعتقاد ندارم، دختر باید در این زمانه به گونه‌ای زندگی کند که نه بخاطر محیط بسته خانه که بخاطر حیا و عفت خودش سالم بماند و بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد وگرنه مگر مهتاب خواهر شما درس نمی‌خواند و دانشگاه نمی‌رود، اما همه می‌دانند که بهترین و سالم‌ترین روش زندگی را دارد.

با آوردن اسم مهتاب، ناگهان ذهنم سمت خواهرم رفت. او انگار که دیگر با خانواده فرهاد انس گرفته بود و آن‌ها را بعنوان خانواده دومش پذیرفته بود. دوباره جلال سررشته کلام را به دست گرفت و این بار حرف از کار را وسط کشید و گفت که پدرم دیروز رایزنی‌های زیادی کرد و با دوستان سابقش مشورت کرده است، او می‌گوید که الآن و با توجه به شرایط تحریم باید از طریق یک کشور دیگر خرید را انجام دهیم و بعد وارد کشور کنیم، آن وقت سودش چند برابر خواهد بود، او گفت که با توجه به دشواری‌های خروج ما دو نفر، خودش راهی دوبی می‌شود تا کار را انجام دهد، او باید پول‌ها را همراهش ببرد و نقد خرید کند، در واقع باید به او اطمینان کنی.

یک لحظه دوباره فکرم به این مسأله برگشت که اصلاً حضور الآن من در خانه جلال بخاطر درخواستی است که او و پدرش از من دارند و آن هم چیزی جز پرداخت وام نبود، وامی که اول از 100 تا 200 میلیون شروع شد و بعد رقم را به 600 تا 700 میلیون بالا بردند و حالا هم که جلال دارد رک می‌گوید باید حدود یک میلیارد پول را تبدیل به دلار کنیم و تحویل پدرش بدهم تا به دوبی برود و هیچ ضامنی هم جز اعتماد ندارند که گرو بگذارند.

باید جدی‌تر به این مسأله فکر می‌کردم، پس از جلال خواستم که فعلاً درباره این موضوع حرفی نزند تا فردا مسأله را در شرکت مطرح کنم.

نیم ساعتی از هر دری گپ می‌زدیم که پدر جلال آمد و او هم به بیان خاطراتش پرداخت، اما انگار که جلال به او چیزی گفته باشد یا اشاره‌ای کرده باشد هیچ حرفی از شرکت و پول و واردات نزد، تا اینکه ساعتی بعد جواهر که سفره را در پذیرایی پهن کرده بود، آمد و خواست که برویم. انصافاً سفره را بسیار با سلیقه چیده بود و خورشت آلواسفناج که من عاشقش بودم و خورشت فسنجان هم آماده کرده بود.

سفره کوچکی بود به گونه‌ای که هر نفر باید یک طرف می‌نشست و جواهر هم به گونه‌ای نشست که مقابل من قرار نگیرد و همین هم باعث شد تا من راحت‌تر شامم را بخورم و خجالت نکشم.

بعد از شام و هنگامی که جواهر داشت سفره را جمع می‌کرد پدر جلال از ما خواست که به اتاقش برویم و به قول خودش یک خلوت مردانه داشته باشیم.

در اتاق پدرش خبری از تخت و میز نبود، آن طور که بعد فهمیدم در واقع این اتاق جواهر بود و پدرش شب‌ها در اتاق پذیرایی می‌خوابید تا اگر سر و صدایی از آپارتمان آمد متوجه شود ویا اگر کسی بی وقت خواست وارد آپارتمان شود برود و در را برایش باز کند.

دو طرف اتاق دو تا پتوی چندلا شده مانند کناره گذاشته بودند و دیگر چیز خاصی نبود جز چند تا کمد دیواری بزرگ که روی دو تا از درهای آن‌ها چند تا پوستر از هنرپیشه‌های زن نصب شده بود و مشخص بود که در آن‌ها وسایل جواهر قرار دارد و دو تا کمد دیواری دیگر که چیزی روی آن نصب نبود متعلق به پدرش بود.

چند دقیقه‌ای نشسته بودیم که جواهر با سینی چای آمد، در زد، اما داخل نشد، جلال رفت و سینی را از دستش گرفت و دوباره به داخل اتاق برگشت. پدرش هم پشت سرش بلند شد و در اتاق را بست و سپس گفت: دیگر این قسمت میهمانی باید مردانه باشد و جای دختران نیست. سراغ در کمد رفت، در را باز کرد و یک جعبه را همراهش آورد. درون جعبه یک قلیان شیشه‌ای و وسایلش بود و یک وسیله لوله‌ای بلند شبیه چپق که بعد فهمیدم وافور است.

جلال قلیان را دست گرفت و آماده کرد و پدرش هم به ور رفتن با وافور پرداخت، چند دقیقه بعد قلیان آماده شد و جلال چند پک محکم به آن زد، وقتی شنیدند که من تا آن روز نه تنها لب به دود نزدم که حتی استفاده از آن‌ها را هم ندیده‌ام، کلی خندیدند و پدر جلال گفت که مرد تا زمانی که سراغ دود نرفته هنوز بچه به حساب می‌آید.

پدر جلال هر از چندگاهی یک زغال از روی قلیان برمی‌‌داشت، چند فوت می‌کرد و به وافورش نزدیک می‌کرد و چند لحظه بعد دود غلیظی از دهانش خارج می‌شد و در تمام این مدت یکسره در مدح این ماده مخدر سخن می‌گفت، دست آخر هم گفت که او اعتیاد ندارد و فقط به خاطر این که من میهمان آن‌ها شدم از این وسیله استفاده می‌کند، بعد آن را دست جلال داد و او هم مثل پدرش چند بار این کار را تکرار کرد، به طور قطع بعد هم نوبت من بود، خودم را برای نه گفتن آماده کردم، اما حرف‌های تحقیرآمیز پدر جلال درباره کسانی که از دود می‌ترسند و اعتماد به نفس ندارند آنقدر روی مخم راه می‌رفت که لحظه لحظه توانم برای گفتن نه را کاهش می‌داد.

تا سرانجام جلال وافور را به سمت من گرفت و گفت قسم می‌خورم هیچ کس با یک بار معتاد نشده، ولی باید طعمش را بچشی تا بفهمی پدرم چه می‌گوید.

دستانم می‌لرزید، نه در گلویم قفل شد و اولین پک با کلی سرفه همراه شد، سرم گیج رفت و احساس سبکی خاصی در تمام بدنم جاری شد، پک‌های دوم و سوم و چندم این احساس را تقویت کرد تا حدی که دیگر احساس می‌کردم روی زمین نیستم.

همین طور گرم صحبت بودیم و وافور به دست پدر جلال رسیده بود که تلفن همراهم زنگ خورد، مهتاب بود، گوشی را برداشتم، نهایت تلاشم را کردم که عادی حرف بزنم، مهتاب گفت که همراه مادر فرهاد به خانه آمده و تنهاست و از من خواست که هر چه زودتر به خانه بروم. ساعت نزدیک نیمه شب بود، از جایم بلند شدم که دیدم ایستادن روی پاهایم دشوار است، پدر جلال گفت که آبی به صورتت بزن تا حالت بهتر شود، بعد برو. همراه جلال از اتاق خارج شدم و به طرف دستشویی رفتم آبی به صورتم زدم و چند نفس عمیق کشیدم. احساس کردم حالم بهتر شد، بیرون که آمدم جلال با یک حوله مقابل در منتظرم بود. صورتم را خشک کردم و همان جا خداحافظی هم کردم.

به طرف در خروجی راه افتادم که دیدم جواهر از داخل آشپزخانه با یک ظرف به طرفم آمد، ظرف را دستم داد و گفت یک نوع بستی است برای بعد از غذا آماده کرده بودم که فرصت نشد، منزل نوش جان کنید. سپس خیلی فوری به طرف جاکفشی رفت کفش‌هایم را جلوی پایم جفت کرد و در زاویه‌ای ایستاد که جلال او را نمی‌دید. چادرش را اندکی کنار داد و صورتش را بهتر نمایان کرد. زیبایی‌اش صد چندان شده بود، با صدایی ملایم که فقط من می‌شنیدم گفت: خواهش می‌کنم دیگر به خانه ما نیایید و با پدرم ننشینید.

 

دقایقی بعد در خانه بودم، مهتاب در حالی که تمام چراغهای خانه را روشن کرده بود در پذیرایی نشسته بود، حال طبیعی نداشتم اما دلم نمی‌خواست که مهتاب چیزی بفهمد، پس خستگی را بهانه کردم و روی مبل ولو شدم، مهتاب بلافاصله شروع کرد به تعریف تمام آنچه آنروز برایش پیش آمده بود و تا توانست از مادر و پدر فرهاد تعریف کرد، در بین سخنانش بخوبی می‌شد فهمید که او دلباخته فرهاد شده است، اما دوست نداشت که اینگونه وانمود کند، پس صرفاً از پدر و مادر فرهاد و رفتار مؤدبانه و کلاس و شخصیت آنها حرف می‌زد و اینکه یکی از بهترین روزها را در کنار آنها گذرانده است.

اصلاً دوست نداشتم که ادامه بدهد و فقط منتظر بودم تا شب بخیر گفته و به اتاق خودش برود، حالم طوری نبود که بخواهم سؤال و جواب کنم، مهتاب بعد از کمی صحبت گفت که انگار خیلی خسته شدی امروز چشمانت قرمز شده و بعد هم به اتاقش رفت.

آن شب یکی از عجیب‌ترین شبهای عمرم را گذراندم، به محض بستن چشمها، گمان می‌کردم که روی یک ساختمان صد طبقه‌ام و چشم که باز می‌کردم سرم گیج می‌خورد، نفهمیدم تا کی بیدار بودم و کی خوابم برده اما نزدیک ساعت 9 صبح بود که صدای مهتاب را در گوشم حس می‌کردم که می‌گفت: سیامک مگر نمی‌خوای شرکت بری، چرا روی کاناپه خوابیدی.

بیدار شدم، منگ و مبهوت بودم، هزار غوغا توی سرم بود، هنوز خانه دور سرم می‌چرخید. دقایقی بعد حالم بهتر شد، دهانم مثل چوب خشک شده بودم، به طرف حمام رفتم و دوش گرفتم تا حالم بهتر شود، استکان چای و اندکی صبحانه باعث شد تا از اوهام خارج شوم، نزدیک ساعت 10 به شرکت رسیدم. مطابق معمول جلال مقابل شرکت منتظرم بود، آنسوی خیابان ایستاده بود، خودم را به ندیدن زدم و وارد شرکت شدم، بلافاصله هم خواستم تا منشی شرکت آقای جاوید به اتاقم بیاید.

آقای جاوید با یک کارتابل پر از کار وارد اتاقم شد و آنها را روی میزم گذاشت. شروع به صحبت کردم و درخواست جلال و پدرش را مطرح کردم تا راه حلی ارایه کند، آقای جاوید هم گفت که هیچ راه حلی نیست، حتی اگر سند و ضامن هم داشتند چون اینجا شرکت صادراتی و وارداتی است هیچ راهی نبود، تنها راه همان است که گفتم آنها سفارش خرید را ارایه کنند و بعد بتوان در قالب سلف یا شراکت به آنها پول داد، آنهم با همان شرایطی که قبلاً گفته بود.

خودم هم فکر می‌کردم شدنی نیست اما جلال و پدرش پیله‌تر از این حرفها بودند، تصمیمم را گرفتم و به آقای جاوید گفتم اگر این دفعه جلال یا پدرش آمدند همین مسأله را به آنها بگویید و بعد مشغول کارهای روزانه شرکت شدم.

چند وقتی بود که به دلیل تحریمها چرخ شرکت خوب نمی‌چرخید، یعنی کارها هم دشوار شده بود و هم خیلی کاهش یافته بود، در جلسه‌ای که با مدیران شرکت گذاشتم آنها عنوان کردند که امسال در نهایت شاید بتوانند کمتر از یک سوم سال قبل سودآوری داشته باشند و تازه کار برای سال آینده دشوارتر است چرا که خیلی از شرکای وارداتی و صادراتی ما عنوان کرده‌اند که فقط تا پایان همین سال میلادی که چند ماه دیگر بود با ما همکاری می‌کنند و به دلیل دشواریهای دریافت و پرداخت پول ترجیح می‌دهند دیگر کار نکنند.

از آنطرف سیاوش هم به آقای جاوید پیام داده بود که برایش مقدار زیادی پول حواله کند اندک اندک برای سیامک مشکلات کار روشن می‌شد، درآمد آنچنانی در کار نبود، هر ماه باید حقوق چندین نفر را پرداخت می‌کرد و دست آخر هم برادرش از آنطرف دنیا توقع داشت که سهمش در شرکت که گمان می‌کرد چند صد هزار دلار می‌شود را برایش ارسال کنند. تازه هنوز مهتاب حرفی نزده بود و احتمالاً او هم که فردا بخواهد ازدواج کند یا مثلاً دفتری برای کارش بخرد توقع دارد.

آن روز اعصابم حسابی بهم ریخته بود، اصلاً روز خوبی نبود، از صبح مشخص بود که با آن حال خراب از خواب بیدار شدم تا دیدن جلال مقابل شرکت و بعد هم حساب و کتابهای شرکت و... .

به محض ورود به خانه مقابل میز ناهارخوری نشستم از دیشب چیزی نخورده بودم، مهتاب هنوز از دانشگاه نیامده بود، به خانم آشپز گفتم که غذایم را آماده کند و در مقابل پرسش او که منتظر مهتاب خانم می‌شوید، فقط یک کلمه گفتم که نه.

بعد از صرف غذا هم راهی اتاقم شدم، حسابی خوابم می‌آمد، انگار که اصلاً دیشب نخوابیدم. سرم را روی بالش که گذاشتم دوباره تمام فکرهای شرکت به مغزم هجوم آوردند، چشمانم را بستم و هر طور بود به زور خوابیدم.

 

با صدای در اتاق بیدار شدم، از شعاعهای کم حال آفتاب که به داخل اتاق می‌تابید مشخص بود که نزدیک غروب است، اصلاً سابقه نداشت که ظهر این مقدار بخوابم و همین هم مهتاب را نگران کرده بود.

دقایقی بعد با حالی که خیلی بهتر نشده بود رفتم پایین، مهتاب روی بالکن نشسته بود چای هم آماده بود، کنارش نشستم، نگاهی به من کرد و گفت: عجیب شدی سیا تا دم غروب می‌خوابی؟ چیزی شده؟ سرم را که لای دستانم گرفته بودم آزاد کردم، نگاهی به صورتش کردم، به نظر بشاش‌تر و سرحال‌تر از روزهای قبل بود، گفتم که نه اما مشکلات شرکت هر روز بیشتر می‌شود و من ماندم که چکار کنم.

مهتاب که انگار دنبال همین حرف بود خیلی زود جوابم را داد و گفت: تعطیلش کن و بفروشش، سهم هر کس را هم بده و خودت را راحت کن. مشخص بود که این حرف مدتها در دل مهتاب بود، حداقل طی این حدود چند ماهی که از مفقود شدن پدرمان می‌گذشت، گفتم: اما هنوز هیچ خبری از پدر مشخص نشده، ما حتی جنازه پدر را هم ندیدیم که بخواهیم اموالش را حراج کنیم.

مهتاب گفت: من چند باری با افسر پرونده تلفنی صحبت کردم، او می‌گفت این احتمال وجود دارد که متهم فراری پرونده پدرشان را کشته باشد و در جایی از باغ دفن کرده باشد و تا زمانی که او دستگیر نشود نمی‌توان محل دفن او را پیدا کرد، می‌گفت اگر برایتان خیلی مهم است باغ را بخرید تا خدای نکرده به جسد پدرتان هتک حرمتی نشود.

رو به مهتاب کردم و گفت: و تو می‌خواهی با سهمت آن باغ را بخری؟ مهتاب سرش را پایین انداخت و در جوابم گفت که نه من می‌خواهم یک آپارتمان برای خودم بخرم و اگر بشود یک آپارتمان تجاری هم برای دفتر کار، اما خوب سیاوس پسر بزرگ است، شاید او بخرد بهتر باشد. می‌دانستم سیاوش هم اینکار را نخواهد کرد، او حتی گفته بود که اگر جنازه پدرمان پیدا شد منتظر برگشت او نباشیم و مراسم دفن را انجام دهیم. پس انگار به نوعی تصمیم گیریها شده بود، باید شرکت تعطیل می‌شد و بعد هم فروش، اینطوری من هم از دست جلال و وامش راحت می‌شدم، اما از دیروز هر وقت فکرم سراغ جلال می‌رفت ناخودآگاه چشمان معصوم جواهر هم مقابلم نمایان می‌شد و تصمیم‌گیری برای جواب دادن به او را دشوار می‌کرد.

لباس پوشیدم تا گشتی در خیابان بزنم، موبایلم را که برداشتم دیدم جلال چندین بار تماس گرفته و من متوجه نشده بودم، هنوز گوشی دستم بود که دوباره زنگ خورد، باز هم جلال بود، جواب دادم. جلال می‌خواست که برای تفریح به باغی در حومه شهر برویم. کاری نداشتم و فکرم هم پریشمان بود، چه چیزی بهتر از اینکه همراهش به جایی بروم که تنها نباشم و کمتر فکر کنم.

ساعتی بعد به باغ رسیدیم، باغ تمیز و زیبایی بود، وسط باغ استخری کوچک بود با خانه‌ای قدیمی، جلال می‌گفت متعلق به یکی از ساکنان آپارتمان است که خارج از کشور رفته و به آنها سپرده که هر چند وقت یکبار سری بزنند.

هوای خنک و لطیفی به ریه‌هایم وارد شده بود، جلال کوله پشتی بزرگی هم همراه داشت، وقتی به ایوان باغ روبروی استخر رسیدیم و برقها را روشن کرد، رفتیم و روی یک تخت نشستیم کوله را باز کرد، مقداری گوشت آماده کباب بود و تعدادی سیخ، یک بسته بزرگ زغال و همان قلیان، وسایل را گذاشت بیرون و رفت تا گوشتها را برای سیخ کشیدن آماده کند، به منقلی که کنار دیوار بود اشاره کرد و خواست که اندکی چوب از داخل باغ جمع کنم و آتش بزنم و زغالها را روی آنها قرار دهم تا آماده شود و...

بعداز شام هم دوباره قلیانش را علم کرد و مشغول پک زدنهای متوالی به آن شد، وقتی که از حالم و احوال شب قبلم به او گفتم خنده بلندی کرد و گفت: همین است، این حس خوب را باید تجربه کنی، از ته کوله‌اش دوباره همان وافور را درآورد، این بار تصمیم داشتم که خیلی جدی نه را بگویم، ولی باز هم همان تعارفات و خجالت سراغم آمد، آن حس عجیب و وسوسه تجربه دوباره. این بار خودم دستم را جلو بردم و از جلال گرفتم. خودش تنها یک پک زده بود که من شروع کردم و چند بار عمیق آنرا تجربه کردم.

به محض اینکه آن رخوت در خونم جایگزین شد تمام افکار را از ذهنم پاک کرد و تصاویر زیبای خیالی را دوباره به نمایش گذاشت و از همه زیباتر تصویر جواهر بود و آن شب مهمانی در خانه آنها.

حدود نیمه شب بود که به خانه رسیدم، اگر چه حالم از شب قبل بدتر بود اما این بار چون میدانستم چه کردم حواسم هم بود که تبعاتش چیست؟ به محض اینکه وارد خانه شدم احساس پروازم عصیان کرد، انگار تمام احشاء درونی بدنم قصد داشت از دهانم خارج شود به سرعت به طرف دستشویی رفتم و هر چه خورده بودم را بالا آوردم. اندکی آرامتر شده بود ولی توهم رهایم نمی‌کرد.

 

شب تا سحرگاه بیدار بودم و فقط توی تختم این پهلو به آن پهلو می‌شدم، نزدیک طلوع آفتاب خوابم برد و مانند روز قبل ساعت 10 صبح بیدار شدم، آن هم با حالی بدتر از روز قبل. لباسم را پوشیدم و خودم را در آیینه نگاه کردم، دو روز بود که اصلاح نکرده بودم. قیافه‌ام تغییر کرده بود، دستی به موهایم کشیدم و برای اینکه دیرتر به شرکت نرسم، چای خورده و نخورده از خانه بیرون زدم، حتی از کارگرمان نپرسیدم که مهتاب کجاست؟ یک حس تنفر بدی نسبت به او و سیاوش در ذهنم ایجاد شده بود والبته بخشی از آن هم به حرف‌های دیشب جلال مربوط بود که حین کشیدن وافور می‌گفت؛ برادر و خواهرت هر کدام دنبال زندگی و تفریح خودشان هستند، گمان کردی شرکت را به تو دادند، چون تو بهترینی، نه، می‌خواستند آزاد باشند و حالشان را ببرند و آخرش هم اندازه تو از شرکت سهم ببرند.

یک جورایی فکر کردم راست می‌گوید، سیاوش که در انگلستان زندگی می‌کند و درسش را می‌خواند و دیگر هم برنمی‌گردد. مهتاب هم که به فرهاد علاقه‌مند شده و احتمالاً با هم ازدواج می‌کنند و از همین الآن دنبال خرید مکان برای مطب آقای دکتر است و من فقط زندگی‌ام را گذاشتم برای شرکتی که مالک آن هم نیستم. امروز ساعت 11 به شرکت رسیدم، آقای جاوید طبق روال هر روز کارتابل کارها را آورد و البته پرسید که اتفاقی افتاده که دو روز است دیرتر می‌آیم و من هم گفتم که نه امروز سردرد داشتم.

در شرکت نشسته بودم، با خودم فکر می‌کردم که باید سهم خودم را از شرکت به دست بیاورم و بعد آن را بین خواهر و برادرم تقسیم کنم، اما نه راهش را بلد بودم و نه اصلاً چیزی لازم داشتم. نه دلبستگی و نه وابستگی یا چیزی. یک لحظه دوباره یاد چشمان جواهر افتادم، ناخودآگاه دستم سراغ تلفن رفت، شماره خانه جلال را گرفتم، بهانه کافی هم داشتم، اما آن طرف خط همان کسی بود که انتظارش را داشتم. جواهر گوشی را برداشت، صدایش لحن عجیب و خاصی داشت. خودم را معرفی کردم و او دوباره و گرم‌تر احوالپرسی کرد و گفت اگر با جلال کار دارید که هنوز خواب است و اگر با پدرم کار دارید که از صبح بیرون رفته و نیست. وقتی گفتم با خودش کار دارم، کاملاً ساکت شد و چند ثانیه بعد فقط گفت بفرمایید. دلیل آخرین جمله‌اش را پرسیدم و او گفت که آن طور که فهمیدم شما اهل هیچ دودی نیستید، دلم نمی‌خواهد که گرفتار هیچ دودی هم بشوید، برای اولین بار در زندگی‌ام به پررویی زدم و پرسیدم، چرا مگر برای شما فرقی دارد؟ و او با همان کلام معصومانه‌اش گفت: حیف نیست پسر جوان و خوش قد و قامتی مثل شما لب به دود بزند. از کلامش فهمیدم که او هم مانند من در نگاه اول جذب شده است. چند جمله دیگر بین ما رد و بدل شد، جواهر یک شماره موبایل داد و گفت که منتظر پیامک‌های شما هستم. منظورش را فهمیدم. نمی‌خواست برادرش یا پدرش خبردار شوند. من هم دوست نداشتم آن‌ها بفهمند. بعد از گفت وگو با جواهر حالم بهتر شده بود، هر چند همچنان چشمانم خواب را تمنا می‌کرد.

عصر آن روز جلال به در خانه ما آمد و به محض تعارف وارد خانه شد، مهتاب خانه یکی از دوستانش دعوت بود و دقایقی قبل رفته بود، پس راحت بودیم، روی ایوان نشستیم و حرف زدیم. جلال در میان کلامش گفت که درست نیست بیشتر از این پدرش را علاف کنم و باید فردا تکلیف را روشن کنم، مثبت یا منفی. در ضمن حرفهایش این را هم به من رساند که مثلاً اگر به پدرش نه بگویم هیچ تفاوتی در دوستی ما نخواهد داشت.

بعد از رفتن جلال به گوشی موبایلم نگاه انداختم، چند پیامک از طرف جواهر ارسال شده بود، همه سخنان بزرگان و جملات عرفانی درباره محبت بود، چند جمله مشابه پیدا کرده و برایش ارسال کردم. هنوز شب نشده بود که یک پیامک دیگر از طرف جواهر برایم ارسال شد که فقط حاوی چند کلمه بود: «اگر امکان دارد به من زنگ بزن». فهمیدم که موبایلش شارژ ندارد. بلافاصله شماره‌اش را گرفتم، گوشی را برداشت. اول پرسید که جلال آنجاست وقتی گفتم که چند دقیقه پیش رفته انگار خیالش راحت شد، گفت می‌‌خواهد چند دقیقه با من درد دل کند و شروع به سخن کرد. داستان مادرش را گفت که البته قبلاً جلال تعریف کرده بود، اما نخواستم توی ذوقش بزنم و گوش دادم. ماجرای پدرش و دست آخر هم به جلال رسید که جلال به او خیلی سخت می‌گیرد و نمی‌گذارد از خانه بیرون برود، دبیرستان هم که می‌رفته جلال او را می‌برده و ظهر هم می‌آورده خانه. می‌گفت که جلال جز من کسی را هرگز به خانه‌شان نبرده و من یک استثنا بودم. بعد هم از خودش گفت و اینکه نه تنها تا به حال هیچ پسری در زندگیش نبوده که حتی اصول اولیه معاشرت را هم نمی‌داند و من اولین پسری هستم که دارد این جور راحت با من حرف می‌زند، او دست آخر گفت که دلیل تمام این حرف‌ها و تماسش این بوده که بگوید پدرش بعد از اینکه دیده من جواب درستی برای وام نمی‌دهم، سراغ یک شرکت خصوصی رفته و قصد دارد با آن‌ها کار کند، مدیرعامل شرکت یک مرد سی وچند ساله است که زنش را طلاق داده و یک بچه هم دارد، پدرش به جواهر گفته که باید زن او بشود تا دوباره زندگی آن‌ها روی غلتک بیفتد و... او آخر هم این کلمه را گفت: «سیامک تو من را دوست داری یا من اینطوری فکر می‌کنم؟» منتظر جواب من نشد و تماس را قطع کرد.

 

طی روزهای اخیر کاملاً حساب و کتاب زندگی از دستم در رفته بود و فکرم را مشغول کرده بود، حالا که یک فکر جدید هم به آنها اضافه شده بود، جواهر که به او علاقه‌مند شده بودم و احساس می‌کردم بعد از چند ماه معاشرت و آشنایی بیشتر با افکار و عقاید هم راه دشواری برای ازدواج با او ندارم، داشت بخاطر پول زن مردی می‌شد که دو برابر خودش سن داشت. احساس کردم اگر کوتاه بیایم این بازی را باختم، دیگر فکرم به جایی قد نمی‌داد، حرف جلال هم در این رابطه بی‌خود نبوده، پس موضوع جدی است.

تلفن را برداشتم و شماره جلال را گرفتم، هنوز به خانه نرسیده بود، گفتم که با وام برای پدرت موافقت می‌کنم فقط باید در این باره بیشتر صحبت کنیم. جلال که انگار منتظر این جمله بود گفت همین الان به پدرم خبر می‌دهم و بعد به تو زنگ می‌زنم.

از جایم بلند شدم به طرف دستشویی رفتم، نگاهی به آیینه انداختم، صورتم را که دیدم از خودم ترسیدم، خواب و غذای نامناسب در همین چند روز چشمهایم را گود کرده بود، زردی جای سرخی صورتم را گرفته بود و حلقه سیاهی دور چشمهایم دیده می‌شد، ریشهای نتراشیده هم مزید بر علت شده و قیافه‌ام را تغییر داده بود.

برگشتم تا لباس برداشته و راهی حمام شوم که تلفن زنگ خورد، آنسوی خط جلال بود که می‌گفت آماده شوم تا دنبالم بیاید و همراه پدرش راهی همان باغ ویلا شویم. دوش گرفتم، لباس عوض کردم و راهی خانه جلال شدم و همراه او به طرف باغ حرکت کردیم می‌گفت پدرش هم دارد می‌آید.

ساعتی بعد که بساط منقل و کباب آماده بود، پدر جلال هم همراه مردی میانسال به باغ آمدند، مردی که فهمیدم صاحب همان شرکت خصوصی و خواستگار جواهر است، ابتدا ذهنم حسابی نسبت به این مرد منفی بود و اصلاً از دیدنش خوشحال نشدم، اما ساعتی که از گپ و گفت ما گذشت متوجه شدم مردی خوش اخلاق و خوش برخورد است، با ادب و متانت و البته باسواد، انگار که او هم متوجه شده بود که ذهنم نسبت به او تا چه اندازه منفی است و تلاش می‌کرد تا خودش را درست معرفی کرده و این ذهنیت را از من پاک کند.

او که اسمش رضا بود و فوق لیسانس داروسازی یا چیزی مشابه داشت، دو سال قبل از همسرش جدا شده بود، الان 42 ساله بود و شرکت را از پدرش به ارث برده که دکتر و از افراد بانفوذ در کار تجارت بود. او اما بخاطر پرداخت مهریه سنگین همسرش و سایر مواردی که زنش از او در جریان طلاق گرفته بود، با بی‌پولی مواجه شده و مدتی بود در حد بسیار اندک یا به قول خودش در حد واردات چسب زخم و باند و گاز استریل فعالیت می‌کرد.

پدر جلال که بعد از شام بساط تریاک و وافور را راه می‌انداخت گفت که حالا می‌توانیم با پول سیامک، تحت عنوان شرکت رضا و با تخصص او و شناختی که از بازار پیداکرده یک کار بزرگ را شروع کنیم. آنشب برای سومین شب بود که من تریاک کشیدم، این بار دیگر کسی چیزی دستم ندادم و خودم دستم را جلو بردم تا وافور را از پدر جلال بگیرم، این در حالی بود که جلال به بهانه تنها بودن جواهر، بلافاصله بعد از شام رفت.

آن شب بیشتر از قبل کشیدم، دو بار و هر بار چند پک عمیق زدم و آنقدر کشیدم که فکرم از دنیا رها شد، خودم هم احساس سبکی کردم و حدود نیمه شب به خانه رسیدم.

مهتاب هنوز بیدار بود و در پذیرایی منتظرم بود، خیلی زود متوجه حالم شد و وقتی فهمید با جلال بودم فقط یک کلام گفت: «فرهاد راست می‌گفت که تا برادرت را به خاک سیاه ننشانند دست از سرش برنمی‌دارند»، بعد هم به اتاقش رفت.

خنده‌ای کردم و گفتم که تو چون عاشق فرهاد شدی دیگر همه را آدم‌های بدی می‌بینی. مقابل تلویزیون روی کاناپه دراز شدم، حتی لباسم را عوض نکرده بودم که در فضایی بین زمین و آسمان غوطه‌ور شدم، آنقدر در همین حال بودم تا روشنایی روز دمید و چشمانم روی هم رفت.

اصلاً نفهمیدم کی مهتاب رفت و کی خورشید به وسط آسمان رسید تا اینکه صدای زنگ خانه بیدارم کرد، جلال و پدرش بودند و خواستند تا آماده شوم و همراه هم به شرکت برویم.

ساعتی بعد یعنی نزدیک 12 وارد شرکت شدیم، جلال و پدرش همراه من به اتاقم آمدند، آقای جاوید منشی شرکت هم کارتابل به دست وارد شد، کارتابل را مطابق هر روز جلوی من گذاشت نگاهی به او کردم و گفتم: جناب جاوید دفاتر را ببند، کارگرها و کارمندها را هم بگو که شرکت در حال تعطیل شدن است، بررسی کن و با همکاری وکیل شرکت حق و حقوق را محاسبه کنید، هر چه هم چک داریم وصول کنید و دیگر کار جدید برای واردات یا صادرات قبول نکنید. این شرکت کارش تمام شده و فقط خودتو برای کارها بمان.

 

خیلی راحت می‌شد فهمید که رنگ از صورت آقای جاوید پرید، در ادامه حرفهایم به او گفتم که تمام دارایی شرکت را به حساب من منتقل کنید، ساختمانهای دیگر شرکت و شهر و ساختمانهایی که در بنادر داریم بعلاوه انبارهای شرکت و آن مقدار سهام که در بازار داریم را هم بفروشید و تبدیل به پول نقد کنید، فقط همین ساختمان اصلی شرکت بماند.

از نگاه آقای جاوید که جز چشم چیزی نمی‌گفت فهمیدم که نگران سرنوشت خودش است پس ادامه دادم، شما آقای جاوید، وکیل شرکت، آبدارچی و یکی دو نفر دیگر از کارمندان قدیم می‌مانند واین دفتر باز است، سایر کارمندان و کارگران مرخص می‌شوند.

آقای جاوید که انگار خوشحال شده باشد، کارتابل را بدون امضای من برداشت تا از اتاق خارج شود، هنوز در را نبسته بود که دوباره صدایش کردم، در لای در ایستاد، گفتم موجودی حساب‌های شرکت روی هم چقدر است، جاوید اندکی فکر کرد و گفت دقیق را بخواهید باید محاسبه کنم اما به نظر چیزی حدود یک میلیارد تا آخر ماه چک وصول داریم و بعد با اشاره من از اتاق خارج شد.

رو به پدر جلال کردم و گفت، من پولم تا آخر ماه نقد می‌شود، اما شما هنوز برنامه و طرح مورد نظرتان برای واردات را ندادید. پدر جلال اندکی روی صندلی‌اش جابجا شد و گفت: فکر نمی‌کردم به این زودی پول جور شود، در عین حال من طرحم کاملاً مشخص است پدر جلال از جیب پیراهنش کاغذی تا شده را بیرون آورد و به طرف من گرفت.

پدر جلال در ادامه حرفهایش گفت که این فهرست کالاها و تجهیزات پزشکی است که الان در کشور کمیاب یا نایاب است، مقابلش هم قیمت دولتی آن نوشته شد و آنطرفتر قیمت بازار آزاد، من پرس‌و‌جو کردم و با طرف معامله در چین هم گفت‌و‌گو کردم، می‌تواند این‌ها را با یک دهم این قیمت تحویل ما دهد، البته چیزی که او می‌دهد همین کالا است با همین مشخصات اما کیفیت آن اندکی کمتر است، یعنی استاندارد چین را دارد اما هنوز سایر استانداردها را کسب نکرده، او البته گفت که به صورت فله تحویل ما می‌دهد و ما خودمان باید آنها را بسته‌بندی کنیم و همین دست ما را بازمی‌گذارد.

من جایی در دوبی سراغ دارم که می‌توانم آنها را بسته‌بندی کنیم و بعد وارد کشور کنیم، باید اندکی پول خرج کنیم و چند تا قاچاق بر در دوبی استخدام کنیم تا کالایمان را صحیح و سالم در کشور تحویلمان بدهند، بقیه‌اش کاری ندارد و با من است.

رو به پدر جلال کردم و گفتم: خوب پس رضا و شرکتش به چه درد ما می‌خورد، ما که خودمان کالا را وارد می‌کنیم.

پدر جلال خنده‌ای کرد و گفت: همین است دیگر، نکته باریک کار اینجاست، ما توسط شرکت رضا مقداری محدود از این کالاها را به صورت قانونی وارد کشور می‌کنیم، که اتفاقاً خیلی هم سخت است و رضا الان سفارشی را هم داده، بعد در قالب همان اندک کالایی که به صورت قانونی وارد کشور شده، کالاهای قاچاق را هم می‌فروشیم.

آنروز از پدر جلال خواستم که برنامه‌اش را به صورت جامع و کامل با فهرست کالاها و قیمت‌ها و سایر هزینه‌ها بنویسد و یک فرم هم برای قرارداد بین هر سه نفر آماده کند تا همه خیر مشخص باشد، هم سرمایه، هم کار و هم سود، تا فردا دچار مشکل نشویم، بنابر آنچه قرار شد پدر جلال بنویسد، پایه اول اصلی پول که من یا رضا سرمایه‌گذاری می‌کنیم برگردد و بعد از آن سود خالص به صورت 40 درصد من و 30 درصد رو شریک دیگر تقسیم شود.

آنها هم موافق بودند و قرار شد شب در همان باغ قرارداد را هر سه نفر امضا کنیم، اصلاً نفهمیدم چرا پدر جلال قرارها را در آن باغ می‌گذاشت، شاید بخاطر این بود که آنجا موادمخدر مصرف می‌کرد، آن شب جلال دیگر به باغ نیامد، پدرش هم بساط آتش و کباب راه نینداخت، غذا را از بیرون خریده بود و همراهش آورده بود و میوه‌هایی که در یک سبد چیده بود.

فقط درباره کار حرف زدیم و بعد از شام هم ادامه حرفها را پای بساط تریاک و وافور ادامه دادیم و باز نیمه شب و باز همان حس سبکی، البته این بار دیگر خیلی کشیدم تا حال قبلی را داشته باشم.

امشب وقتی به خانه رسیدم دیگر خبری از مهتاب نبود، اصلاً دو روزی بود که هیچ خبری از او نداشتم، از کفهایش فهمیدم که در خانه است و حتماً هم در اتاقش خوابیده، تازه یادم آمد که نگاهی به گوشی موبایلم بیندازم. دهها پیامک و چندین تماس از دست رفته داشتم.

در میان پیامکها فقط «جواهر» برایم مهم بود، پیامکهای اول و دوم و چندمش مانند قبل متنهای عارفانه بود، اما دو پیامک آخرش فرق داشت، او نوشته بود؛ سیامک تو را دوست دارم، پدرم را هم دوست دارم، اما اگر تو من را دوست داری از پدرم دوری کن. جواهر در پیامک دوم نوشته بود: می‌دانم خانه‌ای مانند قصر دارید و آنقدر پول که با آن تمام دنیایت را بسازی، من به خانه‌ای کوچک و لقمه‌ای نان قانع‌ام، از کاری که در پیش گرفتی دست بکش.

حالم آنقدر خوب بود که احساس کردم این دختر هنوز وارد زندگی‌ام نشده شروع به دستور دادن کرده، اصلاً حرفهایش برای قابل هضم نبود، من می‌خواستم ره صد ساله پدر و پدربزرگم را یک شبه بروم و او این را درک نمی‌کرد.

 

ترجیح دادم جوابی به جواهر ندهم، او هم مثل مهتاب بود، واقعیت این بود که تاکنون هر چه از زنها شنیده بودم بی‌وفایی و بی‌مهری آنها بود، برای همین هم سخت بود بخواهم عشق یا محبت یک زن را باور کنم.

روزها از پی هم می‌آمد و می‌رفتند، من هر روز تا ظهر یا حتی عصر خواب بودم و شبها را در کنار پدر جلال می‌گذراندم، بعضی روزها رضا هم بود و بعضی روزها نبود، شرکت دیگر تعطیل شده بود و بخاطر همین اصلاً مهم نبود چه ساعتی از خانه بیرون می‌روم، برخی کارهای اداری و حسابداری باقیمانده را هم آقای جاوید و وکیل شرکت انجام می‌دادند، هر وقت که می‌رفتم جاوید بود و آبدارچی شرکت و یک نگهبان و یک کارمند اداری هم دنبال فروش سایر املاک بود. پدر جلال هم همانجا می‌آمد، شبها هم کمتر به باغ می‌رفتیم، بخشی از شرکت یک آپارتمان جداگانه بود و قبلاً امور اداری در آن انجام می‌شد، اما حالا مبله شده و مکان استراحت بین روز من بود، پدر جلال که می‌آمد به آنجا می‌رفتیم و بساطمان را راه می‌انداختیم. حالا دیگر من به او سفارش می‌دادم تا بساط را راه بیندازد. دیگر خیلی کم پیش می‌آمد جلال را ببینم حتی خواهرم مهتاب را هم کمتر می‌دیدم و فقط گه گاه می‌شنیدم که قرار ازدواجش با فرهاد جدی شده است.

چیزی حدود 500 میلیون به پدر جلال داده بودم و قرار بود تا یک میلیارد دیگر هم بدهم و کار را شروع کند، فردا چک او وصول می‌شد و برای آخر هفته بلیت گرفته بود تا به دوبی برود، قرارش با فروشنده را هم در دوبی گذاشت تا به چین نرود و هزینه‌ها کمتر شود.

به او گفتم اندازه چند روزی که نیست برای من مواد بخرد و او شب یک نایلون موادمخدر آورد تا در آپارتمانم بگذارم، خیلی بود شاید یک کیلویی می‌شد.

در این مدت جواهر چند بار دیگر پیام داد و باز هم مثل قبل همان هشدارها و همان نصیحتها که سراغ پدرم نرو، پول خوب نیست و... . دیگر جوابش را ندارم، اصلاً قصد داشتم تا او را از فکرم بیرون کنم.

اولین روزی که پدر جلال از کشور خارج شده بود، برای اولین بار خودم با دست خودم وسایل را برای مصرف مواد آماده کردم و برای اولین بار تنهایی و فقط بخاطر اینکه دیگر طاقت نداشتم مواد کشیدم احساس کردم دیگر جزیی از نیازهای روزانه من شده و بی آن نمی‌توانم.

فردای آنروز پدر جلال تماس گرفت و گفت که کارها درست مطابق آنچه برنامه‌ریزی کرده بود پیش می‌رود، فقط یک مشکل پیش آمده بود، باید پول بیشتری پرداخت می‌کرد چون هم طرف معامله تعداد بیشتری از کالاها تحویل او داده بود و هم قیمت‌ها را بالا برده بود، پدر جلال می‌گفت طرف چینی فهمیده که تحریم‌های کشور جدی‌تر شده و بخاطر همین قیمت‌ها را بالاتر برده است.

