بالاترين

پربيننده ترين اخبار ايران

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 5

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

سعید حالا دیگه اشکهاش روی گونه‌هاش سرازیر شده بود و هق هق توی گلوش پیچیده بود، احمد اما به حرفش ادامه می‌داد، انگار می‌خواست که سعید را حسابی تحت تأثیر قرار دهد.

- «مادرم رو فرستادم خونتون که اگر کاری از دست من یا بقیه همسایه‌ها برمی‌آد برای گذران زندگیشون انجام بدن، اما مادرت آنقدر مناعت طبع داشت که گفته بود آنقدر اندوخته دارند که باهاش سر کنند، اما من خودم دیده بودم که مامانت می‌ره طلافروشی و طلاهاش رو می‌فروشه. همون روزها جمال رفته بود چند تا از چکهای درشت بابات رو اجرا گذاشته بود و حکم صریح خونتون رو گرفته بود و آورده بود به مامانت نشون داده بود، اما باز هم مادرت کوتاه نیامده بود و گفته بود که حتی اگر برم کنار خیابان بخوابم، دخترم رو به تو نمی‌دم، منهم چند باری سر راه جمال رو گرفتم و گفتم که دست از سر خاطره برداره، اما چنان کتکی خوردم که مامانم گفت اگر دوباره بری سر راه این لات بی سر و پا قرار بگیری شیرم رو حرومت می‌کنم.

ماجرا ادامه داشت تا اینکه اونروز صبح مامانت از خونه می‌ره بیرون، من خودم پشت پنجره اتاقم بودم که مامانت رو دیدم، بلند شدم برم بیرون که بهش بگم چقدر عاشق خاطره هستم، بگم که اگر اونو به عقد من دربیاره شاید جمال دست از سرشون برداره، اما همینکه رفتم داخل کوچه دیدم جمال دوباره جلوی مادرت رو گرفته و دارن جر و بحث می‌کنند، کوچه هم بخاطر برفی که چند روز قبل آمده بود حسابی یخ بسته بود، اما اونجوری که بهت گفتن مادرت روی یخها سر نخورد و زمین نیافتاد.

مادرت در حین بحث با جمال که من نمی‌شنیدم چی می‌گفتن، یک دفعه دستش رو که یک ساک چرمی هم همراهش بود بالا آورد و توی صورت جمال کوبید، جمال هم که انگار عصبانی شده بود، با مشت به سر مامانت کوبید، با ضربه دست جمال سر مامانت به دیوار خورد و بعدش افتاد روی زمین، دیگه هم تکون نخورد.

هیچ کس تو کوچه نبود، جز من که از دور و لای در خونه تمام ماجرا رو دیدم، من هم اونقدر ترسیده بودم که حتی جرأت نکردم بیرون برم و به جمال چیزی بگم، راستش هنوز هم از جمال می‌ترسم، می‌ترسم بلایی سرم بیاره.

بعدش دیدم که جمال خیلی زود از کوچه خارج شد و چند دقیقه بعد یک عابر مادرت رو دید و زنگ زد به اورژانسع اما کار از کار گذشته بود.»

صدای هق هق گریه سعید فضای کوچک باریک را پر کرده بود، توان ایستادن روی پاهایش را نداشت، همانطور که دیوار تکیه داده بود، روی زمین نشست، سرش را میان دو دستش گرفت. با صدای بلند فقط «خدا، خدا» می‌کرد.

داغ دلش تازه شده بود، تا امروز گمان می‌کرد که فقط این رجب است که آتش به خوشبختی آنها کشیده و داغ پدر را بر دل آنها گذاشته است، اما جمال هم مادرشان را از آنها گرفته بود، و دقایقی به همین منوال گذشت، احمد خم شد و دستان سعید را گرفت او را از جایش بلند کرد و در آغوش گرفت، سعید در حالی که سرش روی شانه احمد بود و خیلی صورتش به لباس احمد کشیده می‌شد.

- «احمد... احمد... خاطره هم فهمید ماجرا چه جور بوده، ... فهمید یا نه... اگر فهمید چرا بازم زن جمال شد، ... چرا... چرا؟»

- «آره خبر داشت، من خودم همان شب با مادرم رفتیم خانه شما، خودم خاطره رو کشیدم تو حیاط و تمام ماجرا رو براش گفتم، گفتم که چی دیدم و چی شده، گفتم که من ترسیدم، گفتم که باید تمام ماجرا به پلیس بگه.».

-«خوب چی شد... چی شد... چرا به پلیس چیزی نگفت؟»

- «من هم تعجب کرم وقتی دیدم مراسم ختم مادرت تموم شد و از پلیس هم خبری نشد، جمال هم هر روز مقابل در خانه شما می‌ایستد و به کسانی که میان و میرن تسلیت می‌گه، مثل صاحب عزا، اونقدر اون در خونه شما علاف بود که کسی جرأت نمی‌کرد بره خونه شما جز زنان محل، و بعضی از پیرمردهایی که دوست بابات بودن.»

- «خوب... خوب... بعدش چی شد.»

- «یک روز عصر که جمال تو کوچه نبود، با ترس و لرز خودم رو رسوندم خونه شما، خاطره اول در رو باز نمی‌کرد، اما آنقدر قسمش دادم که بالاخره در رو باز کرد، وقتی ازش پرسیدم چرا ماجرا رو به پلیس نگفته، گفت که فرداش جمال میاد در خونه شما و خاطره همه چیز رو بهش می‌گوید تهدیدش می‌کند اگر دست از سر اون برنداره همه چیز رو به پلیس می‌گه، اما در مقابل جمال هم تهدید می‌کنه که اگر از ماجرا حرفی به پلیس بزنه، هم تمام چکهای بابات رو به اجرا می‌گذاره و اون رو از خونه میندازه بیرون، هم ممکن بیار سراغش خودش رو هم بکشد، هم شبانه بریزن تو خونش و کاری کنن که تا آخر عمر نتونه سربلند کنه، اونم که یک دختر تنها بوده می‌ترسه، بویژه که همون شب، جمال از روی دیوار میاد تو خونه و یک فصل حسابی خاطره رو کتک می‌زنه، اون کاری رو هم که نباید بکنه، می‌کنه، تمام اسناد و مدارک رو هم از تو خونتون برمیداره و می‌بره، یک سند هم از خاطره می‌گیره که در مقابل چکهای پدرت، خانه را به او واگذار کرد.

خاطره گفت که تنها کاری که از دستش برآمده این بوده که در مقابل این همه زورگویی جمال این شرط رو بذاره که فقط وقتی برای عقد بله می‌گه که سعید آزاد بشه و جمال هم قول می‌ده به شرط حاضر شدن در محضر برای انتقال سند خانه و عقد برای آزادی تو کارش رو انجام بده، که همینطوری هم شد.

برای همینه که من تعجب می‌کنم تو اینطور با جمال گرم گرفتی، درسته که من خاطرخواه خاطره هستم، اما این حرفها رو برای این نگفتم که به جمال حسودین می‌شد، نه، بخاطر این بود که می‌دونستم اون کاری می‌کنه که تو نتونی حرفی از خاطره بشنوی.»

سعید سرش را از روی شانه‌های احمد برداشت، با پشت دست اشکهایش را پاک کرد، اندکی به پاهایش خیره شد و بعد بدون اینکه به احمد حرفی بزند به طرف سر کوچه حرکت کرد.

این بار دیگر مردد نبود، حالا کاملاً می‌دانست که چه بر سر خانواده‌اش آمده است، می‌دانست که جمال نه تنها از شرایط زندگی خانواده‌اش سوءاستفاده کرده که قاتل مادرش است، حتی به خواهرش هم رحم نکرده و با دختر تنها هر کاری که می‌توانسته کرده، عقد آنها هم اجباری و زوری بوده است.

سعید از خودش بیزار شد، از آزادی‌اش که به بهای اسارت خواهرش در چنگال جمال تمام شده بود، از اینکه بخاطر او خواهرش مجبور به چه کارهایی شده، از اینکه بخاطر یک عمل نسنجیده او، خواهرش در این روزگار بی‌رحم، تنها مانده است.

حالا دیگر به همان اندازه که انتقام از رجب برایش اهمیت داشت، انتقام کشیدن از جمال هم اهمیت یافته بود، او باید نقشه‌اش را همانطور که فواد گفته بود پیش می‌برد، باید با یک تیر هر دوی این شیاطین را شکار می‌کرد.

لحظه‌ای ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد که احمد در حال حرکت به سوی او بود، احمد، حالا از بسیاری از رازهای زندگی او خبر داشت، او عاشق خاطره بود و از جمال متنفر، پس می‌توانست در اجرای نقشه‌اش روی او هم حساب کند.»

-«احمد، من برای انتقام از جمال یک نقشه دارم، حاضری کمکم کنی؟»

-«هر چند که من خیلی ترسو هستم، اما اگر کاری از ستم برآد در خدمتم.»

- «می‌خواهم جمال را بکشم، البته نه به دست خودم، به دست کسی که پدرم را کشت، هستی؟»

احمد اصلاً گمان نمی‌کرد که منظور سعید از انتقام کشتن جمال باشد، فکر می‌کرد نهایتاً می‌خواهد برنامه‌ای بریزد و او را در جایی یک فصل حسابی کتک بزند، یا تله‌ای و برنامه‌ای بریزد که او را در حین کارهای خلافش تحویل پلیس دهند و زندانی شود، در نهایت هم این تصور را داشت که ماجرای قتل مادرش، ازدواج زوری با خواهرش و همه بلاهایی که سر آنها آمده را به پلیس اطلاع دهند و با کمک او برنامه‌ای بچینند که جمال مجبور به اعتراف شود.

حالا این دست و پای احمد بود که به طور واضح به لرز افتاده بود، او تابحال حتی یک کبوتر را هم نکشته بود، اصلاً حتی اهل دعوا و مرافعه هم نبود چه رسد به آدم کش، نه اینکه خودش بکشد، حتی شرکت در نقشه آدم کشی هم تمام بدنش را به لرز انداخته بود.

-«ب...ب...ی...ن... سعید آقا، ... من... نمی‌تونم. نمی‌تونم... می‌دونم که دارین.... شوخی می‌کنین...می‌خواید من رو بسنجید.... اما شوخی اونم درست نیست.»

سعید که چشمانش مثل یک کاسه خون شده بود و در پیاده‌رو قدمهای محکمی برمی‌داشت لحظه‌ای ایستاد تا احمد هم به او برسد.

-«فکر نمی‌کردم اینقدر ترسو باشی، من از روزی که پدرم مرد، قسم خوردم از قاتلش انتقام بگیرم، امروز هم که فهمیدم مادرم کشته شده، باید از قاتل اونم انتقام بکشم، فهمیدی، حالا اگر تو واقعاً عاشق و خاطرخواه، خاطره‌ای، باید جرأت عاشقی رو هم داشته باشی، اگر هم نه، راهت را بگیر و برو، نه چیزی دیدی، نه چیزی شنیدی، من که از تو نخواستم کسی رو بکشی، خواستم که تو نقشه‌ام باشی، فقط همین... حالا فکراتو بکن، خاطره رو می‌خوای باید کنارم باشی وگرنه خداحافظ، احمد حالا به سعید رسیده بود و کنارش ایستاده بود، اما نه مثل چند دقیقه قبل که با چهره‌ای رنگ پریده و حرکاتی که حکایت از دلواپسی‌اش داشت.