قرار بود یک و نیم میلیارد دیگر پول برای او ارسال کنم اما با این وضع باید 5/2 میلیارد دیگر تهیه می‌کردم، دیگر چیزی برای فروش نداشتیم، طی روزهای گذشته تمام طلب‌های شرکت را وصول کرده بودم، ساختمان‌ها و دفاتری که داشتیم به فروش رسیده بود و چیزی حدود 3 میلیارد تومان پول وارد حسابم شده بود که یک و نیم میلیاردش را نقد به پدر جلال داده بودم و باید 5/1 میلیارد دیگرش را هم همین روزها برایش می‌فرستادم. هر چه فکر کردم راهی وجود نداشت یا باید خانه را می‌فروختم یا شرکت را، سند خانه به نام من نبود اما شرکت را می‌توانستم بفروشم، پس صبح اولین کاری که کردم دستور به آقای جاوید بود، به او گفتم که تمام وسایل شرکت را به آپارتمان من ببرند و آنجا مستقر شوند و ساختمان شرکت را بفروش بگذارند، جاوید باز هم مثل همیشه تعجب کرد ولی باز هم حرفی نزد و جز چشم چیزی نگفت.

آنها خیلی زود وسایل را به آپارتمان بردند، حالا فقط یک اتاق کوچک در اختیار من بود، کارمندان را وادار کرده بودم تا بعد از ساعت اداری آپارتمان را که حالا دفتر شرکت بود ترک کنند تا راحت بتوانم به مصرف موادم برسم.

با فروش ساختمان شرکت مابقی پول هم برای پدر جلال ارسال شد، و او بعد حدود دو هفته به کشور بازگشت. گفت که کارها تمام شده و طی چند روز آینده باید به بندر رفته و کالاها را تحویل بگیرد.

بازارها در داخل کشور یک تکان حسابی خورده بود، رضا می‌گفت که واردات کالاهای او هم همزمان خواهد بود و باید همه را در یک انبار نگهداری کنیم تا مشکلی برای کالاهای قاچاق شده پیش نیاید. رضا می‌گفت قیمت‌ها خیلی بالا رفته و قیمت رسمی حدود 2 برابر شده در بازار آزاد اما وضع بدتر است و به 3 تا چهار برابر رسیده. این‌ها باعث شد تا حساب کتاب کنم که فقط با سودی که این یک بار تجارت به دست می‌آورم می‌توانم شرکتی بزنم که پدر و پدربزرگم در مدت 50 سال بدست آوردند.

 

 

تمام کارها طبق روال و پیش‌بینی ما پیش می‌رفت، البته حداقل من اینطور فکر می‌کردم، چند روزی بود که پدر جلال دوباره برگشته بود و هر شب به آپارتمانی که حالا دیگر روزها دفتر شرکت بود می‌آمد و به قول خودش من را شارژ می‌کرد و می‌رفت.

تقریباً چند هفته‌ای، شاید یکماه می‌شد که حتی کلمه‌ای با مهتاب حرف نزده بودم، یعنی اصلاً همدیگر را نمی‌دیدیم، من شبها وقتی می‌رسیدم خانه که او خواب بود و صبح‌ها او وقتی بیدار بود که من خواب بودم.

خاطرم هست که جمله هفته قبل نزدیک ساعت 3 بعدازظهر بود که بیدار شدم، آنهم از گرسنگی و وقتی آمدم داخل آشپزخانه تا ببینم کارگرمان چه غذایی آماده کرده، مهتاب را دیدم که پشت میز نشسته و دارد بساط ناهارش را جمع می‌کند.

آنچا چند کلمه‌ای خیلی رسمی بین ما رد و بدل شد، او دقایقی بعد لباس پوشید و گفت که با دوستانش یک قرار دوستانه دارند و رفت بیرون.

ماجرا گذشت تا شبی که تلفن همراهم زنگ خورد، مهتاب بود، اما چون پدر جلال نزدیکم نشسته بود جواب ندادم، دوباره، سه باره و چندین بار مداوم پشت سر هم موبایلم زنگ می‌خورد و مهتاب بود، تا اینکه از اتاق خارج شدم و تلفنش را جواب دادم، بعد از سلام و علیکی خشک مهتاب گفت که خیلی زود می‌خواهد من را ببیند و با من صحبت کند، وقتی دلیلش را پرسیدم او گفت که مسأله مهم است و می‌خواهد در خانه حرف بزند نه پشت تلفن و خواست که هر چه زودتر درخانه باشم.

او خواهر بزرگترم بود و درست بود که نسبت به خیلی مسایل دیگر مانند گذشته حساس نبودم، اما احترام به بزرگتر چنان در گوشت و پوست ما رخنه کرده بود که فقط در جوابش توانستم چشم بگویم.

پدر جلال که انگار متوجه شده بود خیلی زود کارش را تمام کرد و از شرکت رفت، من هم بعد از مرتب کردن سر و وضعم راهی خانه شدم، دیگر مانند سابق نبودم، جوانی که همیشه لباسهای اتوکشیده و مرتب می‌پوشید و به کوچکترین لکه‌ای روی لباسش حساس بود، حالا بیشتر لباس جین یا کتان می‌پوشیدم که نیاز به اتوکشیدن نداشته باشد و هر هفته یکبار بیشتر لباس عوض نمی‌کردم، یعنی حوصله‌اش را نداشتم. سر و صورتم هم همینطور تقریباً می‌شد گفت ریش گذاشته بودم و خودم را توجیه می‌کردم که چقدر به من می‌آمد ریش و سبیل.

ساعت نزدیک 10 شب بود که وارد خانه شدم، مهتاب در پذیرایی منتظرم بود، جالب بود که با لباس رسمی روی مبل روبه‌رویی نشسته بود، تعجب کردم و خنده‌ای همراه سلام تحویلش دادم و گفتم حتماً برای حرف جدی باید لباس رسمی بپوشی که مهتاب با چشمانش به مبلی که پشت به من بود اشاره کرد، جلوتر که رفتم دیدم فرهاد روی مبل نشسته است.

فرهاد به محض دیدن من از جا بلند شد و جلو آمد، جا خورده بودم، چرا باید فرهاد آن موقع شب خانه ما باشد، اصلاً فرهاد در خانه ما تنها با مهتاب چه می‌کند؟ می‌دانستم که مدتی است با هم گفت‌و‌گو دارند و مهتاب با مادر فرهاد رفت و آمد هم دارد، اما انتظار اینکه این موقع شب او را در خانه ببینم نداشتم، به روی خودم نیاوردم و روی مبل مقابل نشستم تا ببینم ماجرا از چه قرار است و مهتاب چکار دارد که خودش سر حرف را باز کرد.

مهتاب گفت که امشب می‌خواهم حرف مهمی بزنم برای همین هم از فرهاد دعوت کردم که هم دوست توست و هم من قبولش دارم تا شاهد باشد و بعد شروع کرد: ببین سیامک من از روزیکه آن اتفاق برای پدرمان افتاد در کار تو دخالت نکردم، شرکت را به نام خودت کردی حرفی نزدم و حتی وقتی سیاوش تلفنی به تو پرید از تو دفاع کردم، چون به تو اطمینان داشتم، اما امروز شنیدم که تو تمام اموال شرکت را فروختی و حسابهای آنرا خالی کردی و تحویل پدر جلال دادی، برای کاری که هیچ مشورتی هم با من نکردی و موافقت من را نخواستی. امشب می‌خواهم توضیح تو را بشنوم یا من را قانع می‌کنی یا فردا همه چیز را به جای اولش باز می‌گردانی. اما مسأله دومی که می‌خواستم بدانی، من با فرهاد نامزد کردم، همین جمعه هم قرار است مراسم نامزدی باشد، البته خیلی مختصر در حد چند تا از اقوام نزدیک فرهاد و اقوام نزدیک ما، یعنی در حد ده پانزده نفر، محرم می‌شویم تا وقتی که تکلیف من روشن شود و درس فرهاد به پایان برسد.

همه چیز برایم روشن شده بود، در واقع مهتاب را فرهاد آماده کرده بود تا این حرفها را بزند، تکلیفش روشن شود، یعنی سهمش را از ارث و میراث بگیرد، نگاهی به فرهاد کردم که ساکت نشسته بود و من را نگاه می‌کرد، رو به او کردم و گفتم مبارک باشد، شما نمی‌خواهی حرفی بزنی فرهاد جان. او هم بدون اندکی تأمل گفت که چرا اتفاقاً می‌خواهم حرف بزنم و حرف‌های مهمی هم بزنم، حرفهایی که زندگی تو را زیر و رو می‌کند اما نمی‌دانم که طاقت شنیدن آنرا داری یا نه.

 

از این حرف فرهاد بیشتر تعجب کردم، نگاهم نسبت به او در یک لحظه تغییر کرد، دیگر در نظرم آن دوستی که برایش جان میدادم نبود، تنفر بدی نسبت به او پیدا کرده بودم، اول اینکه در عالم دوستی چشم به خواهرم دوخته بود و سرانجام هم او را تصاحب کرده بود و دیگر اینکه هنوز نامزد نکرده داشت برای من خط و نشان می‌کشید، اما به روی خودم نیاوردم تا ببینم حرفش چیست، پس از او خواستم بدون هیچ رودربایستی حرفش را بزند.

فرهاد هم که انگار خیلی منتظر تعارف من نبود شروع کرد به گفتن: ببین سیامک جان من از خیلی وقت قبل درباره جلال و پدرش با تو حرف زدم، جلال دوست ما بود و باید در همین حد هم می‌ماند نه اینکه تو او را به زندگی‌ات راه بدهی، به خانه‌ات بیاوری یا به خانه آنها بروی. پدر من حرفهای خوبی درباره پدر جلال نمی‌زد من سربسته به تو گفتم اما حالا می‌خواهم بدانی که پدر جلال یک معتاد حرفه‌ای بوده و او را به جرم حمل موادمخدر دستگیر کردند، او را به جرم رشوه گیری و این جور کارها اخراج کردند، چون وارد کار قاچاق کالاهای حساس هم شده بود. الان هم شنیده‌ام که تمام شرکت و سرمایه‌ات را به پدر جلال دادی تا مثلاً با هم شریک شوید. باور کن سیامک بد برای تو نمی‌خواهم اما مطمئنم که پدر جلال هیچ چیزی به تو برنمی‌گرداند و شاید هزار بلا هم سرت بیاورد. دیروز جلال را دیدم و چنان درباره تو حرف می‌زد که انگار تو کارگر پدرش هستی نه اینکه پدرش برای تو کار می‌کند، سیامک تو و خانواده‌ات خیلی بالاتر از آن هستید که با چنین آدمهایی حتی نشست و برخاست کنید چه رسد به اینکه .... فرهاد حرفش را قطع کرد، تک تک کلماتش مثل پتک توی سرم فرود آمد و تنفرم هر لحظه بیشتر از لحظه قبل شد، نمی‌دانم چرا فرهاد فکر می‌کرد که چون توانسته خواهرم را راضی به نامزدی کند، باید برای من هم تعیین تکلیف کند. به حدی از او بدم آمده بود که دلم می‌خواست همان موقع یک سیلی نثار صورتش کنم، اما نه الان وقتش نبود هم خواهرم آزرده می‌شد و هم آنرا به حساب درستی حرفهایش می‌گذاشت و می‌توانست قیافه حق به جانب بگیرد. از جایم بلند شدم و تشکر کردم از هر دو، در چشم هیچکدام نگاه نکردم به مهتاب و فرهاد تبریک گفتم و بعد هم گفتم حرفهایتان را شنیدم، حتماً رعایت می‌کنم، اما الان خسته هستم و باید استراحت کنم و رفتم در اتاق خودم.

تا صبح خوابم نبرد، نه بخاطر حرفهای آنها، بخاطر تأثیر مواد، اما هزار بار این حرفها را در ذهنم مرور کردم باید اولین سری کالاها را در بازار توزیع می‌کردم تا با سودش بزنم تو دهان همه اینهایی که می‌گویند پدر جلال مشکل دارد.

آنشب باز هم جواهر پیامک فرستاد، این دختر ناامید نشده بود، حدود یکماه بود که دیگر جواب پیامکهایش را نمی‌دادم، اما او هر شب یک پیامک برایم می‌فرستاد که حاوی یک نصیحت بود، محتوای همه نصایح هم مانند حرفهای فرهاد درباره پدرش و کار با او بود، یعنی نصیحت به دوستی با آدمهای اهل و صلاح، درباره دقت کردن در عاقبت کار و.... دیگر هیچ تمایلی به او هم نداشتم و دیگر چند هفته‌ای بود که موقع خواب آن دو چشم درشت و سیاهش در نظرم هویدا نمی‌شد، اصلاً چند هفته‌ای بود که دیگر شبها خواب نداشتم.

ناهار را در خانه خوردم، غذا به خوشمزگی آنچه کارگرمان می‌پخت در هیچ رستورانی پیدا نمی‌شد، پس همیشه غذا را در خانه می‌خوردم مگر مجبور می‌شدم. بعد راهی شرکت شدم، شرکتی که فقط چند کارمند داشت و در آپارتمانی کوچک دایر بود، یکی دو نفری که بغیر از آقای جاوید مانده بودند ساعت 2 رفته بودند و فقط آقای جاوید همیشه می‌ماند تا من بیایم، او هم وقتی خاطرش جمع شد که من رسیدم اجازه خواست و رفت.

من هم یکراست به اتاق خودم رفتم تا ببینم از دیشب چیزی باقی مانده که بکشم و مشغول شدم، ساعت 5 پدر جلال هم آمد، چمدانی هم همراهش بود، مقداری موادمخدر به من داد و گفت که برای ساعت 8 شب بلیت دارد و باید بندر برود، کالاهای آنها رسیده و در انبار است باید برود و تحویل بگیرد، بار کامیون کند و برساند به انباری شرکت رضا.

منتظر رضا بود قرار بود برگه‌های واردات را تحویل او بدهد. رضا هم رسید و تعدادی برگه و کاغذ تحویل پدر جلال داد و توصیه و تأکید کرد که سعی کند مسأله را با رشوه حل کند، اما اگر کار گره خورد مدارک را رو کند چون اینها اصلاً مسیر و خیلی چیزهایش فرق دارد و یک جاعل حرفه‌ای تغییراتی در آنها وارد کرده تا ظاهر کار حفظ شود.

او هم نشست و چند دقیقه‌ای با هم مواد کشیدیم و سپس هر دو خداحافظی کردند و رفتند، پدر جلال آنقدر مواد آورده بود که اگر یکماه هم می‌کشیدم تمام نمی‌شد. ساعتی بعد، دم دمای غروب دوباره از جواهر پیام آمد که اگر امکان دارد با من تماس بگیر پدرش که رفته بود فرودگاه و این ساعت جلال هم باشگاه بود، پس تماس گرفتم نمی‌دانستم جواهر چه می‌خواهد بگوید، آیا می‌خواهد باز هم نصیحت کند، می‌خواهد یادم بیاورد که دوستش داشتم یا می‌خواهد ببیند که سیامک هنوز همان جوانی است که یار چشمان جواهر خواب را از خیالش می‌ربود.

 

بخش دوم رمان خاطرات سرد جدیدترین نوشته سعید کوشافر

خاطرات سرد

 

***سعید کوشافر

معماهای گم شدن پدرم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد، پدر چرا باید خودروی جدیدش را مقابل بنگاه رها کند، چرا باید مدارکش در خودروی سابقش باشد و... خاطرم رسید که افسر نگهبان کلانتری تأکید داشت هر اطلاعاتی را در اختیار آنها قرار دهیم، شماره کلانتری را گرفتم و اظهارات مرد بنگاهی را به مأمور پیگیر پرونده‌ام اعلام کردم. او پس از دریافت نشانی و شماره تلفن مرد بنگاهی گفت که در اولین اقدام ردیابی موبایل پدرم انجام شده، او شماره موبایلی را داد که به گفته او آخرین تماس با پدرم را گرفته است، همان تماسی که مرد بنگاهی هم گفته بود، زیاد نیاز به جست‌و‌جو در ذهنم نبود، آن شماره تلفن مادرم بود، چیزی به مأمور کلانتری نگفتم ولی او خواست که اگر اطلاعاتی راجع به صاحب شماره تلفن دارم به او اعلام کنم.

او گفت بزودی ردیابی موبایل هم انجام می‌شود تا محل حضور پدرم مشخص شود. بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن شماره را گرفتم، اعلام خاموشی می‌کرد، معلوم بود اگر روشن بود که مأموران کلانتری با او تماس می‌گرفتند. اما مادرم شماره دیگری هم داشت، آنرا گرفتم، آنسوی خط مادرم تلفن را برداشت، به روی خودم نیاوردم و احوالپرسی کردم. کاملاًَ مشخص بود که مادرم حال عادی ندارد، با بی‌حوصلی و خیلی زود احوالپرسی را تمام کرد و پرسید که چکار دارم؟ می‌خواستم همه چیز را برایش توضیح دهم، اما به نظرم رسید شاید مادرم در گم شدن پدرم نقش داشته باشد و اطلاعات من باعث شود که بلایی سر پدرم بیاورد، پس گفتم که می‌خواستم به او نوید بدهم که کنکور را بخوبی پشت سر گذاشتم، بعد هم گفتم که امروز می‌خواهم ببینمش و انگشتری که در خانه پیدا کردیم و مال اوست تقدیمش کنم. مادرم اندکی این پا و آن پا کرد اما بعد که صحبت انگشتر شد گفت که فعلاً در شهر نیست به محض اینکه برسد خبرم می‌کند که به دیدارش بروم.

هر چه اصرار کردم که الان ببینمش زیر بار نرفت، در یک لحظه صدای مردی از پشت خط به گوشم رسید که می‌گفت زودتر قطع کن نوبت تو نزدیکه و سپس صدای شماره خوان به گوش رسید.

مادرم دروغ می‌گفت آنها در شهر بودند و آنجا هم بانک بوده دیگر مطمئن شدم که مادرم در ماجرای گم شدن پدر نقش دارد. بلافاصله شماره مأمور کلانتری را گرفتم و هر چه می‌دانستم به او منتقل کردم، دیگر شماره تلفن مادرم را هم دادم و گفتم که احتمالاً در بانک هستند. مأمور آگاهی کلانتری هم گفت کمک زیادی به حل معما کرده‌ام.

ساعتی از ظهر گذشته بود که دوباره از کلانتری تماس گرفتند و خواستند که به آنجا برویم. هنوز مهتاب خواب بود، بیدارش نکردم و تنها راه افتادم، در آگاهی کلانتری اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، مادرم و شوهرش بودند که دستبند به دست روی صندلی نشسته بودند. مادرم سرش را بالا آورد، بنابر عادت سلامش کردم اما جوابی نداد و رویش را برگرداند.

مأمور آگاهی خواست که به اتاقش بروم و سپس در را بست. او گفت که با اطلاعاتی که من دادم و ردیابی موبایل مادرم او را در بانک دستگیر کرده‌اند در حالی که چکی به مبلغ 200 میلیون از حساب پدرم داشتند و در حال نقد کردن و انتقال آن به حسابهای دیگر بودند. او گفت که مادرم گفته این پول را بابت طلبی که داشته از پدرم گرفته، اما وقتی به شرکت پدرت مراجعه کردیم چنین چیزی ثبت نشده بود و شماره چکهای صادره درست تا قبل از این برگ چک بود و مشخص است این چک دیروز یا دیشب صادر شده است.

در عین حال آنها هیچ حرفی نمی‌زنند، او گفت منتظر انگشت نگاری از خودروی توقیفی هستند. در همین اثنا تلفن اتاق افسر پرونده زنگ خورد، عذر خواست گوشی را برداشت و دقایقی با آنسوی خط صحبت کرد. نگاهی به من کرد و خواست که بروم گوشه اتاق روی صندلی بنشینم و هیچ حرفی نزنم. از سرباز خواست که زن و مرد را به داخل اتاقش بیاورند. او سپس رو به آنها گفت که اثر انگشت آنها در خودروی جدید پدرم پیدا شده و باید بگویند با صاحب ماشین چه کرده‌اند راهی جز اعتراف ندارند چرا که همه مدارک علیه آنهاست و اگر پدرم پیدا نشود پرونده آنها سنگین‌تر خواهد شد. مادرم اشکش سرازیر شد و گفت که ما اصلاً هیچ اطلاعی از گم شدن پدرم نداریم.

من به شوهر سابقم زنگ زدم و گفتم که پول نیاز دارم و از او خواستم که این مبلغ را به ما قرض بدهد. چرا که شوهر جدیدم ورشکست شده و طلبکارها دنبالش هستند، فقط 50 میلیون پول می‌خواستم و می‌دانستم که او دارد، اما او گفت حاضر نیست این پول را به من قرض بدهد.

پس مقابل بنگاه ماشین منتظرش ماندیم تا زمانی که با ماشین جدیدش خارج شد، دنبالش کردیم و وقتی از ماشین پیاده شد تا شیرینی بخرد او را خفت کردیم، شوهر جدیدم بسیار قوی هیکل و قدرتمند است او را با یک دست گرفت و روی صندلی عقب انداخت، چند ضربه کاری او و تهدیدهای من مبنی بر بردن بچه‌ها با خودم به خارج از کشور او را نرم کرد تا چک 200 میلیونی را نوشته و امضا کند، بعد از آن هم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تا امروز که حین نقد کردن چک دستگیر شدیم.

بخشی از پرونده حل شده بود، اما هنوز بخش عمده‌ای از پرونده باقی مانده بود، یعنی مفقود شدن پدرم. مأموران پس از تکمیل پرونده مادرم و شوهرش آنها را تحویل دادسرا دادند و به تحقیقاتشان ادامه دادند، من هم دوباره راهی خانه شدم، مهتاب تازه بیدار شده بود و کل آنچه دیده و شنیده بودم برایش بازگو کردم، حالا انیسمان، همان پیرزن خوش سخن و بیان هم رسیده بود و سعی داشت هر دوی ما را آرام کند، اما مگر می‌شد از پدر بی‌خبر بود و آرام ماند.

آنروز دیگر هیچ خبری نشد تا اینکه روز بعد، خودم راهی کلانتری شدم، آنها گفتند که به زوایای تازه‌ای از پرونده دست یافته‌اند، مرد بنگاهی بعد از بررسی قولنامه خودروی قدیمی پدر گفته که خریداران یک زن و مرد به ظاهر متشخص بودند که از بدو ورود روی این خودرو زوم کرده بودند، دست آخر هم آنرا پسندیده و خریده‌اند، اندکی از پول را نقد داده و مابقی را چک داده‌اند و جالب اینکه تمام چکها از پدرم بوده و بخاطر همین هم مرد بنگاهی با خاطری جمع خودرو را تحویل آنها می‌دهد.

در عین حال تصاویر آنها در دوربین بنگاه ضبط شده و اکنون دست مأموران است و ردیابی تلفنهای آنها هم انجام شده است و بزودی گرفتار خواهند شد. اما هنوز خبری از پدرم نبود.

روز دوم و سوم هم با همان دلهره و اضطراب گذشت به هر جایی که گمان می‌کردیم ممکن است پدرمان باشد سر زدیم، تمام سردخانه‌ها و قبرستان‌ها و... اما خبری نبود که نبوده تا اینکه روز چهارم افسر پرونده با من تماس گرفت و خواست که به کلانتری بروم. تنم لرزید توان قدم برداشتن نداشتم، جرأت نکردم ماجرا را به مهتاب منتقل کنم و فقط با انیسمان، همان پیرزن در میان گذاشتم تا آهسته آهسته به مهتاب بگوید.

راه افتادم و در راه هزاران هزار بار آرزو کردم که آنچه می‌شنوم چیزی نباشد که انتظارش را دارم.

بالاخره به کلانتری رسیدم، افسر پرونده در اتاقش منتظرم بود، دستم را گرفت و از لرزش آنها پی به ولوله وجودم برد، اندکی آرامم کرد. رفت و پشت صندلی‌اش نشست، پرونده‌ای را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت و لحظاتی بعد شروع به سخن گفتن کرد و مانند کسی که تیتر اخبار را می‌خواند گفت: یک متهم دستگیر شده و به قتل پدرش اعتراف کرده است. پاهایم دیگر توان تحمل بدنم را نداشت، انگار خون از گردش ایستاده بود و سست شدم. مأمور کلانتری انگار که انتظار چنین عکس‌العملی از من را داشت، به سرعت از جایش برخواست و زیر بغلم را گرفت، صندلی را با پایش جلو کشید و من را روی صندلی نشاند و لیوانی آب سرد دستم داد، مدتی صبر کرد تا حالم بهتر شد و سپس شروع به سخن گفتن کرد و ماجرا را اینگونه شرح داد که روز بعد اقدام به ردیابی شماره تلفنی کردند که در قولنامه ذکر شده بود و شماره در شهرستان اطراف پیدا شد. مأموران با حضور در محل متوجه می‌شوند که خط تلفن همراه متعلق به زنی است که آرایشگاه داشته و همانروز صبح به محل کارش آمده و موبایل را گذاشته و برخی وسایل و مدارکش را برداشته و رفته، که از جمله این مدارک پاسپورت بوده بنابراین مأموران متوجه می‌شوند که وی قصد خروج از کشور را دارد پس عکس و مشخصاتش به تمام خروجیها اعلام می‌شود.

تا اینکه عصر روز دوم و در مرز ترکیه شناسایی می‌شود اما با هر ترفندی بوده از دست مأموران فرار می‌کند و به داخل کشور بازمی‌گردد. در این بین مأموران او را تعقیب کرده و در شهرستانی نزدیک مرز در یک خانه شخصی شناسایی و دستگیر می‌کنند.

او اول منکر همه اتهامات شده و فقط می‌گوید که چون در مرز متوجه ممنوع الخروج بودن می‌شود ترسیده و فرار می‌کند اما بازجویی‌های فنی و اثر انگشت و ارایه شماره موبایل باعث می‌شود که لب به سخن باز کند و بگوید که مدتی در شرکت پدرت کار می‌کرده تا اینکه به او علاقه‌مند شده و پیشنهاد ازدواج می‌دهد، اما پدرت خیلی رک و راست به او جواب منفی داده و چند روز بعد هم او را محترمانه از شرکت اخراج می‌کند. او این کینه را به دل می‌گیرد تا اینکه با مردی که همدست اوست آشنا می‌شوند، آنها پدرت را زیر نظر می‌گیرند و آن شب، می‌بینند که مادرت و شوهرش او را خفت کردند و از فرصت بهره برده و بلافاصله بعد از رفتن آنها و در حالیکه هنوز پدرت حالش جا نیامده بود سوار ماشین شده و دوباره پدرت را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند به گونه‌ای که او از هوش می‌رود، کیف مدارک و اسناد را برمی‌دارند و متوجه می‌شوند که تمام اسناد خودروی قدیمی در آن است، پس راهی بنگاه می‌شوند و آن خودرو را می‌خرند و بجای چک هم از دسته چک پدرت خرج می‌کنند، تا در فرصت مناسب و با در اختیار داشتن اسناد آنرا بفروش برسانند. آنها همچنین روزهای بعد سایر چکهای پدرت را در بازار خرج می‌کنند و میلیونها تومان کالا می‌خرند و سپس آنها را به کمتر از نصف قیمت نقد می‌فروشند. اما از آن شب؛ آنها پس از خرید ماشین برای رد گم کنی ماشین جدید را که بدرد آنها نمی‌خورده مقابل بنگاه می‌برند و پارک می‌کنند و با خودروی قدیم در حال بازگشت به محل اقامتشان در یک باغ حومه شهر بودند که مورد توجه مأموران واقع شده و با جا گذاشتن ماشین فرار می‌کنند.

افسر پرونده تا اینجای کار هر چه می‌گفت از آن دو تبهکاری بود که فعلاً متهم زن شناسایی و دستگیر شده بود ماجرا را بیان کرده بود و حرفی از پدرم در میان نبوده او متوجه شد که اندک اندک حوصله من از این داستان سر می‌رود و می‌خواستم که درباره پدرم صحبت کند، سپس ادامه داد و گفت که آنها همان شب پدرم را به باغی در حومه شهر می‌برند، یعنی اول به بنگاه می‌روند و ماشین می‌خرند، سپس ماشین را جایی در همان حوالی پارک کرده و با ماشین جدید پدرم به باغی در حومه شهر می‌روند. آنجا پدرم را در اتاقی زندانی کرده و با همان خودرو بازمی‌گردند که دیگر شب از نیمه گذشته بوده، خودروی جدید را مقابل بنگاه گذاشته و با خودروی قدیمی بازمی‌گردند که آن اتفاقات و درگیری و تعقیب و گریز پلیسی شکل می‌گیرد.

اما بهرحال آنها به باغ می‌رسند، صبح که حال پدرم اندکی بهتر شده بود، به محض دیدن آن دو، زن را می‌شناسد و از او می‌خواهد که آزادش کند. اما زن که ترسیده بوده از مرد جوان می‌خواهد کار پدرت را یکسره کند که او هم چوبی از داخل انباری باغ برداشته و یک ضربه به سر پدرت می‌زند و گمان می‌کند که او کشته شده است. آنها جسد را در همان باغ رها کرده و قصد خروج از کشور را داشتند که فعلاً زن دستگیر شده و معلوم نیست قاتل فرار کرده یا هنوز در کشور است.

دنیا مقابل چشمانم تیره و تار شد، یعنی دیگر پدر هم نداشتیم، پدرم قربانی هوسهای ناپاک یک زن شده بود، یعنی پدرم چقدر باید زجر می‌کشید و چقدر باید تاوان هوسرانی زنها را می‌داد. او در زندگی همواره شرنگ خیانت زنها را چشید و در نهایت نیز به دست یکی از همانها از این دنیا رخت بربست.

افسر پرونده از من خواست که همراهش باشم تا به باغ برویم و جسد پدرم را شناسایی کنم. هنوز امیدوار بودم که آنها اشتباه کرده باشند و شخص دیگری را به جای او گرفته باشند.

ساعتی بعد با نشانی‌هایی که زن داده بود به باغ رسیدیم، مأموران زن پلیس، زن را در حالی که دستبند بر دست داشت آورده بودند تا محل را شناسایی کند، زن کلیدی از جیبش درآورد و در باغ بزرگی را که به نظر می‌رسید از باغهای اعیانی قدیم باشد باز کرد.

به محض باز شدن در باغ خودروهای پلیس که چند تایی بودند به همراه خودروهای صحنه جرم و قاضی ویژه قتل اول وارد شدند و سپس ماشین‌ها به طرف داخل باغ حرکت کرد.

مسیری چند صد متری بود تا به خانه بزرگی که وسط باغ بود برسیم، خانه‌ای شیروانی که چند دهه‌ای از عمرش گذشته بود، درختان بزرگ و گاه خشکیده باغ هم نشان می‌داد که این باغ سالهاست متروکه است.

زن مقابل ساختمان اصلی ایستاده بود که من و افسر پرونده رسیدیم و افسر پرونده از او خواست که بگوید صاحب باغ کیست و زن گفت که این باغ متعلق به مردی ثروتمند است که اکنون در خارج از کشور زندگی می‌کند و هر چند وقت یکبار برای دیدار اقوامش به کشور می‌آید. او همین جوان را برای سرایداری استخدام کرد تا از باغ و خانه‌اش مراقبت کند. این جوان در واقع حامد نوه خاله من است، او از سالها قبل خاطرخواه من بود تا اینکه من با مهدی که شوهر اولم بود ازدواج کردم، مهدی زمانی که خواستگاری من آمد دیپلمه بوده و در مغازه پدرش کار می‌کرد، درس هم می‌خواند تا در کنکور قبول شود و اتفاقاً در رشته پزشکی هم قبول شد، بعد از قبولی او در کنکور جشن نامزدی‌مان را گرفتیم و قرار شد تا دو سال بعد از عقد، عروسی را بگیریم که هرگز انجام نشد، مهدی زمان نامزدی و عقد را سه و چهار سال طول داد و دست آخر هم گفت که دختر یک کفاش که دیپلم هم ندارد در شأن یک دکتر نیست. این در حالی بود که من داشتم درسم را می‌خواندم و بخاطر اینکه عقد او شدم از مدرسه بیرونم کردند.

بعد از بر هم زدن نامزدی با مهدی، یک سالی حسابی افسرده و کلافه بودم، به درس پناه بردم و دیپلم گرفتم، بعد از آن فوق دیپلم حسابداری هم گرفتم و آنجا بود که دوباره همین نوه خاله‌ام به خواستگاری‌ام آمد، اما اینبار پدرم مخالفت کرد و گفت که تو دیگر نمی‌توانی ریسک کنی، او بیکار است و باید به کسی جواب بدهی که آینده‌ات را تضمین کند. البته بعد من فهمیدم که جواب رد دادن به حامد به خاطر برادر دوستش بود. مردی حدود 40 ساله که زنش را طلاق داده بود دو تا بچه داشت، البته کارگاه بزرگی داشت و ثروتمند بود. او بلافاصله بعد از حامد به خواستگاری آمد و جوابش هم از قبل مشخص بود که موافقت پدر و ناچاری من در جواب مثبت بود. دختر بزرگ این مرد تقریباً 14 سال داشت و خیلی هم علاقه‌مند به مادرش، او روزگار من را سیاه کرد و آنقدر بدگویی از من کرد تا اینکه سه سال بعد او هم طلاقم داد، البته تمام حق و حقوق و مهریه‌ام را هم داد تا به قول خودش از گرفتاری دعوای دختر و زن دوم راحت شود.

افسر پرونده نیم نگاهی به زن کرد و از او خواست که طفره نرفته و از ماجرای قتل بگوید. زن جوان هم گفت که درست در همین زمان تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم، پدرم هم دیگر در مقابل حرف من حرفی نمی‌زد. با پول مهریه‌ام یک آپارتمان کوچک خریدم و زندگی مستقل را شروع کردم. دنبال کار می‌گشتم که با شرکت پدر این جوان آشنا شدم، او هم چون حسابدار نیاز داشت پذیرفت.

ماههای اول هم من خوب کار می‌کردم و هم او خوب حقوق می‌داد تا اینکه رفته رفته با ماجراهای زندگی و همسر این تاجر پولدار آشنا شدم و فهمیدم که مجرد است، روزهای اول اندکی به خودم رسیدم که دیدم توجهی نمی‌کند، بعد از آن گهگاه پیامکهای شوخی و خنده‌دار برایش ارسال می‌کردم که باز هم او توجهی نمی‌کرد، البته هیچ ابراز نارضایتی هم نمی‌کرد، اما پاسخی هم نمی‌داد که نشان دهد آنها را خوانده یا خوشش آمده است.

چند ماهی بر این منوال گذشت و من هر روز بیشتر به مدیر شرکت و این تاجر ثروتمند علاقه‌مند می‌شدم تا اینکه یک روز دل به دریا زدم و به اتاقش رفتم، اول از مشکلاتم و زندگی‌ام گفتم و او هم گوش می‌داد و می‌گفت که این مشکلات ممکن است سر راه هر کسی باشد ولی وقتی پیشنهاد من را شنید حسابی بهم ریخت. من گفتم که حاضر نوکری خودش و فرزندانش را بکنم، فقط اجازه دهد که همسرش شوم و در خانه‌اش باشم، اما او گفت که هرگز حاضر نیست زنی را به همسری قبول کند، چرا که دیگر تمام عشق او متعلق به فرزندانش است و از من خواست هر چه در اتاق گفته و شنیده شده را فراموش کرده و به کارم برسم. اما مگر می‌توانستم او را از فکرم بیرون کنم، برغم اینکه می‌دانستم پافشاری کردن بر خواسته‌ام می‌تواند به اخراجم منجر شود، اما چند روز بعد دوباره درخواستم را مطرح کردم، این بار تاجر ثروتمند جوابی نداد و فقط خواست از اتاق خارج شود و عصر همانروز بود که گفت از شرکت اخراج شده‌ام و باید بروم دنبال کار دیگری و یک چک هم بابت حقوق و سنواتم به من داد.

همانجا عقده این مرد ثروتمند را به دل گرفتم، او نباید با من که خودم را فرش زیر پای او و فرزندانش کرده بودم این گونه برخورد می‌کرد. من گفته بودم حاضرم نوکری‌اش را بکنم و او اخراجم کرده بود...

شب دوم یا سوم از اخراج بود که حامد به من زنگ زد و وقتی فهمید اخراج شدم خیلی ناراحت شد و دنبالم آمد تا مرا ببرد در شهر گشتی بزنم تا شاید دلم باز شود، همانجا بود که به او گفتم چقدر از این تاجر ناراحتم و حتماً باید جبران کنم، در عین حال چون در شرکت کار می‌کردم می‌دانستم که او همیشه حداقل 300 میلیون و حتی بیشتر پول در حسابش دارد. به حامد گفتم که اگر بتوانیم به هر طریق به پولهای پدر این جوان دست پیدا کنیم، تمام مشکلاتمان حل شده و می‌توانیم از کشور برویم و اینگونه بود که آن شب سیاه و تلخ برایمان رقم خورد.

زن به اینجای حرفش که رسید قدم برداشت و به سمت دیگر باغ حرکت کرد، جایی در سمت چپ، از لابه لای درختان دیوارهایی دیده می‌شد که هر چه جلوتر می‌رفتیم واضح‌تر مشخص می‌شد که خانه سریداری است، او همانطور که قدم برمی‌داشت گفت که پدرم را در یکی از اتاقهای انباری سرایدار زندانی کرده بودند و الان هم جنازه‌اش همانجاست. تا اینکه به مقابل در انباری رسیدند، اما در باز بود، داخل انباری هم یک پلاس کهنه و رنگ و رو رفته، چند پتو و یک بالش بود و مقداری خرت و پرت و وسایل باغداری... اما هیچ خبری از پدرم نبود. زن داخل اتاق رفت و خوب همه اطراف را نگاه کرد و گفت؛ همین جا بود، خودم دیدم که حامد ضربه را زد و او هم به زمین افتاده و بعد یک لحظه ساکت شد، افسر پرونده مانند کسی که ذهن او را بخواند گفت که احتمال نمی‌دهی حامد دروغ گفته باشد، بجای کشتن او را آزاد کرده باشد تا به جای پول خون، پول آزادی بگیرد.

زن گیج شده بود، باورش نمی‌شد که حامد، مردی که می‌گفت تا آخر عمر پایش می‌نشیند به او خیانت کرده باشد، اما نه اینطوری نبود، او قبل از خروج از باغ هم آمده بود و دیده بود که مرد تاجر روی زمین افتاده و کلی خون از سرش ریخته، در را هم خودش قفل کرده و کلید دست خودش بود، پس چطور می‌شود که او را آزاد کرده باشد، آن دو تمام راه را تا مرز با هم بودند و فقط هنگامی که به او اعلام کردند ممنوع الخروج است اقدام به فرار کرد و شاید حامد الان در ترکیه منتظرش باشد.

اما مأموران داخل اتاق جز چند جای خون آلود، هیچ چیز دیگری ندیدند، نه از جنازه خبری بود و نه از چیز دیگری. آنجا برای اولین بار از اینکه پلیس‌ها به هدفشان نرسیدند خوشحال شدم و آرزو کردم که کاش این زن دیوانه باشد و فردا بگوید همه‌اش دروغ است و پدرت زنده است و فلان جا زندگی می‌کند. تا ساعتی بعد مأموران تمام باغ را زیر و رو کردند اما هیچ اثری از پدر من نبود، انگار که آب شده و به زمین فرو رفته است.

 

مأموران هر چه بیشتر می‌گشتند کمتر ردپایی از پدرم یافت می‌شد، از دیگر سو خواهرم هم نگران شده بود با پرس و جو از کلانتری خودش را به باغ رساند و من هم ماجرا را برایش شرح دادم و گفتم که یا این زن دروغ می‌گوید یا مسأله چیز دیگری بوده و او نمی‌خواهد حقیقت را بیان کند.

نزدیک غروب بود که افسر پرونده از ما خواست محل را ترک کنیم، او می‌گفت مأموران هنوز هم باید باغ را بگردند و هم باید این زن به کلانتری منتقل شده و تحت بازجویی قرار گیرد.

من و مهتاب هم راهی خانه شدیم، در این چند روز حتی یک ساعت آرام نداشتم، الان هم معلوم نبود چه سرنوشتی برای ما رقم خواهد خورد، امیدوار بودیم که پدرمان فرار کرده و بتواند با خانه تماس بگیرد یا اینکه مأموران به نکات تازه‌ای دسترسی یافته و به ما خبر دهند. وقتی به خانه رسیدیم که انیس‌مان، همان پیرزن مهربان در حال رفتن بود، او فقط گفت که برادرم سیاوش از انگلستان تماس گرفته و جویای احوال پدر شده است و او هم یک سری کلیات را به او گفته است اما طوری که سیاوش را نگران نکند و از من خواست خیلی زود با او تماس بگیرم. در تماس تلفنی که لحظاتی بعد با سیاوش گرفتم کل ماجرا را شرح دادم و هر چند که خیلی نگران شده بود اما هیچ اصراری نداشت که به ایران بیاید، او فقط از من خواست که اگر خبری شد، منظورش مرگ پدر بود، به او خبر دهم تا خودش را برساند، البته تأکید هم کرد که دوست ندارد جنازه پدرمان بخاطر آمدن او روی زمین بماند، هر چند که از این حرفها چیزی به مهتاب نگفتم اما احساس کردم سردی روابط انسانها در خارج از کشور به سیاوش هم سرایت کرده است.

فردا و پس فردا و چند روز دیگر هم گذشت هر بار که با افسر پرونده تماس می‌گرفتیم، همان حرفهای قبلی را تکرار می‌کرد و می‌گفت که خبری از حامد، عامل فراری پرونده نداریم و زن دستگیر شده هم در تمام بازجویی‌ها بدون هیچ کم و کاستی همان حرفها را تکرار کرده است.

این یعنی اینکه فعلاً پرونده پدرم مسکوت شده و باید منتظر گذشت زمان باشیم، در این یکی دو روز آخری یک بار جلال و چند بار فرهاد با من تماس گرفته بودند که هر بار تماسشان را رد کرده بودم، امروز انیس‌مان، همان پیرزنی که پدرم استخدام کرده بود تا ضمن آموزش اخلاق و تربیت کمبود بزرگتر را در خانه احساس نکنیم، یکساعتی دور میز ناهار با من و مهتاب حرف زد و گفت که باید به زندگی عادی برگردیم، حرفهایش تأثیر خوبی روی من داشت، چون تصمیم گرفتم دنبال باشگاه ورزشی و درسم بروم، ضمن اینکه اینها باعث می‌شد تا کمتر به ماجرای پدرم فکر کنم. مهتاب هم که چند روزی بود قرص آرامبخش می‌خورد، گفت که قصد دارد با یکی از دوستان دانشگاه چند روزی به شمال برود، آنها اصالتاً گیلانی بودند، یعنی یکی از روستاها گیلان و حالا می‌خواست به آن روستا برود تا شاید حالش اندکی بهتر شود.

اما از دیگر سو آقای جاوید منشی پدرم هر روز نه یک بار و دو بار بلکه دهها بار تماس می‌گرفت و درباره مسایل از من نظر می‌خواست و من هم باید به او می‌گفتم که چکار کند. این دفعه آخری آقای جاوید گفت که آقا سیامک اینطوری که نمیشه من روزی صد بار به شما زنگ بزنم کلی کالا در انبار داریم، همانقدر و یا بیشتر در گمرک، کلی چک در بازار داریم و کلی هم طلب داریم، شما باید بیایید و مسایل را پیگیری کنید، تازه مسأله آن چکها و پولها که از حساب پدرم زورگیری شده بود را هم وکیل شرکت پیگیری می‌کرد و...

همه اینها باعث شد تا مجبور بشوم حداقل صبحها را به شرکت بروم و کارهای شرکت را پیگیری کنم، اما تصمیمم برای عصرها تغییری نکرد، باشگاه ورزشی تنها انتخابم بود، حالا که دیگر نه من و نه مهتاب در خانه نبودیم، انیس‌مان را هم مرخص کردم و علاوه بر حقوق یک پاداش خوب هم به او دادم، هر چند که راضی نبود اما بالاخره دیگر نیازی به حضور او در خانه ما نبود.

عصر روز دوشنبه بود که بعد از مدتها دوباره به باشگاه رفتم، جلال اولین کسی بود که طرفم آمد، در آغوشم گرفت، گفت که خیلی متأسف است و ماجرای پدرم را شنیده، بعدش هم کلی گلایه کرد که چرا از او کمک نخواستم و... .

حس خوبی داشتم، بعد از ورزش روحیه‌ام تغییر کرده بود، به خانه که رسیدم بعد از دوش اولین کاری که کردم با فرهاد تماس گرفتم و احوالش را پرسیدم، او هم مثل جلال حسابی شاکی بود و فردای آنروز در همان کافه‌ای که همیشه با هم می‌رفتیم قرار گذاشتم، قبلاً به جلال هم گفته بودم، می‌خواستم دور هم باشیم و از آنها کمک بخواهم.

آنروز صبح وکیل شرکت سراغم آمد و خواست که با هم به دادگستری برویم، در آنجا بود که متوجه شدم او همه کارها را برای انتقال قانونی تمام اختیارات پدرم به من آماده کرده است، پای امضایی که آنجا کردم عملاً تمام شرکت به طور کاملاً قانونی در اختیار من بود. خوشحال شدم و احساس قدرت خوبی داشتم، شیرینی خوبی به وکیل دادم، فهمیدم که در کارش کمی هم راه غیرقانونی رفته اما نتیجه کار کاملاً قانونی بود.

عصر که به کافه رفتم هنوز هیچکدام از دوستانم نیامده بودند، اول فرهاد و به فاصله زمانی کمی جلال آمد، فرهاد می‌گفت که پزشکی قبول شده و تنها هدف بعدی زندگی‌اش رسیدن به تخصصهای بالاتر پزشکی است، اما جلال می‌گفت که نتوانسته به هدفش برسد، او رتبه لازم برای دانشگاه صنعتی شریف را بدست نیاورده بود، حتی سایر دانشگاه صنعتی هم پذیرفته نشده بود و در صورتیکه بخواهد درس بخواند یا یابد به شهرستانها برود یا یکسال دیگر درس بخواند. او می‌گفت فعلاً گزینه ماندن را انتخاب کرده اما در اینکه بتواند یکسال دیگر هم نان خور پدرش باشد، درد بود، می‌گفت پدرش حال و روز خوبی ندارد و به سختی می‌تواند از پس مخارج زندگی برآید، همین که خرج ماشین قراضه‌اش را بدهد کافی است. البته او می‌گفت اگر سرمایه داشته باشد می‌تواند با همکاری پدرش که تخصص‌اش در واردات کالای پزشکی بوده، سود خوبی به دست آورد، اما خب سرمایه ندارد.

آخرین نفر سیامک بود که اول داستان کامل پدرش را تعریف کرد و زندگی یا مرگ نامشخص او را که آنها را در شرایطی کاملاً گیج کننده قرار داده و از طرف دیگر به اینکه تمام اختیارات پدرش در شرکت به او منتقل شده و الان او صاحب شرکت بزرگ پدرش است. او در ادامه وقتی چشمش در نگاههای ملتمسانه جلال گره می‌خورد، گفت که فردا با منشی شرکت بررسی می‌کند که آیا راهی برای دادن یک وام به آنها وجود دارد؟

تا اوایل شب آنجا بودیم و سپس از هم جدا شدیم، به محض رسیدن به خانه احساس تنهایی و غربت شدیدی داشتم، مهتاب نبود و خانه خلوت وهم آور شده بود، کارگرمان هم گویا کاری برایش پیش آمده بود و غذا را روی گاز گذاشته و خاموش کرده بود و نامه نوشته بود که قبل از خوردن چند دقیقه گاز را روشن کنید.

تلفن را برداشتم و شماره مهتاب را گرفتم، دفعه اول جواب نداد، اما دفعه دوم که شماره را گرفتم گوشی را برداشت، جایی مثل عروسی یا امثال آن بود، صدای سازهای روستایی و محلی می‌آمد و کسی که آوازی می‌خواند بعد از احوالپرسی از حالش جویا شدم که گفت خیلی بهتر است و امشب عروسی دخترخاله دوستش بوده، اول بخاطر پدر نمی‌خواستند به او بگویند اما در نهایت مادرش گفته که مهتاب را هم ببرند تا روحیه‌اش عوض شود و خودش می‌گفت که خیلی خیلی حالش را بهتر کرده است.

آن شب خانه بسیار ترسناک‌تر شده بود، خیلی زود شام را خوردم و به اتاقم رفتم، هر چند که خسته هم شده بودم، اما زورکی پلکهایم را روی هم گذاشتم تا خوابم ببرد، نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کردم که جز من کس دیگری هم در خانه هست...

صبح مانند هر روز با ساعتی تأخیر به شرکت رسیدم، ماشین جدید پدر مقابل در شرکت پارک بود به محض وارد شدن به اتاقم وکیل شرکت با یک سوییچ در دستش مقابلم ظاهر شد و گفت که طی روزهای گذشته کار انتقال سند خودروی جدید را هم انجام داده، چون پدرم پولش را کامل به بنگاه داده بود عملاً مشکلی هم نداشته و فقط باید همراه هم به تعویض پلاک برویم تا کارها تمام شود.

هنوز مشغول امضای نامه‌ها و برخی چکها بودم که منشی گفت فردی بنام جلال با شما کار دارد، باورم نمی‌شد جلال حرف نسیه دیروز عصر من را اینقدر نقد گرفته باشد و به شرکت آمده باشد، در عین حال ناراحت هم نشدم چولی قولی نداده بودم، در را باز کردم و در حالی که کارتابلی را روی میز آقای جاوید می‌گذاشتم با جلال احوالپرسی کردم و گفتم که بیاید همراه هم به مرکز تعویض پلاک برویم، وکیل هم که منتظر بود همراه ما شد، روز خوبی بود در مسیر کلی گفتیم و خندیدیم. در برگشت به شرکت من ماجرای جلال و وام را به آقای جاوید گفتم و او گفت وام که نمی‌توانیم اما می‌شود در قالب خرید سلف به آنها پولی داد و کالای وارداتی آنها را با سود مناسبی از آنها خرید و یا اینکه خودشان در بازار بفروشند و با سود شخصی پول را برگردانند. خوشحال شدم که می‌توانستم کارش را راه بیندازم. به جلال گفتم که بماند تا همراه هم به خانه برویم و در طول مسیر ماجرا را برایش بگویم، اما جلال گفت که پدرش از صبح که همراهش آمده تا الان پایین شرکت منتظر است، باورم نمی‌شد که پدر جلال هم وعده من را اینقدر جدی گرفته باشد و از صبح آن پایین منتظر باشد، کلیات ماجرا را به او گفتم و خواستم که با پدرش برود تا فردا که کارها را پیگیری کنم. خانم آشپز تازه ناهار را روی میز گذاشته بود که تلفن همراهم زنگ خورد، مهتاب بود، گفت که ساعت 4 بعدازظهر می‌رسند خواست که ترمینال مسافربری دنبالش بروم. عصر همین که سوار ماشین شدم، دوباره این جلال بود که مقابلم سبز شد، ایستادم گمان کردم حرفی دارد، اما او هم سوار شد و روم نشد بهش بگم پیاده شو، پس دو نفری به ترمینال رفتیم و مهتاب را به خانه آوردیم.

بعد از رساندن مهتاب به خانه تعارفی به جلال زدم که ساعتی پیش ما باشد و جلال هم خیلی زود قبول کرد و وارد خانه شد. مهتاب بخاطر خستگی سفر به اتاقش رفت و من و جلال در پذیرایی ماندیم. جلال به محض نشستن روی کاناپه دوباره بحث وام را پیش کشید و گفت که پدرش از دیروز تمام کارهایش را رها کرده و منتظر این وام است تا به من و خواهرم و همینطور همکاران سابقش که باعث اخراج او شده بودند ثابت کند که توانایی‌های زیادی دارد.

من هم به او گفتم که امیدوارم همینطور شود، جلال در ادامه از رقم وام پرسید که من از او خواستم رقمی را که گمان می‌کند نیاز است اعلام کند، جلال گفت چیزی حدود 200 تا 300 میلیون باشه خوب است.

خیلی جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم، گمان می‌کردم منظورش از وام 10 یا 20 میلیون باشه، اصلاً حتی در ذهنم هم این رقم بالا را تصور نمی‌کردم، از دیگر جهت اینکه بخواهم به او نه بگویم برایم سخت بود، اما هر طور که بود با خودم کلنجار می‌رفتم که حرفم را بزنم و چون سکوت من طولانی شد، جلال خودش به حرف آمد و گفت: چی شده، کم آوردی؟ فکر کردم که دارم با صاحب شرکت آنچنانی صحبت می‌کنم، شرکتی که کمترین معامله‌اش چند صد میلیونی است. انگار تو هنوز آنقدر بزرگ نشدی که بتونی به این ارقام دست پیدا کنی. می‌دانستم قصد دارد با این حرفها من را تحریک کند که حرفی بزنم و فردا هم بخاطر آن حرف من را مجبور به پرداخت پول کند، پدرم هر زمان فرصتی دست میداد و هم در کنار هم بودیم درباره این قبیل مسایل با ما حرف می‌زد و زیر و بم کار و تجارت را در خلال همین گفت‌وگوهای پدرانه آموخته بود، پس جلال به این راحتی نمی‌توانست بر روی افکارم سوار شود و جولان بدهد، در عین حال از دوستم، دوست چندین و چند ساله‌ام انتظار این گونه سخن گفتن را هم نداشتم. بخودم مسلط شدم و در جوابش گفتم: البته که شرکت الان مال من است اما خوب هر کاری حساب و کتاب دارد و من هم باید در مقابل خواهرم مهتاب و برادرم سیاوش پاسخگو باشم، آنها هم به اندازه من در شرکت سهم دارند، بعد هم چون قرار است کار بصورت خرید سلف باشد باید شما اسناد و مدارک لازم برای واردات را تحویل دفتر دهید و نوع کالا و قیمت و همه چیزش مشخص باشد تا سود هر کدام از طرفها هم مشخص شود، بعد از آن هر قدر که بخواهید وام به شما تعلق می‌گیرد. جلال انگار انتظار چنین پاسخی را نداشت، اندکی ساکت شد و بعد گفت: باشه، امشب از پدرم می‌خوام اسناد و مدارک را آماده کند و فردا در دفتر تحویل دهد.

بعد از آن دیگر حرف از پول و وام نزدیم و بیشتر وقتمان صرف یک بازی رایانه‌ای و حرف زدن درباره باشگاه ورزش و بچه‌های باشگاه شد.

ساعتی بعد جلال خداحافظی کرد و رفت، مهتاب پایین آمد و کارگرمان شام را آماده کرد و میز را چید، در این حین مهتاب آمد کنارم روی مبل نشست، احساس کردم که می‌خواهد حرفی بزند اما رویش نمی‌شود، نگاهم را در نگاهش خیره کردم و گفتم: بگو، هر چی می‌خواهی بگو، اگر می‌خواهی رویم را آنطرف کنم بعد بگو. مهتاب هم اندکی تأمل کرد و بعد گفت: چند روز است که فرهاد برایم پیامک می‌فرستد، برگشتم و با چشمانی از حدقه درآمده به مهتاب خیره شدم وفقط چند کلمه گفتم: فرهاد، پیامک، به تو... مهتاب که انگار ترسیده باشد حرفش را اصلاح کرد و گفت: فکر بد نکن پیامک‌های حاوی مطالب اخلاقی و مفرح، انگار متوجه شده که من دچار افسردگی شدم و می‌خواهد روحیه‌ام عوض شود، اندکی آرامتر شدم و لبخندی روی لبم آمد که مهتاب را هم آرامتر کرد، یادم آمد که در آخرین دیدارمان در کافه، درباره اوضاع نامساعد روحی مهتاب به فرهاد و جلال گفته بودم.

مهتاب در ادامه گفت: البته امروز او از من خواست که برگردم تا فردا همراهش به یک مرکز مشاوره بروم، می‌گفت که مادرش در آنجا فعالیت دارد و قطعاً برای بهبود حال من مؤثر است. نگاهش کردم که یعنی ادامه دهد و مهتاب در ادامه گفت: منم خوب نخواستم به او نه بگویم برای همین آمدم.

از یک طرف ناراحت بودم که چرا فرهاد این مسایل را به من نگفته و مستقیم با مهتاب در میان گذاشته و از طرف دیگر می‌دیدم که مهتاب هم خیلی بی‌میل نیست که با فرهاد به مرکز مشاوره برود، پس در نهایت به مصلحت دیدم که موضوع را خیلی کش ندهم و کاملاً عادی برخورد کنم.

مهتاب در خانواده‌ای بزرگ نشده بود که بخواهد فریب برخی جوانها که دنبال سوءاستفاده از دختران هستند را بخورد، خیلی از دوستانش را هم او راهنمایی می‌کرد، تابحال هم به هیچ پسری ابراز تمایل یا حتی ابراز علاقه نکرده بود و این اولین بار بود که برای پسری اهمیت قایل شده بود. اما فرهاد هم کسی نبود که قصد فریب یا سوءاستفاده از دختری را داشته باشد، شاید اگر دنبال این مسایل بود با توجه به وضعیت اقتصادی خانواده‌اش و تیپ و قیافه مناسبی که داشت خیلی راحت می‌توانست دنبال این کارها برود، پس از هر دو جهت خیالم راحت بود.

اما آنشب اتفاق دیگری افتاد که باعث شد تا دیدگاهم درباره برخی مسایل تغییر کند، فرهاد بعد از شام به خانه زنگ زد، به محض شنیدن صدای من تلفن را قطع کرد، غافل از اینکه شماره همراهش روی تلفن نمایان است.

به تلفن خیره شده بودم که مهتاب پرسید کی بود؟ اسم فرهاد را آماده کرده بودم که با یک متلک آبدار تحویل مهتاب بدهم که دوباره تلفن زنگ خورد، باز هم فرهاد بود. دوباره گوشی را برداشتم این بار سلام و احوالپرسی کرد و عذرخواهی کرد بخاطر قطع کردن تماس، گفت که اشکال از گوشی‌اش بوده، معلوم بود که دارد توجیه می‌بافد. بعد از آن کمی گپ زدیم و سپس گفت که طی روزهای گذشته با مهتاب در تماس بوده و برای فردا هم قرار گذاشته تا او را به یک مرکز مشاوره ببرد که مادرش آنجا را سفارش کرده است. از اینکارش خوشم آمد و اندک تصور غلطی هم که از او در ذهن پرورانده بودم، شصت و با خود برد، اما فرهاد در آخر حرفهایش از من خواست که جمله‌ای را که به من می‌گوید از او نشنیده بگیرد، و بعد از اینکه به او اطمینان خاطر دادم، گفت که شنیدم این روزها با جلال خیلی رفت و آمد داری، با او سرکار می‌روی و حتی به خانه شما می‌آید، فقط خواستم بگویم که پدرم حرفهای خوبی درباره گذشته پدر جلال نمی‌گوید، مراقب باش، او دیگر هیچ حرفی نزد و من هم از اینکه مهتاب ماجرای آمدن جلال و همراهی‌اش را به فرهاد گفته بود اندکی دلخور شدم و مکالمه تمام شد. در عین حال این پرسش در ذهن من بوجود آمد که مگر پدر جلال چه کار کرده بود که از شرکت اخراج شده است.

جلال خودش گفت بود که برخی همکاران پدرش با او دچار اختلاف شده و موجبات اخراجش را فراهم کرده‌اند، اما این اختلافها بر سر چه مسایلی بود، هرگز چیزی نگفته بود.

فردا صبح به محض رسیدن به شرکت آقای جاوید را به دفترم احضار کردم و کل ماوقع درباره جلال و پدرش را برای آقای جاوید گفتم، او هم گفت که البته این شرکت مال شماست و هر کار که بخواهید می‌توانید انجام دهید، اما در نظر داشته باشید که باید بفکر برگشت پول هم بود، در عین حال باید مراقب بود که هیچ تخلفی هم در کارنباشد، جاوید دقایقی در این باره صحبت کرد و من هم به او گفتم که جلال را سراغش می‌فرستم. ساعتی بعد جلال با پدرش آمد، آنها را به آقای جاوید حواله کردم، او هم دقایقی بعد به دفترم آمد و گفت که این آقا می‌گوید که در کار واردات تجهیزات پزشکی است و می‌تواند یک سری کالا از چین به قیمت بسیار ارزان وارد کرده و با قیمت خوبی بفروشد، من هم از او خواستم که ثبت سفارش را بیاورد تا پول را در اختیارش بگذاریم. چیزی حدود 500 تا 600 میلیون می‌شود. به آقای جاوید گفتم همین راه را ادامه بده و خبرش را به من هم اعلام کن و جاوید رفت.

جلال و پدرش سراغ من نیامدند و رفتند. عصر که به باشگاه رفتم خبری از جلال نبود ولی هنگام بازگشت به خانه، جلال مقابل باشگاه منتظرم بود، سوار ماشین شد و گفت که باید به خانه آنها برویم. می‌گفت پدرش اصرار کرده که امشب شام را در کنار آنها باشم، چند بهانه آوردم که اولین آنها تنهایی مهتاب بود و او گفت که او را هم همراهت بیاور، دلم نمی‌خواست خواهرم را به خانه کسی ببرم که هنوز خودم هم به خانه آنها نرفته بودم، از دیگر سو حرفهای فرهاد هنوز در گوشم بود. اصرارهای زیاد جلال همه بهانه‌ها را از من گرفت. به مهتاب تلفن زدم، ظهر هم که خانه رفته بودم مهتاب نبود، زنگ که زدم گفت همراه فرهاد به مرکز مشاوره رفته، مشاوره طول کشیده و مادر فرهاد دنبالشان آمده تا ناهار را خانه آنها باشند و او هم نتوانسته نه بگوید. مهتاب گوشی‌اش را جواب داد، هنوز خانه فرهاد بود، می‌گفت که در حیاط خانه در جمع پدر و مادر فرهاد هستند، لحن کلامش حاکی از آن بود که لحظاتی خوبی دارد، هنوز حرفم با او تمام نشده بود که عذر خواست، گوشی را به مادر فرهاد داد، مادر فرهاد را قبلاً یکبار دیده بودم، زنی میانسال و بسیار زیبا، اصلاًً به سنش نمی‌خورد که مادر فرهاد باشد، او پزشک مغز و اعصاب بود. مادر فرهاد هم پس از سلام و احوالپرسی معمولی در کمال ادب و متانت از من خواهش کرد که بخاطر خود مهتاب اجازه بدهم تا شام را در کنار آنها باشد، می‌گفت که قصد دارند برای شام به رستورانی در منطقه ییلاقی شهر بروند به جایی که دل آدم را باز می‌کند و بعد از شام خودش مهتاب را به خانه می‌رساند، وقتی دیدم که مشکل تنها بودن مهتاب حل شده خیلی اصرار نکردم و موافقتم را اعلام کردم. جلال هم که دید مشکلم حل شده، همراهم آمد، در خانه یک دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم و همراه جلال به خانه آنها رفتم.

خانه آنها چند کوچه بالاتر از خانه ما بود، زیرزمین یک آپارتمان بزرگ، به محض ورود به خانه دختری جوان ولی زیبا که چادری رنگی بر سرش انداخته بود به پیشوازمان آمد، دخترک در حالی که صورتش نشان می‌داد کم سن و سال باشد، اما مانند خود جلال قدی بلند و رعنا داشت. صورتش را حسابی در چادر پوشانده بود و با همان لحن دخترانه دعوت کرد به پذیرایی برویم و به محض نشستن سینی چای و نسکافه را جلویمان گذاشت. نگاهی به جلال انداخت و بعد از آن رفت و دیگر ندیدمش. برخلاف خیلی از افراد ثروتمند، من چای را بیشتر از هر نوشیدنی گرم می‌پسندیدم، پس چای را برداشتم، ولی هنوز استکانم را تمام نکرده بودم که جلال خواست به اتاقش بروم. اتاق جالبی داشت، یک تخت یک نفره، یک میز کوچک که رایانه‌ای قدیمی روی آن خودنمایی می‌کرد. دور تا دور اتاق هم پر بود از عکسهای ورزشکاران بدنساز. اما در میان همه این عکسها، عکس یک زن زیبا هم بود. جلال روی تخت نشست و صندلی رایانه را به نشان داد تا آنجا بنشینم. لحظاتی بعد جلال سرش را میان دو دستش گرفت و گفت: حتماً می‌پرسی عکس آن زیبا میان این همه تصویر ورزش چکار می‌کند، او مادر من است و شروع کرد به گفتن داستان زندگی‌اش.

 

جلال همانطور که سرش را پایین انداخته بود گفت که از مکث چشمانت روی عکس متوجه شدم برایت این سؤال پیش آمده، او مادرم است. زنی که ما را رها کرد و رفت. یک لحظه از مادر خودم یادم آمد، او هم ما را رها کرده بود و رفته بود، همین مسأله بیشتر کنجکاوم کرد و مقابل جلال نشستم به گونه‌ای که متوجه شود منتظر شنیدن هستم. جلال ادامه داد که، پدرم بعد از پایان سربازی در یک شرکت واردات و صادرات استخدام شد، او چند ماه بعد بخاطر کاردانی و لیاقت از سوی یک مدیر دولتی به یک شرکت دولتی دعوت و در این شرکت دولتی استخدام شد. تمام خانواده پدری من در روستا زندگی می‌کنند و پدرم بخاطر سربازی به شهر آمده بود و دیگر به روستا بازنگشت، خانواده او بارها و بارها اصرار کردند که بازگردد، پدرم تنها پسر خانواده بود، خانواده پدرم نه خیلی پولدار بودند نه خیلی ضعیف، آنها در روستا آب و زمین داشتند، اما اعتقاد بسیار شدیدی داشتند که باید در روستا ماند و شهر جز بدبختی و بی‌اخلاقی چیزی ندارد، این در حالی بود که پدرم سربازی‌اش را در شهر گذراند، او مرخصی‌های کوتاه مدتش را در شهر گذرانده بود و دیگر برایش قابل تحمل نبود که در یک روستای کوچک و روی زمین اجدادی کار کند. او دیده بود که در شهر چطور مردم یک شبه ره صد ساله می‌پیمایند، در حالیکه در روستا از این خبرها نیست و اگر آسمان مدد کند و ببارد و زمین همراهی نماید و باد و سرما نزند و حاصل خوب باشد در آن سال جشن می‌گیرند که به خیر و خوشی معاش خوبی عایدشان شده است. او برغم سفرهای چندین باره پدر و پدربزرگش به شهر برای بازگرداندنش، به همه پاسخ منفی داد در شهر ماند. حالا هم که کار خوبی گیر آورده بود دیگر به آنها هیچ فکر نمی‌کرد.

او در شرکت خیلی زود راه رشد را پیمود و در کمتر از 2 سال حقوقش مزایا و اضافه کاری‌اش چند برابر شده بود و دیگر مجبور نبود خانه‌ای را با چند هم خانه اجاره کند و یک خانه مستقل برای خودش رهن و اجاره کرده و اندک اندک وسایل رفاهی‌اش را تأمین می‌کرد.

تا اینکه در یکی از روزها با مادرم که دختر یکی از مراجعان به شرکتشان بوده آشنا می‌شود. گویا پدر دختر ترخیص کار واردات یک شرکت خصوصی بوده، پدرش بیمار می‌شود و نمی‌تواند کارها را دنبال کند و بخاطر اینکه کار شرکت نخوابد دخترش را می‌فرستد. پدر من هم که مسؤول ترخیص کالاهای وارداتی پزشکی بوده او را می‌بیند و یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود، آنروز گویا کار چند روزه دختر خانم را در چند ساعت انجام می‌دهد و همین مسأله زمینه آشنایی بیشتر را فراهم می‌کند. خانواده دختر از یک زندگی کاملاً معمولی شهرنشینی برخوردار بودند، پدرش بازنشسته وزارت بهداشت بود که اکنون در یک شرکت خصوصی کار می‌کرد و مادرش خانه‌دار، آنها علاوه بر این دختر، دو دختر دیگر هم داشتند که هر دو از او بزرگتر بودند، یکی ازدواج کرده بود و همراه شوهرش به یکی از بنادر رفته بود و دیگری همچنان در خانه بوده. اسم مادرم فرزانه بود، پدرم بعد از چندین بار دیدار به فرزانه می‌گوید که قصد دارد برای خواستگاری بیاید اما فرزانه قبول نمی‌کند و می‌گوید باید اول خواهر بزرگترم ازدواج کند. چند ماهی به این منوال می‌گذرد و این دو هر روز بیشتر عاشق هم می‌شوند و درمی‌یابند که نکات مشترک بیشتری دارند.

پدرم طاقت نمی‌آورد و یک روز بخانه فرزانه می‌رود و می‌گوید که آماده ازدواج با اوست و نمی‌تواند منتظر بماند تا خواهر بزرگترش عروسی کند یا نکند؟ پدر فرزانه هم موافقت می‌کند اما خواهر بزرگتر فرزانه که اسمش پروانه بوده حسابی ناراحت شده و کینه آنها را به دل می‌گیرد.

پدرم و فرزانه ازدواج می‌کنند و در همان خانه‌ای که پدرم اجاره کرده بود زندگی را شروع می‌کنند. پدر و مادر پدرم در روستای وقتی از تصمیم پسرشان برای ازدواج خبردار می‌شوند که کار از کار گذشته بود و قرار یک مجلس عروسی در روستا را گذاشته بود و آنها فقط توانستند وسایل مهمانی را فراهم کنند، آنگونه که بعدها به پدرم گفتند از ته دل راضی به این وصلت نبودند، اما نخواستند سایر اهالی روستا از این مسأله سوءاستفاده کنند، پس به کسی چیزی نگفتند و یک مجلس عروسی خوب برگزار کردند.

ماهها و سالها از پی هم می‌گذشتند و پدرم هر روز در کارش موفق‌تر می‌شد، آنها طی چند سال توانستند آپارتمان کوچک از خودشان بخرند و من به دنیا آمدم، که خوشبختی آنها را تکمیل کرده بود، سه سال بعد هم خواهر کوچکم به دنیا آمد، اما انگار او قدم خوبی نداشت، در همان زمان که پدرم در اوج کارش بود و خانه و ماشین داشتیم، اتفاقی ناگهان زندگی ما را زیر و رو کرد. جالب اینکه این اتفاق اصلاً در زندگی ما رخ نداد اما تبعاتش زندگی ما را از هم پاشید.

پدربزرگم، یعنی پدر مادرم در شرکت خصوصی با یکی از مدیران شرکت دوست می‌شود، او به پدربزرگم پیشنهاد می‌دهد که خانه‌اش را بفروشد و وارد کار تجارت شود، پدربزرگ هم خانه‌اش یا به قول خودش تنها سرمایه یک عمر کارمندی‌اش را می‌فروشد و با آن مدیر شرکت وارد کار تجارت می‌شود، اما تجارت آنها از نوع تجارت نبود که بقیه انجام می‌دادند، آنها قصد داشتند با توجه به کمبودهای بازار اقدام به واردات کالاهایی نمایند که می‌شد آنها را به چند برابر قیمت در بازار سیاه بفروش رساند، داروهای خاص و تجهیزات پزشکی از این جمله بودند.

آن مدیر آشنایانی داشت که این کالاها را بصورت قاچاق از مرزهای مختلف می‌آوردند و تحویل می‌دادند، اما ریسک این کار هم بود، یعنی ممکن بود ناگهان تمام سرمایه ات بر باد برود.

 

البته این تجارت یک روی دیگر هم داشت، و آن چیزی نبود جز چندین برابر شدن سرمایه در مدتی کوتاه، آنهم در شرایطی که قرار بود کالای چینی یا ساخت دیگر کشورها که با قیمت بسیار پایین عرضه می‌شود وارد کشور شده و به جای کالای اصلی و با قیمت بسیار بالا به فروش برسد.

آنها کارشان را شروع کردند، محموله وارداتی مرحله اول رسید و در شهر توزیع شد، مشتریان خیلی سریع کالاها را بردند و مشتری بخش عمده آنها دلالهای بازار سیاه بودند.

در همان مرحله اول تجارت وضع خانواده مادرم از این رو به آن رو شد، آنها یک خانه بهتر از خانه اولشان خریدند و پدربزرگم که تا بحال ماشین نداشت یک ماشین صفر کیلومتر خارجی خرید، البته چون رانندگی بلد نبود بیشتر دست خاله‌ام پروانه بود.

مرحله دوم و سوم واردات هم به راحتی انجام شد و هر بار کالاها خیلی زود و سریع به فروش می‌رفت و سودهای آنچنانی نصیب واردکنندگان می‌کرد، اوضاع مالی پدربزرگم ظرف چند ماه چنان شد که از خانه کوچک قبلی به قصری در شمال شهر رسیدند، ماشینی لوکس و حسابهای بانکی میلیونی و انواع جواهرات و سکه و طلا و دلار.

این در حالی بود که پدرم اعتقادی به کار آنها نداشت و می‌گفت که از واردات صحیح نمی‌توان به این همه سود رسید و یک روز بالاخره گند کارهای آنها درمی‌آید. همین مسأله هم باعث شد تا دومین اختلافها درزندگی ما بروز کند. مادرم وقتی می‌دید که سالها بخاطر داشتن شوهر از خواهر بزرگترش پروانه خوشبخت‌تر بوده و حالا او هر روز با یک ماشین، با یک لباس گرانقیمت و یک سرویس جواهرات میلیونی جلوی او ظاهر می‌شود و او هنوز در همان آپارتمان است و با همان وضع زندگی می‌کند، تحت تأثیر قرار گرفته بود. هر روز عصر که پدرم از سرکار به خانه برمی‌گشت به او غرولند می‌کرد و می‌گفت که تو سالها در این کارهستی چرا باید حال و روزت اینگونه باشد و پدرم طی کمتر از یکسال اینقدر پولدار شود و پدرم هم بارها و بارها برایش توجیه می‌آورد که از راه درست نمی‌توان این قدر پول بدست آورد، او بارها سند و مدرک آورد از شرکتهای واردکننده دارای مجوز که هیچکدام طی چند سال هم اینقدر سود نکرده‌اند که اینها طی چند ماه کردند آنهم با آن سرمایه ناچیز.

بحث‌ها آنقدر شدید و جدی شد که دیگر تحملش برای پدرم سخت شده بود، آن زمان من 7 ساله بودم، متوجه شده بودم که پدرم افسرده شده و همین احساس حقارت آخر کار دستش داد. او در درجه اول سراغ موادمخدر رفت، تریاک کشید، چند ماهی یواشکی عصرها و در خانه دوستانش و بعد که مادرم فهمید و یک دعوای حسابی راه افتاد آنرا بخانه آورد و در اتاقش را می‌بست و می‌کشید. بعد سراغ دیگر مواد رفت و آخر سر هم هروئین. حالا دیگر همان وضع و حال قبل را هم نداشتیم، پدرم عمده حقوقش را صرف موادش می‌کرد و مادرم هم بیشتر وقتش صرف نق زدن و دعوا، تا اینکه مادرم یک شب تهدید کرد که اگر وضع زندگی را روبراه نکند از پدرم جدا می‌شود. پدرم گویا چند روز بعد با یک واردکننده وارد معامله می‌شود تا در قبال دریافت چند صد میلیون کار واردات کالایی غیرمجاز را هموار کند، اما در آخرین مرحله کار بازرسان متوجه می‌شوند و پدرم را دستگیر می‌کنند.

جالب که از شانس بد پدرم آنروز مقداری هروئین هم همراهش بوده، آنهم پرونده‌ای جداگانه می‌شود و علاوه بر اخراج از شرکت به چند سال حبس و جریمه نقدی هم محکوم می‌شود. در آنزمان پدرم توقع داشت که چون اینکار را برای مادرم کرده او در کنارش بماند.

از دیگر سو در حالی که حدود یکسال از آغاز کار پدر مادرم با آن مدیر شرکت می‌گذشت اندک اندک حاصل کار آنها مشخص می‌شد و در حالیکه آنها غرق در پول بودند گزارشهایی از مرگ و میر مردم بخاطر مصرف داروهای تقلبی و تجهیزات غیراستاندارد گزارش می‌شد که باعث شده بود پرونده‌ای قطور علیه واردکنندگان این تجهیزات و داروها باز شود و آنها تحت تعقیب باشند، آقای مدیر به پدربزرگم گفته بود که باید هر چه دارند بفروشند و خیلی زود از کشور بروند، در غیر اینصورت هیچ تضمینی نیست که پس از دستگیری حکم اعدام در انتظارشان نباشد.

خودش در کمتر از چند روز از کشور خارج شده بود، پدربزرگم هم در حال فروش اموالش و تبدیل آنها به دلار بود که پدرم زندانی شد. او یک روز پیش مادرم آمد و گفت که دو راه دارد یا باید تا سالهای سال منتظر شوهر زندانی‌اش بماند و با فقر و بدبختی و دو بچه او سر کند یا باید طلاق بگیرد و همراه آنها و میلیونها دلار پول به خارج کشور بروند. مادرم فقط یک شب به این مسأله فکر کرد و فردا روانه دادگستری شد تا طلاقش را غیابی بگیرد. او حتی از این هم فروگذار نکرد و خانه و ماشین پدرم را به حراج گذاشت تا مهریه‌اش را نقد کند. اما پدرم اجازه نداد که ما را با خود ببرد، پدر پدرم به شهر آمد و کفالت ما را به عهده گرفت، او که تازه فهمیده بود چه بر سر پسرش آمده، کارهای پدرم را دنبال کرد، بخش زیادی از زمینهایش را فروخت تا جریمه او را بپردازد و یکسال هم ما را به روستا برد و مراقبمان بود تا بالاخره با پیگیری‌های او و دوندگی و هزار جور نامه نوشتن، پدرم مشمول عفو شده و آزاد شد. او زمانی آزاد شد که مادرم با پدر و مادر و خواهرش پروانه به کشور کانادا رفته بودند و آنجا بدنبال دریافت اقامت بودند.

جدید ترین رمان سعید کوشافر منتشر شد

جدیدترین رمان سعید کوشافر با عنوان خاطرات سرد را در ادامه میخوانید

خاطرات سرد

*سعید کوشافر

پسر جوان صورتش را لای دستانش مخفی می‌کرد، هنوز می‌شد شرم را در نگاهش خواند، شاید اصلاً جای او اینجا نبود، اینجا کنار کسانی که با جامعه خود از در جنگ برآمده و عنوان بزهکار را برای خود انتخاب کردند.

بزهکاری او با دیگران فرق داشت برای همین هم مانند آنها نمی‌توانست توجیه بیاورد که از سر ناچاری وارد گود خلاف شدم.

همین هم بندی‌اش «رجب» می‌گفت، از زمانی که بچه بودم تا روزی که مرد شدم هرگز یک وعده سیر غذا نخوردم، می‌گفت هرگز نشده بود که پولی دستم باشد که مال خودم باشد. و می‌گفت همه اینها باعث شد تا عقده‌هایی در درونم شکل بگیرد که دیگر برایش درمانی نبود.

او تعریف می‌کرد که وقتی برای اولین بار وانت بار را همراه محموله‌اش سرقت کردیم و به مالخر فروختیم، چند میلیون سهم من شد، با آن پول می‌توانستم چند ماهی با خیال راحت بخورم و راه بروم، اما آنقدر عقده بی‌پولی داشتم که فردای همان روز دنبال برنامه دزدی بعدی بودم.

اما درد سیامک جدای از اینها بود، او برخلاف «رجب» هرگز بی‌پول نبود، او اصلاً حتی معنی بی‌پولی را نمی‌داند و هنوز هم که هنوز است وقتی «رجب» از خاطراتش و داستانهایش می‌گوید، چشمهایش از حدقه بیرون می‌زند و دهانش از تعجب بازمی‌ماند، انگار دارند برایش قصه‌های تخیلی از موجودات فضایی تعریف می‌کنند.

سیامک در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد، پدربزرگش یکی از تجار معروف بود و پدرش هم تا قبل از ازدواج در تجارتخانه او مشغول بود و بعد از ازدواج خود شرکتی جداگانه تأسیس کرد و هر نوع کالایی که معرفه اقتصادی داشت را صادر یا وارد می‌‌کرد.

مادربزرگش سالها قبل بخاطر بیماری فوت کرده بود، اما پدربزرگ خانه‌ای ویلایی و چند هزار متری، شبیه به قصر داشت که آنها هم در همان خانه زندگی می‌کردند. اما مادرش در خانواده‌ای بود که خیلی ثروتمند نبودند، پدرش کاسب بازار بود و بنگاه اتومبیل داشت و مادرش خانه‌دار بود، آنها زندگی متوسطی داشتند.

ماجرای آشنایی پدر و مادرش هم به یک تصادف می‌رسد، روز جمعه‌ای که پدر سیامک با خودروی پدر مادرش تصادف می‌کند، آنها از ماشین پیاده شده و با هم درگیری لفظی پیدا می‌کنند و در نهایت نیز مشخص می‌شود که مقصر پدر سیامک بوده است. او فردا آنروز و پس از انجام کارهای بیمه برای پرداخت خسارت به بنگاه پدر مادرش می‌رود و چون آنجا نبوده به خانه آنها می‌رود و آنجا بود که مادر سیامک را دیده و یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود.

برخلاف داستان‌های معمول، پدربزرگ سیامک بعد از مطلع شدن از ماجرا اصلاً با پسرش مخالفت نمی‌کند، او فقط از پسرش می‌خواهد که بیشتر فکر کند و می‌گوید که او اعتقادی به تفاوتهای اقتصادی ندارد، اما باید مراقب تفاوتهای فرهنگی و اصالت خانوادگی باشد.

او از پسرش می‌خواهد که زندگی آینده‌اش را به بازی نگیرد و اگر این دختر را مناسب تشخیص می‌دهد اعلام کن که به خواستگاری بروند. چند ماه بعد از این آشنایی و چند بار دیدار دختر و پسر و گفت‌وگوی آنها در حضور خانواده‌ها، مراسم خواستگاری و بله برون برگزار شده و این دو عاشق و معشوق بهم محرم می‌شوند.

پدربزرگ در همان مراسم بله برون و زمانیکه خطبه عقد خوانده می‌شود باز هم احتیاط می‌کند و از خانواده عروس می‌خواهد که با یک دوره عقد دو ساله موافقت کنند و اینگونه می‌شود که دوره نامزدی دو ساله آنها آغاز می‌شود و لیلی و مجنونی که هر روز نسبت به هم محبتشان بیشتر و بیشتر می‌شود.

سیامک می‌گفت که پدربزرگش تعریف کرده که همان روزهایی که می‌دید، پسرش چقدر برای نامزدش دلتنگ می‌شود ترسیده است، می‌گفت که همیشه عشقهای داغ خیلی زود یا سرد می‌شوند یا به بن بست می‌رسند و بخاطر همین بارها پسرش را نصیحت کرده که عاقلانه رفتار کند، اما این بار مانند تمام داستانها تنها حرفی که خریدار نداشته همین حرفها بود.

بعد از دو سال مراسم عروسی آنها برگزار شد و زوج جوان، بخشی از خانه بزرگ پدری را برای زندگی انتخاب کردند. مادر شوهری هم در کار نبود که بخواهد ایرادی بگیرد، کارهای خانه را هم خانم میانسال انجام می‌داد که بهمراه شوهر و فرزندانش در زیرزمین زندگی می‌کردند، شوهر این زن کارگر پدربزرگ بود که در حین کار قطع نخاع شده بود.

بعد از عروسی زندگی حالت آرامی به خود گرفته بود، همه اینها را پدربزرگ برایم تعریف کرد، مرد و زن روزهای آرام و شادی را داشتند، پدر سیامک هر روز صبح به شرکت می‌رفت و مادرش سرگرم امور خانه و پخت و پز می‌شد تا ظهر که شوهرش می‌آمد، بوی غذای دستپخت او گرسنگی‌اش را دو چندان می‌کرد، آن‌ها عصرها هم با هم بیرون از خانه می‌رفتند، یا گشت و گذار بود یا خانه دوستان و اقوام.

این روال یک سالی با همان زیبایی ادامه داشت، سال دوم بود که سیاوش به دنیا آمد، سیاوش برادر بزرگتر سیامک بود، دو سال بعد مهتاب و سال بعد هم سیامک به دنیا آمد، حالا دیگر خانه بزرگ پدربزرگ حسابی شلوغ شده بود، سه تا بچه قد و نیم قد هر روز در حیاط خانه سر و صدایی راه می‌انداختند و یک سر بازی آن‌ها هم پدربزرگ بود.

آن روزها تنها احساسی که در سانت سانت آن خانه می‌شد یافت خوشبختی بود و بس. سیاوش 5 ساله، مهتاب 3 ساله و سیامک یک ساله، تمام آرزوهای پدربزرگ بودند، او همین سال‌ها بود که برای بودن در کنار نوه‌هایش تجارتخانه یا همان حجره را تعطیل و خود را بازنشسته اعلام کرد تا بیشتر در کنار آن‌ها باشد و بیشتر از این لحظات خوش بهره ببرد.