-«یعنی چی، یعنی من باید چکار کنم، چه طوری می‌خواهید اونارو بکشید، من... این وسط چیکار باید بکنم، بخدا من خاطره رو دوست دارم، بخاطرش هم حاضرم هر کاری بکنم، اما می‌ترسم، می‌ترسم نتونم».

- «عیب نداره، من هم اولش می‌ترسیدم، تو هم نه می‌خواد کسی رو بکشی، نه حتی می‌خواد تو صحنه قتل باشی، اصلاً هیچکدام از ما اونجا نیستیم، اونا خودشون همرو می‌کشند، خودشون به جون هم می‌افتند و خودشون رو به سزای اعمالشون می‌رسونن،ما فقط شرایط رو براشون مهیا می‌کنیم، اونا باید جزای اعمالشون رو تو همین دنیا بدن، اونم به دست همدیگه، حالا هستی که تمام نقشه رو بگم وگرنه برو دنبال زندگیت.»

احمد انگار که اندکی آرام شده باشد، دوباره در کنار سعید به راه افتاد، باز ادامه دادن پرسشهایش دوباره نقشه، به نوعی به سعید جواب داد که هست. سعید هم در طول مسیری که به طرف مغازه پدرش می‌رفت، نقشه‌اش را برای احمد باز کرد و به او گفت که باید مرحله اول نقشه را همین امروز اجرا کند.

او را روی پله‌های خانه قدیمی مقابل مغازه پرش نشاند و خیلی دقیق به او فهماند که باید چکار کند.

احمد هم به دقت به حرفهای سعید گوش داد و قبول کرد که نقشش را بدون نقص اجرا کند.

دقایقی بعد احمد که به نظر می‌رسید دیگر ترس اولیه را ندارد آماده شد که به در خانه رجب برود، مغازه بسته بود و چاره‌ای هم نداشت.

صدای زنگ خانه رجب را احمد هم می‌شنید، خیلی طول کشید و احمد مجبور شد چند بار دیگر زنگ را بفشارد و پس از آن بود که صدای رجب را شنید که از پشت در به گوش می‌رسید.

- «کیه، کیه... چیکار داری»؟

- «آقا رجب شمایی‌ها منم، احمد، از بچه محلهای آقا صبری، شریکتون....»

لحظاتی بعد در باز شد و پیرمردی ضعیف و نحیف لای در ظاهر شد، سعید هم از دور شاهد ماجرا بود، حالا رجب کاملاً روی پاهایش ایستاده بود، دیگر حتی از واکری که می‌گفتند هم استفاده نمی‌کرد، انگار سلامتی‌اش را بازیافته بود، سعید فهمید که ضربه قبلی‌اش خیلی هم کاری نبوده و شاید 12 سال زندان برای آن ضربه عادلانه نبوده است.

احمد به محض دیدن رجب یک پله دیگر بالا رفت و دستش را دراز کرد تا با رجب دست بدهد، اما رجب توجهی به او نکرده، خودش را کمی عقب کشید و لای در را کمی بست.

- «چیکار داری پسر جان، بگو ببینم، تو من رو از کجا می‌شناسی؟»

احمد که دید با روی خوش رجب رو به رو نشده، خودش را کمی عقب کشید تا حداقل از این بابت او را نگران نکند.

- «راستش چند روزه که داره یک اتفاقاتی تو محله‌مون می‌افته، که من گفتم اگر به شما بگم، شاید از بعضی مشکلات بعدی جلوگیری کنم، آخه من می‌دونم که سعید، پسر صبری چه بلایی سرتون آورده، الان چند روزه که از زندان آزاد شده، گفتم بهتون خبر بدم، مواظب خودتون باشید.»

رجب که می‌دانست سعید آزاد شده از این خبر خیلی تعجب نکرد، اما کنجکاور شد که بداند این پسر چه چیزهایی می‌داند و چه اتفاقی افتاده که او را به در خانه‌اش کشانده و اصلاً برای این جوان چه منفعتی دارد که به او خبر بدهد، پس لحن کلامش را اندکی تغییر داد، در را کامل باز کرد و آهسته قدم روی پله اول گذاشت، کمی من و من کرد و با احتیاط روی همان پله اول نشست.

- «خوب جوان، این سعیدی که می‌گی، کی آزاد شده؟ چطور آزاد شده، چیکار به من داری؟ اون یکبار تو عصبانیت یک کاری کرد که بعد هم پشیمون شد و من هم بخشیدمش، حالا دیگه با من چیکار داره، تو چی می‌دونی که آمدی به من بگی؟»

- «آقا رجب، من خبر دارم که سعید یکبار شما رو زده، می‌دونم که شما با باباش شریک بودین و وقتی کم آورده همه چی رو انداخته گردن شما.»

- «خوب پسرم! دیگه چی می‌دونی...»

- «هیچی آقا رجب، راستش من خاطرخواه دختر صبری هستم، اما دیدم که قبل از آزادی سعید، زن این جمال لعنتی شده جمال رو می‌شناسید؟»

رجب کمی به فکر فرو رفت، جمال را خوب می‌شناخت، چند بار توسط او تا حد مرگ شکنجه شده بود، دخترش را هم او دزدیده بود و کلی به او باج داده بود، خوب می‌دانست که چه آدم خطرناکی است، می‌دانست که از اوباش محله صبری است، اما یک چیزی به او می‌گفت که نباید همه مسایل را به این جوان که نمی‌شناسدش بگوید.

-«نه، نمی‌شناسم، جمال دیگه کیه؟ شاید دختر، خاطرخواه اون بوده.»

- «نه حاج آقا... کدوم خاطرخواهی، مرتیکه از اون لات و لوتای محله، اونو به زور عقد کرد، حالا هم می‌خواد همه ارث و میراثشون رو بالا بکشه.»

این حرف احمد، رجب را حسابی حساس کرد، از قبل بیشتر، حالا می‌خواست به هر قیمت شده بفهمد که این جوان چه در سر دارد.

- «حالا این مسایل چه ربطی به من دارد جوون؟»

- «راستش آقا رجب، مادرش وقتی برای تحقیق از دختر صبری رفته بود فهمیده بود که ماجرا چیه، می‌گفتن که این مرتیکه جمال چشمش دنبال خونه و مغازه بابای خاطره است، خونه رو که به چنگ آورده، حالا می‌خواد هر طور شده مغازه رو هم به دست بیاره، می‌گفتن که مغازه باباش الان چند صد میلیون میارزه، می‌گفتن صد متر مغازه است حاشیه خیابون، خوب کلی قیمتشه راستش آقا رجب من اومدم ببینم واقعیت ماجرا چیه، این مغازه کنار خونه شما همون مغازه‌اس، در ضمن در جریان باشین که این یارو جمال خیلی خطرناکه، من خودم چند روز پیش دیدم تو کوچه که یک کلت کمری پشت پیرهنش بود، باور کنین از این آدما آدم کشی هم برمیاد، چون شما شریک صبری بودین گفتم به شما خبر بدم.»

رجب دیگه واقعاً ترسیده بود، هر چند هنوز نفهمیده بود که منفعت احمد از گفتن این حرفها به او چیست؟ اما چون جمال را خوب می‌شناخت می‌دانست که باید این حرفها را جدی بگیرد، او تجربه‌های خیلی بدی با جمال داشت، در عین حال رجب سعی کرد خودش را حفظ کند و ترسش را بروز ندهد، با خودش گمان کرد که اصلاً شاید این جوان از نوچه‌های جمال باشد و فرستاده شده باشد تا واکنش او را بسنجد.

- «خوب جوون، فرض کنیم که همه این حرفها درست باشد، البته که نیست و صبری اصلاً مغازه‌اش نداشته، سهمش از این مغازه رو هم قبل از مرگش به من فروخت، اما خوب تو این وسط جه سودی می‌بری؟»

- «آقا رجب، من می‌خوام شما مراقب خودتان باشید، اینکه این مغازه مال صبری هست یا نه، به من ربطی نداره، اینکه از شما بگیرینش یا نه هم به من ربطی نداره، اون چیزی که به من ربط داره، اینکه که کاری کنین، جمال بره زندان، بره یک زندان طولانی مدت تا خاطره بتونه ازش طلاق بگیره، بتونه از چنگال این مرتیکه وحشی رها بشه، منم به عشقم برسم.»

رجب وقتی این حرفها رو شنید، کمی آرام شد، احساس کرد که این جوان از سر استیصال سراغ او آمده، بویژه که از او شنید، چند باری هم از جمال حسابی کتک خورده، قسم و زاری‌های احمد هم کارساز شد تا رجب حداقل در ظاهر به او اطمینان کند و از او بخواهد که هر خبری شد برایش بیاورد و در مقابل او هم قول داد که اگر بتواند به موقع خبرهای محله و رفت و آمدها و کارهای جمال را به او بگوید، به گونه‌ای کار را پیش ببرد که جمال در تله پلیس گرفتار شده و برود زندان و تا سالها آب خنک بخورد.

احمد ساعتی بعد پیش سعید بود و شرح آنچه میان او رجب گذشته بازگو کرد.

اولین قدم از نقشه سعید با موفقیت برداشته شد و او از بابت رجب خاطر جمع شد، خاطر جمع شد که او اکنون منتظر موقعیتی است تا خرابه کاری به جمال بزند، پس حالا باید سراغ جمال می‌رفت تا ببیند او تا چه اندازه پیش رفته است و چه برنامه‌ای برای رجب ریخته است.

سعید پس از خداحافظی با احمد، راهی خانه فواد شد، احساس می‌کرد خیلی خسته است، خیلی بیشتر از روزهای قبل، امروز خیلی کار کرده بود، خیلی چیزها هم فهمیده بود. آنقدر غرق در کارهایش، نقشه‌هایش و گرفتاریهایش شده بود که اصلاً نفهمیده بود کی ظهر شده و کی بعدازظهر، ساعت 4 بود که به خانه رسید.

همه راه را پیاده آمده بود، دیگر نای راه رفتن نداشت که تازه فهمید گرسنه است. اینبار دیگر زنگ نز، با کلید را در را باز کرد و یکراست رفت سراغ اتاق خوابش، دیگر برایش گرسنگی هم اهمیت نداشت، با لباس و کفش روی تخت رفت و هنوز به ادامه نقشه‌اش فکر نکرده بود که خوابش برد.

وقتی که دوباره چشمانش را باز کرد که فواد بالای سرش بود، با یک لیوان آب، معلوم بود کمی هم روی صورتش پاشیده بود، سعید با صدایی گرفته سلام کرد و دوباره چشمانش را روی هم گذاشت، اما خیلی دوباره آب روی صورتش، پلکها را وادار به باز شدن کرد.

- «سعید آقا، پاشو، نگرانت شدم، الان درست 24 ساعته که خوابیدی، پاشو خدای نکرده ممکنه اتفاقی برات بیافته.»