همین مسأله باعث شد تا مادر سیامک فرصت بیشتری برای کارهای خود داشته باشد، این در حالی بود که او حالا دیگر گواهینامه گرفته و با پژویی که شوهرش خریده بود، هر روز عصر یا به خانه دوستان و اقوامش می‌رفت یا خانه مادرش بود.

پدر هم کارش بیشتر شده بود و یا ناهار به خانه نمی‌آمد و اگر هم می‌آمد بعد از ناهار دوباره راهی شرکت می‌شد و تا شب در شرکت بود، اما همچنان هر شب بساط شادی و خنده در خانه برپا بود و محور تمام این شادی‌ها کسی نبود جز پدربزرگی که دوران بازنشستگی را وقف پسرش، عروسش و نوه‌هایش کرده بود. او هر جور بود شب بعد از شام همه را دور هم جمع می‌کرد و ساعتی خوش برای همه رقم می‌زد.

این سال‌های خوب تا زمانی که سیامک 7 ساله شد ادامه یافت، اما آن سال، یعنی درست سالی که باید سیامک مدرسه می‌رفت، اتفاقات چنان سریع و پشت سر هم رخ داد که کمتر کسی باور می‌کرد، کاخ بزرگ و زیبای خوشبختی یک خانواده به این سرعت از هم بپاشد.

هرچند که از مدت‌ها قبل دیوارهای این کاخ سست شده بود، اما کسی خبر نداشت تا شبی که آن اتفاق رخ داد و همه چیز به فردا کشید.

آن روز عصر مادر گفت که برای شرکت در جشن تولد به خانه یکی از دوستانش می‌رود، او حسابی به خودش رسیده بود و سوار بر ماشینش از خانه خارج شد، پاسی از شب گذشته بود، اما هنوز خبری از مادر نبود، پدر و پدربزرگ بارها و بارها با تلفن همراهش تماس گرفته بودند، اما آن هم خاموش بود.

تا اینکه حدود نیمه‌های شب مأموران پلیس خبر دادند که مادرم در کلانتری است. پدرم به کلانتری رفت و مشخص شد که مادرم را در یک مراسم پارتی مختلط دستگیر کرده‌اند. آن شب تا صبح از صدای جنگ و جدال پدر و مادر خوابمان نبرد، تا اینکه صبح روز بعد مادرم بعد از صبحانه صورت‌های ما را بوسید و از ما خداحافظی کرد و گفت که دیگر نمی‌تواند در این خانه زندگی کند و می‌رود.

پدربزرگ هم چند دقیقه‌ای آهسته با مادر حرف زد اما انگار اثری نداشت و او رفت.

چند روز بعد هم دادخواست طلاق و... به همین سادگی ما بدون مادر شدیم. پدرم می‌گفت که مادر زن خوبی نبوده، او دو سال قبل از پدر خواسته که سند حجره پدربزرگ را به نام او کند تا اجاره داده و برای خودش پولی داشته باشد و با موافقت پدربزرگ این کار صورت می‌گیرد، اما مادر چندصد میلیونی را در اختیار جوانی قرار می‌دهد و هیچ اجازه‌ای هم نمی‌گیرد، این جوان همان مردی است که بعد از طلاق شوهر مادرم شده بود. پدر می‌گفت که آن شب هم مادر را در پارتی نگرفته بودند و فقط این را گفته تا پدربزرگ ناراحت نشود، مادر را به همراه این مرد در حالی که از فرط مصرف مشروبات الکلی حالت عادی نداشتند دستگیر کرده بودند.

 

داستان زندگی پدر و مادر اما در همانجا خاتمه پیدا کرد و پدر دیگر هیچ حرفی از مادر نزد، نه از بدی او گفت و نه از سرنوشت و حال امروز او، مادر هر چند ماه یکبار با پدربزرگ هماهنگ می‌کرد و تنها می‌آمد و در حیاط خانه ساعتی در کنار ما بود و بعد هم می‌رفت.

سیاوش که از همه بزرگتر بود، خیلی گرم با مادر برخورد نمی‌کرد، حتی بعضی روزها بهانه درست می‌کرد و از خانه می‌رفت. اما مهتاب و من در کنار مادر احساس خوبی داشتیم.

پدربزرگ هم درباره مادر حرفی نمی‌زد، فقط یکبار به پدرم گفت که من از همان روز اول چنین روزهایی را پیش‌بینی می‌کردم، از دختر یک بنگاهی هم توقع نداشتم که در میان این همه پول و ثروت باشد و وسوسه نشود، اما فقط نمی‌دانم چرا خودش را از زندگی در این بهشت محروم کرد؟ یعنی آن جوان آنقدر ارزش داشت که تمام آنچه از ما گرفته پایش بریزد.

پدرم اما دیگر هرگز به ازدواج فکر نکرد، او تا زمانی که پدربزرگم فوت کرد در برنامه زندگی‌اش هیچ تغییری ایجاد نکرد، همان طور صبح می‌رفت و ظهر می‌آمد، عصر می‌رفت و شب می‌آمد. پدربزرگ مونس ما بود و زن میانسال کارگر خانه هم به خورد و خوراک و لباس ما می‌رسید.

تقریباً 14 ساله بودم که یک روز صبح همه دور میز صبحانه جمع شده بودیم که دیدم پدر با چشمانی قرمز از پله‌ها پایین آمد، اشک تمام صورتش را خیس کرده بود، بغض را نمی‌توانست فرو دهد و با همان حال گفت که پدربزرگ در بسترش از دنیا رفته است.

وقتی هم که خواستیم به طرف اتاقش برویم مانع ما شد و هر سه ما را در آغوش گرفت. روز سختی بود ما بیشتر از پدر و مادر به پدربزرگ وابسته شده بودیم و فقدان او یعنی کم شدن یک بخش از زندگی.

بعد از مرگ پدربزرگ، پدر یک کارگر خانم دیگر هم استخدام کرد تا مراقب ما باشد و این خانم مسن هم به کارهای درسی ما رسیدگی می‌کرد هم به نوعی غمخوار ما بود، هر چند که هرگز نمی‌توانست جای خالی پدربزرگ را پر کند.

همین سال بود که سیاوش دیپلم گرفت، او از پدرم خواسته بود که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود، کارهای او را پدربزرگ انجام داده بود و از یک دانشگاه انگلیسی برایش مجوز گرفته بود، فقط مشکل سربازی بود که آنرا هم پدرم حل کرد و سیاوش راهی انگلستان شد تا در آنجا درسش را ادامه دهد.

پدر برای من یکی از بهترین دبیرستان را در نظر گرفته بود، مهتاب هم در همین دبیرستان اما دخترانه‌اش درس می‌خواند، هزینه‌های آن هم خیلی زیاد بود، اما برای پدر فقط و فقط بهترین بودن ما ملاک بود. چند وقتی بود که مادر دیگر کمتر سراغی از ما می‌گرفت، یعنی چند هفته یکبار تبدیل شده بود به چند ماه یکبار و الان هم بعد از مرگ پدربزرگ شش ماهی بود که سراغی از ما نگرفته بود. پیرزنی که بعنوان انیس ما در خانه بود، حرفهای جالبی می‌زد، داستان‌ها و سرنوشت‌های عبرت انگیزی بلد بود و تعریف می‌کرد و در کارهایی که نیاز به مشورت داشت بهترین مشاور بود، بویژه برای مهتاب که دیگر مانند یک مادر و دختر می‌نشستند و ساعتی با هم حرف می‌زدند، او در کارهای درسی هم کمک دست خوبی بود، او معلم بازنشسته‌ای بود که سال‌ها این آموزش‌ها را در مدرسه داده بود و حالا باید برای دو نوجوان بدون مادر نقش معلم و مشاور را بازی می‌کرد.

در این سال‌ها بود که من اولین دوستانم به معنای حقیقی را شناختم، آنها هم از خانواده‌هایی مشابه خودمان ثروتمند بودند، گاه از راه مدرسه به پارک یا کافی شاپ می‌رفتیم. تفریح‌مان بیشتر بازی‌های رایانه‌ای بود. خاطرم هست که «مهرداد» یکی از دوستانم که در بازی‌های رایانه‌ای بهترین بود، هر چند روز یکبار خانه ما می‌آمد، تا اینکه خانم مشاور گفت که «مهرداد» آدم مناسبی برای دوستی نیست، او را زیر نظر گرفته و هر بار که او به خانه آمده زیر چشمی «مهتاب» را نگاه می‌کرده و چنین فرد چشم ناپاکی شایسته دوستی نیست و من هم در آن به بعد با او کمتر هم کلام شدم.

سالها یکی پس از دیگری گذشت و من 18 ساله شدم، درسم تمام شده بود و برای دانشگاه مشغول درس خواندن بودم، برخلاف سیاوش من علاقه‌ای به خارج از کشور نداشتم و می‌خواستم در ایران درسم را ادامه دهم، مهتاب هم مثل من بود، او دانشگاه آزاد قبول شده بود و روانشناسی می‌خواند.

بعضی سالها در زندگی هستند که سرنوشت انسان را رقم می‌زنند، بعصی سالهای خوب و برخی سالهای بد، یکی از این سالها همان سالی بود که مادرم ما را ترک کرد و رفت. سالی که پدربزرگم چشم از دنیا فرو بست و سالی که باید تمام آینده من در آن رقم می‌خورد.

تقریباً داشتیم به وضعیت عادت می‌کردیم، من و مهتاب در همان خانه بزرگ پدربزرگ تنها مانده بودیم، مهتاب تنهاییش را با دوستانش و انیس مان پر می‌کرد و من هم با مطالعه و ورزش و فرصت بسیار اندکی هم با دوستانم بودم. در واقع من خیلی دوست و رفیق به آن معنا نداشتم. فقط فرهاد بود که شرایط زندگی‌اش تقریباً مانند خودم بود، پدر و مادرش هر دو پزشک و ثروتمند بودند و از دوره دبیرستان با هم دوست شده بودیم و جلال که در باشگاه ورزشی با هم دوست شدیم. او هم مثل من علاقه شدیدی به پرورش اندام داشت به گونه‌ای که چندین برابر من تمرین می‌کرد و خیلی هم از من جلوتر رفته بود. او خیلی از خودش حرف نمی‌زد. تا جایی که من از حرفهایش فهمیده بودم، پدرش کارمند یک ارگان دولتی بوده که به خاطر مسایلی که هرگز نگفت اخراج شده بود و اکنون با ماشین مسافرکشی می‌کرد. از مادرش حرفی نمی‌زد و فقط در این حد می‌دانستم که او و پدرش و خواهر کوچکترش در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کنند که در زیرزمین یکی از خانه‌های بزرگ محله ما واقع شده و پدرش شبها حکم سرایدار آنجا را هم دارد.

روزها یکی از پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند و هر روز کنکور نزدیک‌تر و نزدیکتر می‌شد و من به طور جدی‌تری به درس خواندم می‌پرداختم، فرهاد و جلال هم همینطور بودند، فرهاد که گفته بود می‌خواهد مثل پدر و مادرش پزشک شود اما جلال فقط در سرش قبولی در صنعتی شریف را می‌پروراند و می‌گفت، باید از این دانشگاه فارغ التحصیل شوم تا راه خروجم از کشور و شغل آینده‌ام در خارج هموار شود، او می‌گفت که پدرش این را آرزو دارد که پسرش روزی دارای سمت مهمی در کشورهای اروپایی یا آمریکا باشد.

و بالاخره روز کنکور رسید و آن ساعتهای پر از استرس هم تمام شد، خودم از آزمون راضی بودم و احتمال رتبه خوب برای خودم را دور از ذهن نمی‌دیدم. فرهاد و جلال هم همینطور هر چند که جلال بیشتر از فرهاد امیدوار بود و فرهاد احتمال رتبه خوب برای پزشکی را نمی‌داد و می‌گفت که باید یکسال دیگر هم بنشیند و درس بخواند.

هر سه نفری رفتیم و در کافی شاپی که تقریباً همیشه به آنجا می‌رفتیم، ساعتی نشستیم، چایی و کیکی خوردیم و عصر بود که از هم جدا شدیم و هر کس به طرف منزل خود حرکت کرد.

خانه رسیدم و از فرط خستگی فقط با مهتاب که مهمان هم داشت احوالپرسی مختصری کردم و به اتاقم رفتم و یکراست روی تخت ولو شدم. درست نمی‌دانم چند ساعت خوابم بودم که با صدای در اتاق بیدار شدم، مهتاب بود که می‌گفت شب از نیمه گذشته و برای شام به آشپزخانه بروم.

لحظاتی بعد پشت میز غذاخوری بودم. مهتاب شام را کشید و هر دو شروع به خوردن کردیم، ساعت تقریباً نیمه شب را نشان می‌داد، برخلاف هر شب خبری از پدرم نبود، او هر طور که بود حداکثر ساعت 9 تا 30/9 خودش را به خانه می‌رساند، اما امشب نیامده بود، به کسی خبری هم نداده بود، اصلاً از عصر با کسی تماس هم نگرفته بوده هر دو نگران شدیم. موبایلهایمان را برداشتیم و شماره موبایل پدر و دفتر کارش را گرفتیم.

اما از هیچکدام جوابی نشنیدیم، دفتر پدر کسی گوشی را برنمی‌داشت و مشخص بود که در دفتر نیست و موبایل هم خاموش بود، نگرانی به جانمان افتاده بود، چند بار دیگر هم شماره را گرفتیم اما همه چیز مانند سابق بود.

شماره منشی پدرم را داشتم، آقای جاوید حدود 2 سال بود که منشی‌اش بود و از همه چیز پدر خبر داشت، او بعد از چند بار شماره گیری گوشی‌اش را جواب داد، انگار که خواب بود و وقتی شنید پدر به خانه بازنگشته بسیار تعجب کرد و گفت که پدرم امشب مانند همیشه ساعت 7 دفتر را ترک کرده و فقط گفته که به بنگاه ماشین می‌رود چون قرار داشت که ماشینش را با یک خودروی نو عوض کند.

اما دیگر خبر نداشت که پدر رفته یا نه و آیا کارش در بنگاه اینقدر طول کشیده یا مسأله چیز دیگری است. هم من و مهتاب می‌دانستیم که پدرمان پس از ماجرای مادر و طلاق او حتی یک لحظه هم به زن دیگری فکر نکرده است. او بارها و بارها قبل از خارج رفتن سیاوش و بعد از آن به ما گفته بود که به زن دیگری فکر نمی‌کند و تمام آرزوهایش در فرزندانش خلاصه می‌شود.

آنشب ثانیه‌ها هم دیر می‌گذشت چه برسد به دقیقه و ساعت، دفتر تلفن را جلوی رویمان گذاشته بودیم به هر کس که گمان می‌کردیم ممکن است خبری از پدر داشته باشد زنگ زدیم. حتی بنگاه شماره تلفن صاحب ماشین را هم پیدا کردم. پدرم همیشه از همین بنگاه ماشین می‌خرید یا می‌فروخت.

مرد بنگاهی که اتفاقاً از دوستان قدیمی پدربزرگمان، یعنی پدر مادرمان بود حرفایی زد که نه تنها آراممان نکرد که اضطرابمان را بیشتر و بیشتر کرد. او گفت که پدر ساعت هفت تا هفت و نیم به بنگاه ماشین رفته، ساعتی آنجا بوده و ماشین جدیدش را انتخاب کرده، کمی هم برسر قیمت چانه زده و در همین حین یک تماس تلفنی داشت که گویا خیلی هم فوری بود، چون بعد از تمام شدن تلفنش دیگر خیلی سر قیمت چانه نزده، قولنامه را امضا کرده و ماشین جدیدش را تحویل گرفته و رفته است. مرد بنگاهی می‌گفت که پدر اول با نرمی با آنسوی خط گفت‌و‌گو می‌کرده، اما در آخر تماس صدایش بلند شده و شبیه پرخاش بوده است.

ساعت حدود دو و نیم صبح بود، دلشوره چنان به جانم افتاده بود که دیگر طاقت نداشتم، رفتم لباس بپوشم که دیدم مهتاب گفت با من می‌آید، دقایقی بعد سرگردان در خیابانها می‌گشتیم که خود را مقابل کلانتری دیدیم، هر دو یک نظر داشتیم. داخل کلانتری رفتیم و ماجرای گم شدن پدر را شرح دادیم. افسر نگهبان از ما خواست که شرح ماجرا را بنویسیم.

دقایقی بعد برگه دست افسر نگهبان بود و پس از مطالعه گفت که تا صبح کاری از دستمان برنمی‌آید، صبح پرونده را به جریان می‌اندازم. شاید به نتیجه‌ای برسیم، شما هم سری به بیمارستانها و جاهای دیگری که گمان می‌کنید ممکن است پدرتان رفته باشد بزنید.

آن شب تلخ سیاهتر از همیشه می‌نمود، با مهتاب از در کلانتری خارج شدیم، اولین تاکسی عبوری را دربست گرفتیم، خود راننده تاکسی به محض اینکه ماجرا را شنید انگار می‌دانست باید در چنین شرایطی چه کند، گفت فقط باید به بیمارستانهایی برویم که اورژانس بیماران را به آنجا منتقل می‌کند و نام چند بیمارستان دولتی را بر زبان آورد و به طرف نزدیکترین آنها حرکت کرد...

سپیده زده بود که آخرین بیمارستان را هم پشت سر گذاشتیم. از طرفی خوشحال بودیم که پدرمان جزو مصدومان و مراجعان آنها نبوده و از دیگر سو نگران اینکه شاید مسأله چیز دیگری باشد.

مهتاب در مسیر برگشت به خانه گفت که یعنی ممکن است پدر با زنی مرتبط شده باشد بدون اینکه به ما چیزی بگوید و شب را پیش او گذرانده باشد، آنهم بی خبر. راستش در آن شرایط دلم می‌خواست که مسأله همین باشد، اما هنوز به خانه نرسیده بودیم که خبرهای دیگری به دستمان رسید.

از کلانتری با موبایل من تماس گرفتند و خواستند که هر چه سریعتر به آنجا برویم، بلافاصله از راننده تاکسی خواستم که ما را به کلانتری ببرد. آنجا بود که افسر نگهبان در حالی که آماده می‌شد شیفت را تحویل همقطارش بدهد گفت که ماشین قبلی پدرش در حالی که یک زن و مرد سوار آن بودند توقیف شده است. این خبر چندان مهم نبود، خوب پدرم خودرواش را به بنگاه فروخته و تحویل داده، او هم ممکن است همان شب آنرا به شخص دیگری فروخته باشد و اتفاقاً همین جملات را به افسر نگهبان کلانتری هم گفتم.

او اندکی درنگ کرد و گفت: بله ممکن است هم اینطور باشد، اما زمانی که مأموران از آنها می‌خواهند که توقف کنند بر سرعتشان می‌افزایند و عملاً یک تعقیب و گریز شکل می‌گیرد تا اینکه آنها در حومه شهر وارد کوچه باغی شده و از فرصت استفاده کرده خودرو را جا گذاشته و به باغهای اطراف می‌گریزند. مأموران وقتی به خودرو می‌رسند که زن و مرد آنرا ترک کرده بودند و تنها چیزی که در خودرو پیدا کرده‌اند کیف و مدارک پدرش بوده است.

در یک لحظه خشکم زد، یعنی چه بر سر پدرمان آمده است، او که خودرو را فروخته، چرا باید کیف و مدارکش در خودرو باشد و اصلاً چرا باید زن و مردی که احتمالاً خودرو را خریده‌اند آنرا رها کنند و بگریزند.

اینها در واقع همان معماهای پیش روی افسر نگهبان هم بود. او گفت که پرونده را تحویل مأموران آگاهی کلانتری می‌دهد تا آنرا بررسی کرده و ادامه کار را به دست بگیرند و از ما خواست که چنانچه هر خبری به دستمان رسید آنها را در جریان قرار دهیم.

خورشید در آسمان سرک کشیده بود که به خانه رسیدیم. مهتاب دیگر نای و توان ایستادن روی پاهایش را هم نداشت و بدون اینکه لباس عوض کند روی کاناپه دراز کشید و بلافاصله خوابش برد. منهم خیلی خسته بودم اما کنار تلفن نشستم، انگار به من گفته باشد که خبری در راه است. چشمانم گاه روی هم می‌افتاد و دوباره به زور آنها را باز نگه می‌داشتم، دیگر هیچ چیزی به فکرم نمی‌رسید و هر خبری را بهتر از بی‌خبری می‌دانستم. که تلفن خانه زنگ خورد مرد بنگاهی پشت خط بود، او گفت صبح که آمده سرکارش دیده که ماشین جدید پدر پشت در بنگاه پارک شده است.

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 5

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

سعید حالا دیگه اشکهاش روی گونه‌هاش سرازیر شده بود و هق هق توی گلوش پیچیده بود، احمد اما به حرفش ادامه می‌داد، انگار می‌خواست که سعید را حسابی تحت تأثیر قرار دهد.

- «مادرم رو فرستادم خونتون که اگر کاری از دست من یا بقیه همسایه‌ها برمی‌آد برای گذران زندگیشون انجام بدن، اما مادرت آنقدر مناعت طبع داشت که گفته بود آنقدر اندوخته دارند که باهاش سر کنند، اما من خودم دیده بودم که مامانت می‌ره طلافروشی و طلاهاش رو می‌فروشه. همون روزها جمال رفته بود چند تا از چکهای درشت بابات رو اجرا گذاشته بود و حکم صریح خونتون رو گرفته بود و آورده بود به مامانت نشون داده بود، اما باز هم مادرت کوتاه نیامده بود و گفته بود که حتی اگر برم کنار خیابان بخوابم، دخترم رو به تو نمی‌دم، منهم چند باری سر راه جمال رو گرفتم و گفتم که دست از سر خاطره برداره، اما چنان کتکی خوردم که مامانم گفت اگر دوباره بری سر راه این لات بی سر و پا قرار بگیری شیرم رو حرومت می‌کنم.

ماجرا ادامه داشت تا اینکه اونروز صبح مامانت از خونه می‌ره بیرون، من خودم پشت پنجره اتاقم بودم که مامانت رو دیدم، بلند شدم برم بیرون که بهش بگم چقدر عاشق خاطره هستم، بگم که اگر اونو به عقد من دربیاره شاید جمال دست از سرشون برداره، اما همینکه رفتم داخل کوچه دیدم جمال دوباره جلوی مادرت رو گرفته و دارن جر و بحث می‌کنند، کوچه هم بخاطر برفی که چند روز قبل آمده بود حسابی یخ بسته بود، اما اونجوری که بهت گفتن مادرت روی یخها سر نخورد و زمین نیافتاد.

مادرت در حین بحث با جمال که من نمی‌شنیدم چی می‌گفتن، یک دفعه دستش رو که یک ساک چرمی هم همراهش بود بالا آورد و توی صورت جمال کوبید، جمال هم که انگار عصبانی شده بود، با مشت به سر مامانت کوبید، با ضربه دست جمال سر مامانت به دیوار خورد و بعدش افتاد روی زمین، دیگه هم تکون نخورد.

هیچ کس تو کوچه نبود، جز من که از دور و لای در خونه تمام ماجرا رو دیدم، من هم اونقدر ترسیده بودم که حتی جرأت نکردم بیرون برم و به جمال چیزی بگم، راستش هنوز هم از جمال می‌ترسم، می‌ترسم بلایی سرم بیاره.

بعدش دیدم که جمال خیلی زود از کوچه خارج شد و چند دقیقه بعد یک عابر مادرت رو دید و زنگ زد به اورژانسع اما کار از کار گذشته بود.»

صدای هق هق گریه سعید فضای کوچک باریک را پر کرده بود، توان ایستادن روی پاهایش را نداشت، همانطور که دیوار تکیه داده بود، روی زمین نشست، سرش را میان دو دستش گرفت. با صدای بلند فقط «خدا، خدا» می‌کرد.

داغ دلش تازه شده بود، تا امروز گمان می‌کرد که فقط این رجب است که آتش به خوشبختی آنها کشیده و داغ پدر را بر دل آنها گذاشته است، اما جمال هم مادرشان را از آنها گرفته بود، و دقایقی به همین منوال گذشت، احمد خم شد و دستان سعید را گرفت او را از جایش بلند کرد و در آغوش گرفت، سعید در حالی که سرش روی شانه احمد بود و خیلی صورتش به لباس احمد کشیده می‌شد.

- «احمد... احمد... خاطره هم فهمید ماجرا چه جور بوده، ... فهمید یا نه... اگر فهمید چرا بازم زن جمال شد، ... چرا... چرا؟»

- «آره خبر داشت، من خودم همان شب با مادرم رفتیم خانه شما، خودم خاطره رو کشیدم تو حیاط و تمام ماجرا رو براش گفتم، گفتم که چی دیدم و چی شده، گفتم که من ترسیدم، گفتم که باید تمام ماجرا به پلیس بگه.».

-«خوب چی شد... چی شد... چرا به پلیس چیزی نگفت؟»

- «من هم تعجب کرم وقتی دیدم مراسم ختم مادرت تموم شد و از پلیس هم خبری نشد، جمال هم هر روز مقابل در خانه شما می‌ایستد و به کسانی که میان و میرن تسلیت می‌گه، مثل صاحب عزا، اونقدر اون در خونه شما علاف بود که کسی جرأت نمی‌کرد بره خونه شما جز زنان محل، و بعضی از پیرمردهایی که دوست بابات بودن.»

- «خوب... خوب... بعدش چی شد.»

- «یک روز عصر که جمال تو کوچه نبود، با ترس و لرز خودم رو رسوندم خونه شما، خاطره اول در رو باز نمی‌کرد، اما آنقدر قسمش دادم که بالاخره در رو باز کرد، وقتی ازش پرسیدم چرا ماجرا رو به پلیس نگفته، گفت که فرداش جمال میاد در خونه شما و خاطره همه چیز رو بهش می‌گوید تهدیدش می‌کند اگر دست از سر اون برنداره همه چیز رو به پلیس می‌گه، اما در مقابل جمال هم تهدید می‌کنه که اگر از ماجرا حرفی به پلیس بزنه، هم تمام چکهای بابات رو به اجرا می‌گذاره و اون رو از خونه میندازه بیرون، هم ممکن بیار سراغش خودش رو هم بکشد، هم شبانه بریزن تو خونش و کاری کنن که تا آخر عمر نتونه سربلند کنه، اونم که یک دختر تنها بوده می‌ترسه، بویژه که همون شب، جمال از روی دیوار میاد تو خونه و یک فصل حسابی خاطره رو کتک می‌زنه، اون کاری رو هم که نباید بکنه، می‌کنه، تمام اسناد و مدارک رو هم از تو خونتون برمیداره و می‌بره، یک سند هم از خاطره می‌گیره که در مقابل چکهای پدرت، خانه را به او واگذار کرد.

خاطره گفت که تنها کاری که از دستش برآمده این بوده که در مقابل این همه زورگویی جمال این شرط رو بذاره که فقط وقتی برای عقد بله می‌گه که سعید آزاد بشه و جمال هم قول می‌ده به شرط حاضر شدن در محضر برای انتقال سند خانه و عقد برای آزادی تو کارش رو انجام بده، که همینطوری هم شد.

برای همینه که من تعجب می‌کنم تو اینطور با جمال گرم گرفتی، درسته که من خاطرخواه خاطره هستم، اما این حرفها رو برای این نگفتم که به جمال حسودین می‌شد، نه، بخاطر این بود که می‌دونستم اون کاری می‌کنه که تو نتونی حرفی از خاطره بشنوی.»

سعید سرش را از روی شانه‌های احمد برداشت، با پشت دست اشکهایش را پاک کرد، اندکی به پاهایش خیره شد و بعد بدون اینکه به احمد حرفی بزند به طرف سر کوچه حرکت کرد.

این بار دیگر مردد نبود، حالا کاملاً می‌دانست که چه بر سر خانواده‌اش آمده است، می‌دانست که جمال نه تنها از شرایط زندگی خانواده‌اش سوءاستفاده کرده که قاتل مادرش است، حتی به خواهرش هم رحم نکرده و با دختر تنها هر کاری که می‌توانسته کرده، عقد آنها هم اجباری و زوری بوده است.

سعید از خودش بیزار شد، از آزادی‌اش که به بهای اسارت خواهرش در چنگال جمال تمام شده بود، از اینکه بخاطر او خواهرش مجبور به چه کارهایی شده، از اینکه بخاطر یک عمل نسنجیده او، خواهرش در این روزگار بی‌رحم، تنها مانده است.

حالا دیگر به همان اندازه که انتقام از رجب برایش اهمیت داشت، انتقام کشیدن از جمال هم اهمیت یافته بود، او باید نقشه‌اش را همانطور که فواد گفته بود پیش می‌برد، باید با یک تیر هر دوی این شیاطین را شکار می‌کرد.

لحظه‌ای ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد که احمد در حال حرکت به سوی او بود، احمد، حالا از بسیاری از رازهای زندگی او خبر داشت، او عاشق خاطره بود و از جمال متنفر، پس می‌توانست در اجرای نقشه‌اش روی او هم حساب کند.»

-«احمد، من برای انتقام از جمال یک نقشه دارم، حاضری کمکم کنی؟»

-«هر چند که من خیلی ترسو هستم، اما اگر کاری از ستم برآد در خدمتم.»

- «می‌خواهم جمال را بکشم، البته نه به دست خودم، به دست کسی که پدرم را کشت، هستی؟»

احمد اصلاً گمان نمی‌کرد که منظور سعید از انتقام کشتن جمال باشد، فکر می‌کرد نهایتاً می‌خواهد برنامه‌ای بریزد و او را در جایی یک فصل حسابی کتک بزند، یا تله‌ای و برنامه‌ای بریزد که او را در حین کارهای خلافش تحویل پلیس دهند و زندانی شود، در نهایت هم این تصور را داشت که ماجرای قتل مادرش، ازدواج زوری با خواهرش و همه بلاهایی که سر آنها آمده را به پلیس اطلاع دهند و با کمک او برنامه‌ای بچینند که جمال مجبور به اعتراف شود.

حالا این دست و پای احمد بود که به طور واضح به لرز افتاده بود، او تابحال حتی یک کبوتر را هم نکشته بود، اصلاً حتی اهل دعوا و مرافعه هم نبود چه رسد به آدم کش، نه اینکه خودش بکشد، حتی شرکت در نقشه آدم کشی هم تمام بدنش را به لرز انداخته بود.

-«ب...ب...ی...ن... سعید آقا، ... من... نمی‌تونم. نمی‌تونم... می‌دونم که دارین.... شوخی می‌کنین...می‌خواید من رو بسنجید.... اما شوخی اونم درست نیست.»

سعید که چشمانش مثل یک کاسه خون شده بود و در پیاده‌رو قدمهای محکمی برمی‌داشت لحظه‌ای ایستاد تا احمد هم به او برسد.

-«فکر نمی‌کردم اینقدر ترسو باشی، من از روزی که پدرم مرد، قسم خوردم از قاتلش انتقام بگیرم، امروز هم که فهمیدم مادرم کشته شده، باید از قاتل اونم انتقام بکشم، فهمیدی، حالا اگر تو واقعاً عاشق و خاطرخواه، خاطره‌ای، باید جرأت عاشقی رو هم داشته باشی، اگر هم نه، راهت را بگیر و برو، نه چیزی دیدی، نه چیزی شنیدی، من که از تو نخواستم کسی رو بکشی، خواستم که تو نقشه‌ام باشی، فقط همین... حالا فکراتو بکن، خاطره رو می‌خوای باید کنارم باشی وگرنه خداحافظ، احمد حالا به سعید رسیده بود و کنارش ایستاده بود، اما نه مثل چند دقیقه قبل که با چهره‌ای رنگ پریده و حرکاتی که حکایت از دلواپسی‌اش داشت.

-«یعنی چی، یعنی من باید چکار کنم، چه طوری می‌خواهید اونارو بکشید، من... این وسط چیکار باید بکنم، بخدا من خاطره رو دوست دارم، بخاطرش هم حاضرم هر کاری بکنم، اما می‌ترسم، می‌ترسم نتونم».

- «عیب نداره، من هم اولش می‌ترسیدم، تو هم نه می‌خواد کسی رو بکشی، نه حتی می‌خواد تو صحنه قتل باشی، اصلاً هیچکدام از ما اونجا نیستیم، اونا خودشون همرو می‌کشند، خودشون به جون هم می‌افتند و خودشون رو به سزای اعمالشون می‌رسونن،ما فقط شرایط رو براشون مهیا می‌کنیم، اونا باید جزای اعمالشون رو تو همین دنیا بدن، اونم به دست همدیگه، حالا هستی که تمام نقشه رو بگم وگرنه برو دنبال زندگیت.»

احمد انگار که اندکی آرام شده باشد، دوباره در کنار سعید به راه افتاد، باز ادامه دادن پرسشهایش دوباره نقشه، به نوعی به سعید جواب داد که هست. سعید هم در طول مسیری که به طرف مغازه پدرش می‌رفت، نقشه‌اش را برای احمد باز کرد و به او گفت که باید مرحله اول نقشه را همین امروز اجرا کند.

او را روی پله‌های خانه قدیمی مقابل مغازه پرش نشاند و خیلی دقیق به او فهماند که باید چکار کند.

احمد هم به دقت به حرفهای سعید گوش داد و قبول کرد که نقشش را بدون نقص اجرا کند.

دقایقی بعد احمد که به نظر می‌رسید دیگر ترس اولیه را ندارد آماده شد که به در خانه رجب برود، مغازه بسته بود و چاره‌ای هم نداشت.

صدای زنگ خانه رجب را احمد هم می‌شنید، خیلی طول کشید و احمد مجبور شد چند بار دیگر زنگ را بفشارد و پس از آن بود که صدای رجب را شنید که از پشت در به گوش می‌رسید.

- «کیه، کیه... چیکار داری»؟

- «آقا رجب شمایی‌ها منم، احمد، از بچه محلهای آقا صبری، شریکتون....»

لحظاتی بعد در باز شد و پیرمردی ضعیف و نحیف لای در ظاهر شد، سعید هم از دور شاهد ماجرا بود، حالا رجب کاملاً روی پاهایش ایستاده بود، دیگر حتی از واکری که می‌گفتند هم استفاده نمی‌کرد، انگار سلامتی‌اش را بازیافته بود، سعید فهمید که ضربه قبلی‌اش خیلی هم کاری نبوده و شاید 12 سال زندان برای آن ضربه عادلانه نبوده است.

احمد به محض دیدن رجب یک پله دیگر بالا رفت و دستش را دراز کرد تا با رجب دست بدهد، اما رجب توجهی به او نکرده، خودش را کمی عقب کشید و لای در را کمی بست.

- «چیکار داری پسر جان، بگو ببینم، تو من رو از کجا می‌شناسی؟»

احمد که دید با روی خوش رجب رو به رو نشده، خودش را کمی عقب کشید تا حداقل از این بابت او را نگران نکند.

- «راستش چند روزه که داره یک اتفاقاتی تو محله‌مون می‌افته، که من گفتم اگر به شما بگم، شاید از بعضی مشکلات بعدی جلوگیری کنم، آخه من می‌دونم که سعید، پسر صبری چه بلایی سرتون آورده، الان چند روزه که از زندان آزاد شده، گفتم بهتون خبر بدم، مواظب خودتون باشید.»

رجب که می‌دانست سعید آزاد شده از این خبر خیلی تعجب نکرد، اما کنجکاور شد که بداند این پسر چه چیزهایی می‌داند و چه اتفاقی افتاده که او را به در خانه‌اش کشانده و اصلاً برای این جوان چه منفعتی دارد که به او خبر بدهد، پس لحن کلامش را اندکی تغییر داد، در را کامل باز کرد و آهسته قدم روی پله اول گذاشت، کمی من و من کرد و با احتیاط روی همان پله اول نشست.

- «خوب جوان، این سعیدی که می‌گی، کی آزاد شده؟ چطور آزاد شده، چیکار به من داری؟ اون یکبار تو عصبانیت یک کاری کرد که بعد هم پشیمون شد و من هم بخشیدمش، حالا دیگه با من چیکار داره، تو چی می‌دونی که آمدی به من بگی؟»

- «آقا رجب، من خبر دارم که سعید یکبار شما رو زده، می‌دونم که شما با باباش شریک بودین و وقتی کم آورده همه چی رو انداخته گردن شما.»

- «خوب پسرم! دیگه چی می‌دونی...»

- «هیچی آقا رجب، راستش من خاطرخواه دختر صبری هستم، اما دیدم که قبل از آزادی سعید، زن این جمال لعنتی شده جمال رو می‌شناسید؟»

رجب کمی به فکر فرو رفت، جمال را خوب می‌شناخت، چند بار توسط او تا حد مرگ شکنجه شده بود، دخترش را هم او دزدیده بود و کلی به او باج داده بود، خوب می‌دانست که چه آدم خطرناکی است، می‌دانست که از اوباش محله صبری است، اما یک چیزی به او می‌گفت که نباید همه مسایل را به این جوان که نمی‌شناسدش بگوید.

-«نه، نمی‌شناسم، جمال دیگه کیه؟ شاید دختر، خاطرخواه اون بوده.»

- «نه حاج آقا... کدوم خاطرخواهی، مرتیکه از اون لات و لوتای محله، اونو به زور عقد کرد، حالا هم می‌خواد همه ارث و میراثشون رو بالا بکشه.»

این حرف احمد، رجب را حسابی حساس کرد، از قبل بیشتر، حالا می‌خواست به هر قیمت شده بفهمد که این جوان چه در سر دارد.

- «حالا این مسایل چه ربطی به من دارد جوون؟»

- «راستش آقا رجب، مادرش وقتی برای تحقیق از دختر صبری رفته بود فهمیده بود که ماجرا چیه، می‌گفتن که این مرتیکه جمال چشمش دنبال خونه و مغازه بابای خاطره است، خونه رو که به چنگ آورده، حالا می‌خواد هر طور شده مغازه رو هم به دست بیاره، می‌گفتن که مغازه باباش الان چند صد میلیون میارزه، می‌گفتن صد متر مغازه است حاشیه خیابون، خوب کلی قیمتشه راستش آقا رجب من اومدم ببینم واقعیت ماجرا چیه، این مغازه کنار خونه شما همون مغازه‌اس، در ضمن در جریان باشین که این یارو جمال خیلی خطرناکه، من خودم چند روز پیش دیدم تو کوچه که یک کلت کمری پشت پیرهنش بود، باور کنین از این آدما آدم کشی هم برمیاد، چون شما شریک صبری بودین گفتم به شما خبر بدم.»

رجب دیگه واقعاً ترسیده بود، هر چند هنوز نفهمیده بود که منفعت احمد از گفتن این حرفها به او چیست؟ اما چون جمال را خوب می‌شناخت می‌دانست که باید این حرفها را جدی بگیرد، او تجربه‌های خیلی بدی با جمال داشت، در عین حال رجب سعی کرد خودش را حفظ کند و ترسش را بروز ندهد، با خودش گمان کرد که اصلاً شاید این جوان از نوچه‌های جمال باشد و فرستاده شده باشد تا واکنش او را بسنجد.

- «خوب جوون، فرض کنیم که همه این حرفها درست باشد، البته که نیست و صبری اصلاً مغازه‌اش نداشته، سهمش از این مغازه رو هم قبل از مرگش به من فروخت، اما خوب تو این وسط جه سودی می‌بری؟»

- «آقا رجب، من می‌خوام شما مراقب خودتان باشید، اینکه این مغازه مال صبری هست یا نه، به من ربطی نداره، اینکه از شما بگیرینش یا نه هم به من ربطی نداره، اون چیزی که به من ربط داره، اینکه که کاری کنین، جمال بره زندان، بره یک زندان طولانی مدت تا خاطره بتونه ازش طلاق بگیره، بتونه از چنگال این مرتیکه وحشی رها بشه، منم به عشقم برسم.»

رجب وقتی این حرفها رو شنید، کمی آرام شد، احساس کرد که این جوان از سر استیصال سراغ او آمده، بویژه که از او شنید، چند باری هم از جمال حسابی کتک خورده، قسم و زاری‌های احمد هم کارساز شد تا رجب حداقل در ظاهر به او اطمینان کند و از او بخواهد که هر خبری شد برایش بیاورد و در مقابل او هم قول داد که اگر بتواند به موقع خبرهای محله و رفت و آمدها و کارهای جمال را به او بگوید، به گونه‌ای کار را پیش ببرد که جمال در تله پلیس گرفتار شده و برود زندان و تا سالها آب خنک بخورد.

احمد ساعتی بعد پیش سعید بود و شرح آنچه میان او رجب گذشته بازگو کرد.

اولین قدم از نقشه سعید با موفقیت برداشته شد و او از بابت رجب خاطر جمع شد، خاطر جمع شد که او اکنون منتظر موقعیتی است تا خرابه کاری به جمال بزند، پس حالا باید سراغ جمال می‌رفت تا ببیند او تا چه اندازه پیش رفته است و چه برنامه‌ای برای رجب ریخته است.

سعید پس از خداحافظی با احمد، راهی خانه فواد شد، احساس می‌کرد خیلی خسته است، خیلی بیشتر از روزهای قبل، امروز خیلی کار کرده بود، خیلی چیزها هم فهمیده بود. آنقدر غرق در کارهایش، نقشه‌هایش و گرفتاریهایش شده بود که اصلاً نفهمیده بود کی ظهر شده و کی بعدازظهر، ساعت 4 بود که به خانه رسید.

همه راه را پیاده آمده بود، دیگر نای راه رفتن نداشت که تازه فهمید گرسنه است. اینبار دیگر زنگ نز، با کلید را در را باز کرد و یکراست رفت سراغ اتاق خوابش، دیگر برایش گرسنگی هم اهمیت نداشت، با لباس و کفش روی تخت رفت و هنوز به ادامه نقشه‌اش فکر نکرده بود که خوابش برد.

وقتی که دوباره چشمانش را باز کرد که فواد بالای سرش بود، با یک لیوان آب، معلوم بود کمی هم روی صورتش پاشیده بود، سعید با صدایی گرفته سلام کرد و دوباره چشمانش را روی هم گذاشت، اما خیلی دوباره آب روی صورتش، پلکها را وادار به باز شدن کرد.

- «سعید آقا، پاشو، نگرانت شدم، الان درست 24 ساعته که خوابیدی، پاشو خدای نکرده ممکنه اتفاقی برات بیافته.»

این حرفهای فواد، سعید را به خودش آورد، باورش نمی‌شد که 24 ساعت تمام خوابیده، تا بحال سابقه نداشته که ایان مقدار بخوابد، شاید هم بی‌هوش شده بود، احساس گرسنگی شدیدی می‌کرد، اصلاً یادش نمی‌آمد که آخرین بار کی غذا خورده، فواد دستش را گرفت و او را روی تخت نشاند. به گمان او سعید دچار افت فشار خون شده و باید هر چه سریعتر به درمانگاه برود، اما خودش اعتقاد داشت فقط کمی گرسنه است و اگر چیزی بخورد مشکل حل می‌شود.

با هم به پذیرایی کوچک آپارتمان آمدند، فواد روی میز کوچک ناهارخوری را از قبل آماده کرده بود، زرشک پول با مرغ، غذای مورد علاقه سعید بود، که فواد آماده کرده و روی میز گذاشته بود.

سعید به هیچ چیز جز گرسنگی‌اش فکر نمی‌کرد، اصلاً هم توجهی به اطرافش نمی‌کرد، شروع به غذاخوردن کرد. غذا تمام نشده بود که چشمانش را به اطراف چرخاند و دید که فواد هنوز همانطور سرپا کنار میز غذاخوری منتظر است.

بدجور حالش گرفته شده از بی‌ادبی‌اش، از بی‌توجهی به میزبانش، از اینکه بدون تعارف غذا را شروع کرده و از اینکه فواد را که تقریباً همه کارهایش را ردیف کرده بود سرپا نگه داشته بود ناگهان غذاخوردنش را متوقف کرد و سرش را پایین انداخت.

فواد که انگار متوجه ماجرا شده بود، صندلی را کنار کشید و نشست.

-«چرا اینجوری می‌کنی، سعید آقا، اصلاً ناراحت نباش، من که می‌فهمم چه حالی داشتی، خوب بگو ببینم چه خبر از کارها؟»

سعید قاشق را کنار بشقاب روی میز گذاشت و سرش را بالا آورد.

-«بخدا شرمندم، ببخشید، باور کن من اینقدر بی‌ادب نیستم، آنقدر گرسنه بودم که حالیم نشد.»

- «ولش کن، آقا سعید، بگو چه خبر؟»

- «یک بخش از کارها رو پیش بردم، یک پسری به اسم احمد هم که خاطرخواه خاطره است سر راهم قرار گرفت و همکاری کرد، رجب رو پختم، جمال رو هم وارد کار کردم، فقط نمی‌دونم اون چیکار کرده.»

- «خیلی مراقب باش، سعید آقا، من امروز رفتم راجع به جمال یک مقداری تحقیق کردم، البته خودم نرفتم، بچه‌ها رو فرستادم، آدم خطرناکیه، باید مراقب باشی.»

- «می‌دونم، دیروز کاری کردم که حسابی اعتمادش رو جلب کردم، خودش هم گفت که اون یک کم شک داشته، اما وقتی 50 میلیون رو ریختم به حسابش، دیگه حرفی نداشت.»

سعید بعد از رفتن فواد غذایش را تمام کرد و دوباره راه افتاد، اینبار دیگر حوصله پیاده‌روی نداشت، با اولین تاکسی تا نزدیک خانه پدرش‌اش رفت، چند باری در زد کسی جواب نداد، زنگ هم زد، که صدای خاطره را از حیاط شنید، وقتی خودش را معرفی کرد و خواست که در را باز کند، خاطره گفت که در قفل است و نمی‌تواند در را باز کند، سعید حسابی به هم ریخت، از اینکه چرا باید جمال در خانه را روی خواهرش قفل کند، ضربه محکمی با پا به در کوبید.

- «خاطره، خواهری، جمال همیشه در خونه رو روی تو قفل می‌کنه؟» صدای خاطره برای چند لحظه قطع شد، سپس در حالی که مشخص بود بغض گلویش را گرفته، صدایی آهسته از پشت در به گوش رسید.

-« داداش، داداش، اگر بفهمه منو می‌کشه، من حتی حق ندارم بیام پشت در، داداش جمال مامانو کشت، داداش روزگارم سیاهه، اگر نجاتم ندی خودم رو می‌کشم.»

دیگر صدای هق هق آنقدر شدید شد که سعید چیزی از حرفهای خاطره را متوجه نشد.

- «ببین خاطره، خواهری، بخدا قسم، به روح بابا و مامان قسم، نمی‌ذارم اینجوری بمونه، بهت قول می‌دهم، حتی اگر خودم بمیرم، تو رو نجات می‌دم، قول می‌دم خواهری، حالا برو تو خونه، نذار جمال چیزی بفهمه...»

سعید در حالی که دلش از گریه‌های خاطره بدجور گرفته بود و دلش نمی‌آمد از پشت در جایی برود، اما برای اینکه جمال متوجه ماجرا نشود و نقشه‌اش بهم نریز خودش را راضی کرد که به طرف سر خیابان برود، در مسیرش نیم نگاهی هم به در خانه احمد انداخت، دلش نمی‌خواست که در خانه آنها برود و مادر و پدرش بویی از ارتباط آنها ببرند.

سرکوچه منتظر ماند، نمی‌دانست چطور باید با جمال تماس بگیرد، پس چاره‌ای جز انتظار نداشت.

ساعتی از ظهر گذشته بود که به سر خیابان رسید، اما تا عصر خبری از جمال نشد، از احمد هم همینطور، نزدیک غروب بود که احمد از داخل کوچه پیدا شد، وقتی سر کوچه سعید را دید، خودش را به دو رساند و احوالپرسی گرمی کرد، او گفت که امروز از پنجره خانه‌اش دیده که رجب با یک ماشین آمده بود. سرکوچه و با چند نفر از اهالی محل هم حرفهایی زده.

احمد گفت که او را تا زمانی که از محل رفته زیر نظر داشته، و متوجه شده که درباره جمال از آنها می‌پرسید. سعید فهمید که نقشه‌اش کارگر شد، و فکر رجب را حسابی مشغول کرده، از احمد خواست که برود و فردا همین موقع و همین جا، همدیگر را ملاقات کنند، ضمن اینکه در محل باشد که اگر اتفاقی افتاد و از چشم آنها نباشد.

هنوز احمد چند قمی دور نشده بود که جوانی لاغر اندام و قدبلند از طرف مقابل خیابان به سمت سعید آمد.

- « آقا سعید، شمایید؟»

- «بله، بفرمایید، امری بود؟»

-« من رو جمال فرستاد، بهتون بگم کارها ردیفه، خودش هم دنبال کارهاست، فردا شب مسأله حل میشه.»

- «یعنی چی، چرا خودش نیامد، کار به کجا رسید، که فردا شب حل میشه.»

- «البته به من گفتن همینارو بگم، اما فقط همین رو بگم که ما خونه یارو رو زیر نظر گرفتیم، ساعت رفت و آمد شو هم رو زدیم، فردا که شب تعطیله و همه زودتر می‌رن خونه، ما بعد از نصف شب از روی دیوار میریزیم تو خونه و امانتی شما رو تحویلتون می‌دیم، فقط آقا جمال گفتن که شما مکان تحویل رو مشخص کنین.»

سعید باورش نمی‌شد به همین زودی تمام نقشه‌هایش به ثمر برسد، باورش نمی‌شد که جمال به این زودی دست به کار شود، اصلاً برای آن آمادگی نداشت، مانده بود که چه جوابی تحویل نوچه جمال بدهد، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد.

- «باشه به جمال بگو آماده‌ام، فردا سر شب، میام همین جا، باید یک ماشین جور کنم که تابلو نباشه، شما هم فردا سر شب بیا همین جا تا آخرین هماهنگی رو با هم انجام بدیم، بگو دلم می‌خواد کار بی‌عیب و نقص باشه.»

جوانک به محض شنیدن حرفهای سعید، راهش را گرفت و از همان مسیر که آماده بود، رفت، آنطرف خیابان، یک پیکان مدل پایین را سوار شد و به طرف پایین خیابان حرکت کرد.

سعید بلافاصله پس از رفتن نوچه جمال، به طرف داخل کوچه حرکت کرد، خدا خدا می‌کرد که هنوز احمد به خانه نرسیده باشد، مقابل در خانه آنها رسید، در بسته بود و خبری از احمد هم نبود، هنوز چند قمی نرفته بود که صدایی از داخل کوچه خانه خودشان شنید، صدا از طرف در خانه پدری‌اش بود، جلوتر رفت، احمد پشت در خانه آنها نشسته بود، صدای احمد بود، صدایی هم از آنسوی در بود، صدای هق هق خاطره بود.

درست دیده بود، احمد این سوی در و خاطره آنسوی در، هر دو در حال اشک ریختن بودند، با دیدن این صحنه اشک در چشم سعید هم حلقه زده. احمد روی دو زانویش، ملتمسانه نشسته بود، سرش را به در تکیه داده بود و آهسته حرفهایی می‌زد که شنیده نمی‌شد، تنها صدای ضعیف ناله‌های آندو که در هم آمیخته بود به گوش می‌رسید.

سعید کمی به طرف سر کوچه رفت و با صدای بلند احمد را صدا زد، طوری که او گمان کند، مقابل در خانه آنهاست و احمد هم از فرصت استفاده کرد، خودش را جمع و جور کرد، و به طرف در خانه خودشان راه افتاد.

- «سعید آقا، من داخل کوچه بودم، هنوز نرفتم خانه، بله، چیکار دارید؟»

- «هیچی، می‌خواستم بگم کارها ردیف شده، تو باید فردا صبح بخش دوم نقش خودتو اجرا کنی، صبح بیا سر کوچه، منم میام، تا بهت بگم باید چیکار کنی، اصل کار تو اینکاریه که فردا انجام میدی.»

سعید از احمد خداحافظی کرد و به طرف خانه فواد رفت، ساعتی بعد در خانه بود و بعد از بالا رفتن از پله‌ها، وقتی مقابل در آپارتمان خودش رسید، چند بار با صدای بلند فواد را صدا زد.

دقایقی بعد فواد هم از پله‌ها بالا آمد.

- «بله آقا سعید امری بود؟»

- «ببخشید، آقا فواد، من یک اسلحه لازم دارم، یک هفت تیر یا چیزی مشابه اون، فردا شب می‌خوام کار رو تموم کنم، حداقل کار یکی رو تموم کنم.»

فواد که تعجب کرده بود، کمی ساکت مانده به صورت سعید خیره شد و روی مبل نشست.

- «یعنی خودت می‌خوای کارش رو بسازی؟»

- «نه قرار این اسلحه رو هر طور شده به رجب برسونم تا اون کلک جمال رو بکنه. وقتی که جمال برای دزدیدن دخترش وارد خونش می‌شد، این طوری یکی میمره، اون یکی هم آماده می‌شه برای حسابرسی.»

سعید بعد از تمام شدن حرفش، روبروی فواد ایستاد و چشم در چشم او خیره شد، می‌دانست که فواد چنین انتظاری نداشته، شاید هم برایش اصلاً چنین کاری مقدور نباشد.

چند لحظه به همین منوال گذشت تا اینکه فواد اندکی خودش را جابجا کرد و به طرف آشپزخانه راه افتاد. شخص بود که هدف خاصی ندارد، چرا که زور برگشت و به طرف در آپارتمان رفت.

- " اگر تو واقعاً اینجوری می‌خوای، باشه، الان میرم دنبالش، تابرات اسلحه رو جور کنم، اما سعید آقا، شما هم بیشتر فکر کن.»

- " من فکرامو کردم آقا فواد، باید از این کابوس راحت بستم، و برای راهی از این کابوس وحشتناک هیچ راهی جز انتقام ندارم.»

فواد این حرف را زد و از آپارتمان خارج شد، سعید به اتاق خواب رفت و خود را روی تخت انداخت، انگار داشت، اندیشه تبدیل به واقعیت می‌شد، آرزویی که خود می‌خواست ؟؟؟؟ است، اما از آنچه برسرش آورده بودند شیکانی‌تر نبود.

لحظات به کندی می‌گذشت، به گمان سعید شاید هر دقیقه برابر ساعتها طول می‌کشید، اما حدود 2 ساعت بعد فواد، دوباره در آپارتمان بود، چند ضربه و بعد وارد شد، سعید هم از روی تخت خواب برخواست و در پذیرایی ایستاد فواد از داخل کسیه‌ای نایلونی مشکی رنگ یک کلت خودکار را درآورد، نوی نو بود هنوز چرب، یک دکمه کنارش را فشار داد تا خشاب خارج شود و آنرا ابه طرف سعید نگه داشت.

-" این اسحله، نوی نو، اینهم یک خشاب پر از گلوله، توی این شهر خراب پیدا کردنش خیلی سخت نیست. اما برای استفاده کردنش با به خیلی مراقب باشید.»

سعید بودن هیچ حرف و پاسخی اسلحه را از فواد گرفت. حوله را از روی جالبای برداشت اسحله را درون آن پیچید و دوباره داخل کیسه نایلونی گذاشت.

یک نفس عمیق کنید و رو به فواد کرده با آن دستش که از او بود، دست فواد را گرفت.

- "فواد، یک ماشین، یک ماشین لازم دارم، البته خودم هم رانندگی بلد نیستم. یعنی گواهینامه ندارم، می‌تونی اوند جور کنی، برای امشب لازمه، خیلی لازم...»

- "نگران این یکی نباش، یک پراید همت، مان دوستم، الان هم دستمه، خورم هم صراحت میام، شاید کمکی از رستم بربیاد، خوبه...»

سعید دیگر حرفی نزار از در آپارتمان خاسع شد، خیلی سریع از کوچه به سمت خیابان سرازیر شد و اولین تاکسی را دربست گرفت و لحظاتی بعد سرکوچه محلشان بود، همانجایی که دیروز ایستاده بود. در اینجا هم منتظر احمد مانند، هم منتظر نوحه‌های جهان.

هنوز دقایقی از انتظارش نمی‌گذشت که سر و کلمه احمد پیدا شد، انگار که از داخل خانه سرکوچه را می‌پایید، به محض رسیدن احمد، سعید دستش را گرفت و به سمت پایین خیابان حرکت کردند.

-" ببین احمد، همین الان این کیسه رو می‌گیری، توش یک اسحله است، یک کلت، اونو می‌بری می‌دی به رجب و می گی که با کلی درد سر اینو جورکردی، می گی که دیشب جمال با دوستانش سرکوچه جمع شده بودند و همش هم اسم شمار و می‌آوردن، می‌گی که من نفهیدم چی می‌گفتن، فقط می‌دونم می‌خوان یک مارهایی بکنن، می‌گی که من این اسلحه رو آوردم شما از خواست مراقبت کنی و از این حرفا...»

احمد که مشخص بود با شنیدن اسم اسلحه خودش رو باخته، سرجایش میخکوب شد،

-«اسحله، سعیدآقا، اسلحه، درست شنیدم، شما می‌خوای چیکار کنی؟»

-«هیچی می‌خوام رجب با این اسلحه کلک جمال رو بکنه، چیه تو چرا می‌تری، تو که نمی خوای کاری کنی، فقط اسلحه رو برسون به رجب، همین.»

سعید دستهای احمد را در دستانش گرفت مثل کسی که قرار است به کسی دلداری بدهد.

- «نترس احمد، نترس، این تنها راهیه که تورو به خاطره می‌رسوند، میفهمی تنها راهه...»

- احمد دیگر هیچ حرفی نزد، شاید عشق خاطره باعث شده که دیگر حرفی برای گفنت نداشته، باشد، شاید هم به این نتیجه رسید که باتری نمی‌توان عاشق شد و عاشق مانده کیسه نایلونی را از دست سعید گرفت و راهی شد، سعید دستش را روی شانه احمد گذاشت و او را به طرف خودش برگرداند.

- «ببین احمدآقا، اجباری نیست، می‌تونی به من بگی نه، منم یک فکر دیگر بر می‌دارم، اما اگر می‌خواهی بری ، با این شکل و قیافه که توداری رجب همه چیز و می‌فهمه.»

احمد کمی خودش را برانداز کرد، انگار که خودش خود هم فهمید حال و روش چطور بوده، یک لبخند مصنوعی به سعید تحویل دارو راه افتاد.

سعید از دور احمد را می‌پایید که به طرف خانه رجب حرکت می‌کرد، همین که به سرکوچه رسید، دوباره همان نوچه قد بلند و لاغر جمال پیدا شد، اصلاً معلوم نبود که چرا خود جمال نمی‌آید، سعید تصمیم گرفت اول همین سوال را بپرسد

-« هی آقا... آقا... سلام...»

جوانک جلو آمد و دستش را به طرف سعید دراز کرد.

- « چرا خود جمال نمی‌آد و شما رو می‌فرسته؟»

- « خودش یک جایی نزدیک محل خانه مخفی شده و نمی‌تونه بیاد بیرون، با تلفن به من می‌گه که بیام سراغ شما، خوب چی شد، ماشینتون چی شد، کجا تحویل می‌گیرید»

-«ساعت 3 صبح، با یک پراید روبروی خونه رجب منتظرم، همه چی مرتبه».

جوانک دوباره مثل دیروز راهش را گرفت و رفت و باز سعید ماند و انتظار بر گشتن احمد. سعید دیگر خسته شده بود، حدود یک ساعت می‌گذشت، روی پله نشسته بود، که از دور احمد را دید، آهسته قدم بر می‌داشت به موزاییکهای خیابان نگاهش را دوخته بود، سعید نتوانست منتظر بماند تا او برسد، پس خودش بلند شد و به طرفش راه افتاد.

لحظاتی بعد، وسط خیابان به هم رسیدند، احمد حتی به صورت سعید نیم نگاهی هم نکرد و راهش را به طرف کوچه ادامه داد.

سعید دستش را روی شانه احمد قفل کرد تا از حرکت باز ایستد.

-« چی شد احمد، چیکار کردی، چی گفت: همه چی ردیفه...؟»

احمد سرش را بالا آورد و باز یک لبخند ساختگی تحویل سعید داد.

- «آره داداش، همه چی درسته، من همه ماجرا رو همونطور که گفته بودی به رجب گفتم، اونم اسلحه رو از من گرفت و کلی هم تشکر کرد، البته گفت که قصد استفاده از اون رو نداره، فقط می‌خواد باهاش جمال رو بترسونه»

سعید که از این بابت خیالش راحت شده بود، دستش را از روی شانه احمد برداشت، و آهسته در کنارش به راه رفتن به سمت کوچه ادامه دارد اما احمد که انگار بارگناهی عظیم را روی شانه داشت، زیر لب زمزمه‌هایی می‌کرد، احمد گوشش را تیز می‌کرد تا بفهمد او چه می‌گوید.

- « سعید، سعید، توداری اشتباه می‌کنی، توداری خون رو باخون می‌شویی، سعید این راهش نیست، تو باید با گذشت اونهارو شرمنده می‌کردی، سعید این انتقام زندگی تورو سیاه می‌کنه، فکر خودت باش، به زندگی فکر کن نه مرگ».

اینها تنها جملاتی بود که سعید از حرفهای زیر لبی احمد فهمید، اما الان در شرایطی نبود که این حرفها در او تأثیر بگذارد.

هر دو سرکوچه رسیدند و سعید خاطر جمع شد که احمد جز خانه خودشان جایی نمی‌رود، از همان اول هم سعید درباره احمد دودل بود، گمان می‌کرد که شاید بترسد و سراغ پلیس برود، به محض اینکه احمد وارخانه شد، سعید هم کنار خیابان آمد تا تاکسی بگیرد و برود.

رسیدن به آپارتمانش و استراحت برای آماده بودن در شب، تنها کاری بود که سعید در برنامه داشت، به محض اینکه روی تختش خوابید، فواد دوباره وارد آپارتمانش شد و در آستانه در اتاق خواب قرار گرفت.

- "سعید آقا برنامه تون قطیه، شب با ماشین بیام؟ "

سعید روی تخت نیم خیر شد و نشست.

- "اره آقا فواد، ساعت 2 نباید راه بیافتم، بعدش هم اگر برای شما مشکل نداشته باشد یک امانتی رو با خودمون بیاریم خونه، البته فردا شبش ولش می‌کنیم بره».

فواد بدون رد و بدل کردن هیچ حرفی از آپارتمان خارج شد و تا ساعت 2 بامداد دیگر سراغ سعید نیامد، هنوز چند دقیقه به 2 صبح مانده بود که فواد دوباره در آپارتمان را کوبید، سعید که آماده شده بود بلافاصله در را باز کرد و هر دو با هم از پله‌ها پایین رفتند، سوار پرایدی که سرکوچه پارک بود شدند و به طرف خانه رجب حرکت کردند. آنها باید یک ساعت قبل از اینکه جمال وارد خانه رجب شود آنجا می‌بودند.

به خاطر خلوتی خیابان فقط چند دقیقه در مسیر بودند، ساعت فقط دقایقی از 2 گذشته بود که مقابل خانه رجب اتومبیل آنها توقف کرد.

سعید نگاهی به آنسوی خیابان انداخت، همه چیز عادی بوده چراغهای خانه رجب خاموش بود، در خیابان هم هیچ کس تردد نمی‌کرد، فقط هر چند دقیقه یکبار خودرویی عبوری از آنجا می‌گذشت.

سعید، پشتی صندلی را کمی پایین داد تا راحت‌تر باشه، فواد هم که پشت فرمان بود همین کار را کرد، قرار آنها ساعت 3 بود، پس یک ساعتی فرصت باقی مانده بود، لحظاتی که خیلی سخت و دیر برای سعید می‌گذشت.

هنوز یک ربعی از رسیدن انها نگذشته بود که ناگهان صداهایی شبیه فریاد از آنسوی خیابان به گوش رسید، صدا از خانه رجب می‌آمد، هر دو ناگهان نگاهشان را به از شیشه خودرو به سمت خانه رجب بردند.

برقها روشن شده بودند و سایه‌های افتاده برپنجره حمایت از حضور چند نفر در اتاق می‌کرد، هنوز چند ثانیه از دیدن این سایه‌ها بر پنجره نگذشته بود که صدای شلیک چند گلوله پشت سر هم به گوش رسید و بعد سکوت همه را فرا گرفت.

لحظاتی بعد هم چراغ خاموش شدند، رجب بود که در آستانه در دیده می‌شد، لبخند تلخی روی صورت سعید نقش بسته بود، اما قرار آنها، این نبود که جمال کشته شود، قرار بود اول دختر رجب را تحویل دهد، بعد سراغ خود رجب برود، اما خوب سعید فکر همه جا را کرده بود، حتی اگر جمال موفق نشود که دختر را تحویل دهد حداقل خودش به دست رجب کشته می‌شود.

همانطور که خیره به انسوی خیابان بودند , دیدند که ناگهان لایه ای از نور در لای در هویدا شد, درباز شده بود و سایه مردی در میان ان بخوبی نمایان بود, از هیکل سایه و حرکت بسیار اهسته وتوام با احتیاط وهمینطور قامت خمیده اش مشخص بود که این کسی نیست جز رجب که احتمالا با اسلحه جمال را کشته است . سایه از لای در بیرون امدو روی پله ها قرار گرفت؛ حالا بهتر میشد اورا دید ,بله خود رجب بود , نیم نگاهی به خیابان انداخت , سرش به هر دوطرف گرداندو به طرف پایین پله ها حرکت کرد.

رجب همانطور آهسته، آهسته، خیلی لرزان تر از آنچه قبلاً سعید دیده بود، از پله‌ها پایین آمد، بلافاصله سراغ قفل مغازه رفت، قفلها را باز کرده وارد مغازه شد، چند دقیقه بعد از مغازه بیرون آمد، خیلی سریع قفلها را دوباره بست همانطور باپاهای لرزان به طرف خانه رفت، چیزی هم در دستش بود، پله‌ها را خیلی سخت طی کردع حتی در پله‌های آخر، چهار دست و پا قدم برمی داشت. تا به داخل خانه رفت و باز دقایقی بعد همانطور چهار دست و پا به استانه در رسید.

سعید هم اینها را می‌دید و لی هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌داد، شاید هم توانش را نداشت این نقشه را او کشیده بود، اما خودش در این نقشه گرفتار شده بود.

رجب آهسته آهسته از پله‌ها پایین آمد و به طرف خودرویی رفت که جلوتر از مغازه، پارک بود، سعید خبر نداشت که جمال ماشین خریده، یک خودروی خارجی بود، سوار شد و لحظاتی بعد راه افتاد

به محض اینکه چشمان سعید از دنبال کردن خودروی رجب به سمت خانه چرخید متوجه شعله‌های آتش شد که از خانه به آسمان سرکشیده بود.

رجب خانه را اتش زده بود، شاید برای اینکه ردی از جنایتش برجانگذارد، شاید هم برای اینکه کشته‌ها شناسایی نشوند.

اما در این میان یک جای کار می‌لنگید و آن دختر رجب بود، دختر رجب از خانه خارج نشد، یعنی او دختر خودش را هم کشته، شاید هم جمال عصبانی شده و دختر رجب را کشته، شاید همین مسأله باعث شده که رجب او را بکشد، این سؤالات و هزاران سوال دیگر ذهن سعید را مشغول کرده بود، بیشتر از آنکه فکرش را بکند یا حتی تصورش را داشته باشد.

سعید از فواد خواست که کمی جلوتر بروند در صورت رسیدن پلیس و آتش نشانی واحتمالا اورژانس تابلو نباشند.

دقایقی بعد همانطور که می‌دانست آتش نشانی، پس از آن اورژانس سپس پلیس رسید.

سعید از ماشین پیاده شد و خود را لابلای جمعیتی که حالا دیگر مقابل خانه رجب جمع شده بودند و هر دقیقه هم بر تعدادشان افزوده می‌شد به مقابل خانه رساند.

آتش نشانها تقریباً آتش را خاموش کرده بودند، البته بخشی از آتش به مغازه هم سرایت کرده بود که باشکستن قفل مغازه به داخل رفته و آنرا هم مهار کرده بودند، سعید منتظر بود تا مجروحان را احتمالاً کشته‌ها را از خانه خارج کنند که اولین بالا نکارد رسید.

جمال بود، بخوبی می‌شد از جثه درشتش فهمید، روی صورتش باز بود، اما از اینکه به طرف آمبولانس نبردند و به سمت ماشین مخصوص حمل جنازه بردند، فهمید که مرده است.

دومین بلانکارد هم رسید، این بار هم روی صورت باز بود ولی ماسک اکسیژن نمی‌گذاشت چهره شناخته شود، چند تا سرم هم به او وصل بود.

سعید با کمی دقت فهمید که این باید همان جوان بلند قد و لاغر باشد که دو بار از طرف جمال سراغ او آمده بود، به نظر می‌رسید که او زنده مانده است، هرچند که از حرکت سریع آمبولانس حدس زد به حال و روز خوبی ندارد.

سعید هر چه منتظر ماند خبری از جنازه یا مجروح سومی نشد، همه اش همین، سراغ پیرمردی‌رفت که دیده بود چند دقیقه قبل از خانه رجب خارج شده بود.

-" حاج اقا، چی شده، آقا رجب کجایند؟ خدای نکرده برایشون که اتفاقی نیافتاده؟ "

پیرمرد لبخندی بر لب آورد و در حالی که دستش را به ریشش می‌کشید، با دست دیگرش به شانه سعید زد

-"نه پسر جون آقا رجب اصلاً خونه نبودن معلوم نیست این دو تا تو خونش چکار می‌کردن که آتیش گرفتن، هرچند پلیس داخل خونه می‌گفت که تیر هم خوردن اما رجب نبود شاید پیش دخترش بوده، اینا هم دزد بودن.»

سعید دوباره گیج شد، « پیش دخترش بوده»؟ یعنی چی مگر دخترش با او در یک خانه زندگی نمی‌کند، آنقدر این سوال ذهنش را مشغول کرد که دنبال پیرمرد راه افتاد و خودش را به روبروی او رساند.

-"یعنی چی حاج آقا، مگر دخترش تو خونش نبوده، دخترش کجا بوده، حاج آقا من خواستگارش هستم، اعصابم بهم ریخته؟»

پیرمرد که انگار بو برده بود سوالهای سعید بی غرض نیست، با دستش سعید را کنار زد و به راه رفتن ادامه داد.

- "ببین جوون تو اگر خواستگار دخترش بودی باید می‌دونستی دختره کجاست؟ دختره رو از ترس مثل شما جوونای علاف برده امامزاده پیش حاج آقا صبوری.»

سعید دیگر حرفی نزد، تیرش به سنگ خورده بود، رجب زرنگتر از این حرفا بود که بعد از بلایی که رجب سرش آورده بود و با دزیدن دخترش او را مجبور به رضایت دادن برای سعید کرده بود، دخترش را پیش خود نگه دارد.

او را به امامزاده برد، اما کدام امازاده، این اطراف که امازاده‌ای نبود، به هر حال سعید توانسته بود بخشی از انتقامش را بگیرد، یعنی جمال را که قاتل مادرش بعد را از سر راه بردارد، حالا فقط مانده بود خود رجب، اما کارش سخت شده بود، چون رجب بخاطر قتل جمال، مخفی می‌شد و به همین خاطر می‌ترسید و خودش را به هرکس نشان نمی‌داد.

سعید برگشت و در ماشین نشست، فواد وقتی پرسید چه شده؟ سعید از او خواست که راه بیافتاد، در طول مسیر کل ماجرا را تعریف کرد و فواد هم تأیید کرد که دیگر یافتن رجب بسیار دشوار خواهد بود.

نزدیک طلوع خورشید بود که آنها به خانه رسیدند، سعید اما اصلاً خوابش نبرد و در اتاق خواب و پذیرایی قدم می‌زد تا ساعت 9 که دوباره به محله قدیمی شان آمد، پشت در خانه بدری رفت و زنگ را فشار داد، باید به خاطره می‌گفت که شوهرش، جمال، مردی که به زور او را عقد کرده بود، مرده و او آزاد است.

اما چطور سعید تا بحال خبر مرگ کسی را نداده بود، در ثانی سعید از کجا خبر داشت که جمال مرده است، اگر حرفی می‌زد حتماً خواهرش می‌فهمید که نقشه قتل توسط او طراحی شده است. حداقل در دست نبود که او بفهمید سعید که حتی دعوا هم نمی‌کرد دارد این هر که شده است.

زنگ را که فشار داد. تصمیم گرفت و می‌نزند و مثل هر روز بگوید دنبال جمال آمده است.

یک بار او و بار و سه بار، هیچ صدایی نیاد، سعید گذاشت روی حساب خواب صبحگاهی، ممکن است خاطره خواب باشد.

اما وقتی چندین بار زنگ و در زدن بی پاسخ ماند کم کم نگران شد، خودش را از در بالا کشید، اما از حیاط خانه چیزی عادی مادی بود، صدا زدن‌های سعید کم کم تبدیل به فریاد شده بود، خاطره ... خاطره ... فریادهای سعید همسایه‌ها را هم به داخل کوچه کشید و هرکس حرفی می‌زد.

همسایه دیوار به دیوار آنها، سیمین خانم می‌گفت: که از دیروز هیچ صدایی از خانه آنها، سیمین خانم می‌گفت که از دیروز هیچ صدایی از خانه آنها نیامده، می گفت که خاطره هر روز لباسهای شسته شده را در حیاط پهن می‌کرده اما دیروز اینکار را هم نکرده، او البته می‌گفت که دی شب صدای رادیوی خانه آنها هم قطع نشده و هر چه هم او به دیوار زده تا خاطر رادیو را خاموش کند، توجهی نداشته است.

نگرانی سعید لحظه بیشتری شد تا اینکه بالاخره طاقت نیاورد و با لگرزان در را شکست و واردخانه شدند.

حیاط مرتب بود و در ورودی خانه باز بود، اما به محض اینکه وارد شدند ، سعید نعره‌ای زد نعره‌ای که شاید تا چند خیابان آنطرف ترم رسید.

خاطره خیلی مرتب، با لباسهایی تمیز و حجابی کاملاً روی تنها صندلی راحتی خانه نشسته بود و چشمانش هنوز باز بود، درست روبروی در.

کاغذی هم کنارش روی میز بود که فقط چند کلمه روی آن نوشته شده بود، چیزی شبیه وداع.

-"سعیدجان. برادر عزیزم. دگیر تحمل این شرایط برایم ممکن نیست، نمی‌دانم تو با جمال دنبال چه کاری هستی و چرا با او گرم گرفته‌ای، اما من دیگر نمی‌توانم قاتل مادرم را در کنارم تحمل کنم».

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 4


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

همین مسأله بعلاوه همه آنچه را که به او گذشته بود و او در وصیت نامه‌اش نوشته بود، باعث شد که سعید قاتل پدرش را رجب بداند و سراغ او برود.

سعید نه تنها مرگ پدرش که مسؤول تمام آنچه زندگی آنها را تغییر داده بود رجب می‌دانست، اما طی روزهای اخیر برای جمال هم نقشی قایل شده بود، او هم از فرصت بدبختی آنها نهایت سوءاستفاده را کرده بود، پس چه خوب بود که با یک تیر دو نشان زده و انتقامش از هر دوی آنها را همزمان بگیرد.

- «جمال می‌تونی یکبار دیگه هم اینکار رو بکنی، یعنی دخترشو بدزدی تا قولنامه رو بیاره تا ازش چکی، سندی، چیزی بگیریم که مغازه پدر و برگردونه.»

جمال دستش را لای موهایش کشید و سرش را به اطراف چرخاند، معلوم نبود که چکار می‌کند، نوعی کلافگی در حرکتهایش به چشم می‌خورد.

- «ببین سعید، همون دفعه هم کلی دردسر داشتم و کلی پول خرج کردم، تازه شنیدم که رجب از آنروز خیلی بیشتر مواظبه، هیچ وقت از خونه بیرون نمیره، اون یارو هم هر روز میاد تو خونه برای فیزیوتراپیش، حالش هم خیلی بهتر شده، می‌گن راه می‌ره، نه مثل قبل، اما می‌تونه راه بره، تازه میترسم اینبار پای پلیس رو وسط بکشه، اما خوب مغازه هم الان کلی گرونتر شده و کم چیزی نیست.»

سعید فهمید که وسوسه را به جان جمال انداخته و کارش تا حدی پیش رفته، امیدوار شد که او را برای مقصودش راضی می‌کند، پس آخرین تیر ترکش را به سمت وسوسه جمال رها کرد.

- «جمال جان، بابت خرجش نگران نباش، الان با هم میریم و من فعلاً به شما یک میلیون می‌دهم تا کار رو شروع کنی، بعدشم هر چی خرجش شد، در خدمتم."

جمال چشمانش گرد شده به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد، رسیدن این مقدار پول به این راحتی و زودی بود انهم در شرایطی که به شدت به پول نیاز داشت .خودش می‌گفت که طی چند روز اخیر چند تا باخت ناجور داشته و کلی بدهی بالا آورده.

- «ایول، در این شراکت حرفی نیست، شما از همین الان می‌تونی دختره رو گرو گرفته حساب کنی و رجب رو در حالی که سندها رو آورده به دست و پات افتاده ببینی.»

سعید تصمیم داشت که خیلی در خانه نماند، می‌ترسید که حرفی بزند و نقشه‌اش لو برود، اما اصرارهای زیاد خاطره و جمال که حالا منافعش را در گردی نقشه سعید می‌دید باعث شد، تا ساعتی بعد مهمان خانه‌ای باشد که اعتقاد داشت جمال آنرا با کلک و فریب از چنگ مادر و خواهرش درآورده است.

ناهار دستپخت خاطره بود، دستپختی که سعید را به روزهای خوش زندگی کنار مامان مهری برد. بعد غذا سعید به طرف حیاط رفت دلش می‌خواست که حتی اگر شده چند دقیقه با خاطره تنها باشه، اما جمال که انگار می‌دانست ممکن است خاطره حرفهایی از او به سعید بزند که خیلی برای او خوشایند نباشد، دنبال خاطره داخل حیاط آمد.

سعیدهم که دید نمی‌تواند با خواهرش حتی چند دقیقه تنها باشد، راهش را گرفت و از خانه بیرون رفت. جمال هم پشت سرش آمد با هم تا سر خیابان رفتند و سعید یک میلیونی را که گفته بود به کارت جمال واریز کرد

جمال هم گمان می‌کرد استارت یک کار نون و ابدار را زده، بلافاصله از سعید جدا شد و رفت تا ماجرا با دوستانش هماهنگ کند.

گشت در محل و احوالپرسی با همایسه‌ها، کاسبکارهای محل و دوستان سابق سعید باعث شد که به خیلی چیزها پی ببرد.

او فهمید که جمال از همان روزی که سعید به زندان افتاده، هر روز به بهانه‌ای در مقابل خانه آنها ظاهری شده و البته برخی مواقع هم به عنوان کمک به خانه آنها رفت و آمد کرده است.

او دو هفته بعد از خاکسپاری پدر سعید-- صبری- دوباره خاطره را از مامان مهری خواستگاری می‌کند، اما مثل همیشه با جواب منفی مواجه می‌شود.

همسایه‌های گفتند که شنیده‌اند حتی در این باره بین مامان مهری و جمال در گیری لفظی روی داد. و کار بجایی کشیده که داد و فریاد مامان مهری را همسایه‌ها هم شنیده‌اند.

اما آنها می‌گفتند که جمال دست از کارش برنداشته بوده و پاتوقش را حوالی خانه آنها منتقل کرده بود و هرکس که با آنها کاری داشته باید از سد جمال می‌گذشته، او به همه گفته بود که چون صبری مرده و سعید هم زندانی است مراقب مادر و دختر تنها است، اما احمد که برای بار دوم پس از آزادی از زندان او را ملاقات می‌کرد گفته بود خبر دارد جمال همه کسانی را که از صبری چک یا طلب داشتند، تهدید می‌کرد و به هر طریقی که می‌توانست چکها را از دست آنها درمی‌آورد، احمد می‌گفت از دوستان جمال شنیده که خیلی‌ها وقتی خبردار می‌شدند که چه بر سر صبری و پسرش آمده، حاضر می‌شدند چکشان را به ده تا پانزده درصد مبلغش به جمال بفروشند جمال هم که پولی نداشته به همه آنها وعده می‌داد.

جمال چکها را به مامان مهری نشان می‌داد و او را تهدید می‌کرد که باید خانه و زندگی‌شان را بفروشند و جواب چکها را بدهند و آواره کوچه و خیابان ‌شوند.

شاید هم همین مسأله سبب شده بود که مامان مهری بالاخره به ازدواج خاطره با جمال تن دهد، البته هیچ کس به درستی نمی‌دانست مبلغ چکها چقدر است اما جمال می‌گفت بیش از 50 میلیون تومان است.

احمد می‌گفت از دوستان جمال شنیده که همان زمان که دختر رجب را می‌دزدند، جمال از او پول هم درخواست می کند و حدود ده میلیون هم پول نقد از او می‌گیرد و با همان پول جواب طلبکارهایی که چکهایشان دست جمال بوده را می‌دهد.

سعید وقتی این حرفها را شنید، مطمئن شد که درباره جمال اشتباه نکرده و او هم باید بخاطر سو استفاده‌اش از اوضاع زندگی آنها به مجازات برسد.

احمد آنروز برخلاف دفعه قبل که خیلی سرد با سعید برخورد کرده بود، کمی گرم گرفت، شاید می‌خواست بداند سعید چه نقشی در ازدواج خاطره به جمال داشته و وقتی فهمید که سعید اصلاً در جریان نبوده، به او گفته بود که هنوز هم خاطر خاطره را می‌خواهد و به همین دلیل هم تا بحال ازدواج نکرده است.

او گفت که حاضر است هرکاری از دستش بر می‌آید انجام دهد تا سعید بتواند او را از چنگ جمال رها کند.

نزدیک غروب بود که دوباره سعید به طرفت خانه فواد حرکت کرد ،کمی دورتر از خانه آنها پیاده شد و اندکی قدم زد، اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که چرا باید فواد یک کارت پر از پول بدون محدودیت خرج کرد و حتی بدون چک و سفته و نگرانی از بازپرداخت به او بدهد آنهم در زمانه‌ای که هیچ کس به فکر دیگری نیست و برادر به برادرش اعتماد نمی‌کند.

جرم جواد، برادر فواد در زندان، حمل و نقل مواد مخدر بود به حدی که حکم اعدامش مسجل شده بود، اما وکلای جواد آنقدر به رأی دادگاه اعتراض کرده بودند و فردی دیگر را مسؤول کل ماجرا معرفی کرده بود که فعلاً پرونده اعدام او بسته شده بود.

سعید ناگهان ایستاد، شاید او گرفتار یک باند قاچاق مواد مخدر شده باشد، شاید فواد از او بخواهد که وارد کارهای خلاف شود کارهایی که تبعاتی به مراتب بدتر از جرم و حبس قبلی‌اش باشد.

اما هنوز که اتفاقی نیافتاده و فواد هم از او چیزی نخواسته بود، سعید فکر کرد که شاید منتظر است تا او خوب نمک گیر شود، پولی که از حساب فواد برداشت می‌کند به حدی شود که دیگر توان بازپرداخت نداشته باشد، آنوقت تقاضایش را مطرح کند، در واقع او را در راهی قرار دهد که دیگر بازگشتی نداشته باشد.

سعید همینطور سرجایش میخکوب شده بود و نمی توانست قدم از قدم بردارد اما از دیگر سو با خودش اندیشید که اگر پول فواد نباشد، چطور می‌تواند نقشه‌اش برای رجب را عملی کند، چطور می‌تواند جمال را وادار کند تا به هدفش برسد، او هنوز حتی جایی برای خواب هم نداشت، پس باید یکی از این دوراه را بر می‌گزید یا باید از فکر انتقام بیرون می‌آمد، سرش را پایین می‌انداخت و می‌رفت محضر سند انتقال خانه پدری‌اش را به جمال را امضا می‌کرد و از او می‌خواست که اجازه دهد مدتی در آن خانه زندگی کند تا برای خودش کاری و درآمدی دست و پا کند، آنوقت باید فریادهای جمال به سرخواهرش خاطره را هم تحمل می‌کرد و شاید شاهد کتک خوردن خاطره بیچاره هم می‌بود.