این حرفهای فواد، سعید را به خودش آورد، باورش نمی‌شد که 24 ساعت تمام خوابیده، تا بحال سابقه نداشته که ایان مقدار بخوابد، شاید هم بی‌هوش شده بود، احساس گرسنگی شدیدی می‌کرد، اصلاً یادش نمی‌آمد که آخرین بار کی غذا خورده، فواد دستش را گرفت و او را روی تخت نشاند. به گمان او سعید دچار افت فشار خون شده و باید هر چه سریعتر به درمانگاه برود، اما خودش اعتقاد داشت فقط کمی گرسنه است و اگر چیزی بخورد مشکل حل می‌شود.

با هم به پذیرایی کوچک آپارتمان آمدند، فواد روی میز کوچک ناهارخوری را از قبل آماده کرده بود، زرشک پول با مرغ، غذای مورد علاقه سعید بود، که فواد آماده کرده و روی میز گذاشته بود.

سعید به هیچ چیز جز گرسنگی‌اش فکر نمی‌کرد، اصلاً هم توجهی به اطرافش نمی‌کرد، شروع به غذاخوردن کرد. غذا تمام نشده بود که چشمانش را به اطراف چرخاند و دید که فواد هنوز همانطور سرپا کنار میز غذاخوری منتظر است.

بدجور حالش گرفته شده از بی‌ادبی‌اش، از بی‌توجهی به میزبانش، از اینکه بدون تعارف غذا را شروع کرده و از اینکه فواد را که تقریباً همه کارهایش را ردیف کرده بود سرپا نگه داشته بود ناگهان غذاخوردنش را متوقف کرد و سرش را پایین انداخت.

فواد که انگار متوجه ماجرا شده بود، صندلی را کنار کشید و نشست.

-«چرا اینجوری می‌کنی، سعید آقا، اصلاً ناراحت نباش، من که می‌فهمم چه حالی داشتی، خوب بگو ببینم چه خبر از کارها؟»

سعید قاشق را کنار بشقاب روی میز گذاشت و سرش را بالا آورد.

-«بخدا شرمندم، ببخشید، باور کن من اینقدر بی‌ادب نیستم، آنقدر گرسنه بودم که حالیم نشد.»

- «ولش کن، آقا سعید، بگو چه خبر؟»

- «یک بخش از کارها رو پیش بردم، یک پسری به اسم احمد هم که خاطرخواه خاطره است سر راهم قرار گرفت و همکاری کرد، رجب رو پختم، جمال رو هم وارد کار کردم، فقط نمی‌دونم اون چیکار کرده.»

- «خیلی مراقب باش، سعید آقا، من امروز رفتم راجع به جمال یک مقداری تحقیق کردم، البته خودم نرفتم، بچه‌ها رو فرستادم، آدم خطرناکیه، باید مراقب باشی.»

- «می‌دونم، دیروز کاری کردم که حسابی اعتمادش رو جلب کردم، خودش هم گفت که اون یک کم شک داشته، اما وقتی 50 میلیون رو ریختم به حسابش، دیگه حرفی نداشت.»

سعید بعد از رفتن فواد غذایش را تمام کرد و دوباره راه افتاد، اینبار دیگر حوصله پیاده‌روی نداشت، با اولین تاکسی تا نزدیک خانه پدرش‌اش رفت، چند باری در زد کسی جواب نداد، زنگ هم زد، که صدای خاطره را از حیاط شنید، وقتی خودش را معرفی کرد و خواست که در را باز کند، خاطره گفت که در قفل است و نمی‌تواند در را باز کند، سعید حسابی به هم ریخت، از اینکه چرا باید جمال در خانه را روی خواهرش قفل کند، ضربه محکمی با پا به در کوبید.

- «خاطره، خواهری، جمال همیشه در خونه رو روی تو قفل می‌کنه؟» صدای خاطره برای چند لحظه قطع شد، سپس در حالی که مشخص بود بغض گلویش را گرفته، صدایی آهسته از پشت در به گوش رسید.

-« داداش، داداش، اگر بفهمه منو می‌کشه، من حتی حق ندارم بیام پشت در، داداش جمال مامانو کشت، داداش روزگارم سیاهه، اگر نجاتم ندی خودم رو می‌کشم.»

دیگر صدای هق هق آنقدر شدید شد که سعید چیزی از حرفهای خاطره را متوجه نشد.

- «ببین خاطره، خواهری، بخدا قسم، به روح بابا و مامان قسم، نمی‌ذارم اینجوری بمونه، بهت قول می‌دهم، حتی اگر خودم بمیرم، تو رو نجات می‌دم، قول می‌دم خواهری، حالا برو تو خونه، نذار جمال چیزی بفهمه...»

سعید در حالی که دلش از گریه‌های خاطره بدجور گرفته بود و دلش نمی‌آمد از پشت در جایی برود، اما برای اینکه جمال متوجه ماجرا نشود و نقشه‌اش بهم نریز خودش را راضی کرد که به طرف سر خیابان برود، در مسیرش نیم نگاهی هم به در خانه احمد انداخت، دلش نمی‌خواست که در خانه آنها برود و مادر و پدرش بویی از ارتباط آنها ببرند.

سرکوچه منتظر ماند، نمی‌دانست چطور باید با جمال تماس بگیرد، پس چاره‌ای جز انتظار نداشت.

ساعتی از ظهر گذشته بود که به سر خیابان رسید، اما تا عصر خبری از جمال نشد، از احمد هم همینطور، نزدیک غروب بود که احمد از داخل کوچه پیدا شد، وقتی سر کوچه سعید را دید، خودش را به دو رساند و احوالپرسی گرمی کرد، او گفت که امروز از پنجره خانه‌اش دیده که رجب با یک ماشین آمده بود. سرکوچه و با چند نفر از اهالی محل هم حرفهایی زده.

احمد گفت که او را تا زمانی که از محل رفته زیر نظر داشته، و متوجه شده که درباره جمال از آنها می‌پرسید. سعید فهمید که نقشه‌اش کارگر شد، و فکر رجب را حسابی مشغول کرده، از احمد خواست که برود و فردا همین موقع و همین جا، همدیگر را ملاقات کنند، ضمن اینکه در محل باشد که اگر اتفاقی افتاد و از چشم آنها نباشد.

هنوز احمد چند قمی دور نشده بود که جوانی لاغر اندام و قدبلند از طرف مقابل خیابان به سمت سعید آمد.

- « آقا سعید، شمایید؟»

- «بله، بفرمایید، امری بود؟»

-« من رو جمال فرستاد، بهتون بگم کارها ردیفه، خودش هم دنبال کارهاست، فردا شب مسأله حل میشه.»

- «یعنی چی، چرا خودش نیامد، کار به کجا رسید، که فردا شب حل میشه.»

- «البته به من گفتن همینارو بگم، اما فقط همین رو بگم که ما خونه یارو رو زیر نظر گرفتیم، ساعت رفت و آمد شو هم رو زدیم، فردا که شب تعطیله و همه زودتر می‌رن خونه، ما بعد از نصف شب از روی دیوار میریزیم تو خونه و امانتی شما رو تحویلتون می‌دیم، فقط آقا جمال گفتن که شما مکان تحویل رو مشخص کنین.»

سعید باورش نمی‌شد به همین زودی تمام نقشه‌هایش به ثمر برسد، باورش نمی‌شد که جمال به این زودی دست به کار شود، اصلاً برای آن آمادگی نداشت، مانده بود که چه جوابی تحویل نوچه جمال بدهد، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد.

- «باشه به جمال بگو آماده‌ام، فردا سر شب، میام همین جا، باید یک ماشین جور کنم که تابلو نباشه، شما هم فردا سر شب بیا همین جا تا آخرین هماهنگی رو با هم انجام بدیم، بگو دلم می‌خواد کار بی‌عیب و نقص باشه.»

جوانک به محض شنیدن حرفهای سعید، راهش را گرفت و از همان مسیر که آماده بود، رفت، آنطرف خیابان، یک پیکان مدل پایین را سوار شد و به طرف پایین خیابان حرکت کرد.

سعید بلافاصله پس از رفتن نوچه جمال، به طرف داخل کوچه حرکت کرد، خدا خدا می‌کرد که هنوز احمد به خانه نرسیده باشد، مقابل در خانه آنها رسید، در بسته بود و خبری از احمد هم نبود، هنوز چند قمی نرفته بود که صدایی از داخل کوچه خانه خودشان شنید، صدا از طرف در خانه پدری‌اش بود، جلوتر رفت، احمد پشت در خانه آنها نشسته بود، صدای احمد بود، صدایی هم از آنسوی در بود، صدای هق هق خاطره بود.

درست دیده بود، احمد این سوی در و خاطره آنسوی در، هر دو در حال اشک ریختن بودند، با دیدن این صحنه اشک در چشم سعید هم حلقه زده. احمد روی دو زانویش، ملتمسانه نشسته بود، سرش را به در تکیه داده بود و آهسته حرفهایی می‌زد که شنیده نمی‌شد، تنها صدای ضعیف ناله‌های آندو که در هم آمیخته بود به گوش می‌رسید.

سعید کمی به طرف سر کوچه رفت و با صدای بلند احمد را صدا زد، طوری که او گمان کند، مقابل در خانه آنهاست و احمد هم از فرصت استفاده کرد، خودش را جمع و جور کرد، و به طرف در خانه خودشان راه افتاد.

- «سعید آقا، من داخل کوچه بودم، هنوز نرفتم خانه، بله، چیکار دارید؟»

- «هیچی، می‌خواستم بگم کارها ردیف شده، تو باید فردا صبح بخش دوم نقش خودتو اجرا کنی، صبح بیا سر کوچه، منم میام، تا بهت بگم باید چیکار کنی، اصل کار تو اینکاریه که فردا انجام میدی.»

سعید از احمد خداحافظی کرد و به طرف خانه فواد رفت، ساعتی بعد در خانه بود و بعد از بالا رفتن از پله‌ها، وقتی مقابل در آپارتمان خودش رسید، چند بار با صدای بلند فواد را صدا زد.

دقایقی بعد فواد هم از پله‌ها بالا آمد.

- «بله آقا سعید امری بود؟»

- «ببخشید، آقا فواد، من یک اسلحه لازم دارم، یک هفت تیر یا چیزی مشابه اون، فردا شب می‌خوام کار رو تموم کنم، حداقل کار یکی رو تموم کنم.»

فواد که تعجب کرده بود، کمی ساکت مانده به صورت سعید خیره شد و روی مبل نشست.

- «یعنی خودت می‌خوای کارش رو بسازی؟»

- «نه قرار این اسلحه رو هر طور شده به رجب برسونم تا اون کلک جمال رو بکنه. وقتی که جمال برای دزدیدن دخترش وارد خونش می‌شد، این طوری یکی میمره، اون یکی هم آماده می‌شه برای حسابرسی.»

سعید بعد از تمام شدن حرفش، روبروی فواد ایستاد و چشم در چشم او خیره شد، می‌دانست که فواد چنین انتظاری نداشته، شاید هم برایش اصلاً چنین کاری مقدور نباشد.

چند لحظه به همین منوال گذشت تا اینکه فواد اندکی خودش را جابجا کرد و به طرف آشپزخانه راه افتاد. شخص بود که هدف خاصی ندارد، چرا که زور برگشت و به طرف در آپارتمان رفت.

- " اگر تو واقعاً اینجوری می‌خوای، باشه، الان میرم دنبالش، تابرات اسلحه رو جور کنم، اما سعید آقا، شما هم بیشتر فکر کن.»