البته این به غیر از نگاههای معنی داری بود که احتمالاً اهالی محلی به او داشتند که بخاطر بی توجهی او به سرنوشت پدر، مادر و خواهرش بود. در اینصورت باید می‌رفت و کارت فواد را تحویلش می‌داد و بخاطر یک میلیون پولی هم که از حسابش برداشته بود عذر بهانه‌ای می‌آورد.

اما را دیگری هم و جود داشت و آن اینکه از پول فواد بهره برداری کند تارجب را به سزای عملش برساند و پس از آن که جمال هم در گرداب این نقشه به زیر کشیده شد، قبل از اینکه از او بخواهند درگیر مواد مخدر شود، حسابش را با آنها پاک کند و هرچه پول گرفته باز گرداند.

اما سعید از دیگر سو فکر کرد هنوز که فواد از او درخواستی نکرده حتی شرطی هم نگذاشته و شاید همه اینها ساخته ذهن او است، شاید واقعاً جواد بی‌گناه زندانی شده، همانطور خودش در زندان ادعا می کرد، جواد می‌گفت که بسته‌ای را از دوست پدرش تحویل گرفته تا به تهران برساند محتویات همین بسته عامل دستگیری، زندان و حکم اعدامش بوده است.

سعید نمی‌توانست از فکر انتقام خارج شود، دوباره چهره رجب و جمال از سویی و چهره مامان مهری و بابا صبری از سوی دیگر در ذهنش نمایان شدند، خونش به جوش آمد و اندیشید که حتی به قیمت زندگی خودش، باید به گونه‌ای عمل کند تا آنها که خوشبختی خانواده او را نابود کرده بودند، احساس آرامش نکنند، حتی اگر فواد از او بخواهد که وارد کارهای خلاف شود.

سعید دوباره راه افتاد و چند لحظه بعد زنگ خانه فواد را فشرد و لحظاتی بعد دوباره همان پنجره و همان چهره مبهمی که دفعه قبل دیده بود با این تفاوت که این بار صدای فواد را شناخت.

-"آقا سعید در را باز می‌کنم بفرمایید واحد خودتون راحت باشید، من هم با شما یک کاری دارم که بعد خدمت می‌رسم. "

در باز شد و سعید از پله‌ها بالا رفت و در واحد کوچک طبقه چهارم روی مبل، لم داد، به همه آنچه که امروز برایش رخ داده بود اندیشید و آنچه باید فردا انجام دهد دقایقی بعد، فواد پس از نواختن چند ضربه به در ورودی وارد شد.

-«خسته نباشی سعید آقا؛ من امروز خیلی کارداشتم، اومدم بگم از فردا در خدمت شما هستم اگر کاری دارید.»

سعید که توقع این حرف را نداشت و منتظر بود تا درخواست سعید را از خودش برای انجام کارهای خلاف را بشنود، حسابی جا خورد.

- «ممنون، من همین جوری هم کلی به شما زحمت دادم، موندم چطور از حجالت شما دربیام.»

فواد کنار سعید روی مبل نشست، انگار می‌دانست که سعید درباره آنها چه فکری کرده.

- "می‌دنم سعیدآقا درباره ما چی فکر می‌کنی، نه، اینجوریا هم که فکر می‌کنی نیست، با خیال راحت بیا و برو و از پولها استفاده کن. مطمئن باش در مقابلش قرار نیست هیچ کاری انجام بدی، کار خلاف یا کاری که میلت نباشد، حالا بگو ببینم چیکار کردی امروز.»

سعید نفس راحتی از عمق جانش کشید، انگار که کوهی را از روی شانه‌هایش برداشته باشند، شروع به بیان آنچه گذشته بود کرد فواد هم که با دقت به سخنانش گوش می‌داد، پس از پایان یافتن حرفهای سعید قیافه متفکری به خود گرفت و بلند شد و سوی دیگر پذیرایی کوچک خانه رفت.

- « البته، من نقشه بهتری دارم، نقشه‌ای که می‌تواند، هم رجب و هم جمال را درگیرکند و البته برای شما هم هیچ دردسری نداشته باشد.»

سعید مردد مانده بود که ادامه دهد یا از فواد بخواهد که در برنامه‌های او و نقشه‌هایش دخالتی نداشته باشد، از طرف دیگر مشتاق شده بود تا بداند که فواد برای اینکه بتواند رجب و جمال را به سزای اعمالشان برساند، چه در سر دارد.

پس از کمی سکوت، سعید دو دستش را پشت سرش گذاشت و به طرف عقب، روی پشتی مبل تکیه داد.

- «ببین آقا فواد، این مشکل منه، در واقع یک مسأله کاملاً شخصیه، دوست ندارم کسی بخاطر مسأله من تو زحمت بیافته، بویژه شما که من همینجوری هم کلی باعث زحمتتون شدم.»

فواد لبخندی روی لبانش نشاند و به طرف سعید حرکت کرد و کنارش نشست.

- «سعید آقا، مشکل شما، مشکل ماست، پس دیگه این حرف رو نزن، اما در مورد نقشه‌ات باید بگم که یک بخشش ایراد داره، یعنی وقتی جمال قولنامه رو بگیره و دختر رجب رو تحویلش بده، اون می‌تونه فرداش بره از جمال و هم از تو که اون قطعاً بو می‌بره تو ماجرا دست داری، شکایت می‌کنه و باز دادگاه و دوباره زندان.»

سعید مثل برق گرفته‌ها از جا پرید.

-« یعنی چی از کجا می‌فهمه من پشت ماجرام، من که هیچ دخالتی ندارم.»

- «ببین سعید آقا، قولنامه، سند یا هر چیز دیگری که به پدر شما مربوط بشه برای جمال ارزشی نداره، برای کسی ارزش داره که بتوانه ازش استفاده کند، و اون هم کسی نیست جز تو که ارث پدرت به تو می‌رسه، پس رجب می‌فهمه پشت ماجرا باید کسی باشد که از سند مغازه نفع می‌بره، بعدشم همه این ماجراها بعد از آزادی تو راه افتاده، یعنی توی یکسال قبل، در مدتی که ازدواج خواهرت با جمال می‌گذره رخ نداده، پس به تو مربوط می‌شه و چون تو قبلاً هم اون بلارو سرش آوردی، تازه تو رضایت دادنش و آزاری تو هم حرفه، قطعاً پلیس حرف اون رو بیشتر از تو قبول می‌کند.»

سعید از جایش تکانی خورد، لیوان را برداشت و از پارچ روی میز کمی آب ریخت و سرکشید. فهمید که نقشه‌ای آنقدرها هم که فکر می‌کرد بدون نقص نیست.

در حالی که جرعه‌ای آب را قورت می‌دهد نگاهش را در حالی که درماندگی در آن موج می‌زد به سمت فواد چرخاند.

- «پس چکار کنم، شما نقشه تون چیه؟»

فواد به سعید نزدیکتر شد، دستان را به طرف سعید برد و دست او را از لیوان جدا کرد و در دست گرفت.

-« نقشه من اینه که جمال وارد کار بشه، کار گروگانگیری رو هم انجام بده، و از رجب هم بخواهد که اسناد و مدارک را به همراه مقداری پول برایش بیاره، اما ادامه کار باید فرق کنه، البته یک کم مشکل هم هست.»

سعید همچنان مشتاقانه به حرفهای فواد گوش می‌داد.

- «بله سعید آقا، بعدش باید کاری کنیم که جمال مجبور بشه، رجب رو از بین ببره، همینطور دختر رجب رو.»

چشمان سعید، بدجوری گرد شد، دوباره دستش را از دست فواد خارج کرد و به طرف لیوان آب برد، احساس می‌کرد گلویش خشک شده، باقی مانده لیوان را تا ته سر کشیده و منتظر ماند تا حرف جمال تمام شود.

«این هم راهی داره، راهش هم اینه که جمال را در یک عمل انجام شده قرار بدی. مثلاً به رجب خبر بدی که ماجرا از چه قراره یا خبر بدی دخترشو رو کشتن و رجب را تحریک کنی به قصد کشتن جمال بره، از اونطرف به جمال خبر بدی که رجب حاضر به دادن پول و مدارک نیست و به قصد کشتن تو می‌آد، اینجوری هر دو در مقابل هم قرار می‌گیرند و هر کدام که کشته بشه به نفع تویه».

سعید آب گلویش را قورت داد و منتظر ادامه حرفهای فواد نماند.

-« خوب اینجوری که گفتی، یکی از این دو نفر میمره و نفر بعدی هم راهی طناب دار میشه، پس دختر رو چیکاریش کنیم.»

فواد مثل کسی که برای این قسمت نقشه فکری نکرده باشد، اندکی تأمل کرد و بعد خودش را عقب کشید و روی مبل تکیه داد.

-«اگر دختره از کل ماجرا خبردار باشه، که راهی نداریم جز اینکه سر به نیستش کنیم، اما اگر خیلی از پشت پرده خبردار نشه، می‌شه یک جورایی رهاش کرد، یعنی تو همین بدبختی که سرش آمده بماند، خودش از مرگ بدتره.»

بعد از این حرف بود که هر دو مدتی ساکت شدند، هیچکدام به دیگری نگاه نمی‌کرد، فواد که نگاهش به سقف دوخته شده بود، سعید هم به لیوان و پارچ آب روی میز خیره شده بود.

سعید باورش نمی‌شه که روزی کارش به جایی برسد که مجبور شود برای انتقام از زندگی بر باد رفته پدر، مادر و خواهرش آدم بکشد یا کسی را اجیر کند که برایش آدم بشکند، اصلاً تابحال که به انتقام فکر می‌کرد، به ذهنش نرسیده بوده که باید آدم بکشد.

هول و هراس عجیبی وجودش را فرا گرفته بود، دلش می‌لرزید به گونه‌ای که به دستانش هم سرایت کرده بود.

لحظاتی به همین منوال گذشت تا اینکه سعید نگاهش را به سمت فواد برگرداند.

-« اما راضی کردن جمال به کشتن رجب به این سادگی‌ها ممکن نمیشه، هر چند اون خیلی دنبال پوله. اما بخاطر چند میلیون بمیره دست به آدم کشی بزند.»

فواد اینبار لبخندی روی لبش آورد و دستانش را به هم مالید.

- خوب اینکه کاری نداره، هر آمی یک قیمتی داره، اگر حرف از چند صد میلیون باشه، اون جمالی که شما ازش تعریف می‌کنی، حاضره بابای خودش رو هم بکشه، بعدشم یک ویزای جعلی براش درست می‌کنیم که مثلاً از کشور دربره، اما خودمون لب مرز لوش می‌دیم که دستگیر بشه، اصلاً تو مگر برادرزنش نیستی، می‌ری ماجرا رو به پلیس می‌گی و اعتراف می‌کنی چون با رجب اختلاف داشتی آمدی همه چیز رو بگی که فردا پای تو گیر نیفته و از این حرفا».

سعید کم کم می‌پذیرفت که باید برای انتقام مرگ پدر و مادرش، رجب را بکشد، با این ترفند خواهرش هم از دست جمال راحت می‌شد.

فواد از جایش برخواست و به طرف در رفت.

-«ببین آقا سعید، توی کارت الان حدود 90 میلیون پوله، می‌تونی یک مقدار، به جمال بدی تا اطمینانش جلب بشه، بهش بگو بقیه پول هم بعد از انجام کار، ضمناً بگو می‌تونه 50 میلیون هم از رجب درخواست کنه.»

سعید سری تکان داد و فواد هم بدون اینکه منتظر پاسخ دیگری باشد، راهش را گرفت و رفت.

سعیدد ماند و هزاران فکر، باید کاری را که ماهها برای آن نقشه کشیده بود انجام می‌داد، هر چند اکنون با شرایطی رو به رو شده بود که بسیار پیچیده تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد، اما حالا مقابل کار او را ساده‌تر کرده بود، غرق در همین افکار بود که نفهمید چطور روی مبل خوابش برد، که با صدای زندگ خانه از جا پرید.

بدنش کوفته بود و خنکای هوای شب باعث شده بود تا اندکی احساس سرماخوردگی و زکام کند.

آیفون را برداشت، فواد بود و گفت که فقط خواسته او را بیدار کند که به کارهایش برسد.

دست و صورتی شست و بدون اینکه چیزی بخورد از خانه بیرون زد. درست مثل روز قبل دوباره مسیر خانه پدری را طی کرد تا به محله قدیمیشان رسید.

باز احمد را در کوچه دید، برایش باعث تعجب بود که طی این چند روز برای چندمین بار است که احمد سرراهش سبز می‌شود، احمد جلو آمد و برخلاف دیروز خیلی گرم با سعید احوالپرسی کرد و گفت که از رفت و آمدهای سعید و گرم گرفتنش با جمال احساس خوبی ندارد.

سعیدد که جز به انتقام به چیزی فکر نمی‌کرد، حرفهای احمد را روی حساب خاطر خواهی‌اش گذاشت و اینکه نتوانسته به خاطره برسد. اینکه طبیعی است او احساس خوبی به جمال نداشته باشد و شاید هم دوست داشته سعید با جمال درگیر شود و طلاق خاطره را از او بگیرد.

دقایق بعد، سعید در خانه بود و جمال هم مقابلش نشسته، دوباره همان تعارفات، خاطره صبحانه مفصلی برای سعید و جمال در سینی آورد و کنار آنها نشست، او از هیچ چیز خبر نداشت، آنقدر ساده بود که حتی تعجب هم نکرده بود. چرا سعید که سایه جمال را با تیر می‌زد، حالا اینجور با او طرح دوستی ریخته و هر روز به دیدنش می‌آید و با هم از خانه بیرون می‌روند.

سعید بعد از صبحانه از جمال خواست که همراه هم بیرون بروند و با هم بیشتر صحبت کنند، او تلویحاً به جمال فهماند که دوست ندارد خاطره بویی از نقشه آنها ببرد و جمال هم پذیرفت.

ساعتی بعد، سعید و جمال به سمت خیابان اصلی حرکت کردند. خیابانی که در آن بانک باشد و عابر بانک، اتفاقاً در حالی که سعید و جمال با هم به سمت خیابان در حرکت بودند، یکبار دیگر احمد آنها را دید، اما اینبار هیچ توجهی به آنها نکرد، شاید همین مسأله باعث شد تا سعید گمانش تقویت شود که احمد بخاطر اختلافش با جمال چند بار سد راه او شده و به او هشدار داده است.

سعید حرفش را با جمال شروع کرده بود، مقدمه‌ها را گفت تا ذهن جمال برای شنیدن مطلب اصلی آماده شود.

-« ببین جمال، نقشه کمی فرق کرده، شما باید دختر رجب را بدزدید، اما نیازی نیست که از او قولنامه‌ها رو بخواهید، فقط و فقط پول بخواید، چیزی که بتونه جور کنه، مثلاً 50 میلیون، اونقدر که مثل بابای بیچاره من مجبور بشه بره زیر قرض، اما بتونه جورش کنه، بعدش با این پول می‌تونی مغازه رو ازش قانونی بخری، ضمناً اصلاً نباید بفهمه من پشت ماجرا هستم، چون اگر بفهمه من دست دارم، کار تمومه، دیگه اینبار کوتاه نمی‌آد و برای من و تو مشکل ساز می‌شه، تو حالا شوهر خواهرمی و دوست ندارم برای تو هم مشکلی درست بشه، فقط می‌خوام اون بلاهایی که سر بابام آورده، سر خودش بیاد، می‌خوام کلی چک و سفته بده، کلی بدهکار بشه، اون بخاطر هیچ و پوچ.»

جمال که حالا و با این حرفها اطمینانش به سعید چند برابر شده بود، بدون درنگ زد سر شانه‌اش.

- «دمت گرم، می‌دونستم تو اهل فیلم و کلک نیستی، راستشو بخوای از اون روزی که این حرف و زدی تو دلم نگران بودم که می‌خوای یه جورایی سر من رو زیر آب کنی، اما حالا می‌بینیم که نقشه‌ات درسته، اما خوب دختره رو چکار کنیم؟ اون اگر ما رو بشناسه که کارمون درآمده است.»

سعید کمی مردد شد، مثل کسی که به این قسمت نقشه فکر نکرده باشد، اما چند لحظه نگذشته بود که به عابربانک آنسوی خیابان اشاره کرد و با دستش جمال را به آنسوی خیابان هدایت کرد.

-«فکر اونجاش رو هم کردم، شما نباید خودتون رو بهش نشون بدین، بعد از این هم که دزدیدینش، تحویل من بدین، خودم می‌دونم باهاش چکار کنم، بعدشم آزادش می‌کنم بره دنبال کارش، تو هم پاسپورتت رو آماده می‌کنی به محض تمام شدن کار میری خارج تا آبها از آسیا بیافتد.»

این بار آمار نگرانی در چهره جمال نمایان شد، نگاهش را به صورت سعید دوخت، مثل کسانی که تعجب کرده باشند، یک لحظه ایستاد، درست روی بلوکه‌های وسط خیابان.

-« ببینم، چه نقشه‌ای تو سرته، نکنه می‌خوای دختره رو بیچاره کنی، تو مرام ما این جور چیزا نیست ها، گفته باشم، اگر می‌خوای بلایی سرش بیاری باید من در جریان باشم.»

سعید ناگهان خنده‌ای کرد و دست جمال را گرفت تا با هم از خیابان عبور کنند، به نزدیک عابربانک که رسیدند، سعید توقف کرد و رود روی جمال قرار گرفت.

-«نه، قصد بدی ندارم، فقط می‌خوام یک پیغام برای پدرش بفرستم، پیغامی که فقط و فقط دخترش می‌تونه ببره، بعدشم صحیح و سالم تحویل باباش می‌دم، فقط پیغام من رو اون می‌تونه ببره و بس در ضمن این همه پول خرج نمی‌کنم برای خوش آمد تو، برای رسوندن همین پیام که دارم این همه پول خرج می‌کنم، گرفتی، آقا جمال.»

رو به روی عابر بانک قرار گرفتند و سعید کارت را داخل دستگاه گذاشت، از جمال خواست شماره کارتش را وارد کند و سپس خودش رو به روی عابر بانک قرار گرفت، یک 5 و هشت عدد صفر را وارد دستگاه کرد.

جمال که از پشت سر سعید رقم را کنترل می‌کرد، چشمانش گرد شده بود، باور نمی‌کرد که برای یک کار ساده 50 میلیون پول نصیبش شود، آنهم در حالی که قرار بود 50 میلیون هم از رجب بگیرد، تازه هم اینها پیش پرداخت بود، انتقال پول انجام شد و سعید رو به جمال کرد.

-« از همین الان کار شروع شد، تو باید از همین الان بری سراغ رجب و زیر نظر بگیریش تا در اولین فرصت کار رو تموم کنی.»

سعید منتظر پاسخ جمال نشد، دست او را فشرد و راهش را گرفت و رفت، جمال مثل یک مجسمه خشکش زده بود، منتظر ماند تا سعید در چهارراه به سمت راست پیچید و دیگر اثری از او در پیاده رو دیده نمی‌شد.

اما کار سعید در همین جا خاتمه پیدا نکرد، او باید راهی پیدا می‌کرد تا رجب را هم علیه جمال تحریک کند یا حداقل کاری کند که او کمر به از بین بردن جمال ببندد، اما از دیگر سو مردد شده بود که جمال را به دست رجب مجازات کند، طی همین یک، دو روز اخیر که به خانه خواهرش خاطره رفته بود، او خیلی از اوضاع زندگیش گلایه نکرده بود، البته شاید جرأت نداشت، اما خوب آثار ضرب دیدگی از چهره‌اش پاک شده بود؛ امروز صبح هم نشاط و شادابی خاصی داشت، او خودش شنیده بود که شوهرش را با نام «جمال جان» صدا کرده بود.

مردد شد، نکند که خاطره از زندگی‌اش با جمال راضی است، نکند که با کشتن جمال کاری کند که خاطره، خواهری که طی این یک دو سال اخیر، کوهی از غم و غصه را روی شانه‌هایش تحمل کرده بود، دوباره گرفتار اندوه شود.

بدجوری این فکر و اینکه مبادا خواهرش از زندگی با جمال راضی است، آزارش می‌داد، اگر قرار باشد که جمال را توسط رجب نابود نکند که این نقشه معنا ندارد، اگر قرار باشد جمال گیر نیافتد که احتیاجی به این همه پول خرج کردن نبود، می‌شد به یک نفر پول داد که مثلاً رجب را زیر بگیرد.

اما نه سعید می‌خواست که رجب زجر بکشد، شکنجه بشود و همانطور که پدرش ذره ذره آب شد، آب شود، او باید می‌فهمید بلایی که سر صبری، شریکش آورد، در همین دنیا سرش آمده است.

اما اگر قرار باشد جمال گیر نیافتد، باید نقش عوض شود، فواد گفته بود که در نقشه‌اش برای سر به نیست کردن جمال هم برنامه دارد، باید او را مطلع می‌کرد، که به گونه‌ای نقشه‌اش را تغییر دهد که جمال هم درگیر نشود.

سعید همینطور که داشت پیاده می‌رفت و زیر لب با خودش چیزهایی را زمزمه می‌کرد، سنگینی دستی را روی شانه‌اش احساس کرد، به طرف پشت سرش نگاه کرد، باز احمد بود، انگار او را تعقیب کرده بود تا از جمال جدا شود و خودش را به او رسانده بود، سلامی در کار نبود، سعید هم حالا خیلی علاقه نداشت با احمد هم صحبت شود.

احمد کنار سعید قرار گرفت، دستش از روی شانه لغزید و به بازوی سعید گره خورد، او را از وسط پیاده رو کنار کشید و به سمت کوچه باریک که از خیابان اصلی منشعب می‌شد هدایت کرد.

سعید هم بدون هیچ مقاومتی، همراه احمد حرکت می‌کرد، دلش می‌خواست تا احمد هر چه زودتر متوقف شود و به او بگوید که خواهرش جمال را دوست دارد و آنچه او درباره زندگی آنها فکر می‌کند، اشتباه است.

دلش می‌خواست هر چه زودتر به احمد بگوید که بهتر است که دست از زندگی خواهرش بکشد و دنبال کارش برود، بگذارد تا او در کنار شوهرش، هر چه که هست، زندگی کند.

لحظاتی بعد احمد ایستاد و سعید را به سمت دیوار تکیه داد، خودش هم رو به روی سعید ایستاد و دستانش را به شانه‌های سعید استوار کرد، انگار می‌خواست مانع فرار او شود.

- «سعید آقا، انگار یادت رفته که این جمال کیه، انگار نمی‌دونی این جمال چیکار کرده، چی شده، هر چی باهات حرف می‌زنم خودت رو به کوچه علی چپ می‌زنی، پول می‌دی، پول می‌گیری، نمی‌دونم داری چیکار می‌کنی، نمی‌دونم...؟»

سعید چشمانش را به چشمان سعید دوخت و خودش را اندکی تکان داد، اما نتوانست دستان احمد را کنار بزند.

-«احمد آقا، می‌دونم چه حالی داری، شما ناراحتی، شما نمی‌تونی ببینی که خواهرم زن جمال شده، اما الان دیگه اون زن جماله، شما هم باید قبول کنی که زندگی ما به گونه‌ای رقم خورد که اینجوری بشه، جمال هم اون روزای سخت کنار خاطره بوده و خاطره هم با میل زنش شده، پس شما هم ول کن برود دنبال زندگیت.»

احمد همانطور که سعید را به دیوار تکیه داده بود به صورتش خیره شد , میشد خشم را به وضوح در رفتارش مشاهده کرد.

- «با خودم فکر می‌کردم که ندونی چی شده، چند بار هم بهت هشدار دادم شاید بتونی جمال رو وادار کنی حرف راست رو بهت بگه، اما انگار تو خودت هم تمایلی به اینکار نداری، یک گوشه‌هایی بهت دادم، گفتم که جمال چطوری چکهای بابات رو مفت از چنگ طبکارا درآورد و با پولی که از رجب گرفت، پولشون رو داد، بهت گفتم که بعد با او چکها چطور مادرت رو تهدید می‌کرد که خانشون رو ازشون می‌گیره، اما تو اصلاً به این حرفهای من توجه نکردی، نمی‌دونم، سعید تو که اینطوری نبودی، من فکر کردم اونقدر پاپیچ جمال می‌شی تا اصل ماجرارو برات بگه، اصل ماجرای عروسی با خاطره، اصل ماجرای مرگ مادرت، اما تو اصلاً به حرفهای من توجه نکردی.»

سعید دلش لرزید، وقتی نام مامان مهری آمد. اشک در چشمانش حلقه زد، هرگز منتظر نبود تا از احمد چیزی غیر از عشقش به خاطره بشنود، او اگرچه چند روز قبل هم چیزهایی درباره جمال از احمد شنیده بود، اما همه آنها را روی احساس حسادتش نسبت به جمال گذاشته بود و اینکه نتوانسته بود خاطره را به دست بیاورد. اما امروز احمد داشت حرفهای دیگری می‌زد، حرفهایی درباره مامان مهری و مرگش، بدجور کنجکاو شد، شاید مسایلی درباره مرگ مامان مهری بود که او از آن خبر نداشت، لرزش از دلش به شانه‌هایشان و لبانش منتقل شده بود و نمی‌توانست آنرا مخفی کند.

-«ب... ب... ببین احمد، تو چی می‌خوای بگی، چی... چی... چی می‌دونی چه اتفاقی برای مامان مهری افتاده... یالا بگو....»

- «سعیدجان، تو که نبودی، تعجب می‌کنم چطور حرفهای جمال رو باور کردی، قبلاً هم بهت گفتم که جمال چطور و با چه کلکی چکهای بابات رو جمع کردو بدشم با پولهایی که از رجب تلکه کرد، جواب چکها رو داد، اما این آخر ماجرا نبود، این تازه اون بازی اون با خانواده تو بود، از او به بعد این جمال بود که پاتوقش رو کرده بود در خونه شما، هر روز جلوی مادرت رو می‌گرفت و تهدید می‌کرد که یا خاطره رو به عقد اون دربیاره یا چکها رو به اجرا می‌ذاره و اونا رو از خونه که تنها چیزی بود که مادرت داشت بیرون می‌ندازه، اصلاً هم به این توجه نداشت که مامانت چطوری زندگیش رو می‌گذرونه.»

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 3

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

- «راستش آقا فواد، می‌خوام از قاتل پدرم انتقام بگیرم. نامردی که هم پدرم رو ازم گرفت، هم مادرم رو، هم باعث شد خواهرم سیاه بخت بشه، هم خونه پدریمون رو به یک لات بی سر و پا تقدیم کنیم، اما الان که از زندان آزاد شدم می‌بینم نه پولی دارم، نه وسیله‌ای، نه حتی جایی برای خواب، موندم، بدجوری موندم، آنقدر که دلم می‌خواهد بمیرم، اگر هم نتونم انتقام زندگی بر باد رفتمون رو بگیرم، خودم رو می‌کشم که این هم خواری رو تحمل نکنم.

سعید از صبح آنروز تا همان لحظه که در خانه فواد نشسته بود، روز عجیب و غریبی را پشت سر گذاشته. از آزاد شدنش از زندان که اصلاً انتظارش را نداشت شروع شده بود و به خبردار شدن سرنوشت مادر و خواهرش انجامیده بود.

کمتر در زندگی‌اش چنین روزهایی را تجربه کرده بود، خانواده آنها اهل ماجراجویی و این قبیل مسایل نبودند، پدرش مرد آرامی بود، همه «صبری» را به متانت و صبر می‌شناختند، هر چند در زندگی‌اش فراز و نشیب چندانی هم نداشت که بخواهد به جنجال منجر شود.

پدربزرگ، صبری را که تنها فرزند آنها بود در کنار خود تربیت کرد، حتی مدرسه ابتدایی هم نفرستاد و خودش به او درس می‌داد تا اینکه اعلام کرده بودند رفتن بچه‌ها به مدرسه، اجباری است و به همین دلیل او را در کلاس پنجم آنزمان ثبت‌نام کرده بودند.

اما درس خواندن او فقط دو سال دوام آورده بود، تعطیلات تابستانی را می‌گذراند که پدربزرگ یک شب می‌خوابد و دیگر بیدار نمی‌شود و اینگونه یک شبه صبری مرد خانه می‌شود.

مرد خانه‌ای دو نفره که فقط او و مادرش هستند، پدربزرگ که این دو سال آخر دیگر مکتب خانه‌اش رونقی نداشت در طول تمام زندگی‌اش نخواسته بود یا نتوانسته بود اندوخته چندانی برای روزهای نبودنش بر جای گذارد و اندک اندوخته مالی آنها هم حرف خرج کفن و دفن خودش شد.

صبری هنوز چهارده سالش را تمام نکرده بود که برای گذران زندگی راهی بازار کار شد، البته در آن روزها این چنین سرنوشتی خیلی غریب نبود؛ خیلی از جوانها، حتی کسانی که سایه پدر هم بالای سرشان بود، مجبور بودند سرکار بروند.

صبری چند ماهی در یک نانوایی مشغول کار شد، اما طاقت نیاورد، او در نانوایی با حاج حبیب آشنا شد، پیرمردی که در همان نزدیکی نانوایی نجاری داشت، اما بخاطر کهولت سن دیگر کمتر کار قبول می‌کرد.

روزی که صبری که حاج حیبب پیشنهاد داد در کنار او کار کند، حاجی اول جواب رد داد، اما وقتی دید که صبری چند روز پشت سر هم می‌آید و جلوی مغازه او می‌ایستد، قبول کرده بود. حاجی همانروز اول گفته بود که کارش پول زیادی ندارد، اما تلاش می‌کند تا جایی که می‌تواند آنچه را از استادش یاد گرفته به صبری بیاموزد.

در آنزمان نجاری به واقع یک هنر بود و البته کار سختی هم بود، تقریباً هم ابزارهای کاردستی بودند و خبری از وسایل برقی و تجهیزات امروزی نبود.

همکاری صبری با حاج حبیب تا زمان مرگ او ادامه داشت، حتی آن روزهایی که حاجی مریض شده بود و در خانه بود، صبری هم شب به خانه‌اش می‌رفت و درآمد آنروز را به او می‌داد.

اما بیماری حاجی را از پا درآورد، بعد از مرگ حاجی هم بچه‌هایش مغازه را فروختند و پولش را بین خودشان تقسیم کردند، صبری هم دنبال کار به یک کارگاه مبل سازی رفته بود.

اگرچه صفا و صمیمیت استاد و شاگردی که میان صبری و حاجی وجود داشت در آن کارگاه نبود، اما درآمدش بهتر بود و حبیب با وسایل جدید کار و کارهای تازه‌تر آشنا شده بود و در همان کارگاه که در حومه شهر بود کار کرد تا زمانی که برای خودش مغازه خرید و کارش را در آنجا شروع کرد.

مامان مهری می‌گفت که از همان روزی که صبری مغازه خرید همیشه دلم شور می‌زد، همیشه احساس می‌کردم قرار است اتفاقی بیافتد، هر روز قبل از رفتن پدر برایش اسپند دود می‌کرد و همیشه عصرها که می‌شد، چشم انتظارش، چای را آماده می‌کرد.

اگر چند دقیقه پدر دیر می‌آمد. مثل مرغ پرکنده این سو و آن سو می‌زد و سعید را دنبالش می‌فرستاد.

سعید عشق به معنای واقعی را در همان نگاههای منتظر و نگران مادرش دیده بود، او عشق خالص را در پدرش دیده بود که در تمام مدت زندگی هرگز به مامان مهری کوچکترین بی‌احترامی هم نکرده بود. اگرچه آنها مانند جوانهای امروزی بلند نبودند برای هم حرفهای عاشقانه بزنند.

روزی که خبر آورده بودند، صبری را به بیمارستان بردند، مامان مهری همانجا غش کرد، وقتی به هوش آمد، انگار می‌دانست اتفاقی افتاده، فقط و فقط اشک می‌ریخت هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که دوباره از حال رفت، مقابل در بیمارستان که به صورتش آب زدیم و هوشیار شد، دیگر همراه ما نیامد، می‌گفت طاقت ندارد ببیند که صبری رفته است.

صبری، پدر من، پدر خاطره و همسر مهربان مامان مهری در همان بیمارستان تمام کرده بود، پزشکان بخش اورژانس می‌گفتند که قبل از مرگش فقط چند بار اسم مامان مهری را بر زبان آورده، آنها سکته قلبی را دلیل مرگ عنوان کرده بودند مامان مهری می‌گفت: شب قبل دیده بود که صبری تا دیر وقت تو اتاق پذیرایی رو به روی عکس پدرش نشسته بود و اشک می‌ریخته، می‌گفت انگاری می‌دانست که باید برود.

مامان مهری می‌گفت: شب وقتی صبری آمد خانه حسابی بهم ریخته بود وقتی پرسیدم چه شده گفته بود که چکهایی را دادم موعدش رسیده ولی خبری از رجب نیست، رجب گفته بود موعد چکها که رسید پولها را برمی‌گرداند، اما امروز هر جا دنبالش گشتم نبود.

پول کمی هم نبود 60 میلیون، حتی اگر صبری مغازه و خانه‌اش را هم می‌فروخت نمی‌توانست جای چکها را پر کند.

سعید استکان چایش را تا ته سر کشید و استکان را روی میز گذاشت فواد در اتاق نبود، سعید به عقب تکیه زد و سرش را روی پشتی نرم مبل قرارداد و چشمانش را بست.

اصلاً نفهمید، چند لحظه، دقیقه یا ساعت گذشته که با صدای فواد دوباره چشمانش را باز کرد.

- «سعید آقا، خیلی خسته‌ای انگار، یک ساعتی هست روی مبل خوابت برده، دلم نمی‌خواست بیدارت کنم، اما گفتم اینجوری ممکنه سر درد بشی، پاشو، شام حاضر کردم بخور و برو استراحت کن.

سعید کمی گیج می‌زد، یک نگاه به دور و برش انداخت. یک لحظه احساس کرد که هنوز زندان است. به خودش آمد، امروز آزاد شده و الان خانه فواد است. شام روی میز بزرگی که مقابل آشپزخانه قرار داشت سرو شده بود. سعید در خانه فواد جز او کسی را ندیده بود، اما بعید بود که شام به این مفصلی را خود فواد پخته باشد.

بعد از شام، فواد از روی جا کلیدی یک دسته کلید برداشت و به سمت سعید آمد، - «آقا سعید، اینها کلیدهای آپارتمان طبقه بالاست، کسی اونجا نیست، اصلاً برای همین روزها ساختمش، همه چیز هست، مستقل مستقله، برو و استراحت کن. فردا در مورد هر چی که شما دوست داری با هم حرف می‌زنیم ولی امشب فقط استراحت کن.»

سعید دقایقی بعد روی تخت اتاق خواب دراز کشیده بود، طبقه چهارم خانه فواد یک آپارتمان جمع و جور بود که حدود چهل، پنجاه متری می‌شد، یک پذیرایی کوچک با یک دست مبل ساده، تلویزیون و یک میز که روی آن وسایل پذیرایی چیده شده بود.

یک اتاق خواب هم داشت با یک تخت دو نفره و یک میز توالت، دستشویی و حمام کوچکی هم در کنار آشپزخانه اوپن کوچکش دیده می‌شد که به هم راه داشتند.

سعید هنوز در فکر این بود که چطور از رجب انتقام بگیرد که خوابش برد.

با صدای زنگ از خواب پرید، مثل اینکه چند دقیقه قبل خوابیده، از جا بلند شد و به طرف گوش آیفون آمد.

- «بفرمایید، کیه؟»

- «منم فواد، آقا سعید، نزدیک ظهره، دارم میرم بیرون، گفتم اگر شما هم میل دارین با هم بریم بیرون قدمی بزنیم و با هم صحبت کنیم. سعید خیلی سریع لباس پوشید و آماده شد. پله‌ها را در تاریکی طی کرد و بیرون از خانه رسید.

فواد آنطرف کوچه مقابل در خانه منتظرش بود. با هم راه افتادند و سعید سر حرف را باز کرد، انگار فکرهایی کرده بود و برنامه‌اش را چیده بود.

- «آقا فواد برای شما امکان داره یک موتورسیکلت برام جور کنیم، البته یک مقدار پول هم قرضی می‌خواستم.»

- «ببین سعید آقا، هر چی بخوای من در خدمتم، اما فقط اینو بهت بگم که هر کاری راهی داره، اینمکه بخوای از کی انتقام بگیری، حالا به هر دلیل هم راهی داره، اینطور که جواد می‌گفت شما یک بار چوبه تصمیم عجولانتو خوردی، زدی بابا رو ناکار کردی و افتادی زندان، اینبار یک کم بیشتر دقت کن، یک طوری پیش برو که برای خودت دردسر نشه».

سعید کمی به فکر فرو رفت، خودش هم به این نتیجه رسیده بود که باید مثل دفعه قبل سراغ رجب برود.

- «نه آقا فواد، حالا موتور هیچی، یک کم پول می‌خوام، می‌خوام از زبون یک نفر حرف بکشم بیرون که پول لازم داره.»

فواد نیم نگاهی به سعید انداخت و دستش را توی جیبش چرخاند، دنبال چیزی می‌گشت، دستش را از جیبش بیرون آورد، یک کارت را به طرف سعید گرفت.

- «این کارت تقدیم شما، توش هم هر چی بخوای پول هست، نامحدود، نمی‌خواهم زیاد به برگردونش فکر کنی، شما رو جوادمون ضمانت کرده، هر قدر لازم داری بردار و خرج کن، فقط حرفم یادت نره، اگر هم کمکی خواستی، بهم بگو.»

سعید با اندکی تعلل کارت را از فواد گرفت، چاره‌ای هم نداشت، نه کسی داشت و نه کاری باید پولی داشته باشد که بتواند هر فکری و هر کاری که می‌خواهد انجام دهد، بویژه که باید سراغ جمال می‌فت، جمال بهتر از چیزی و کسی پول را می‌شناخت و زبان پول را می‌فهمید، باید جمال را خام می‌کرد تا چیزی را که دنبالش بود به دست می‌آورد.

سعید چند خیابانی با فواد قدم زد، انگار که کار خاصی نداشتند، فواد سر هر کوچه‌ای که می‌رسید با چند جوانی که آنجا بودند خوش و بشی می‌کرد و از کنار آنها رد می‌شد، چند باری هم به مغازه دارهای حاشیه خیابان سر می‌زد، و به بعضی از آنها سعید را هم معرفی می‌کرد.

البته سعید هنوز سردرنمی‌آورد که چرا فواد هر وقت او را معرفی می‌کرد به آنها می‌گفت «حالا بیشتر با هم آشنا خواهید شد.»

سعید چند خیابان بالاتر، از فواد اجازه خواست تا سراغ کار خودش برود و فواد هم بی‌هیچ پرس و جویی قبول کرد، خداحافظی کردند و سعید با اولین تاکسی به سمت خانه پدری‌اش که حالا در تصرف جمال بود، حرکت کرد.

خیابانهای شهر، رفته رفته شلوغ می‌شد، خانه پدری سعید حالا دیگر در یک منطقه شلوغ قرار گرفته بود، هر چند دو سال قبل که سعید به زندان رفت، اینقدر منطقه آنها پرترافیک نبود.

سعید از اول محله تا خانه را پیاده طی کرد، و رسید به چند نفر از دوستان نوجوانی‌اش برخورد کرد، همه آنها اینگونه وانمود می‌کردند که از دیدن او خوشحال شده‌اند، اما از نگاهشان و طرز حرف زدنشان معلوم بود که خیلی از اینکه جمال هم خانه پدری سعید را به چنگ آورده و هم خواهرش را به زنی گرفته خیلی خوشحال نیستند.

احمد، دوست قدیمی و چندین و چند ساله سعید هم جزو همین کسانی بود که او را دید، اما بر خلاف آنچه سعید انتظارش را داشت فقط با یک احوالپرسی سرد او مواجه شد.

احمد بچه درسخوان دبیرستان سعید بود، او در هر موقعیتی تلاش می‌کرد تا او را هم پا به پای خود برساند، هر چند سعید خیلی روحیه درسخوانی نداشت و در یادگیری هم هرگز به پای او نمی‌رسید، اما خودش هم معترف بود که اگر احمد به او در درسهایش کمک نمی‌کرد، حتی گرفتن دیپلم هم برایش کاری مشکل بود.

البته احمد چند باری هم تلویحاً به سعید گفته بود که خاطر «خاطره»- خواهر سعید را می‌خواهد، اما چون مسأله خیلی جدی بیان نشده بود، سعید هم آنرا جدی نگرفته بود.

احمد حالا ترمهای آخر فوق لیسانس را می‌خواند و بزودی یک مهندس تمام عیار مخابرات می‌شد، البته از سال قبل چند پروژه تحقیقاتی هم قبول کرده بود و از این محل کسب درآمد می‌کرد.

احمد پس از یک احوالپرسی سرد با سعید، با دست به پشت او زد، به گونه‌ای که انگار او را راهی جایی می‌کند.

- «برو آقا سعید، شوهر خواهرتون، همین الان تشریف بردند خانه‌شون، زیاد منتظرشون نذار.»

یک نوع کنایه را بخوبی می‌شد در حرفهای احمد تشخیص داد، اما سعید آنقدر فکرش مشغول بود که به این مسأله توجهی نکرد.

لحظاتی بعد برای دومین بار از زمان آزادی‌اش مقابل در خانه بود، برایش دشوار بود، قبول کند که باید این خانه را تقدیم جمال کند، آنهم فقط برای آزادی او.

اما راهی نداشت. باید با جمال کنار می‌آمد، باید کاری می‌کرد تا او راضی شود، راز رجب را برایش بازگو کند.

زنگ را فشرد و لحظاتی بعد دوباره این جمال بود که در آستانه در هویدا شد.

- «به به آقا سعید، چه زود برگشتی، فکر نمی‌کردم به آن زودیها این طرف پیداتون بشه، راجع به سند فکراتو کردی، میای محضر یا باید برای شما هم از روش خودم استفاده کنم.»

سعید در حالی که بغض گلویش را فشار می‌داد اصلاً دلش نمی‌خواست تصمیم خواست جمال شود، لبخند زورکی را حواله لبانش کرد و به طرف در خانه قدم برداشت.