- " من فکرامو کردم آقا فواد، باید از این کابوس راحت بستم، و برای راهی از این کابوس وحشتناک هیچ راهی جز انتقام ندارم.»

فواد این حرف را زد و از آپارتمان خارج شد، سعید به اتاق خواب رفت و خود را روی تخت انداخت، انگار داشت، اندیشه تبدیل به واقعیت می‌شد، آرزویی که خود می‌خواست ؟؟؟؟ است، اما از آنچه برسرش آورده بودند شیکانی‌تر نبود.

لحظات به کندی می‌گذشت، به گمان سعید شاید هر دقیقه برابر ساعتها طول می‌کشید، اما حدود 2 ساعت بعد فواد، دوباره در آپارتمان بود، چند ضربه و بعد وارد شد، سعید هم از روی تخت خواب برخواست و در پذیرایی ایستاد فواد از داخل کسیه‌ای نایلونی مشکی رنگ یک کلت خودکار را درآورد، نوی نو بود هنوز چرب، یک دکمه کنارش را فشار داد تا خشاب خارج شود و آنرا ابه طرف سعید نگه داشت.

-" این اسحله، نوی نو، اینهم یک خشاب پر از گلوله، توی این شهر خراب پیدا کردنش خیلی سخت نیست. اما برای استفاده کردنش با به خیلی مراقب باشید.»

سعید بودن هیچ حرف و پاسخی اسلحه را از فواد گرفت. حوله را از روی جالبای برداشت اسحله را درون آن پیچید و دوباره داخل کیسه نایلونی گذاشت.

یک نفس عمیق کنید و رو به فواد کرده با آن دستش که از او بود، دست فواد را گرفت.

- "فواد، یک ماشین، یک ماشین لازم دارم، البته خودم هم رانندگی بلد نیستم. یعنی گواهینامه ندارم، می‌تونی اوند جور کنی، برای امشب لازمه، خیلی لازم...»

- "نگران این یکی نباش، یک پراید همت، مان دوستم، الان هم دستمه، خورم هم صراحت میام، شاید کمکی از رستم بربیاد، خوبه...»

سعید دیگر حرفی نزار از در آپارتمان خاسع شد، خیلی سریع از کوچه به سمت خیابان سرازیر شد و اولین تاکسی را دربست گرفت و لحظاتی بعد سرکوچه محلشان بود، همانجایی که دیروز ایستاده بود. در اینجا هم منتظر احمد مانند، هم منتظر نوحه‌های جهان.

هنوز دقایقی از انتظارش نمی‌گذشت که سر و کلمه احمد پیدا شد، انگار که از داخل خانه سرکوچه را می‌پایید، به محض رسیدن احمد، سعید دستش را گرفت و به سمت پایین خیابان حرکت کردند.

-" ببین احمد، همین الان این کیسه رو می‌گیری، توش یک اسحله است، یک کلت، اونو می‌بری می‌دی به رجب و می گی که با کلی درد سر اینو جورکردی، می گی که دیشب جمال با دوستانش سرکوچه جمع شده بودند و همش هم اسم شمار و می‌آوردن، می‌گی که من نفهیدم چی می‌گفتن، فقط می‌دونم می‌خوان یک مارهایی بکنن، می‌گی که من این اسلحه رو آوردم شما از خواست مراقبت کنی و از این حرفا...»

احمد که مشخص بود با شنیدن اسم اسلحه خودش رو باخته، سرجایش میخکوب شد،

-«اسحله، سعیدآقا، اسلحه، درست شنیدم، شما می‌خوای چیکار کنی؟»

-«هیچی می‌خوام رجب با این اسلحه کلک جمال رو بکنه، چیه تو چرا می‌تری، تو که نمی خوای کاری کنی، فقط اسلحه رو برسون به رجب، همین.»

سعید دستهای احمد را در دستانش گرفت مثل کسی که قرار است به کسی دلداری بدهد.

- «نترس احمد، نترس، این تنها راهیه که تورو به خاطره می‌رسوند، میفهمی تنها راهه...»

- احمد دیگر هیچ حرفی نزد، شاید عشق خاطره باعث شده که دیگر حرفی برای گفنت نداشته، باشد، شاید هم به این نتیجه رسید که باتری نمی‌توان عاشق شد و عاشق مانده کیسه نایلونی را از دست سعید گرفت و راهی شد، سعید دستش را روی شانه احمد گذاشت و او را به طرف خودش برگرداند.

- «ببین احمدآقا، اجباری نیست، می‌تونی به من بگی نه، منم یک فکر دیگر بر می‌دارم، اما اگر می‌خواهی بری ، با این شکل و قیافه که توداری رجب همه چیز و می‌فهمه.»

احمد کمی خودش را برانداز کرد، انگار که خودش خود هم فهمید حال و روش چطور بوده، یک لبخند مصنوعی به سعید تحویل دارو راه افتاد.

سعید از دور احمد را می‌پایید که به طرف خانه رجب حرکت می‌کرد، همین که به سرکوچه رسید، دوباره همان نوچه قد بلند و لاغر جمال پیدا شد، اصلاً معلوم نبود که چرا خود جمال نمی‌آید، سعید تصمیم گرفت اول همین سوال را بپرسد

-« هی آقا... آقا... سلام...»

جوانک جلو آمد و دستش را به طرف سعید دراز کرد.

- « چرا خود جمال نمی‌آد و شما رو می‌فرسته؟»

- « خودش یک جایی نزدیک محل خانه مخفی شده و نمی‌تونه بیاد بیرون، با تلفن به من می‌گه که بیام سراغ شما، خوب چی شد، ماشینتون چی شد، کجا تحویل می‌گیرید»

-«ساعت 3 صبح، با یک پراید روبروی خونه رجب منتظرم، همه چی مرتبه».

جوانک دوباره مثل دیروز راهش را گرفت و رفت و باز سعید ماند و انتظار بر گشتن احمد. سعید دیگر خسته شده بود، حدود یک ساعت می‌گذشت، روی پله نشسته بود، که از دور احمد را دید، آهسته قدم بر می‌داشت به موزاییکهای خیابان نگاهش را دوخته بود، سعید نتوانست منتظر بماند تا او برسد، پس خودش بلند شد و به طرفش راه افتاد.

لحظاتی بعد، وسط خیابان به هم رسیدند، احمد حتی به صورت سعید نیم نگاهی هم نکرد و راهش را به طرف کوچه ادامه داد.

سعید دستش را روی شانه احمد قفل کرد تا از حرکت باز ایستد.

-« چی شد احمد، چیکار کردی، چی گفت: همه چی ردیفه...؟»

احمد سرش را بالا آورد و باز یک لبخند ساختگی تحویل سعید داد.

- «آره داداش، همه چی درسته، من همه ماجرا رو همونطور که گفته بودی به رجب گفتم، اونم اسلحه رو از من گرفت و کلی هم تشکر کرد، البته گفت که قصد استفاده از اون رو نداره، فقط می‌خواد باهاش جمال رو بترسونه»

سعید که از این بابت خیالش راحت شده بود، دستش را از روی شانه احمد برداشت، و آهسته در کنارش به راه رفتن به سمت کوچه ادامه دارد اما احمد که انگار بارگناهی عظیم را روی شانه داشت، زیر لب زمزمه‌هایی می‌کرد، احمد گوشش را تیز می‌کرد تا بفهمد او چه می‌گوید.

- « سعید، سعید، توداری اشتباه می‌کنی، توداری خون رو باخون می‌شویی، سعید این راهش نیست، تو باید با گذشت اونهارو شرمنده می‌کردی، سعید این انتقام زندگی تورو سیاه می‌کنه، فکر خودت باش، به زندگی فکر کن نه مرگ».

اینها تنها جملاتی بود که سعید از حرفهای زیر لبی احمد فهمید، اما الان در شرایطی نبود که این حرفها در او تأثیر بگذارد.

هر دو سرکوچه رسیدند و سعید خاطر جمع شد که احمد جز خانه خودشان جایی نمی‌رود، از همان اول هم سعید درباره احمد دودل بود، گمان می‌کرد که شاید بترسد و سراغ پلیس برود، به محض اینکه احمد وارخانه شد، سعید هم کنار خیابان آمد تا تاکسی بگیرد و برود.

رسیدن به آپارتمانش و استراحت برای آماده بودن در شب، تنها کاری بود که سعید در برنامه داشت، به محض اینکه روی تختش خوابید، فواد دوباره وارد آپارتمانش شد و در آستانه در اتاق خواب قرار گرفت.

- "سعید آقا برنامه تون قطیه، شب با ماشین بیام؟ "

سعید روی تخت نیم خیر شد و نشست.

- "اره آقا فواد، ساعت 2 نباید راه بیافتم، بعدش هم اگر برای شما مشکل نداشته باشد یک امانتی رو با خودمون بیاریم خونه، البته فردا شبش ولش می‌کنیم بره».

فواد بدون رد و بدل کردن هیچ حرفی از آپارتمان خارج شد و تا ساعت 2 بامداد دیگر سراغ سعید نیامد، هنوز چند دقیقه به 2 صبح مانده بود که فواد دوباره در آپارتمان را کوبید، سعید که آماده شده بود بلافاصله در را باز کرد و هر دو با هم از پله‌ها پایین رفتند، سوار پرایدی که سرکوچه پارک بود شدند و به طرف خانه رجب حرکت کردند. آنها باید یک ساعت قبل از اینکه جمال وارد خانه رجب شود آنجا می‌بودند.

به خاطر خلوتی خیابان فقط چند دقیقه در مسیر بودند، ساعت فقط دقایقی از 2 گذشته بود که مقابل خانه رجب اتومبیل آنها توقف کرد.

سعید نگاهی به آنسوی خیابان انداخت، همه چیز عادی بوده چراغهای خانه رجب خاموش بود، در خیابان هم هیچ کس تردد نمی‌کرد، فقط هر چند دقیقه یکبار خودرویی عبوری از آنجا می‌گذشت.

سعید، پشتی صندلی را کمی پایین داد تا راحت‌تر باشه، فواد هم که پشت فرمان بود همین کار را کرد، قرار آنها ساعت 3 بود، پس یک ساعتی فرصت باقی مانده بود، لحظاتی که خیلی سخت و دیر برای سعید می‌گذشت.

هنوز یک ربعی از رسیدن انها نگذشته بود که ناگهان صداهایی شبیه فریاد از آنسوی خیابان به گوش رسید، صدا از خانه رجب می‌آمد، هر دو ناگهان نگاهشان را به از شیشه خودرو به سمت خانه رجب بردند.

برقها روشن شده بودند و سایه‌های افتاده برپنجره حمایت از حضور چند نفر در اتاق می‌کرد، هنوز چند ثانیه از دیدن این سایه‌ها بر پنجره نگذشته بود که صدای شلیک چند گلوله پشت سر هم به گوش رسید و بعد سکوت همه را فرا گرفت.

لحظاتی بعد هم چراغ خاموش شدند، رجب بود که در آستانه در دیده می‌شد، لبخند تلخی روی صورت سعید نقش بسته بود، اما قرار آنها، این نبود که جمال کشته شود، قرار بود اول دختر رجب را تحویل دهد، بعد سراغ خود رجب برود، اما خوب سعید فکر همه جا را کرده بود، حتی اگر جمال موفق نشود که دختر را تحویل دهد حداقل خودش به دست رجب کشته می‌شود.

همانطور که خیره به انسوی خیابان بودند , دیدند که ناگهان لایه ای از نور در لای در هویدا شد, درباز شده بود و سایه مردی در میان ان بخوبی نمایان بود, از هیکل سایه و حرکت بسیار اهسته وتوام با احتیاط وهمینطور قامت خمیده اش مشخص بود که این کسی نیست جز رجب که احتمالا با اسلحه جمال را کشته است . سایه از لای در بیرون امدو روی پله ها قرار گرفت؛ حالا بهتر میشد اورا دید ,بله خود رجب بود , نیم نگاهی به خیابان انداخت , سرش به هر دوطرف گرداندو به طرف پایین پله ها حرکت کرد.

رجب همانطور آهسته، آهسته، خیلی لرزان تر از آنچه قبلاً سعید دیده بود، از پله‌ها پایین آمد، بلافاصله سراغ قفل مغازه رفت، قفلها را باز کرده وارد مغازه شد، چند دقیقه بعد از مغازه بیرون آمد، خیلی سریع قفلها را دوباره بست همانطور باپاهای لرزان به طرف خانه رفت، چیزی هم در دستش بود، پله‌ها را خیلی سخت طی کردع حتی در پله‌های آخر، چهار دست و پا قدم برمی داشت. تا به داخل خانه رفت و باز دقایقی بعد همانطور چهار دست و پا به استانه در رسید.

سعید هم اینها را می‌دید و لی هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌داد، شاید هم توانش را نداشت این نقشه را او کشیده بود، اما خودش در این نقشه گرفتار شده بود.

رجب آهسته آهسته از پله‌ها پایین آمد و به طرف خودرویی رفت که جلوتر از مغازه، پارک بود، سعید خبر نداشت که جمال ماشین خریده، یک خودروی خارجی بود، سوار شد و لحظاتی بعد راه افتاد

به محض اینکه چشمان سعید از دنبال کردن خودروی رجب به سمت خانه چرخید متوجه شعله‌های آتش شد که از خانه به آسمان سرکشیده بود.

رجب خانه را اتش زده بود، شاید برای اینکه ردی از جنایتش برجانگذارد، شاید هم برای اینکه کشته‌ها شناسایی نشوند.

اما در این میان یک جای کار می‌لنگید و آن دختر رجب بود، دختر رجب از خانه خارج نشد، یعنی او دختر خودش را هم کشته، شاید هم جمال عصبانی شده و دختر رجب را کشته، شاید همین مسأله باعث شده که رجب او را بکشد، این سؤالات و هزاران سوال دیگر ذهن سعید را مشغول کرده بود، بیشتر از آنکه فکرش را بکند یا حتی تصورش را داشته باشد.

سعید از فواد خواست که کمی جلوتر بروند در صورت رسیدن پلیس و آتش نشانی واحتمالا اورژانس تابلو نباشند.

دقایقی بعد همانطور که می‌دانست آتش نشانی، پس از آن اورژانس سپس پلیس رسید.

سعید از ماشین پیاده شد و خود را لابلای جمعیتی که حالا دیگر مقابل خانه رجب جمع شده بودند و هر دقیقه هم بر تعدادشان افزوده می‌شد به مقابل خانه رساند.

آتش نشانها تقریباً آتش را خاموش کرده بودند، البته بخشی از آتش به مغازه هم سرایت کرده بود که باشکستن قفل مغازه به داخل رفته و آنرا هم مهار کرده بودند، سعید منتظر بود تا مجروحان را احتمالاً کشته‌ها را از خانه خارج کنند که اولین بالا نکارد رسید.

جمال بود، بخوبی می‌شد از جثه درشتش فهمید، روی صورتش باز بود، اما از اینکه به طرف آمبولانس نبردند و به سمت ماشین مخصوص حمل جنازه بردند، فهمید که مرده است.

دومین بلانکارد هم رسید، این بار هم روی صورت باز بود ولی ماسک اکسیژن نمی‌گذاشت چهره شناخته شود، چند تا سرم هم به او وصل بود.

سعید با کمی دقت فهمید که این باید همان جوان بلند قد و لاغر باشد که دو بار از طرف جمال سراغ او آمده بود، به نظر می‌رسید که او زنده مانده است، هرچند که از حرکت سریع آمبولانس حدس زد به حال و روز خوبی ندارد.

سعید هر چه منتظر ماند خبری از جنازه یا مجروح سومی نشد، همه اش همین، سراغ پیرمردی‌رفت که دیده بود چند دقیقه قبل از خانه رجب خارج شده بود.

-" حاج اقا، چی شده، آقا رجب کجایند؟ خدای نکرده برایشون که اتفاقی نیافتاده؟ "

پیرمرد لبخندی بر لب آورد و در حالی که دستش را به ریشش می‌کشید، با دست دیگرش به شانه سعید زد

-"نه پسر جون آقا رجب اصلاً خونه نبودن معلوم نیست این دو تا تو خونش چکار می‌کردن که آتیش گرفتن، هرچند پلیس داخل خونه می‌گفت که تیر هم خوردن اما رجب نبود شاید پیش دخترش بوده، اینا هم دزد بودن.»

سعید دوباره گیج شد، « پیش دخترش بوده»؟ یعنی چی مگر دخترش با او در یک خانه زندگی نمی‌کند، آنقدر این سوال ذهنش را مشغول کرد که دنبال پیرمرد راه افتاد و خودش را به روبروی او رساند.

-"یعنی چی حاج آقا، مگر دخترش تو خونش نبوده، دخترش کجا بوده، حاج آقا من خواستگارش هستم، اعصابم بهم ریخته؟»

پیرمرد که انگار بو برده بود سوالهای سعید بی غرض نیست، با دستش سعید را کنار زد و به راه رفتن ادامه داد.

- "ببین جوون تو اگر خواستگار دخترش بودی باید می‌دونستی دختره کجاست؟ دختره رو از ترس مثل شما جوونای علاف برده امامزاده پیش حاج آقا صبوری.»

سعید دیگر حرفی نزد، تیرش به سنگ خورده بود، رجب زرنگتر از این حرفا بود که بعد از بلایی که رجب سرش آورده بود و با دزیدن دخترش او را مجبور به رضایت دادن برای سعید کرده بود، دخترش را پیش خود نگه دارد.

او را به امامزاده برد، اما کدام امازاده، این اطراف که امازاده‌ای نبود، به هر حال سعید توانسته بود بخشی از انتقامش را بگیرد، یعنی جمال را که قاتل مادرش بعد را از سر راه بردارد، حالا فقط مانده بود خود رجب، اما کارش سخت شده بود، چون رجب بخاطر قتل جمال، مخفی می‌شد و به همین خاطر می‌ترسید و خودش را به هرکس نشان نمی‌داد.

سعید برگشت و در ماشین نشست، فواد وقتی پرسید چه شده؟ سعید از او خواست که راه بیافتاد، در طول مسیر کل ماجرا را تعریف کرد و فواد هم تأیید کرد که دیگر یافتن رجب بسیار دشوار خواهد بود.

نزدیک طلوع خورشید بود که آنها به خانه رسیدند، سعید اما اصلاً خوابش نبرد و در اتاق خواب و پذیرایی قدم می‌زد تا ساعت 9 که دوباره به محله قدیمی شان آمد، پشت در خانه بدری رفت و زنگ را فشار داد، باید به خاطره می‌گفت که شوهرش، جمال، مردی که به زور او را عقد کرده بود، مرده و او آزاد است.

اما چطور سعید تا بحال خبر مرگ کسی را نداده بود، در ثانی سعید از کجا خبر داشت که جمال مرده است، اگر حرفی می‌زد حتماً خواهرش می‌فهمید که نقشه قتل توسط او طراحی شده است. حداقل در دست نبود که او بفهمید سعید که حتی دعوا هم نمی‌کرد دارد این هر که شده است.

زنگ را که فشار داد. تصمیم گرفت و می‌نزند و مثل هر روز بگوید دنبال جمال آمده است.

یک بار او و بار و سه بار، هیچ صدایی نیاد، سعید گذاشت روی حساب خواب صبحگاهی، ممکن است خاطره خواب باشد.

اما وقتی چندین بار زنگ و در زدن بی پاسخ ماند کم کم نگران شد، خودش را از در بالا کشید، اما از حیاط خانه چیزی عادی مادی بود، صدا زدن‌های سعید کم کم تبدیل به فریاد شده بود، خاطره ... خاطره ... فریادهای سعید همسایه‌ها را هم به داخل کوچه کشید و هرکس حرفی می‌زد.

همسایه دیوار به دیوار آنها، سیمین خانم می‌گفت: که از دیروز هیچ صدایی از خانه آنها، سیمین خانم می‌گفت که از دیروز هیچ صدایی از خانه آنها نیامده، می گفت که خاطره هر روز لباسهای شسته شده را در حیاط پهن می‌کرده اما دیروز اینکار را هم نکرده، او البته می‌گفت که دی شب صدای رادیوی خانه آنها هم قطع نشده و هر چه هم او به دیوار زده تا خاطر رادیو را خاموش کند، توجهی نداشته است.

نگرانی سعید لحظه بیشتری شد تا اینکه بالاخره طاقت نیاورد و با لگرزان در را شکست و واردخانه شدند.

حیاط مرتب بود و در ورودی خانه باز بود، اما به محض اینکه وارد شدند ، سعید نعره‌ای زد نعره‌ای که شاید تا چند خیابان آنطرف ترم رسید.

خاطره خیلی مرتب، با لباسهایی تمیز و حجابی کاملاً روی تنها صندلی راحتی خانه نشسته بود و چشمانش هنوز باز بود، درست روبروی در.

کاغذی هم کنارش روی میز بود که فقط چند کلمه روی آن نوشته شده بود، چیزی شبیه وداع.

-"سعیدجان. برادر عزیزم. دگیر تحمل این شرایط برایم ممکن نیست، نمی‌دانم تو با جمال دنبال چه کاری هستی و چرا با او گرم گرفته‌ای، اما من دیگر نمی‌توانم قاتل مادرم را در کنارم تحمل کنم».

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 18:28  توسط محبوبه يوسفي  | 

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 4


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

همین مسأله بعلاوه همه آنچه را که به او گذشته بود و او در وصیت نامه‌اش نوشته بود، باعث شد که سعید قاتل پدرش را رجب بداند و سراغ او برود.

سعید نه تنها مرگ پدرش که مسؤول تمام آنچه زندگی آنها را تغییر داده بود رجب می‌دانست، اما طی روزهای اخیر برای جمال هم نقشی قایل شده بود، او هم از فرصت بدبختی آنها نهایت سوءاستفاده را کرده بود، پس چه خوب بود که با یک تیر دو نشان زده و انتقامش از هر دوی آنها را همزمان بگیرد.

- «جمال می‌تونی یکبار دیگه هم اینکار رو بکنی، یعنی دخترشو بدزدی تا قولنامه رو بیاره تا ازش چکی، سندی، چیزی بگیریم که مغازه پدر و برگردونه.»

جمال دستش را لای موهایش کشید و سرش را به اطراف چرخاند، معلوم نبود که چکار می‌کند، نوعی کلافگی در حرکتهایش به چشم می‌خورد.