- «جمال جان، این طرز حرف زدن برای مهمان درست نیست، حداقل تعارف کن بیام تو خونه، خدای نکرده حالا دیگر من برادر زنتم، تو هم شوهر خواهرمی، من دیشب خوب فکر کردم، شما فداکاری بزرگی در حق من و خواهرم کردی.»

جمال هر چند که می‌دانست این‌ها حرف دل سعید نیست، اما از اینکه او لحنش را عوض کرده و مسالمت جویانه پیش آمده خوشحال شد، خودش را از چهارچوب در کنار کشید و با دست سعید را به طرف داخل خانه راهنمایی کرد.

- «بفرمایید، اینجا اگر نگم الان، اما قبلاً که خونه خودتون بوده، حالا هم برای ما عزیزی، خاطره هم دلش می‌خواد داد شش رو بیشتر ببینه، بفرما تو»

و همین طور سعید هم همانند جمال تعارف تکه پاره هم می‌کردند، همین تعارف کردنها و صدای سعید خاطره را به بیرون از خانه کشاند، این بار دیگر چهره‌اش را از برادرش نپوشاند و به محض دیدن سعید که به بالای پله‌های ایوان کوچک خانه رسیده بود خود را در آغوشش انداخت.

«خوش اومدی داداش، بخدا دیشب تا صبح خوابم نبرد، دلم می‌خواست پیشمون می‌موندی، اما... .»

در یک لحظه چشمش به چشمان جمال دوخته شد و ادامه حرفش را خورد، خاطره دست سعید را گرفت و او را به طرف داخل خانه کشاند. جمال هم پشت سر آنها وارد خانه شد.

هیچ تغییری در دکوراسیون و چیدمان خانه بوجود نیامده بود، انگار که مامان مهری تمام این خانه را چیده.

همان فرشهای قدیمی و ارثیه بابا بزرگ، همان پشتی‌های ترکمنی که یادگار سفر بابا صبری و مامان مهری به شمال بود و همان گلدانها.

سعید رفت و همان جایی که رو به روی تلویزیون قرار داشت و همیشه آنجا می‌نشست، به پشتی خودش، همان که مامان مهری با دستان خودش برای سعید دوخته بود، تکیه زد.

جمال هم چند قدم آنطرفتر نشست و با صدای نخراشیده‌اش از خاطره خواست که چای بیاورد.

خاطره چای آورد و دقایقی بعد با ظرفی از میوه و ظرف کوچکی از آجیل آمد و کنار سعید نشست، جمال هم که عادت داشت چایش را داغ داغ بخورد. استکانش را برداشته و مشغول بود.

حرفهای خواهر و برادر گل انداخت و در این میان جمال ساکت بود و فقط می‌شنید، شاید نیم ساعتی از درد و دل خواهر و برادر گذشته بود که بالاخره جمال تخمه شکستن را کنار گذاشت و با دستش به خاطره اشاره کرد که برود.

- «خاطره تو برو فکر ناهار باش، من با سعید حرف دارم.»

- «بفرما آقا جمال، سرا پا گوشم»

- «ببین آقا سعید، سند خانه را برایم دادگاه انحصار وراثت شده، کارهای محضرش هم تمام شده، خاطره هم امضا کرده و فقط مونده امضای تو، البته ناگفته نباشد که من از مادرت یک بیت، سی میلیونی سفته دارم، چکهای بابات هم همه پش منه، اینارو گفتم که فکر نکنی داری حاتم بخشی می‌کنی، با کلی دردسر و کلی خرج همه دنیا رو از تو بازار جمع کردم، کلی هم خرج زندانتو، خرج زندگی مادرت و خواهرت و البته کلی هم خرج رضایت کردم که بماند.»

سعید که از همان اول هم منتظر بود تا حرف به اینجا برسد، فرصت را مغتنم شمرد، هر چند که او می‌توانست تمام حرفهای جمال دروغ است و او برای خرید چکها به روز متوسل شده و حتی کمتر از سی درصد رقم آنها را پرداخت کرده او حتی می‌دانست که جمال برای آزادی او از زندان و رضایت گرفتن هم پولی نداده، اما الان وقت مطرح کردن این مسایل نبود و سعید دنبال مسأله مهمتری بود، مسأله‌ای که باعث شده بود، زندگی آنها زیر و رو بشود.

- «آقا جمال عزیز، حرفی نیست، زندگی شما، زندگی خواهرمه، خونه شما هم، خونه خواهرمه شما زحمت بکشید چک و سفته‌ها را بیاورید، روی چشم من هر وقت امر بفرمایید محضر بیام برای امضاء.»

سعید خودش را جابجا کرد و سرش را به طرف جمال کشاند، مثل اینکه می‌خواهد حرفی را به گونه‌ای به جمال بگوید که خاطره نشنود.

- «اما آقا جمال یک مسأله‌ای هست که برای من سؤال شده و اونم اینه که این یارو، رجب که حاضر بود جون بده اما رضایت نده، چی شد که اومد رضایت داد؟»

جمال خنده‌ای کرد و در حالیکه بوضوح می‌شد، ژست قدرتمندی و پیروزی دادید، چشمانش را به سمت سعید گرد کرد.

- «بماند آقا سعید، رجب رو حتی یکبار تا پای مرگ بردم، جدی هم بردم، اما گفت می‌میرم، رضایت نمی‌دم، باور کن من با هم پررویی، در مقابل روی این مردک افلیج کم آوردم، تا اینکه یکی از بچه‌های محلشون که اتفاقاً رفقیمون بود گفت این یارو یک دختر داره که مثل چشاش ازش مراقبت می‌کنه... خوب این دختر مشکل ما رو حل کرد دیگه.»

سعید یادش آمد از دختر لاغر و رنگ پریده رجب، یادش آمد که همیشه مثل بچه‌های مریض بود و یادش آمد که رجب چقدر مواظب او بود، اما دختر رجب چه ربطی به رضایت دادن از سعید داشت.

- «یعنی چه، با دخترش حرف زدید که باباش رو راضی کنه؟»

- «نه بابا، مگر رجب اجازه می‌ده کسی با دخترش حرف بزند.»

- «پس چی، چیکار کردین...»

جمال، کمی خودش را عقب کشید و به پشتی تکیه داد، یک سیب از توی ظرف میوه برداشت و گاز بزرگی به آن زد.

- «نه داداش، مثل اینکه آمدی بازجویی، می‌خوای از ما حرف بکشی، اصلاً هیچی ما گفتیم رضایت بده، اونم داد، والسلام»

سعید کمی ساکت شد، می‌خواست جمال فکر نکند که هدفش فقط و فقط حرف کشیدن از اوست.

صدای قریچ و قروچ له شدن سیب زیر دندانهای جمال فضای اتاق را پر کرده بود. سعید با خودش فکر می‌کرد که تنها چیزی که جمال را وادار می‌کند به حرف زدن با او ادامه دهد پول است و باید به گونه‌ای حس منفعت طلبی او را تحریک کند.

- «راستش آقا جمال، یک مسأله دیگه هم هست که می‌خواستم به شما بگم، اونم مسأله مغازه‌اس، بابام تا قبل از مرگش فقط یک قولنومه با رجب نوشته بود و سهمش رو به او داده بود، اما هیچ سندی بینشون رد و بدل نشده بود.»

جمال دست از خوردن کشید و سرش را کمی به طرف سعید کج کرد.

- «خوب بعدش چی؟»

- «اینکه نمی‌خواستم قاتل بابام صاحب مغازه بشه. نمی‌دونم چطوری میشه قولنومه را از چنگش دربیاورم، برای همین از شما پرسیدم چطور راضیش کردی، ببین جمال اگر بشه مغازه رو زنده کرد، الان کلی قیمتش می‌شه خوب از این مغازه خاطره هم سهم داره دیگه... .»

یک لبخند روی لبهای جمال نقش بست که حاکی از رضایت او بود، اندکی تأمل کرد و بعد به سمت سعید خیره شد، کمی هم خودش را جابجا کرد.

- «ببین سعید، ما شبانه ریختیم تو خونش و دخترشو دزدیدیم، بردیم، البته برای اینکه جای شکایتی نباشه، خواهر یکی از بچه‌ها که دوست دخترش بود هم همراهمون بود، بعد به رجب زنگ زدیم گفتیم اگر دخترشو زنده و سالم می‌خواد بیاد رضایت بده، خودمون هم فکر نمی‌کردیم اینقدر رو دخترش حساس باشه، اما صبح همون روز آمد رضایت داد.»

سعید که کلید معما را پیدا کرده بود به فکرش رسید چرا از جمال برای اجرای نقشه‌اش استفاده نکند، اینطوری هم انتقامش از رجب را می‌گیرد هم از شر جمال راحت می‌شود.

خودش را هم با این توجیه می‌کرد که او هم همینطوری پدرش را کشته بود.

یادش آمد از روزهای اول شراکت رجب با پدرش- صبری-، روزهای اول خیلی خوب بود رجب چند میلیون پول در بانک داشت که با سود آن زندگی‌اش را می‌گذراند، همه را در اختیار صبری گذاشت تا بروند و مبل بخرند و در مقابل سند مغازه را از پدر گرو گرفت.

صبری هم که به کار وارد بود با چند تن از دوستان و همکاران سابقش تماس گرفت و با قیمت خیلی خوب مبلها را خرید، حتی چند برابر پولشان مبل خریدند و به مغازه آوردند.

جز صاحب همان کارگاه مبل‌سازی که صبری در آن کار می‌کرد و به خوبی او را می‌شناخت که اهل کلاهبرداری و این جور کارها نیست، سایر مبل فروشها از صبری خواستند که برای ضمانت باقی پول به آنها چک بدهد.

رجب از زیربار دریافت دسته چک شانه خالی کرد و به بهانه داشتن چکهای برگشتی فراوان در دفعات قبلی که دسته چک داشته؛ اینگونه عنوان کرد که بانکها به اودسته چک نمی‌دهند، اما صبری که هیچ سابقه خرابی در بانکها نداشت، براحتی توانست دسته چک بگیرد و در مقابل خریدها، چک بدهد.

کار فروشگاه آنها به خوبی پیش می‌رفت و درآمد صبری چند برابر کار قبلی‌اش شده بود، اما باید همه درآمد به خریدهایی اختصاص می‌یافت که برای آن چک داده بودند.

رجب برخلاف آنکه در کار خرید و فروش دخالت نمی‌کرد، تمام حساب و کتابهای مغازه را به دست گرفته بود. این در حالی بود که صبری اصلاً از این حساب و کتابها سردرنمی‌آورد و فقط به درخواست یا دستور رجب چک می‌نوشت.

کسب و کار صبری و رجب یکسالی به خوبی گذشت، سال دوم بود؛ اواخر سال، یک روز صبری خبردار شد رجب در یک منطقه مرغوب شهر، یک مغازه بزرگ پیش خرید کرده و تمام چکهایی که برای تحویل مغازه داده از دسته چک او بوده، چکهایی که او گمان می‌کرد برای خرید مبل نوشته و دست رجب داده است.

مسأله را با رجب درمیان می‌گذارد و ناراحتی خود را بیان می‌کند، رجب هم قسم می‌خورد که قصد داشته جای چکها را از محل درآمد شراکتش تأمین کند. همین مسأله صبری را آرام می‌کند، اما رقم چکها خیلی بیشتر از درآمد او بود و رجب هم فقط جای چک اول را پر کرده بود و پول را به حساب ریخته بود.

چک دوم برگشت می‌خورد، صبری سراغ رجب می‌رود و به او اعلام می‌کند که پولی در حساب نیست، این بار رجب خیلی رک اعلام می‌کند که به او ربطی ندارد، او سند مغازه را گرفته و به چکها کاری ندارد.

صبری او را تهدید می‌کند که شراکتش با او را به هم می‌زند و رجب می‌گوید که هر کار می‌خواهد بکند.

صبری صبح روز بعد می‌فهمد که میزان چکهای صادر شده از دسته چک او چند برابر ارزش کل مغازه و مبلهای داخل آن است و وقتی سراغ رجب می‌رود می‌بیند که او قفلهای جدیدی به در مغازه زده است.

همانجا است که برای اولین بار صبری توسط مأموران به جرم صدور چک بلامحل بازداشت می‌شود و روانه بازداشتگاه کلانتری می‌شود.

صبری در بازداشتگاه و از افسر نگهبان می‌شنود که میزان چکهای برگشت خورده او بسیار بیشتر از آن چیزی است که فکر می‌کرد و رقم آن به بالای 100 میلیون تومان می‌رسد.

او در همان بازداشتگاه اولین سکته را می‌کند و به بیمارستان منتقل می‌شود، اما هیچ چیزی از ماجرا به خانواده‌اش نمی‌گوید، نمی‌گوید که رجب چه بلایی سرش آورده، شاید هم امیدوار به این بوده که بتواند مشکل را حل کند.

با سپردن سند خانه به عنوان وثیقه موقتاً از رفتن او به زندان جلوگیری می‌شود و صبری هم بلافاصله پس از بهبودی حالش و آزادی از بازداشتگاه راهی منزل رجب می‌شود، همان منزلی که حالا بخشی از آن مغازه آنها بود.

رجب هیچ ابراز تأسفی نمی‌کند و تنها راهی که جلوی صبری می‌گذارد این است که با واگذاری سهمش از مغازه به او، چکهای صبری را از بازار جمع کند تا مشکلش بیشتر نشود، صبری هم می‌گوید که می‌تواند جواب سایر چکها را با فروش مبل درمغازه بدهد و اگر مغازه بسته باشد مشکل دو چندان می‌شود.

قولنامه نوشته می‌شود و صبری سهمش از مغازه را که آنزمان حدود 30 میلیون می‌ارزید به رجب می‌دهد و رجب هم در مقابل چکهای داده شده برای خرید مغازه‌اش را، البته فقط تعدادی از آنها را پاس می‌کند.

صبری مغازه را باز می‌کند و سعی می‌کند با فروش بیشتر و بیشتر جواب چکهای صادر شده را بدهد.

اما میزان چکها بسیار بیشتر از فروش مغازه بود، هر چه قدر که صبری حساب و کتاب می‌کرد به نتیجه نمی‌رسید که چرا باید خرید همیشه بیشتر از فروش باشد تا اینکه یک روز صاحب کارگاهی که مدتها آنجا کار می‌کرد به او می‌گوید که رجب برای مغازه جدیدش مقدار زیادی مبل خرید کرده و چکهای صادر شده از اوست همین امروز و فردا تاریخ چکهاست.

همان شب صبری سراغ رجب می‌رود و به او می‌گوید که باید تمام چکهایی که او نوشته ولی کالای خریداری شده به مغازه آنها نیامده را مشخص کند و پولش را خودش بدهد اما تنها چیزی که عایدش می‌شود خنده‌های رجب است و بی‌توجهی او.

صبری که می‌بیند دستش به جایی بند نیست و قطعاً طی چند روز آینده دوباره با چک برگشتی، بازداشت و شاید زندان رو به رو شود، همان شب در راه بازگشت به خانه دومین سکته را می‌کند و چند ده متر آنطرفتر از مغازه کنار یک کوچه روی زمین می‌افتد.

سرمای هوا، بعلاوه دیررساندن صبری به بیمارستان باعث می‌شود که کاری از دست پزشکان برنیاید و او می‌میرد.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 2

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

بالاخره آن شب گذشت و پدربزرگ خودش خطبه عقد باباصبری و مامان مهری را خوانده بود و چند ماه بعد هم که پدربزرگ وسایل خانه یا همان جهیزیه برای مهری خریداری کرده بود، مراسم عروسی برگزار شد وآنها در اتاقی در همان خانه پدربزرگ ساکن شدند.

مامان مهری از آنروز دیگر هیچ خبری از خانواده‌اش نداشت، بعضی وقتها می‌نشست و خیلی آرام، طوری که کسی متوجه نشود، اشک می‌ریخت. سعید یادش آمد هر وقت که دلیلش را می‌پرسید مامان مهری می‌گفت دلش برای پدر و مادر و خانواده‌اش تنگ شده.

تنها خبری که از آنها داشت، این بود که دو سال بعد از تولد خاطره پدرش مرده، آنرا هم از دختر همسایه خانه پدری‌اش در روستا شنیده بود، وقتی که او را در امامزاده دیده و شناخته بود.

سعید سرش را بالا آورد، انگار می‌دانست که پشت در خانه پدری قرار است با اتفاقات ناخوشایندی رو به رو شود، اینرا از گریه‌های خواهرش حدس می‌زد، از اینکه یکسال بود در زندان کسی ملاقاتش نیامده بود.

مردد بود، نمی دانست زنگ را فشار دهد یا هنوز منتظر بماند. قبل از اینکه پدرش بمیرد و او زندانی شود، «جمال» که از اوباش محل بود، چند بار جلوی راه خواهرش را که از دبیرستان برمی‌گشت گرفته بود، یک بار هم مادرش را فرستاده بود خواستگاری، اما هر بار هم از «خاطره» و هم از خانواده آنها جوابی جز«نه» نشنیده بود. جمال جوانی بیست و هشت، نه ساله بود، کار مشخصی نداشت، بعضی‌ها می‌گفتند خلاف می‌کند، بعضی‌ها هم می‌گفتن از باج و تلکه بگیری پول در میاورد، بهرحال علاف سرکوچه بود، یک خانه کوچک هم داشتند که داخل کوچه یک متری آخر محله بود.

با مادرش زندگی می‌کرد و یک برادر کوچکتر هم داشت که کاری به کارهای او نداشت، مردم می‌گفتند پدرشان زندانی است، قاچاقچی موادمخدر بوده، اما خودش به دوستانش گفته بود که پدرش مرده، می‌گفت تصادف کرده و مرده.

یک روز که سعید به او اعتراض می‌کند و درگیر می‌شود که دیگر نباید جلوی راه خواهرش سبز شود، می‌گوید که هر طور شده «خاطره باید زن او شود، گفته بود که خاطر «خاطره» را می‌خواهد و بخاطر او حاضر است هر کاری بکند.

سعید با خودش فکر می‌کرد که شاید در جریان مرگ پدرشان هم او دست داشته، اما پلیس گفته بود که او هیچ تقصیری نداشته و پدرش به مرگ طبیعی درگذشته است.

بالاخره سعید انگلشتش را روی زنگ فشار داد، یکبار و دوبار، سه بار... چند لحظه بعد صدای مردی از داخل حیاط به گوش رسید.

- «کیه، کیه، چه خبرته، آمدم....»

یعنی چه اتفاقی افتاده، در خانه آنها که جز خاطره و مادرش کسی زندگی نمی‌کند، این مرد کیست؟

لحظاتی که برای سعید تمام نشدنی بود به پایان رسید، صدای قفل در کهنه خانه در گوشش پیچید و با ترق و توروقی در باز شد.

چشمان سعید داشت از حدقه بیرون می‌زد، جمال... جمال ؛ او بود که در آستانه در هویدا شد، با لباس راحتی، یعنی زیر پیراهنی و زیرشلواری....

خدای من... یعنی خاطره به ازدواج با جمال تن داده، جمالی که ده، دوازده سالی از خودش بزرگتر بود و اوباش محل؛ وای... خاطره که گفته بود حاضر است بمیرد اما زن او نشود...

- «به به آقا سعید، می‌بینم که تلاشهای من بی‌نتیجه نبود، بالاخره آزاد شدید و آمدید خانه، البته خانه بنده، خوش آمدید، بفرمایید داخل»

سعید هنوز از گیجی دیدن جمال در چارچوب در خانه پدری خارج نشده بود، هیچ حرفی بر روی زبانش نمی‌چرخید، حتی دست جمال را که برای دست دادن به سوی او دراز شده بود، بی‌جواب گذاشت، تا اینکه جمال از در خانه بیرون آمد و درست رو به روی سعید ایستاد

- «چی شده، کجایی سعید؟ بیا تو برات بگم چی شد؟»

جمال دست سعید را گرفت و به طرف داخل حیاط کشاند، سعید مثل یک جسد بی‌روح دنبال جمال کشیده می‌شد.

داخل حیاط که رفتند، جمال دست سعید را ول کرد و طرف پله‌ها رفت.

- «خاطره، خاطره.... بیاد داداشت از زندان آزاد شده، آمده، اینجاست، تو حیاط»

سعید چشمانش گرد شد و به در چوبی و قدیمی ورودی خانه که در انتهای راهروی کوتاه روی پله‌ها قرار داشت خیره گردید.

یعنی خاطره زن جمال شده، خدایا چه می‌شنوم...

لحظاتی بعد خاطره در آستانه در ظاهر شد، به محض اینکه چشمش به سعید افتاد با روسری صورتش را پوشاند و در حالیکه هق هق گریه‌اش در حیاط طنین افکند، دوباره خود را به داخل خانه انداخت.

سعید بعد از چند لحظه تأمل به سمت پله‌ها خیز برداشت، اما هنوز به پله آخر نرسیده بود که جمال سد راهش شد.

- «آقا سعید، احترامت واجب، اما اینجا خانه منه و خاطره زن من، شما هم تا همینجاش رو زیادی آمدی، خاطره سهمش از آزادی تو رو پرداخت کرده، برگرد و برو»

سعید چشمانش را در چشمان جمال گرد کرد خون در رگهای صورتش دویده بود، حال طبیعی نداشت،

- «مرتیکه اینجا خانه منه، تو کی هستی که بخوای جلوی من رو بگیری»

جمال دو دستی یقه سعید را چسبید، با هم از آخرین پله بالا رفتند و جمال که یک سر و گردن از سعید بلندتر بود و البته هیکلی‌تر، او را به دیوار چسباند.

- «ببین پسر خوب، اون زمانی که یارو بابات رو کشت و شما رو بدبخت کرد باید فکر اینجاش رو می‌کردی، اونروزی که یارو رو زدی باید فکر زندان رو می‌کردی، باید فکر می‌کردی یک زن و یک دخترتنها تو این شهر خراب شده باید چیکار کنن، مادر بیچارت تا آخرین لحظه زندگیش از دست تو و پدرت زجر کشید، اگر من نبودم که حالا حالاها باید آب خنک می‌خوردی، یک خونه و یک زن که در مقابل کار من چیزی نبود»

سعید گیج‌تر شد، مامان مهری تا آخرین لحظه زندگی، یعنی چی؟ یعنی مامان مهری مرده؟

خودش را از میان دستان جمال آزاد کرد، خاطره هم که صدای فریادهای سعید و جمال را شنیده بود خودش را به پشت در رساند، لای در را باز کرد، اما صورتش را نشان نمی‌داد.

- «آره داداش، زمستان پارسال باقی چکهای بابا رو آوردن در خونه، یارو تهدید کرد که خونه رو ازمون می‌گیره، مامان مهری اون شب تا صبح گریه کرد، صبح پا شد بره امامزاده که روی یخهای سر کوچه سر خورد و افتاد زمین، مردم می‌گفتن سرش به دیوار خورده همونجا تموم کرده»

حرفهای خاطره که تمام شد، تمام صورت سعید را اشک پوشانده بود، حالا می‌شد هق هق گریه و لرزش شانه‌های او را بخوبی دید، به ستون بالای پله‌ها تکیه زد، جمال دستش را روی شانه سعید گذاشت و خودش را به او نزدیک‌تر کرد.

- «ببین آقا سعید، تو اون شرایط که این دخترک تنها مونده بود من فداکاری کردم، آمدم تمام چکهای بابات رو جمع کردم، اون یارو رو هم سر جاش نشوندم و کاری کردم که با پای خودش بیاد رضایت بده، بد کاری کردم، خاطره را هم که گفته بودم باید زن من بشه، عقدش کردم تا کسی نظر بد نداشته باشد، این خونه رو هم مزد کارام گرفتم، فقط مونده امضای تو»

حالا خاطره از لای در بیرون آمده بود و می‌شد اندکی از صورتش را از کنار روسری دید، خط قرمزی که از روی گونه‌اش کشیده شده بود و کبودی زیر چشمش حالا خودنمایی می‌کرد. سعید به طرف خاطره رفت و او را در آغوش گرفت، خاطره سرش را روی شانه برادر گذاشت تا صدای شیون آنها درهم بپیچد.

لحظاتی بعد سعید دستانش را دو طرف صورت خاطره گذاشت و روسری‌اش را از روی چهره‌اش کنار زد، این خاطره با آن خاطره‌ای که در خاطراتش بود زمین تا آسمان تفاوت داشت.

هر چند که طی ماههای مرگ پدر و دستگیری و محاکمه سعید، خاطره روزهای ناخوشی را پشت سر گذاشته بود و دیگر طراوت روزهای نوجوانی را نداشت ولی امروز می‌شد گرد میانسالی را بر رخسار خاطره هجده ساله دید.

- «کی این بلارو سرت آورده؟»

خاطره دوباره صورتش را در لای روسری‌اش پوشاند.

- «هیچ کس، از پله‌ها افتادم»

جمال وسط حرفشان پرید و در حالی که با یک دستش سعید را عقب می‌راند با دست دیگرش به خاطره اشاره کرد که به داخل خانه برود.

- «نخیر، نیفتاده، بنده زدمش، هفته قبل با چند تا از دوستان آمده بودیم اینجا، پررویی کرد، جواب زنی که برای شوهرش پررویی کند، همینه، ملاقات شما هم تمام شد، هر وقت آمدید محضر و سند خانه را امضا کردید می‌توانید بیشتر خاطره را ببینید.»

خاطره دوباره به داخل خانه برگشت و از لای در سعید را نگاه می‌کرد، سعید هم در حالی که نگاهش به سمت در بود پله‌ها را پایین آمد تا به حیاط رسید، حیاط کوچک خانه چند قدم بیشتر نبود و خیلی زود به مقابل در ورودی رسید، برگشت و یکبار دیگر به بالای پله‌ها نگاه کرد.

- «ببین جمال، من نمی‌دونم چطور و با چه کلکی خواهرم رو راضی کردی زنت بشه، نمی‌دونم چطوری سند این خونه رو به نامت زدی و چه جوری اون مرتیکه رو راضی کردی بیاد رضایت بده، اما اینو بدون که این سعید، دیگه سعید ساده قبل از زندان نیست، دو ساله که دارم برای اون مردک نقشه می‌کشم، مطمئن باش ته و توی کار تو رو هم درمیارم».

جمال که داشت با دستش در چوبی خانه را فشار می‌داد تا خاطره نتواند سعید را ببیند، به طرف حیاط حرکت کرد.

- «ببین اگر برادر خاطره نبودی الان جنازتو مینداختم از خانه بیرون، من 20 میلیون چک از بابات دستم دارم، اون یارو رو هم سه بار تا پای مرگ بردم حاضر نشد بیاد رضایت بده، آخر باهاش کاری کردم که حاضر شد سه بار بمیره اما اون اتفاق نیافته تا بالاخره راضی شد بیاد رضایت بده، جز من هیچکس حاضر به اینکار نبود، این رو هم چون شرط عقد خاطره بود انجام دادم وگرنه نمی‌خوام قیافتو ببینم»

سعید لحظاتی بعد در کوچه بود، جواب همه آنچه طی یکسال گذشته در ذهنش سوال شده بود، گرفت. با خودش فکر می‌کرد که چرا باید ظرف کمتر از دو سال زندگی خوش و سعادتمند آنها به این حال و روز دچار شده باشد.

با خودش فکر می‌کرد که چه روزهای خوبی داشتند، وقتی پدرش به همان در و پنجره و میز و صندلی سازی راضی بود، وقتی که همه عشقش همان مغازه‌اش بود و خانواده‌اش، مشکلات آنها از روزی شروع شد که «رجب» با پدرش دوست شد، خانه رجب وصل به مغازه پدر بود، رجب اوایل عصرها می‌آمد و در مغازه پدر می‌نشست و با هم چای می خوردند حرف می‌زدند و درد دل می‌کردند.

«رجب» زن نداشت، خودش می‌گفت مرده، اما پدر می‌گفت که دوست ندارد راستش رابه همه بگوید، زنش را طلاق داده، نمی‌خواهد مردم درباره‌اش فکر بد کنند. این حرف را می‌زند، شما هم نباید به روی او بیاورید، رجب یک دختر هم داشت که دو سالی از خاطره بزرگتر بود ولی به دلیل بیماری شدیدی که در دو سالگی برایش پیش آمده بود لاغر ونحیف مانده بودو خیلی کوچکتر از سنش نشان می‌داد.

رجب کم کم زیر پای صبری نشسته بود که حیاط خانه‌اش را به انتهای مغازه اضافه کنند تا یک مغازه بزرگ داشته باشند و با هم شریک شوند، بجای ساخت در و پنجره و میز و صندلی هم نمایشگاه و فروشگاه مبل بزنند، صبری، اوایل حرف رجب را به حساب شوخی می‌گذاشت، اما آنقدر رجب ادامه داد و گاه نیز کار بر صبری سخت می‌شد که به این فکر می‌کرد که چرا نباید کاری راحتتر با درآمد بیشتر داشته باشد.

همین وسوسه‌ها، در فکر او باعث شد تا بعد از هفت سال همسایگی با رجب بالاخره تن به این شراکت بدهد.

ابزار و وسایل نجاری فروخته شده تا خرج بنایی تأمین شود، انتهای مغازه را شکافتند و حدود 40 متر از حیاط خانه رجب را به مغازه 22 متری صبری اضافه کردند تا بعد از حدود 4 ماه یک مغازه 65 متری لوکس حاضر شود و تابلوی نمایشگاه مبل بر بالای آن خودنمایی کند.

سعید راه افتاد، بغض گلویش را می‌فشارد، تازه فهمیده بود چرا در یکسال قبل هیچ ملاقاتی نداشته، دوباره اشک از چشمانش سرازیر شد، قدمهایش را هر لحظه تندتر برمی‌داشت، تمام آنچه در طول این چند سال سر او و خانواده‌اش آمده بود، مثل یک فیلم در ذهنش می‌گذشت، انگار یک زلزله بر سر خانواده آنها آوار شده بود و هر روز یک جا را ویران می‌کرد، و همین مسأله هر لحظه آتش انتقام را در ذهن او شعله‌ورتر می‌کرد، پدرش، مادرش و سیاه بختی خواهرش، همه اینها چنان به قلبش فشار می‌آورد که آرزو کرد کاش می‌مرد و این روزها را نمی‌دید.

نمی‌دانست چند دقیقه یا ساعت است که همینطور در خیابان‌ها قدم می‌زند، اما ناگهان خود را مقابل مغازه پدرش دید.

همان مغازه‌ای که سالها قبل، هر تابستان با پدرش به آنجا می‌آمد، سر کوچه تندتر از پدر حرکت می‌کرد تا زودتر به در مغازه برسد قفل قدیمی و کهنه را باز می‌کرد و کرکره رنگ و رو رفته و کنده پاره مغازه را بالا می‌داد، خیلی وقتها هم زورش نمی‌رسید و منتظر می‌ماند تا پدر برسد.

درهای چوبی و قدیمی مغازه که بیش از چهل سال عمر داشت و دیگر شیشه‌ای برای آن باقی نمانده بود، همان درهای چند لت، را روی هم جمع می‌کرد و هر کدام را در یک طرف جمع می‌کرد. لباس کار می‌پوشید و کنار پدر تا شب می‌ایستاد، هر چند آنقدر هوش به بازی بود که کمتر کاری از پدر یاد می‌گرفت.

حالا دیگر نه از آن مغازه قدیمی خبری بود، نه از فروشگاه مدرن مبلی که صبری و رجب شریکی راه انداخته بودند، شیشه‌های سکوریت مغازه از پشت با روزنامه پوشانده شده بود و از تابلوی آن هم خبری نبود.

چند دقیقه‌ای مقابل مغازه ایستاد، هنوز زود بود که سراغ او برود، با او خیلی کار داشت، اگر الان سراغش می‌رفت، شاید دوباره گذرش به کلانتری و دادگاه و بعد هم زندان می‌افتاد و نمی‌توانست انتقامش را بگیرد، باید با تأمل و دقت بیشتری اقدام می‌کرد، دفعه قبل هم همینطور بدون فکر سراغش رفته بود که دوازده سال زندان نصیبش شده بود.

به نظرش رسید سراغ «فواد» برادر «جواد» دوست دهم بندی‌اش در زندان برود، او الان نه پولی داشت و نه حتی جایی که شب را آنجا بخوابد، خانه پدری‌شان هم اکنون دست جمال بود و بعید می‌نمود که اجازه بدهد برای خواب و زندگی به آنجا برود.

دست در جیبش کرد و نشانی را برداشت، خیلی دور نبود، تصمیم گرفت پیاده برود و نقشه‌هایش را یکبار دیگر مرور کند.

در راه فکر کرد که «رجب» - شریک پدرش- چطور با آن همه سماجت در دادگاه مبنی بر عدم رضایت، با آن همه ضجه و گریه‌های مادرش، قسم دادنها و التماسها او، حاضر نشد رضایت بدهد، حالا چطور شده که با پای خودش آمده و رضایت داده، در مقابلش هیچ چیزی هم نخواسته، مگر نگفته بود که تا من زنده‌ام این سعید باید در زندان بماند.

حرفهای جمال را مرور کرد که گفته بود «سه بار تا پای مرگ بردیمش اما رضایت نداد». این طبیعی بود و رجب حتی اگر می‌مرد هم رضایت نمی‌داد، شاید هر کس دیگر هم جای او بود، همین کار را می‌کرد.

سعید روز بعد از مرگ «صبری» سراغ «رجب» رفته بود، توی همان مغازه‌ای که آنرا عامل بدبختی خانواده‌اش می‌دانست، اتفاقاً آنروز رجب با خیال راحت پشت میز، روی صندلی چرخدار مخصوص مدیر فروشگاه نشسته بود و عین خیالش هم نبود، همین مسأله سعید را بیشتر عصبانی کرده بود.

وقتی از «رجب» پرسیده بود که چرا باید پدر او - صبری- پاسخگوی همه مشکلات باشد، رجب با خونسردی گفته بود که برو دنبال کارت، او خودش خواسته بود کسی مجبورش نکرده بود.

سعید از رجب خواسته بود حالا که «صبری» مرده، دیگر دست از سر خانواده‌اش بردارد، اما رجب می‌گوید که صبری به او کلی بدهکار است و اگر می‌خواهد دیگر کسی سراغ آنها نیاید باید سهمشان از مغازه را به او بدهند.

این جمله سعید را به انفجار می‌کشاند و او یقه رجب را گرفته و از پشت میز به آنطرف پرتاب می‌کند.

رجب هم که توقع این حرکت را از سعید نداشت شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن به او و پدرش و اینکه آنقدر چک و سفته از صبری دارد که نه تنها مغازه بلکه خانه آنها را هم از چنگشان درخواهد آورد.

سعید با رجب دست به یقه شد و با مشت ضربه محکمی به صورت او زد، رجب به طرف عقب پرت شده بود و سرش به پایه یکی از مبلهایی که در کنار دیوار مغازه روی هم انباشته شده بود می‌خورد و بیهوش روی زمین می‌افتد، سعید هم به گمان آنکه او مرده است، از صحنه فرار می‌کند.

اما رجب نمرده بود و دقایقی بعد توسط یکی از مغازه‌های اطراف که از دور شاهد ماجرا بوده به بیمارستان منتقل می‌شود، رجب اگرچه زنده می‌ماند، اما از دو پا فلج می‌شود.

سعید باز هم حرفهای جمال را از ذهنش گذراند «اما کاری باهاش کردم که حاضر شد سه بار بمیرد».

جمال چه نقطه ضعفی از رجب داشت که توانسته بود او را به زانو درآورد. باید سعید از این مسأله مطلع می‌شد.

آنقدر در این افکار غوطه‌ور بود که نفهمید هوا تاریک شده، تقریباً نزدیک خانه فواد بود، با پرس و جو از مغازه داران به کوچه‌ای باریک رسید، اگرچه خانه آنها در محله متوسط شهر بود، اما کوچه آنها بیشتر شبیه کوچه، پس کوچه‌های جنوب شهر می‌نمود.

کوچه‌ای که با دو و نیم تا سه متر عرض شروع می‌شد، اما در آخر کوچه به یک متر و حتی کمتر می‌رسید، کوچه‌ای طویل که دهها در خانه در آن به چشم می‌خورد.

پلاک خانه‌ها را یکی‌یکی مرور کرد، خانه سوم دست راست، درست بود، همان چیزی که جواد نوشته بود.

سعید زنگ را فشرد، خانه‌ای جنوبی مسافر بود که حداقل از داخل کوچه دو طبقه دیده می‌شود.

انگار کسی خانه نبود، هیچ صدایی به گوش می‌رسید، سعید بالا را که نگاه کرد دید «جواد» سرش را از طبقه دوم بیرون آورده.

- «بفرمایید، با کسی کاری دارید؟»

- «جواد، جواد، منم سعید، تو کی آزاد شدی، تو که قرار بود تا ابد العمر زندونی باشی؟ ما رو سرکار گذاشتی؟»

سری که از پنجره بیرون آمده بود با صدای قهقهه خنده‌ای محو شد و لحظاتی بعد در باز شد و همان چهره در چارچوب در نمایان گردید.

این که جواد نبود، سعید کلی خجالت کشید از اینکه برادر جواد را با او اشتباه گرفته بود، فواد بود، اما از نظر چهره آنقدر شبیه بودند که براحتی نمی‌شد آنها را تشخیص داد.

- «حتی شما آقا سعید هستید، جواد امروز زنگ زد گفت شما تشریف می‌آورید، بفرمایید، بفرمایید.»

سعید هم پس از اندکی تعارف و عذرخواهی بابت اشتباهش وارد خانه شد.

خانه فواد بر خلاف ظاهرش، بسیار شیک بود و بر خلاف ظاهرش، که دو طبقه دیده می‌شد، چهار طبقه بود، یک زیرزمین به یک دوبلکس و یک طبقه هم به صورت مستقل بود، فواد در واحد دوبلکس که مقابل در ورودی قرار داشت زندگی می‌کرد و اسباب و وسایل خانه بسیار گرانقیمت و اشرافی بود.

سعید روی یک مبل راحتی نشست، فواد هم دقایقی بعد با یک سینی چای کنارش نشست.

- «خوب آقا سعید، گویا شما قرار است کاری انجام دهید، بنده در خدمتم، جواد همه جوره سفارش شما را کرده، اول بفرمایید که کجا ساکن هستید؟»

سعید سرش را پایین انداخت، نمی‌دانست که باید داستان زندگیش را برای فواد بازگو کند یا نه، نمی‌دانست که به او بگوید چه در سر دارد یا نه؟ اما چاره‌ای نداشت، باید از کمی کمک می‌گرفت، این روزها شرایطش به گونه‌ای نبود که حق انتخاب داشته باشد، در عین حال جواد هم به او همه جور اطمینان خاطر داده بود که فواد در کمک به او کوتاهی نخواهد کرد.

یک رمان جدید از سعید کوشافر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

پرونده ای برای یک عشق


نوشته : سعید کوشافر


خورشید هنوز به وسط آسمان نرسیده بود، خرخر بلندگو بلند شد، تقریباً هر روز چند بار این صدای گوشخراش در بند به گوش می‌رسید، همه حواسشان را جمع کردند، چند اسم بود برای ملاقات، بلندگو خاموش شد، اما چند لحظه بعد دوباره صدای خرخر در سالن بند طنین انداز شد. «آقای سعید دیبا، آقای سعید دیبا، آزاد شده، وسایل خود را جمع کرده به دفتر بند مراجعه کند.»

8 جفت چشم به سوی او نشانه رفت، خودش هم باورش نمی‌شد، از روی تخت نیم خیز شد به طوری که یک پایش از تخت آویزان بود، «یعنی اشتباه شده بود!!»

هم‌بندیها به طرفش هجوم بردند، هر هشت نفر او را از طبقه سوم تخت به پایین کشیدند،

«مبارکه، مبارکه، پسر آزاد شدی»، «تو که می‌گفتی حالا حالاها اینجایی» «آقا 12 سال یعنی همین»، «بروخدا رو شکر کن»، «شاید بهت عفو خورده»، اینها همه جملاتی بود که درهمون چند لحظه به گوش سعید رسید.

اما هیچ نشانه‌ای از شادی را نمی‌شد در صورت سعید دید، با خودش فکر می‌کرد که چه اتفاقی افتاده؟ چرا باید هنوز 2 سال از حبسش را نکشیده آزاد شود؟

اصلاً نمی‌فهمید در اطرافش چه می‌گذرد، هم‌بندیها وسایلش را هم جمع کردند، اما او هنوز در این فکر بود که چرا باید 10 سال از حکمش بخشیده شود؟

جواد که به نوعی بزرگتر سلولشان بود، دستش را گذاشت روی شانه سعید که هنوز مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود،

«ببین پسر، هر چی بوده شانس آوردی و از زندون خلاص شدی، به هدفت فکر کن، به اینکه بتونی اون نامردی که این بلارو سرت آورد تنبیه کنی،حالا هر چی شده چه فرق می‌کنه مهم اینه که تو داری آزاد می‌شی؟»

سعید به خودش آمد و به صورت جواد خیره شد.

از یکسال قبل که خواهرش به ملاقاتش آمده بود و در تمام مدت ملاقات فقط گریه کرده بود، هیچکس سراغش را نگرفته بود.

آنروز هم هر کار کرده بود تا خواهرش ماجرا را بگوید، حرفی از زبان خواهرش درنیامد. هیچکس جواب تلفنش را نمی‌داد که بفهمد ماجرا چه بوده است؟

دنبال مرخصی هم رفته بود، اما سند می‌خواست و کسی که حتی جواب تلفنش را نمی‌دهند، چطور برای مرخصی سند جور کند؟ بدون ملاقات بودن، بدون پول بودن و هزار جور فکر و خیال درباره آخرین ملاقت با خواهرش باعث شده بود تا هر روز بیشتر به انتقام فکر کند.

هر شب که می‌خوابید، هزار جور نقشه می‌کشید برای اینکه عامل همه این بدبختی‌ها را به سزای عملش برساند.

اما 10 سال دیگر مانده بود تا آزاد شود و معلوم نبود در این 10 سال چه اتفاق بیافتد، صدها بار در خواب و بیداری قسم خورده بود، هر طور که شده، حتی اگر بقیه زندگیش را صرف پیدا کردن او کند، باید بالاخره حسابش را کف دستش بگذارد.