- «ببین سعید، همون دفعه هم کلی دردسر داشتم و کلی پول خرج کردم، تازه شنیدم که رجب از آنروز خیلی بیشتر مواظبه، هیچ وقت از خونه بیرون نمیره، اون یارو هم هر روز میاد تو خونه برای فیزیوتراپیش، حالش هم خیلی بهتر شده، می‌گن راه می‌ره، نه مثل قبل، اما می‌تونه راه بره، تازه میترسم اینبار پای پلیس رو وسط بکشه، اما خوب مغازه هم الان کلی گرونتر شده و کم چیزی نیست.»

سعید فهمید که وسوسه را به جان جمال انداخته و کارش تا حدی پیش رفته، امیدوار شد که او را برای مقصودش راضی می‌کند، پس آخرین تیر ترکش را به سمت وسوسه جمال رها کرد.

- «جمال جان، بابت خرجش نگران نباش، الان با هم میریم و من فعلاً به شما یک میلیون می‌دهم تا کار رو شروع کنی، بعدشم هر چی خرجش شد، در خدمتم."

جمال چشمانش گرد شده به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد، رسیدن این مقدار پول به این راحتی و زودی بود انهم در شرایطی که به شدت به پول نیاز داشت .خودش می‌گفت که طی چند روز اخیر چند تا باخت ناجور داشته و کلی بدهی بالا آورده.

- «ایول، در این شراکت حرفی نیست، شما از همین الان می‌تونی دختره رو گرو گرفته حساب کنی و رجب رو در حالی که سندها رو آورده به دست و پات افتاده ببینی.»

سعید تصمیم داشت که خیلی در خانه نماند، می‌ترسید که حرفی بزند و نقشه‌اش لو برود، اما اصرارهای زیاد خاطره و جمال که حالا منافعش را در گردی نقشه سعید می‌دید باعث شد، تا ساعتی بعد مهمان خانه‌ای باشد که اعتقاد داشت جمال آنرا با کلک و فریب از چنگ مادر و خواهرش درآورده است.

ناهار دستپخت خاطره بود، دستپختی که سعید را به روزهای خوش زندگی کنار مامان مهری برد. بعد غذا سعید به طرف حیاط رفت دلش می‌خواست که حتی اگر شده چند دقیقه با خاطره تنها باشه، اما جمال که انگار می‌دانست ممکن است خاطره حرفهایی از او به سعید بزند که خیلی برای او خوشایند نباشد، دنبال خاطره داخل حیاط آمد.

سعیدهم که دید نمی‌تواند با خواهرش حتی چند دقیقه تنها باشد، راهش را گرفت و از خانه بیرون رفت. جمال هم پشت سرش آمد با هم تا سر خیابان رفتند و سعید یک میلیونی را که گفته بود به کارت جمال واریز کرد

جمال هم گمان می‌کرد استارت یک کار نون و ابدار را زده، بلافاصله از سعید جدا شد و رفت تا ماجرا با دوستانش هماهنگ کند.

گشت در محل و احوالپرسی با همایسه‌ها، کاسبکارهای محل و دوستان سابق سعید باعث شد که به خیلی چیزها پی ببرد.

او فهمید که جمال از همان روزی که سعید به زندان افتاده، هر روز به بهانه‌ای در مقابل خانه آنها ظاهری شده و البته برخی مواقع هم به عنوان کمک به خانه آنها رفت و آمد کرده است.

او دو هفته بعد از خاکسپاری پدر سعید-- صبری- دوباره خاطره را از مامان مهری خواستگاری می‌کند، اما مثل همیشه با جواب منفی مواجه می‌شود.

همسایه‌های گفتند که شنیده‌اند حتی در این باره بین مامان مهری و جمال در گیری لفظی روی داد. و کار بجایی کشیده که داد و فریاد مامان مهری را همسایه‌ها هم شنیده‌اند.

اما آنها می‌گفتند که جمال دست از کارش برنداشته بوده و پاتوقش را حوالی خانه آنها منتقل کرده بود و هرکس که با آنها کاری داشته باید از سد جمال می‌گذشته، او به همه گفته بود که چون صبری مرده و سعید هم زندانی است مراقب مادر و دختر تنها است، اما احمد که برای بار دوم پس از آزادی از زندان او را ملاقات می‌کرد گفته بود خبر دارد جمال همه کسانی را که از صبری چک یا طلب داشتند، تهدید می‌کرد و به هر طریقی که می‌توانست چکها را از دست آنها درمی‌آورد، احمد می‌گفت از دوستان جمال شنیده که خیلی‌ها وقتی خبردار می‌شدند که چه بر سر صبری و پسرش آمده، حاضر می‌شدند چکشان را به ده تا پانزده درصد مبلغش به جمال بفروشند جمال هم که پولی نداشته به همه آنها وعده می‌داد.

جمال چکها را به مامان مهری نشان می‌داد و او را تهدید می‌کرد که باید خانه و زندگی‌شان را بفروشند و جواب چکها را بدهند و آواره کوچه و خیابان ‌شوند.

شاید هم همین مسأله سبب شده بود که مامان مهری بالاخره به ازدواج خاطره با جمال تن دهد، البته هیچ کس به درستی نمی‌دانست مبلغ چکها چقدر است اما جمال می‌گفت بیش از 50 میلیون تومان است.

احمد می‌گفت از دوستان جمال شنیده که همان زمان که دختر رجب را می‌دزدند، جمال از او پول هم درخواست می کند و حدود ده میلیون هم پول نقد از او می‌گیرد و با همان پول جواب طلبکارهایی که چکهایشان دست جمال بوده را می‌دهد.

سعید وقتی این حرفها را شنید، مطمئن شد که درباره جمال اشتباه نکرده و او هم باید بخاطر سو استفاده‌اش از اوضاع زندگی آنها به مجازات برسد.

احمد آنروز برخلاف دفعه قبل که خیلی سرد با سعید برخورد کرده بود، کمی گرم گرفت، شاید می‌خواست بداند سعید چه نقشی در ازدواج خاطره به جمال داشته و وقتی فهمید که سعید اصلاً در جریان نبوده، به او گفته بود که هنوز هم خاطر خاطره را می‌خواهد و به همین دلیل هم تا بحال ازدواج نکرده است.

او گفت که حاضر است هرکاری از دستش بر می‌آید انجام دهد تا سعید بتواند او را از چنگ جمال رها کند.

نزدیک غروب بود که دوباره سعید به طرفت خانه فواد حرکت کرد ،کمی دورتر از خانه آنها پیاده شد و اندکی قدم زد، اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که چرا باید فواد یک کارت پر از پول بدون محدودیت خرج کرد و حتی بدون چک و سفته و نگرانی از بازپرداخت به او بدهد آنهم در زمانه‌ای که هیچ کس به فکر دیگری نیست و برادر به برادرش اعتماد نمی‌کند.

جرم جواد، برادر فواد در زندان، حمل و نقل مواد مخدر بود به حدی که حکم اعدامش مسجل شده بود، اما وکلای جواد آنقدر به رأی دادگاه اعتراض کرده بودند و فردی دیگر را مسؤول کل ماجرا معرفی کرده بود که فعلاً پرونده اعدام او بسته شده بود.

سعید ناگهان ایستاد، شاید او گرفتار یک باند قاچاق مواد مخدر شده باشد، شاید فواد از او بخواهد که وارد کارهای خلاف شود کارهایی که تبعاتی به مراتب بدتر از جرم و حبس قبلی‌اش باشد.

اما هنوز که اتفاقی نیافتاده و فواد هم از او چیزی نخواسته بود، سعید فکر کرد که شاید منتظر است تا او خوب نمک گیر شود، پولی که از حساب فواد برداشت می‌کند به حدی شود که دیگر توان بازپرداخت نداشته باشد، آنوقت تقاضایش را مطرح کند، در واقع او را در راهی قرار دهد که دیگر بازگشتی نداشته باشد.

سعید همینطور سرجایش میخکوب شده بود و نمی توانست قدم از قدم بردارد اما از دیگر سو با خودش اندیشید که اگر پول فواد نباشد، چطور می‌تواند نقشه‌اش برای رجب را عملی کند، چطور می‌تواند جمال را وادار کند تا به هدفش برسد، او هنوز حتی جایی برای خواب هم نداشت، پس باید یکی از این دوراه را بر می‌گزید یا باید از فکر انتقام بیرون می‌آمد، سرش را پایین می‌انداخت و می‌رفت محضر سند انتقال خانه پدری‌اش را به جمال را امضا می‌کرد و از او می‌خواست که اجازه دهد مدتی در آن خانه زندگی کند تا برای خودش کاری و درآمدی دست و پا کند، آنوقت باید فریادهای جمال به سرخواهرش خاطره را هم تحمل می‌کرد و شاید شاهد کتک خوردن خاطره بیچاره هم می‌بود.

البته این به غیر از نگاههای معنی داری بود که احتمالاً اهالی محلی به او داشتند که بخاطر بی توجهی او به سرنوشت پدر، مادر و خواهرش بود. در اینصورت باید می‌رفت و کارت فواد را تحویلش می‌داد و بخاطر یک میلیون پولی هم که از حسابش برداشته بود عذر بهانه‌ای می‌آورد.

اما را دیگری هم و جود داشت و آن اینکه از پول فواد بهره برداری کند تارجب را به سزای عملش برساند و پس از آن که جمال هم در گرداب این نقشه به زیر کشیده شد، قبل از اینکه از او بخواهند درگیر مواد مخدر شود، حسابش را با آنها پاک کند و هرچه پول گرفته باز گرداند.

اما سعید از دیگر سو فکر کرد هنوز که فواد از او درخواستی نکرده حتی شرطی هم نگذاشته و شاید همه اینها ساخته ذهن او است، شاید واقعاً جواد بی‌گناه زندانی شده، همانطور خودش در زندان ادعا می کرد، جواد می‌گفت که بسته‌ای را از دوست پدرش تحویل گرفته تا به تهران برساند محتویات همین بسته عامل دستگیری، زندان و حکم اعدامش بوده است.

سعید نمی‌توانست از فکر انتقام خارج شود، دوباره چهره رجب و جمال از سویی و چهره مامان مهری و بابا صبری از سوی دیگر در ذهنش نمایان شدند، خونش به جوش آمد و اندیشید که حتی به قیمت زندگی خودش، باید به گونه‌ای عمل کند تا آنها که خوشبختی خانواده او را نابود کرده بودند، احساس آرامش نکنند، حتی اگر فواد از او بخواهد که وارد کارهای خلاف شود.

سعید دوباره راه افتاد و چند لحظه بعد زنگ خانه فواد را فشرد و لحظاتی بعد دوباره همان پنجره و همان چهره مبهمی که دفعه قبل دیده بود با این تفاوت که این بار صدای فواد را شناخت.

-"آقا سعید در را باز می‌کنم بفرمایید واحد خودتون راحت باشید، من هم با شما یک کاری دارم که بعد خدمت می‌رسم. "

در باز شد و سعید از پله‌ها بالا رفت و در واحد کوچک طبقه چهارم روی مبل، لم داد، به همه آنچه که امروز برایش رخ داده بود اندیشید و آنچه باید فردا انجام دهد دقایقی بعد، فواد پس از نواختن چند ضربه به در ورودی وارد شد.