نگاهش همانطور در چشمهای جواد گره خورده بود. «چیه سعید، کجایی نکته باورت نمی‌شه که آزاد شدی؟»

به خودش آمد

«نه، نه، نمی‌دونم، اصلاً اسم من بود که صدا کردن، شاید اشتباهی شده».

بچه‌ها ساک وسایل سعید را به دست جواد دادند و با شادی سعید را در بغل گرفتند، بعضی‌ها هم نامه‌هایی را که نوشته بودن در جیبش گذاشتن،

«سعید جان یادت نره برسون به آدرس پشت پاکت»،

جواد چند لحظه بعد سعید را از جمع بچه‌های اتاق جدا کرد و به طرف راهرو کشاند تا به سمت دفتر بند حرکت کنند.

تو راهرو از دهن سعید هیچ حرفی خارج نشد، کنار دفتر بند، جواد دست کرد تو جیبش و یک تکه کاغذ را به سمت سعید گرفت

«این آدرس برادرم فواده، از زندون که رفتی بیرون مستقیم میری پیشش، هر چی خواستی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برات مهیا می‌کنه، بعدش من خودم بهت می‌گم چکار کن»

سعید کاغذ را از دست جواد گرفت و بدون اینکه کلامی حرف بزند در دفتر بند را باز کرد و داخل شد.

نگاهش را روی وسایل تکراری دفتر بند چرخاند تا به گروهبان سالاری گره خورد،

«من درست شنیدم، آزادم؟»

گروهبان سالاری که کمتر پیش می‌آمد خبر خوشی برای بچه‌های بند داشته باشد، یک کم روی صندلی چرخدار درب و داغونش که صداش همیشه روی اعصاب زندانی‌ها بود تکان داد

«به به آقا سعید گل، شنیدم آزاد شدی، بالاخره این بند از دست داد و فریادهای شبانه شما راحت شد، حالا که دارای میری راستش رو بگو، چقدر از اون سر و صداهای شبانه، ادا و اطوار بود چقدرش خواب و کابوس؟»

سعید همانطور که جلوی میز افسر نگهبان ایستاده بود، چشم‌هایش را به عکسهای یادگاری گروهبان روی میز دوخت

«من تو بیداری هم کابوس می‌بینم، چه برسه به خواب»

صدای فریاد گروهبان بلند شد

«وظیفه اکبری، وظیفه اکبری، بیان اینو ببر دفتر رئیس، انگار آزاد شده».

چند دقیقه بعد دوباره صدای کوبیده شدن پوتینهای سرباز اکبری، سعید را به خودش آورد، تو دفتر رئیس زندان بود،

«بشین آقای دیبا، اکبری تو می‌تونی بری بیرون»

رئیس زندان چند تا برگه که روی میزش بود را کنار گذاشت و یک پوشه آبی را برداشت و مشغول مطالعه شد

«ببین آقای دیبا، شاکی شما هفته قبل رفته دادگاه رضایت داده و شما به همین خاطر آزاد می‌شید، اما من توقع دارم که شما برگردید سر زندگیتون و دیگه هم کاری نکنید که گذرتون به زندان بیافته، شما هنوز جوونی و باید به فکر آینده‌ات باشی، با اینکارها نه پدر شما زنده می‌شد و شما به جایی می‌رسی، فقط هر روز پرونده کیفری‌ات قطورتر می‌شه، اینجا هم که توی زندون کلی پرونده داری از برهم زدن نظم بند، حالا من چشمم رو روی همش بستم، چون جوونی، برو و دیگه دنبال کار خلاف قانون نباش، بیا اینجا رو هم امضا کن و انگشت بزن»

سعید هیچ حرفی نزد، یک نگاه به صورت رئیس زندان انداخت، تودلش می‌گفت

«آخه تو چی می‌دونی سر من چه آمده؟.»

خودکار را از روی میز برداشت، زیر برگه ای  که اصلاً نخواند چی نوشته بود، امضا کرد و بعد هم انگشت زد، صورتش را از روی برگه بالا آورد و دوباره به رئیس زندان نگاه کرد

«می‌تونم برم».

رئیس زندان در حالی که برگه را لای پرونده می‌گذاشت

«آره برو، ولی یادت نره چی گفتم، اکبری، وظیفه اکبری...»

در اتاق رئیس باز شد و سرباز اکبری داخل آمد،

«ببرش، آزاده».

سعید چند دقیقه بعد از در کوچکی که به دفتر پاسبخش راه داشت از زندان خارج شد، هیچ کس منتظرش نبود، اصلاً همینکه قدم به خیابان گذاشت هیچ‌کس متوجه نشد که او دقایقی قبل، فقط چند دقیقه قبل بعد از 700 روز حبس بی‌ملاقات و پول، از زندان خارج شده، خودش هم نمی‌دانست که باید کجا برود و چکار کند، فقط قدم می‌زد، قدمهایی که هر لحظه تندتر می‌شد.

سعید ساعتی بعد مقابل خانه پدری بود، خانه‌ای که بیست و سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود، از زمانی که یادش می‌آمد، حیاط کوچک خانه با آن حوض چهار گوشش را دیده بود و درخت سیبی که کنار حوض بود. مقابل در خانه توقف کرد، انگار می‌خواست قبل از فشردن زنگ یکبار دیگر تکلیفش را با خودش و آنچه خواهد دید روشن کند.

دستش همانطور کنار زنگ ماند و سرش را بر روی دستش تکیه داد، یادش می‌آمد که هنوز هفت سالش تمام نشده بود که یکروز عصر مامان مهری را پدرش با کمک زن همسایه بردند، هر چه از آنها پرسید کجا؟ فقط به او گفتند که خوشحال باش، تنهاییت تمام شد، آنشب او کنار پدرش خوابید و پدر از وارد شدن یک فرد جدید در خانواده با او سخن گفت.

روزهای واقعاً خوشی بود، پدر که کارگر یک کارگاه نجاری بود، هر روز صبح با غذایی که مامان مهری برای ظهرش در قابلمه آماده می‌کرد می‌رفت و تنگ غروب باز می‌گشت، بعضی روزها هم ظهر می‌آمد و ناهار را در کنار هم می‌خوردند.

پدر تنها فرزند خانواده‌اش بود پدر بزرگش را ندیده بود اما می‌گفتند، ملای محل بوده، سالها هم بدون بچه زندگی کرده، در مورد بچه دارشدنشان هم حرف و حدیث‌های زیادی شنیده بود، اما تا جایی که یادش می‌آمد مادربزرگش می‌گفت، جواب نذر و نیازهای او بوده که در چهل و سه سالگی او و پنجاه و دو سالگی پدر بزرگ بالاخره صاحب یک فرزند شدند، برای همین هم اسم پدرش را "صبرا..." گذاشته بودند، البته همه با اسم «صبری» او را می‌شناختند.

مادر بزرگ هم سال قبل فوت کرده بود، انگار قسمت نبود که عضو جدید خانواده را ببیند، بیچاره مادر بزرگ همیشه نگران بود که نکند صبری هم مانند پدربزرگ تک فرزند بماند.

اما بالاخره روز بعد، ساعتی بعد از ظهر بود که مادرش را آوردند، همراه نوزادی که اسم او را "خاطره "گذاشتند، دختری که از آن به بعد در تمام خاطرات سعید جای داشت. خاطرات همه سالهای کودکی و نوجوانی و حتی جوانی.

پدر هم اندک اندک با اندوخته‌اش توانست مغازه‌ای در نزدیکی خانه بخرد، البته مامان مهری می‌گفت که مقداری جواهرات قدیمی و عتیقه از مادربزرگ مانده بوده که پدر مجبور شد بخاطر خرید مغازه آنها را بفروشد.

اما مامان مهری هیچ کس و کاری نداشت، نه اینکه نداشت، اما با هم آنها قطع رابطه کرده بود، ماجرا برمی‌گردد به زمانی که به همراه خانواده برای زیارت به شهر آمده بودند، اتفاقاً مسافرخانه آنها در مسیر کار پدر قرار داشته و چند بار هنگام رفتن به زیارت با پدر مواجه می‌شود و قضیه عشق و عاشقی در همان نگاه اول رخ می‌دهد، بعد هم به بهانه‌ای او را کنار کشیده بود و حرف دلش را زده بود و فهمیده بود که مامان مهری هم از او خوشش آمده، فردا شبش هم با پدر و مادرش در همان مسافرخانه به خواستگاری رفته بودند، اما گویا پدر و مادر و بویژه برادر مامان مهری حاضر نبودند دخترشان را به او بدهند و می‌گفتند که به نام پسر عمه‌اش که از قضا برادر زن برادرش هم بود، شده و اصلاً آنها دختر به غریبه نمی‌دهند.

اما اصرارهای پدر باعث شده بود که مامان مهری شب آخر از مسافرخانه فرار کند و به خانه پدربزرگ بیاید، پدربزرگ هر چه او و صبری را نصیحت کرده بود که اینکار درست نیست و برای عقد رضایت پدر عروس هم لازم است، در آنها اثر نکرده بود و هر دو گفته بودند که اگر قرار باشداز هم جدا باشند، کاری می‌کنند هر دو خانواده پشیمان شوند.

اما خانواده مامان مهری بالاخره با هزار جور پرس و جو البته نشانی که پدربزرگ برای تحقیق داده بود، همان شب خانه را پیدا کرده و آمده بودند، آنها وقتی فهمیدند ماجرا از چه قرار است، اول به شدت مخالفت کردند، برای مامان مهری گفته بود که اگر شده جنازه‌اش را می‌بریم، اما پدرمان که دیده بود فایده ای ندارد گفته بود موافقت می‌کند اما باید" مهرانگیز" بداند که دیگر هیچ کس و هیچ چیزی در خانواده ندارد، باید دور خانواده‌اش را خط بکشد منهم او را از ارث محروم می‌کنم و خیال می‌کنم که اصلاً چنین دختری نداشتم.

خانواده مامان مهری یا همان مهرانگیز برعکس خانواده پدر که فقط یک فرزند داشتند، خیلی شلوغ بود.

مامان مهری می‌گفت که بچه ششم خانواده بوده، چهار خواهر و یک برادر از او بزرگتر بودند و البته سه خواهر و یک برادر کوچکتر هم داشت، هر چهار خواهر بزرگترش در همان روستایشان عروس شده بودند و بیشتر هم ازدواجشان فامیلی بوده، برادر بزرگترش هم دختر عمه‌اش را عقد کرده بود و قرار بود برادر زنش که پسر عمه‌اش هم می‌شد، مامان مهری را بگیرد، که اینطور نشد.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

سعید کوشافر

سعید کوشافر

مقاومت بانک مرکزی دربرابر ارزانی

امروز سیف رییس کل بانک مرکزی که برای یک صبحانه کاری راهی اتاق بازرگانی شده بود اظهاراتی عجیب بیان کرد که اگر چه به مذاق کسانی که درجمعشان حاضر شده بود خوش امد, اما برای مردم حاوی پیامهای نگران کننده ای بود , پیامهایی که مردم منتظر بودند تا خلاف ان دردولت روحانی رخ بدهد .

سکاندار بانک مرکزی امروزو در شرایطی که نرخ ارز درسراشیبی سقوط قرار گرفته و طی چند روز اخیر نیم نگاهی به زیر 3000تومان داشته است نسبت به کاهش بیشتر قیمت ارز ابراز نگرانی میکندو میگوید که باید کاهش قیمتها متوقف شود.
این درحالی است که طی روزهای گذشته مردم از کاهش قیمت ارز تا حدودی شادمان شده و انتظار داشتند با تداوم این روند شاهد کاهش قیمت سایر کالاها واجناس باشند و این امر به گونه ای تثبیت شود که درنهایت به بازار منتقل شده و فشار شدید گرانی از دوش مردم ، حداقل اندکی برداشته شود.
اما ولی ا... سیف در شرایطی این سخنان را بیان میکند که درمیان فعالان اقتصادی کشور قرار دارد و این گروه عمده ترین کسانی هستند که به طور کاملا مستقیم و البته فوری از نوسانات قیمت ارز منتفع یا متضرر میشوند.
واقعیت این است که در شرایط امروز کشور و درحالی که بازار به ارز بالای 3000تومانی عادت کرده و مبادلات اقتصادی به این قیمت انجام میشود ، کاهش قیمت دلار باعث خواهد شد که هر دو گروه صادر کننده و وارد کننده متضرر شوند ،حتی تولید کنندگان نیز شاید خیلی از این رویداد خرسند نباشند و این فقط مردم و درمیان انها فقط قشر حقوق بگیر هستند که از کاهش قیمت ارز که درنهایت به کاهش قیمتها منجر میشود ، سود میبرند وشادمان میگردند .
صادر کنندگان که طی روزهای اخیر از بند برخی محدودیتها رها شده اندودولت یازدهم شرایط مساعدی برای انها هموار کرده است ، از جمله اقشاری هستند که نه تنهااز کاهش قیمت ارز خرسند نیستند بلکه بسیار هم نگران شده اند , صادر کنندگان طی ماههای اخیر به مددهمین افزایش قیمت ارز که البته درخواست قدیمی انهااز دولت طی سالهای گذشته بوده است تا حدودی توانسته اند قدرت رقابت خود دربازارهای جهانی را بهبود بخشیده وکالاهای تولید داخل را با قیمت مناسب والبته قابل رقابت با سایر کشورها ، حتی چین ، به فروش برسانند .
وارد کنندگان نیز طی ماههای گذشته کالاهای خودرا با دلار بالای 3000تومان خریداری کرده و در راه کشور داشته یا اکنون درانبار برای توزیع مهیا کرده اند ، درصورت کاهش قیمت انها نیز مجبورند سرمایه خودرا باقیمت پایینتری از انچه خریداری کرده یا با سودی اندک به فروش برسانند که البته وارد و صادر کنندگان که طی سالهای اخیر به سودهای هنگفت یک شبه عادت کرده اند ،بعید است به سود اندک یا حتی ضرر رضایت دهند.
واما تولید کنندگان هم اگر چه همواره تلاش کرده اندخود را موافق کاهش قیمت ارز و کاهش قیمت کالای تولیدی خود دربازار نمایش دهند ، اما واقعیت این است که انها نیز اکنون که انبارهایشان مملو از کالاهای تولیدی با ارز گران است و مواد اولیه خود را هم گران خریده اند ، حداقل درکوتاه مدت هیچ تمایلی به این کاهش قیمت ندارند .
هر چند که ممکن است دراینده ای نه چندان دور با این کاهش موافق باشند اما حداقل اکنون و با این شدت تمایلی به کاهش قیمت ارز حداقل بیش ازاین را ندارند.
فشار این سه گروه که اتفاقا دارای نفوذ فراوانی هم هستند ممکن است باعث شود تا بانک مرکزی خیلی تمایل به کاهش قیمت ارز نشان ندهد.
درعین حال این مساله هرگز دلیل اصلی مخالفت بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز نیست ، هرچند ممکن است اگر شرایط مهیا میبود باعث میشد تا بانک مرکزی بخاطر همراهی با این طیف بنگاههای اقتصادی پرنفوذ مانع سقوط یکباره قیمت ارز شود ؛ اما مخالفت اشکار و روشن رییس کل بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز به مساله بسیار مهمتری برمیگردد , مساله ای که ابروی دولت یازدهم به ان بسته است .
ماجرا به جایی برمیگردد که دکتر روحانی درهمان روزهای اغاز به کارش وعده ای به مردم داد و اکنون باید به ان وعده عمل کند و این وعده چیزی جز تثبیت قیمت کالاهای اساسی نبود ، این وعده به ان معناست که دولت یا باید برای واردات کالاهای اساسی دلار 1224 تومانی یا همان ارز مرجع را اختصاص دهد یا برابرریالی مابه التفاوت این قیمت تا قیمت حدود2500تومانی ارز مبادله ای را به صورت یارانه به وارد کنندگان پرداخت نماید.
این مساله بار مالی زیادی به دولت تحمیل میکند , این همه درحالی است که معاونان رییس جمهور و وزیر اقتصاد از بدو تحویل دولت و بررسی بودجه اعلام کردند که اساسا بخش عمده ای از درامدهایی که درلایحه بودجه به تصویب مجلس رسیده قابلیت تحقق ندارد و دولت با کسر بودجه سنگین بیش از 70هزار میلیارد تومانی روبرو خواهد بود ،یعنی حدود یک سوم درامدهای درنظر گرفته شده بودجه هرگز محقق نخواهد شد.
درعین حال دولت یازدهم قصدهم نداشت به انچه دربودجه برای افزایش درامد درنظر گرفته شده بود عمل کند , این راهکار که بودجه دیده شده بود افزایش 40درصدی قیمت حاملهای انرژی بود یعنی دولت باید قیمت برق و گاز وسوخت را افزایش میداد تا حداقل بتواند پول یارانه نقدی مردم را تامین کند و دولت با توجه به تورم 40درصدی کشور درروزهای اول به دست گرفتن قدرت شوک قیمتی جدیدی به مردم وارد کرده وبه روایتی تورم را به بالای 50درصد برساند .
همه این ها را درنظر بگیرید و به ان اضافه کنید که افزایش تحریمها باعث شده تا دولت درفروش نفت نیز مشکلات خاص خود را داشته و عملا هم نتواند از این محل به درامدکشور اضافه کند و کار به جایی رسیده که دولتمردان چشم به صندوق توسعه ارزی دوخته بودند , صندوقی که اصلا برای اینکار تاسیس نشده بود.
درنظر داشته باشید که دولت دکتر روحانی که با اوضاع وخیم مالی روبروست باید ارزهای حاصل از درامد نفت را بفروشد تا بتواند با حداقل درامدناشی از ان کشور را اداره کند ، حال ارز ناگهان روند کاهشی را در پیش میگیرد وهمین امر باعث میشود تا درامدی که دولتمردان برای اداره کشور از محل فروش ارز مد نظر قرار داده بودند هر روز کمتر از دیروز میشود، خوب خیلی ساده است که دراین شرایط دولت به کاهش قیمت ارز رضایت ندهد چرا که هر چه ارز ارزانتر شود رقم کسر بودجه دولت بیشتر خواهد شد و کسر بودجه هرچه بیشتر شود تاثیر خودر ا بیشتر بر تورم گذاشته وتمام رشته های دولت برای کنترل گرانی را پنبه خواهد کرد.
بنابر این شاید بتوان از یک جهت نیز به دولت حق داد که حاضر نشود با کاهش قیمت ارز و شوک ناشی از ان به بازار که عملا برقیمت کالاهای وراداتی و لوکس تاثیرخواهد گذاشت ؛ تمام سختی هایی را که با اختصاص ارزمرجع به کالاهای اساسی وتثبیت حداقلی قیمتها متحمل شده را با کسر بودجه و تورم ناشی از ان که همه مایحتاج مردم را دربرمیگیرد ،هدر ندهد .
اما ازدیگر سو نیز باید به این نکته توجه داشت که توقع مردم در این روزها از دولت روحانی و وعده 100روزه او این است که درمقابل کاهش قیمت ارز مقاومت نکندو بگذارد بازار راه خودش را برود ودرعمل هم به مدیریت شناور نرخ ارز تن دهد ،انها براین باورند که مردم نباید تاوان کسر بودجه دولت را بپردازند و دولت ومجلس با همفکری هم باید راه دیگری غیر از فروش ارز نفتی برای جبران این کسر بودجه پیدا کنند .
درعین حال درصورت مقابله بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز هر انچه توقع مردم از سفر رییس جمهورو همراهانش به نیویورک ومذاکرات پیرامون ان است برباد خواهد رفت و مردم حلاوت انرا نخواهند چشید ؛ کما اینکه طی ماههای گذشته و در دولت قبلی همواره مشکلات مردم به تحریمها نسبت داده میشد واگر کاهش تحریمها و بهبود روند مذاکرات هم نتواند گرهی از مشکلات مردم بازکند ، باید به وعده های دولتمردان درهمین اولین روزهای به دست گرفتن قدرت شک کرد،چه رسد به ماهها وسالهای اینده که قطعا خیلی از وعده ها به فراموشی سپرده خواهد شد.

مردم را چه فرض کرده اید؟

یادداشتی از سعید کوشافر

مردم را چه فرض کرده اید؟

این روزها یکی از دغدغه های اصلی والدینی که فرزند محصل دارند , ثبت نام انها در مدارس مورد نظرشان است , اولیا همواره تلاش دارند که فرزندشان را دربهترین مدارس که از لحاظ اموزشی امکانات بهتری دارند یا از معلمان و مدیران بهتری برخوردارند ثبت نام کنند , این درحالی است که این مدارس ظرفیت محدودی دارند که البته بخش عمده انهم فارغ از استعداد وهوش دانش اموز به مدیران دولتی و خصوصی تعلق دارد که توان برقرار ارتباط با مدیران اموزش وپرورش برایشان مهیاست .

 باقیمانده دانش اموزان این مدارس نیز از طریق ازمونی انتخاب میشود که بیشتر جنبه سمبلیک دارد انتخاب میشوند , ازمونی که بیش از جنبه علمی ان , جنبه رفع تکلیف وپاسخگویی به خانواده هایی را دارد که فرزندانشان استعداد لازم را دارند ولی رابطه یا پول لازم را ندارند.
از همه اینها بگذریم , این روزها , تقریبا اخرین روزهای ثبت نام است و تب وتاب کسانی که هنوز موفق نشده اند فرزندشان را در مدرسه مورد نظر ثبت نام کنند بیش از همیشه شده و به هرطناب پوسیده ای چنگ میزنند شاید موفق شوند.
دراین میان این سوال نه تنها ذهن نگارنده که ذهن بسیاری از مردم را به خود مشغول کرده است , اول اینکه چراباید میان مدارس دولتی که طبق قانون باید از امکانات برابری برخوردار باشند , در دولتی که شعار عدالت محوری را سرمیداد , هنوز اختلاف از زمین تا اسمان است , این مساله حتی درنامگذاری مدارس هم قابل رویت است , نمونه دولتی , بهترین نمونه ان است .
مدارس نمونه دولتی مدارسی هستند که توانسته اند بیشترین امکانات راجذب کنند, بهترین معلمان را درخود جای دهندواز گسترده ترین فضاها ووسایل اموزشی وکمک اموزشی برخوردار شوند , البته بخش عمده این امکانات به مدد دانش اموزان ان که بیشتر فرزندان مدیران دولتی هستند به دست امده , اما این پرسش را بی پاسخ گذاشته که در حکومت اسلامی مگر میان فرزند یک شهروند عادی و فرزند یک مدیر تفاوتی هست؟
اما فارغ از دشواریهای ثبت نام , حتی به فرض محال یک شهروند عادی بتواند فرزندش را به این مدارس بفرستد , هرگز نمیتواند از پس مخارج گزاف ان براید و شاید به همین دلیل هم هست که تلاش مسوولان اموزش وپرورش بر این است که فرزندان شهروندان عادی به این مدارس راه نیابند.
بگذریم از این مساله دردناک بی عدالتی اموزشی که شاید هیچ گوش شنوایی برای ان نباشد , کما اینکه زمانی که مدارس غیر انتفاعی با شهریه های میلیونی گشایش یافت و موضوع تفاوت اموزش فقیر وغنی پیش امد , هیچ کس به ان وقعی ننهاد واگر هم حرفی زد جز توجیه نبود.
مساله اصلی امروز مردم , حرفهایی است که مسوولان اموزش وپرورش برای عموم مردم در رسانه ها میزنند وخلاف ان در مدارس به اثبات میرسد , یکی از بارزترین نمونه این حرفها , عدم دریافت وجه , هنگام ثبت نام است , دروغی که بزرگی ان به اندازه تمام ایران , و تمام دانش اموزان است .
دربین خوانندگان این نوشتار اگر کسی پیدا شد که هنگام ثبت نام فرزندش هیچ پولی نپرداخته بود میتوان این استثنا را در کتاب رکوردها ثبت کردو انرا به فال نیک گرفت , اما بعید میدانم که چنین موردی یافت شود , کما اینکه شخصا از هرکه پرسش کردم , دریافت پول را انکار نکرد , اما در رقم ان تفاوت بود .
البته مدیران همواره یک راه فرار برای خود باز میگذارند وان یک استثناست , یعنی مثلا هزینه بیمه , این درحالی است که هزینه بیمه فقط سه هزارتومان است , اما کدام مدرسه فقط سه هزارتومان دریافت میکند ؟؟؟
همین امروز دوستی گفت که در یک مدرسه درجه چندم دولتی مبلغ 20هزار تومان طلب کردند , انهم حتی قبل از ثبت نام و وقتی طلب رسید کردم گفتند این پول برای بیمه و پیامکهایی است که در طول سال برای شما ارسال میشود, حساب کردم در این صورت باید درطول کمتر از هشت ماهی که فرزندم به مدرسه میرود از سوی مدرسه هزار پیامک برایم ارسال خواهد شد , یعنی بیش از روزی 5پیامک , درحالیکه به طور قطع چنین نخواهد بود و اگر درطول سال 10پیامک هم برایم ارسال شود باید خوشحال شوم و این یعنی هرپیامک 1700تومان .
او به نکته دیگری هم اشاره کرد که وقتی برای دادن پولی بیشتراز سه هزار تومان مقاومت کردم , بهانه گیریهای مدیر مدرسه شروع شد که منطقه شما کجاست ؟ معدل فرزندتان چطور است ؟ انضباطش چطور؟ با کمبود فضا روبرییم و درنهایت هم با پرداخت پول مساله ختم به خیر شد , اما نکته جالبتر قضیه جایی شروع شد که مدیر گفت کمک ماهانه شما به مدرسه چقدر است و گفت که رقم بیان شده تعهد شما است و ما براین اساس خرج میکنیم و اگر نپردازید بدهکار مدرسه خواهید شد ودراخر سال کارتان به مشکل میخورد , این درحالی است که هنوز انجمن اولیاو مربیان هم شکل نگرفته است .

این حکایت یک فرد نیست , حکایت همه مدارسی است که شهروندان به ان مراجعه میکنند و دانش اموز بر اساس پول والدینش سنجیده میشود , حکایتی غمبار که مدعی هستیم خاصیت حکومتهای سرمایه داری است , نه اسلامی , حکایتی که با اندکی تفاوت درهمه ایران به چشم میخورد ...
به خاطرم رسیداز اصرار مدیران ومسوولان اموزش وپرورش که دریافت هر نوع وجهی هنگام ثبت نام ممنوع است و مردم جز 3هزار تومان پول بیمه چیزی نپردازند , به نظرم امد این مدیران که در سیستم اموزش کشور هستند , با این اظهاراتشان چه چیزی به مردم اموزش میدهند , و واقعا مردم را چه چیزی فرض کرده اند .
فارغ از تمام بی عدالتی های سیستم اموزشی کشور , این شیوه عملکرد انهم درنظامی که قرار است اینده سازان این کشور را تربیت کند , چه نتیجه ای خواهد داد , ایا جز این است که نظام زندگی طبقاتی را ترویج و نهادینه میکند , ایا غیر از این است که قبح دروغ را میریزد و انرا مساله ای عادی ترویج میکند ، نیم نگاهی به انچه امروز در مدارس میگذرد نشان میدهد که شمایلی کوچک از جامعه اینده فرزندان این مرز وبوم در ان ترسیم میشود , با این شمایلی که امروز در اموزش وپرورش کشور ما اتفاق میافتد به واقع باید نگران فردا بود.

ماجرای رویانیان و دریافت چک سفید امضا


ماجرای رویانیان و دریافت چک سفید امضا

یادداشتی از سعید کوشافر


اشتباه نکنید , نگارنده از جمله هواداران سایر تیمها یا مثلا ابی و زرد طلای و...نیست , از جمله مخالفان جناب رویانیان هم نیست , ازجمله کسانی هم نیست که با امدن یا رفتن جناب مدیرعامل منافعی کسب کند یا منافعش به خطر بیافتد... اصلا از هواداران دو اتشه فوتبال هم نیستم ... بلکه به صورت اماتور فوتبال را دنبال میکنم , مثل هر ایرانی دیگر که علاقه به فوتبال دارد .

اما طی روزهای اخیر اتفاقی افتاد که اگرچه خیلی ها انرابه فال نیک گرفتند , بنده انرا برخلاف همه انها تعبیر میکنم , اتفاقی نادر که تا همین سال گذشته همه در نوع دیگرش را تقبیح میکردند . خاطرتان هست , سال گذشته درجریان اختلاف یک بازیکن با یک مربی , یک مدیرعامل وکادر چه روی داد ورسانه ها وازجمله همین برنامه پربیننده نود چه کرد , درانزمان بود که مساله بازیکن سالاری مطرح شد , این مساله درتیم ابی بود , در تیم قرمز هم درهمین فصلی که پشت سر گذاشتیم رخ داد اما به شکلی دیگر , درهر دو مورد هم هواداران , بنرها , شعارها ... عامل فشار بود , فشاری که به محل تمرینات تیم کشیده میشد و در برخی موارد به درگیریهایی هم منجر شد .

نکته جالب و مشترک همه این ماجراها این بود که فردی که به اصطلاح از او حمایت میشد یا به عبارتی فشار را به دیگران تحمیل میکرد برنده بود , در یک مورد مدیرعامل و مربی , حتی صوری , به اشتی کنانش رفتند و درمورد دیگر اصلا مربی اخراج شد , هر چند که شاید این اتفاق و موارد مشابه ان برنامه ریزی شده بود , اما واکنش مشترک به همه اینها هم از سوی منتقدان این بود که باید مانع بازیکن سالاری شد , انها هشدار هم میدادند که این رویه غلط باعث خواهد شد که وزرش به برخی مسایل غیر ورزشی الوده شود , هشداری که هرگز جدی گرفته نشد .
اما در اخرین مورد این رویه به یک مدیرعامل سرایت کرد, و بازهمان داستانها , اما اینبار خیلی شدیدتر و البته فراگیرتر , هواداران بیانیه میدهند , درمقابل باشگاه و وزارت تجمع میکنند , تهدید میکنند , بازیکنان مصاحبه میکنند ودرمدح مدیرعامل و تبعات نبود او سخن میرانند , سرمربی تهدید به کناره گیری میکند، برخی پیشکسوتان از کناره گیری از هیات مدیره ومسوولیتشان میگویند ,بازیکنی میگوید میروم دیگر میگوید کارسخت میشود وهمه اینها دست به دست هم میدهد تا بالاخره مسوولان مجبور شوند برای جلوگیری از بروز مسایل نگران کننده بعدی , رای به ابقا این مدیرعامل که همان اقای رویانیان است بدهند .
بگذریم از این ماجرا که بنا برعقیده برخی ختم به خیر شد , مساله ماجراهایی است که پس از این رخ خواهد داد , چه تضمینی وجود دارد که از فردا شاهد تکرار چنین وقایعی نباشیم , مساله اینجاست که یک مدیر هرقدر هم فعال, مفید و مثبت باشد , باید مطیع احکامی باشد که برایش صادر میشود , همان احکامی که روزی او را به مدیریت رسانده اند , شاید امروز هم مصلحت را در برکناری او بدانند , درصورتی که قرار باشد هرکس بر اسب مدیریت سوار شد و از ان خوشش امد دیگر خیال پیاده شدن نداشته باشد , دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد , درصورتی که هر مدیری بخواهد با همراه کردن عده ای در سازمان تحت مدیریتش , دیکتاتوری ایجاد کرده و به هیچ حکمی تن ندهد , زیردستانش را تحریک به اغتشاش کند و با فشار به مقامات بالادستی بر صندلی اش تکیه زند , سنتی پایه گذاری میشود که تمام ارکان کشوررا تحت تاثیر قرارخواهد داد و فردا چه تضمینی وجود دارد که یک استاندار یا فرماندار که حکم برکناری اش صادر شده با تشویق مردم به حضور درخیابانها ,خرابکاری و اعتراضات همراه با اغتشاش , خواستار ابقای خود نشود.یا یک وزیر با همین شیوه مقابل حکم عزلش نیاستد .اصلا در همین فوتبال اگر فردا این رویه درباره یک مدیر دیگر رخ دهد, یا درباشگاه دیگری ...

اصلا کار به این نداریم که این مدیر چکونه و از چه سازمانی و با چه اهداف وروابطی امد و چه کسانی همان زمان نقدهای فراوان نوشتند و گفتند که کاررا باید به کاردان سپرد نه یک مهره سیاسی یا امنیتی , به این هم کار نداریم که ثمره عملکرد این مدیر درطول دوران مدیریتش چه بوده وچه افتخارات و چه دستاوردهایی داشته یا نداشته , مهم این است که یک مدیر باید بداند که همان گروهی که زمانی باهمه مصایبش رای به مدیر بودن او دادند ,امروز هم با همه مصائبش رای به برکناری او دادندو او باید درمقابل ان تمکین کند , نه اینکه دست به هوچی گریهای بزند که هوادارن او و باشگاهی بزرگ با طرفداران میلیونی را جری کند که به خیابان بیایند و تهدید به خودسوزی ودیگر سوزی کنند.
جالب اینجاست که اینبار منتقدان هم زبان درکام کشیده اند و انگار از ترس گروههای فشار ورزشی هیچ حرفی نمیزنند و هیچ نقدی به این رویه وارد نمیدانند , انگار که این رویه کارخوبی است که بهتر است درجهت ترویج  انهم تلاش شود تا این فرهنگ نهادینه شود.
این متن نه زیر سوال بردن تلاش های یک مدیر است , نه تخریب وی و نه ضربه زدن به یک باشگاه پرطرفدار فوتبال , بلکه هدفم هشدار به مسوولانی است که دراین ماجرا کوتاه امدند تا به گفته خودشان کار به جاهای باریکتر نکشد , هشداری از سر دلسوزی , هشدار درمورد رویه شدن این قبیل درخواستهای غیرقانونی برای باقی ماندن درمدیریت , اگر این رویه شود روزی خواهد رسید که هر مدیری به محض دریافت حکم مدیریت , ابتدا به فکر ساختن گروهی برای روز برکناری باشد , گروهی که در انروز به اهرم فشارش تبدیل شوند , هرچند که درمورد مدیرعامل پرسپولیس اینگونه نبود , اما ممکن است برخی حتی به شیوه های مافیایی با پرداختهای بی حساب ,دادن رانت و حتی بذل وبخششهای بی جا , اقدام به تشکیل چنین گروههای نمایند تا تداوم مدیریتشان را بیمه کنند .

شاید اگر این روال ادامه پیدا کند , هیات مدیره ها و مدیران بالادستی به تبعیت از کارفرماهای کارگاههای کوچک که از کارگران دربدو استخدام یک چک سفید امضا میگیرند تا درصورت شکایت هنگام اخراج به اجرا بگذارند , انها هم مجبورشوند تا از مدیران پایین دستی چک سفید امضا بگیرند تا درصورت مقاومت دربرابر تحویل پست , انرا به اجرا بگذراند, و البته بعید نیست که این رویه پایه گذار بدعتهای ناروای دیگری هم مانند گماردن جاسوس , نفوذی و... امثال این شود ...

همه چیز ارزان میشود؛ از همین امروز!

نوشته : سعید کوشافر

همه چیز ارزان میشود؛ از همین امروز!

این روزها حرف اول و اخر در دنیای سیاست ، اقتصاد، فرهنگ واجتماع را انتخابات و پیروزی حسن روحانی به عنوان تنها نامزد میانه رو میزند , اما مهمترین و سریعترین تاثیر خودرا بر بخشهای اقتصادی گذاشت . به محض اعلام نتایج اولیه دلار و طلا سقوط کرد, بازار خودرو در رکود فرورفت و بورس رکوردهای شگفت اوری زد و سایر بخشها نیز اماده تغییر شده اند.

برخی نیز طی روزهای گذشته در رسانه ها و سایتها و خبرگزاریها , طی همین دو سه روز اخیر نهایت تلاش خود را به کار گرفته اند تا اینگونه وانمود کنند که طی روزهای اینده باید منتظر تغییرات بیشتری در عرصه اقتصاد باشید , تغییراتی که منجر به کاهش بیشتر قیمتها , مهار تورم و بهبود سایر شاخصها به سمت شرایط اقتصادی مطلوب میشود.
اما این پرسش درذهن نگارنده بوجود امده که این تغییرات بر چه پایه ای صورت گرفته و طی روزهای اینده تا زمانی که دولت یازدهم مستقر شود بر چه پایه ای صورت خواهد گرفت , اگر ما دولت دهم را مقصر همه این مشکلات اقتصادی میدانیم , اکنون نیز که هنوز این دولت درحال فعالیت است .
درعین حال باید این پرسش را مطرح کرد که بر اساس کدام تغییر اقتصادی این شاخصها تغییر کرده , ایا درروزهای گذشته که هنوز چند روز از انتخاب رییس جمهور منتخب نگذشته , و درشرایطی که هنوز مهره های کابینه دولت یازدهم مشخص نشده یا روی کار نیامده اند , میتوان تنها بر اساس اینکه یک فرد دیگر قرار است طی روزهای اینده دولت را به دست بگیرد , نوید ارزانی یا گرانی را داد.
تا جایی که به خاطر دارم تمام کارشناسان اقتصادی بر این نکته تصریح دارند که اتفاقات اقتصادی تنها بر پایه تحولاتی رخ میدهدکه درفضای سیاسی یا اقتصادی رخ دهد و این محدود به شاخصهای بورس یا شاخصهای حبابی است که طی روزهای اخیر رقم خورد , بالا رفتن شاخصهای بورس و کاهش قیمت دلار از این جمله بود , اما اینکه توقع داشته باشیم , باهمین روند قیمتها در سایر بخشها , مانند خودرو و مسکن , یا کالاهای اساسی کاهش یابد , خیلی به واقعیت نزدیک نیست .
واقعیت این است که این بالارفتنها و پایین آمدنها نیز چون به خاطر یک موج سیاسی بوده است , طی روزهای اینده و با توجه به کاهش تب سیاسی , روند عادی خود را از سر میگیرد و احتمال کاهش شاخص بورس وافزایش قیمت دلار زیاد است , اما تا زمانی که دولت جدید مستقر نشده و سیاستهای مدنظر خودرا اجرایی نکرده ,نمیتوان انتظار داشت که تغییری پایدار در شاخصهای اقتصادی یا قیمتها رخ دهد , درعین حال اینکه توقع داشته باشیم , همه چیز به انچه مطلوب و خواسته ارمانی ماست , تغییریابد ؛ حداقل در کوتاه مدت , انتظاری بیجا است .
این درحالی است که درمورد برخی شاخصهای اقتصادی که در بودجه سالیانه کشور لحاظ میشود ودر مجلس تصویب میشود ودولت عملا فقط مجری ان است , حتی این توقع که کاهش قیمتی داشته باشیم , بعید است , از جمله این موارد میتوان به قیمت بنزین , گازوییل , سایر سوختها و فراوردههای نفتی , قیمت حاملهای انرژی , مانند برق و گاز و حتی اب وتلفن , اشاره کرد, قیمتهایی که افزایش انها هنوز اجرایی نشده واحتمالا دولت احمدی نژاد نیز انرا اجرایی نخواهد کرد تا دولت را به رییس جمهور بعدی تحویل دهد واین اولین گرانی باشد که در دولت یازدهم رقم خواهد خورد .
این افزایش قیمت که بدون افزایش رقم یارانه نقدی و بنا بر تاکید بودجه اجرا خواهد شد , بنا بر یک سنت قدیمی ,یک جو روانی و البته یک تاثیر واقعی باعث تاثیر بر قیمت سایر کالاها خواهدشد و کاردولت یازدهم را برای مهار گرانی که وعده انرا داده است , دشوار خواهد کرد.
به عقیده نگارنده , اکنون هنوز شور ونشاط روزهای خوش و زیبای انتخابات وخلق حماسه سیاسی مردم بزرگوار ایران بزرگ بر فضای اقتصادی کشور سایه انداخته است , این شور وشوق در انتخاب رییس جمهوری متفاوت با رییس دولت دهم , تا چند روز دیگر هم دوام خواهد داشت و احتمالا از هفته اینده فضای اقتصادی کشور بر پایه واقعیت های موجود فعال خواهد شد , در این زمان است که این نوسانات احساسی از بازار رخت برخواهد بست و شاهد بازگشت شاخصها به وضعیت عادی خواهیم شد , وضعیتی که نشان خواهد داد تا زمان به ثمررسیدن سیاستهای دولت یازدهم , زمان زیادی خواهد برد .
هر چند که بر این باورم , بهبود شرایط اقتصادی را باید از حالت شعار خارج کرد و وعده های انتخاباتی را به فضای بعد از انتخابات نکشاند ؛ چرا که اکنون شرایط اقتصادی کشور تابعی از شرایط سیاسی کشورو نقش تعاملات سیاسی و تحریمها در ان انکار ناپذیر است , بنابر این دادن وعده های شیرین اقتصادی در زمانی که هنوز گشایشی در پرونده هسته ای و کاهش تحریمها ایجاد نشده , امید بیهوده دادن به مردم است که با توجه به شرایط سالهای اخیر زمینه سرخوردگی مردم از دولت یازدهم هم فراهم خواهد کرد .
درعین حال باید به این نکته نیز اشاره کرد که تغییرهمه شاخصهای اقتصادی دست دولت نیست , کما اینکه احمدی نژاد که شعار تورم تک رقمی میداد در دولت دهم گرفتار تورم بالای 30درصدی شد , در حالیکه رییس دولت یازدهم دیروز درکنفرانس خبری اش حتی از تورم تک رقمی نیز حرفی به میان نیاورد و فقط از تشکیل کمیته هایی برای بهبود توزیع کالاهای اساسی و تثبیت شرایط موجود سخن گفت , شاید او بهتر از احمدی نژاد میدانست که شرایط جهانی را نمیتواند تغییر دهد وبسیاری از شاخصهای اقتصادی وابسته به شرایط جهانی و شرایط ما درجهان دارد.
پس نتیجه اینکه , منتظر تحولات عجیب وغریب درفضای اقتصادی نباشید , اینکه کاهش قیمتهای انچنانی رخ دهد یا تورم یک شبه یک رقمی شود , نباید به مردم چنین وعده ای هم داد انهم درشرایطی که هنوز سیاستهای کشور تغییر نکرده وحداکثر درحد توان دولت یعنی کاهش سرعت تورم و یا تثبیت شرایط اقتصادی کشور وعده داد , انهم با این شرط که ممکن است که یک جهش تورمی دراثر افزایش قیمت بنزین و برق وگاز درراه باشد.