-«خسته نباشی سعید آقا؛ من امروز خیلی کارداشتم، اومدم بگم از فردا در خدمت شما هستم اگر کاری دارید.»

سعید که توقع این حرف را نداشت و منتظر بود تا درخواست سعید را از خودش برای انجام کارهای خلاف را بشنود، حسابی جا خورد.

- «ممنون، من همین جوری هم کلی به شما زحمت دادم، موندم چطور از حجالت شما دربیام.»

فواد کنار سعید روی مبل نشست، انگار می‌دانست که سعید درباره آنها چه فکری کرده.

- "می‌دنم سعیدآقا درباره ما چی فکر می‌کنی، نه، اینجوریا هم که فکر می‌کنی نیست، با خیال راحت بیا و برو و از پولها استفاده کن. مطمئن باش در مقابلش قرار نیست هیچ کاری انجام بدی، کار خلاف یا کاری که میلت نباشد، حالا بگو ببینم چیکار کردی امروز.»

سعید نفس راحتی از عمق جانش کشید، انگار که کوهی را از روی شانه‌هایش برداشته باشند، شروع به بیان آنچه گذشته بود کرد فواد هم که با دقت به سخنانش گوش می‌داد، پس از پایان یافتن حرفهای سعید قیافه متفکری به خود گرفت و بلند شد و سوی دیگر پذیرایی کوچک خانه رفت.

- « البته، من نقشه بهتری دارم، نقشه‌ای که می‌تواند، هم رجب و هم جمال را درگیرکند و البته برای شما هم هیچ دردسری نداشته باشد.»

سعید مردد مانده بود که ادامه دهد یا از فواد بخواهد که در برنامه‌های او و نقشه‌هایش دخالتی نداشته باشد، از طرف دیگر مشتاق شده بود تا بداند که فواد برای اینکه بتواند رجب و جمال را به سزای اعمالشان برساند، چه در سر دارد.

پس از کمی سکوت، سعید دو دستش را پشت سرش گذاشت و به طرف عقب، روی پشتی مبل تکیه داد.

- «ببین آقا فواد، این مشکل منه، در واقع یک مسأله کاملاً شخصیه، دوست ندارم کسی بخاطر مسأله من تو زحمت بیافته، بویژه شما که من همینجوری هم کلی باعث زحمتتون شدم.»

فواد لبخندی روی لبانش نشاند و به طرف سعید حرکت کرد و کنارش نشست.

- «سعید آقا، مشکل شما، مشکل ماست، پس دیگه این حرف رو نزن، اما در مورد نقشه‌ات باید بگم که یک بخشش ایراد داره، یعنی وقتی جمال قولنامه رو بگیره و دختر رجب رو تحویلش بده، اون می‌تونه فرداش بره از جمال و هم از تو که اون قطعاً بو می‌بره تو ماجرا دست داری، شکایت می‌کنه و باز دادگاه و دوباره زندان.»

سعید مثل برق گرفته‌ها از جا پرید.

-« یعنی چی از کجا می‌فهمه من پشت ماجرام، من که هیچ دخالتی ندارم.»

- «ببین سعید آقا، قولنامه، سند یا هر چیز دیگری که به پدر شما مربوط بشه برای جمال ارزشی نداره، برای کسی ارزش داره که بتوانه ازش استفاده کند، و اون هم کسی نیست جز تو که ارث پدرت به تو می‌رسه، پس رجب می‌فهمه پشت ماجرا باید کسی باشد که از سند مغازه نفع می‌بره، بعدشم همه این ماجراها بعد از آزادی تو راه افتاده، یعنی توی یکسال قبل، در مدتی که ازدواج خواهرت با جمال می‌گذره رخ نداده، پس به تو مربوط می‌شه و چون تو قبلاً هم اون بلارو سرش آوردی، تازه تو رضایت دادنش و آزاری تو هم حرفه، قطعاً پلیس حرف اون رو بیشتر از تو قبول می‌کند.»

سعید از جایش تکانی خورد، لیوان را برداشت و از پارچ روی میز کمی آب ریخت و سرکشید. فهمید که نقشه‌ای آنقدرها هم که فکر می‌کرد بدون نقص نیست.

در حالی که جرعه‌ای آب را قورت می‌دهد نگاهش را در حالی که درماندگی در آن موج می‌زد به سمت فواد چرخاند.

- «پس چکار کنم، شما نقشه تون چیه؟»

فواد به سعید نزدیکتر شد، دستان را به طرف سعید برد و دست او را از لیوان جدا کرد و در دست گرفت.

-« نقشه من اینه که جمال وارد کار بشه، کار گروگانگیری رو هم انجام بده، و از رجب هم بخواهد که اسناد و مدارک را به همراه مقداری پول برایش بیاره، اما ادامه کار باید فرق کنه، البته یک کم مشکل هم هست.»

سعید همچنان مشتاقانه به حرفهای فواد گوش می‌داد.

- «بله سعید آقا، بعدش باید کاری کنیم که جمال مجبور بشه، رجب رو از بین ببره، همینطور دختر رجب رو.»

چشمان سعید، بدجوری گرد شد، دوباره دستش را از دست فواد خارج کرد و به طرف لیوان آب برد، احساس می‌کرد گلویش خشک شده، باقی مانده لیوان را تا ته سر کشیده و منتظر ماند تا حرف جمال تمام شود.

«این هم راهی داره، راهش هم اینه که جمال را در یک عمل انجام شده قرار بدی. مثلاً به رجب خبر بدی که ماجرا از چه قراره یا خبر بدی دخترشو رو کشتن و رجب را تحریک کنی به قصد کشتن جمال بره، از اونطرف به جمال خبر بدی که رجب حاضر به دادن پول و مدارک نیست و به قصد کشتن تو می‌آد، اینجوری هر دو در مقابل هم قرار می‌گیرند و هر کدام که کشته بشه به نفع تویه».

سعید آب گلویش را قورت داد و منتظر ادامه حرفهای فواد نماند.

-« خوب اینجوری که گفتی، یکی از این دو نفر میمره و نفر بعدی هم راهی طناب دار میشه، پس دختر رو چیکاریش کنیم.»

فواد مثل کسی که برای این قسمت نقشه فکری نکرده باشد، اندکی تأمل کرد و بعد خودش را عقب کشید و روی مبل تکیه داد.

-«اگر دختره از کل ماجرا خبردار باشه، که راهی نداریم جز اینکه سر به نیستش کنیم، اما اگر خیلی از پشت پرده خبردار نشه، می‌شه یک جورایی رهاش کرد، یعنی تو همین بدبختی که سرش آمده بماند، خودش از مرگ بدتره.»

بعد از این حرف بود که هر دو مدتی ساکت شدند، هیچکدام به دیگری نگاه نمی‌کرد، فواد که نگاهش به سقف دوخته شده بود، سعید هم به لیوان و پارچ آب روی میز خیره شده بود.

سعید باورش نمی‌شه که روزی کارش به جایی برسد که مجبور شود برای انتقام از زندگی بر باد رفته پدر، مادر و خواهرش آدم بکشد یا کسی را اجیر کند که برایش آدم بشکند، اصلاً تابحال که به انتقام فکر می‌کرد، به ذهنش نرسیده بوده که باید آدم بکشد.

هول و هراس عجیبی وجودش را فرا گرفته بود، دلش می‌لرزید به گونه‌ای که به دستانش هم سرایت کرده بود.

لحظاتی به همین منوال گذشت تا اینکه سعید نگاهش را به سمت فواد برگرداند.

-« اما راضی کردن جمال به کشتن رجب به این سادگی‌ها ممکن نمیشه، هر چند اون خیلی دنبال پوله. اما بخاطر چند میلیون بمیره دست به آدم کشی بزند.»

فواد اینبار لبخندی روی لبش آورد و دستانش را به هم مالید.

- خوب اینکه کاری نداره، هر آمی یک قیمتی داره، اگر حرف از چند صد میلیون باشه، اون جمالی که شما ازش تعریف می‌کنی، حاضره بابای خودش رو هم بکشه، بعدشم یک ویزای جعلی براش درست می‌کنیم که مثلاً از کشور دربره، اما خودمون لب مرز لوش می‌دیم که دستگیر بشه، اصلاً تو مگر برادرزنش نیستی، می‌ری ماجرا رو به پلیس می‌گی و اعتراف می‌کنی چون با رجب اختلاف داشتی آمدی همه چیز رو بگی که فردا پای تو گیر نیفته و از این حرفا».

سعید کم کم می‌پذیرفت که باید برای انتقام مرگ پدر و مادرش، رجب را بکشد، با این ترفند خواهرش هم از دست جمال راحت می‌شد.

فواد از جایش برخواست و به طرف در رفت.

-«ببین آقا سعید، توی کارت الان حدود 90 میلیون پوله، می‌تونی یک مقدار، به جمال بدی تا اطمینانش جلب بشه، بهش بگو بقیه پول هم بعد از انجام کار، ضمناً بگو می‌تونه 50 میلیون هم از رجب درخواست کنه.»

سعید سری تکان داد و فواد هم بدون اینکه منتظر پاسخ دیگری باشد، راهش را گرفت و رفت.

سعیدد ماند و هزاران فکر، باید کاری را که ماهها برای آن نقشه کشیده بود انجام می‌داد، هر چند اکنون با شرایطی رو به رو شده بود که بسیار پیچیده تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد، اما حالا مقابل کار او را ساده‌تر کرده بود، غرق در همین افکار بود که نفهمید چطور روی مبل خوابش برد، که با صدای زندگ خانه از جا پرید.

بدنش کوفته بود و خنکای هوای شب باعث شده بود تا اندکی احساس سرماخوردگی و زکام کند.

آیفون را برداشت، فواد بود و گفت که فقط خواسته او را بیدار کند که به کارهایش برسد.

دست و صورتی شست و بدون اینکه چیزی بخورد از خانه بیرون زد. درست مثل روز قبل دوباره مسیر خانه پدری را طی کرد تا به محله قدیمیشان رسید.

باز احمد را در کوچه دید، برایش باعث تعجب بود که طی این چند روز برای چندمین بار است که احمد سرراهش سبز می‌شود، احمد جلو آمد و برخلاف دیروز خیلی گرم با سعید احوالپرسی کرد و گفت که از رفت و آمدهای سعید و گرم گرفتنش با جمال احساس خوبی ندارد.

سعیدد که جز به انتقام به چیزی فکر نمی‌کرد، حرفهای احمد را روی حساب خاطر خواهی‌اش گذاشت و اینکه نتوانسته به خاطره برسد. اینکه طبیعی است او احساس خوبی به جمال نداشته باشد و شاید هم دوست داشته سعید با جمال درگیر شود و طلاق خاطره را از او بگیرد.

دقایق بعد، سعید در خانه بود و جمال هم مقابلش نشسته، دوباره همان تعارفات، خاطره صبحانه مفصلی برای سعید و جمال در سینی آورد و کنار آنها نشست، او از هیچ چیز خبر نداشت، آنقدر ساده بود که حتی تعجب هم نکرده بود. چرا سعید که سایه جمال را با تیر می‌زد، حالا اینجور با او طرح دوستی ریخته و هر روز به دیدنش می‌آید و با هم از خانه بیرون می‌روند.

سعید بعد از صبحانه از جمال خواست که همراه هم بیرون بروند و با هم بیشتر صحبت کنند، او تلویحاً به جمال فهماند که دوست ندارد خاطره بویی از نقشه آنها ببرد و جمال هم پذیرفت.

ساعتی بعد، سعید و جمال به سمت خیابان اصلی حرکت کردند. خیابانی که در آن بانک باشد و عابر بانک، اتفاقاً در حالی که سعید و جمال با هم به سمت خیابان در حرکت بودند، یکبار دیگر احمد آنها را دید، اما اینبار هیچ توجهی به آنها نکرد، شاید همین مسأله باعث شد تا سعید گمانش تقویت شود که احمد بخاطر اختلافش با جمال چند بار سد راه او شده و به او هشدار داده است.

سعید حرفش را با جمال شروع کرده بود، مقدمه‌ها را گفت تا ذهن جمال برای شنیدن مطلب اصلی آماده شود.

-« ببین جمال، نقشه کمی فرق کرده، شما باید دختر رجب را بدزدید، اما نیازی نیست که از او قولنامه‌ها رو بخواهید، فقط و فقط پول بخواید، چیزی که بتونه جور کنه، مثلاً 50 میلیون، اونقدر که مثل بابای بیچاره من مجبور بشه بره زیر قرض، اما بتونه جورش کنه، بعدش با این پول می‌تونی مغازه رو ازش قانونی بخری، ضمناً اصلاً نباید بفهمه من پشت ماجرا هستم، چون اگر بفهمه من دست دارم، کار تمومه، دیگه اینبار کوتاه نمی‌آد و برای من و تو مشکل ساز می‌شه، تو حالا شوهر خواهرمی و دوست ندارم برای تو هم مشکلی درست بشه، فقط می‌خوام اون بلاهایی که سر بابام آورده، سر خودش بیاد، می‌خوام کلی چک و سفته بده، کلی بدهکار بشه، اون بخاطر هیچ و پوچ.»

جمال که حالا و با این حرفها اطمینانش به سعید چند برابر شده بود، بدون درنگ زد سر شانه‌اش.

- «دمت گرم، می‌دونستم تو اهل فیلم و کلک نیستی، راستشو بخوای از اون روزی که این حرف و زدی تو دلم نگران بودم که می‌خوای یه جورایی سر من رو زیر آب کنی، اما حالا می‌بینیم که نقشه‌ات درسته، اما خوب دختره رو چکار کنیم؟ اون اگر ما رو بشناسه که کارمون درآمده است.»

سعید کمی مردد شد، مثل کسی که به این قسمت نقشه فکر نکرده باشد، اما چند لحظه نگذشته بود که به عابربانک آنسوی خیابان اشاره کرد و با دستش جمال را به آنسوی خیابان هدایت کرد.

-«فکر اونجاش رو هم کردم، شما نباید خودتون رو بهش نشون بدین، بعد از این هم که دزدیدینش، تحویل من بدین، خودم می‌دونم باهاش چکار کنم، بعدشم آزادش می‌کنم بره دنبال کارش، تو هم پاسپورتت رو آماده می‌کنی به محض تمام شدن کار میری خارج تا آبها از آسیا بیافتد.»

این بار آمار نگرانی در چهره جمال نمایان شد، نگاهش را به صورت سعید دوخت، مثل کسانی که تعجب کرده باشند، یک لحظه ایستاد، درست روی بلوکه‌های وسط خیابان.

-« ببینم، چه نقشه‌ای تو سرته، نکنه می‌خوای دختره رو بیچاره کنی، تو مرام ما این جور چیزا نیست ها، گفته باشم، اگر می‌خوای بلایی سرش بیاری باید من در جریان باشم.»

سعید ناگهان خنده‌ای کرد و دست جمال را گرفت تا با هم از خیابان عبور کنند، به نزدیک عابربانک که رسیدند، سعید توقف کرد و رود روی جمال قرار گرفت.

-«نه، قصد بدی ندارم، فقط می‌خوام یک پیغام برای پدرش بفرستم، پیغامی که فقط و فقط دخترش می‌تونه ببره، بعدشم صحیح و سالم تحویل باباش می‌دم، فقط پیغام من رو اون می‌تونه ببره و بس در ضمن این همه پول خرج نمی‌کنم برای خوش آمد تو، برای رسوندن همین پیام که دارم این همه پول خرج می‌کنم، گرفتی، آقا جمال.»

رو به روی عابر بانک قرار گرفتند و سعید کارت را داخل دستگاه گذاشت، از جمال خواست شماره کارتش را وارد کند و سپس خودش رو به روی عابر بانک قرار گرفت، یک 5 و هشت عدد صفر را وارد دستگاه کرد.

جمال که از پشت سر سعید رقم را کنترل می‌کرد، چشمانش گرد شده بود، باور نمی‌کرد که برای یک کار ساده 50 میلیون پول نصیبش شود، آنهم در حالی که قرار بود 50 میلیون هم از رجب بگیرد، تازه هم اینها پیش پرداخت بود، انتقال پول انجام شد و سعید رو به جمال کرد.

-« از همین الان کار شروع شد، تو باید از همین الان بری سراغ رجب و زیر نظر بگیریش تا در اولین فرصت کار رو تموم کنی.»

سعید منتظر پاسخ جمال نشد، دست او را فشرد و راهش را گرفت و رفت، جمال مثل یک مجسمه خشکش زده بود، منتظر ماند تا سعید در چهارراه به سمت راست پیچید و دیگر اثری از او در پیاده رو دیده نمی‌شد.

اما کار سعید در همین جا خاتمه پیدا نکرد، او باید راهی پیدا می‌کرد تا رجب را هم علیه جمال تحریک کند یا حداقل کاری کند که او کمر به از بین بردن جمال ببندد، اما از دیگر سو مردد شده بود که جمال را به دست رجب مجازات کند، طی همین یک، دو روز اخیر که به خانه خواهرش خاطره رفته بود، او خیلی از اوضاع زندگیش گلایه نکرده بود، البته شاید جرأت نداشت، اما خوب آثار ضرب دیدگی از چهره‌اش پاک شده بود؛ امروز صبح هم نشاط و شادابی خاصی داشت، او خودش شنیده بود که شوهرش را با نام «جمال جان» صدا کرده بود.

مردد شد، نکند که خاطره از زندگی‌اش با جمال راضی است، نکند که با کشتن جمال کاری کند که خاطره، خواهری که طی این یک دو سال اخیر، کوهی از غم و غصه را روی شانه‌هایش تحمل کرده بود، دوباره گرفتار اندوه شود.

بدجوری این فکر و اینکه مبادا خواهرش از زندگی با جمال راضی است، آزارش می‌داد، اگر قرار باشد که جمال را توسط رجب نابود نکند که این نقشه معنا ندارد، اگر قرار باشد جمال گیر نیافتد که احتیاجی به این همه پول خرج کردن نبود، می‌شد به یک نفر پول داد که مثلاً رجب را زیر بگیرد.

اما نه سعید می‌خواست که رجب زجر بکشد، شکنجه بشود و همانطور که پدرش ذره ذره آب شد، آب شود، او باید می‌فهمید بلایی که سر صبری، شریکش آورد، در همین دنیا سرش آمده است.

اما اگر قرار باشد جمال گیر نیافتد، باید نقش عوض شود، فواد گفته بود که در نقشه‌اش برای سر به نیست کردن جمال هم برنامه دارد، باید او را مطلع می‌کرد، که به گونه‌ای نقشه‌اش را تغییر دهد که جمال هم درگیر نشود.

سعید همینطور که داشت پیاده می‌رفت و زیر لب با خودش چیزهایی را زمزمه می‌کرد، سنگینی دستی را روی شانه‌اش احساس کرد، به طرف پشت سرش نگاه کرد، باز احمد بود، انگار او را تعقیب کرده بود تا از جمال جدا شود و خودش را به او رسانده بود، سلامی در کار نبود، سعید هم حالا خیلی علاقه نداشت با احمد هم صحبت شود.

احمد کنار سعید قرار گرفت، دستش از روی شانه لغزید و به بازوی سعید گره خورد، او را از وسط پیاده رو کنار کشید و به سمت کوچه باریک که از خیابان اصلی منشعب می‌شد هدایت کرد.

سعید هم بدون هیچ مقاومتی، همراه احمد حرکت می‌کرد، دلش می‌خواست تا احمد هر چه زودتر متوقف شود و به او بگوید که خواهرش جمال را دوست دارد و آنچه او درباره زندگی آنها فکر می‌کند، اشتباه است.

دلش می‌خواست هر چه زودتر به احمد بگوید که بهتر است که دست از زندگی خواهرش بکشد و دنبال کارش برود، بگذارد تا او در کنار شوهرش، هر چه که هست، زندگی کند.

لحظاتی بعد احمد ایستاد و سعید را به سمت دیوار تکیه داد، خودش هم رو به روی سعید ایستاد و دستانش را به شانه‌های سعید استوار کرد، انگار می‌خواست مانع فرار او شود.

- «سعید آقا، انگار یادت رفته که این جمال کیه، انگار نمی‌دونی این جمال چیکار کرده، چی شده، هر چی باهات حرف می‌زنم خودت رو به کوچه علی چپ می‌زنی، پول می‌دی، پول می‌گیری، نمی‌دونم داری چیکار می‌کنی، نمی‌دونم...؟»

سعید چشمانش را به چشمان سعید دوخت و خودش را اندکی تکان داد، اما نتوانست دستان احمد را کنار بزند.

-«احمد آقا، می‌دونم چه حالی داری، شما ناراحتی، شما نمی‌تونی ببینی که خواهرم زن جمال شده، اما الان دیگه اون زن جماله، شما هم باید قبول کنی که زندگی ما به گونه‌ای رقم خورد که اینجوری بشه، جمال هم اون روزای سخت کنار خاطره بوده و خاطره هم با میل زنش شده، پس شما هم ول کن برود دنبال زندگیت.»

احمد همانطور که سعید را به دیوار تکیه داده بود به صورتش خیره شد , میشد خشم را به وضوح در رفتارش مشاهده کرد.

- «با خودم فکر می‌کردم که ندونی چی شده، چند بار هم بهت هشدار دادم شاید بتونی جمال رو وادار کنی حرف راست رو بهت بگه، اما انگار تو خودت هم تمایلی به اینکار نداری، یک گوشه‌هایی بهت دادم، گفتم که جمال چطوری چکهای بابات رو مفت از چنگ طبکارا درآورد و با پولی که از رجب گرفت، پولشون رو داد، بهت گفتم که بعد با او چکها چطور مادرت رو تهدید می‌کرد که خانشون رو ازشون می‌گیره، اما تو اصلاً به این حرفهای من توجه نکردی، نمی‌دونم، سعید تو که اینطوری نبودی، من فکر کردم اونقدر پاپیچ جمال می‌شی تا اصل ماجرارو برات بگه، اصل ماجرای عروسی با خاطره، اصل ماجرای مرگ مادرت، اما تو اصلاً به حرفهای من توجه نکردی.»

سعید دلش لرزید، وقتی نام مامان مهری آمد. اشک در چشمانش حلقه زد، هرگز منتظر نبود تا از احمد چیزی غیر از عشقش به خاطره بشنود، او اگرچه چند روز قبل هم چیزهایی درباره جمال از احمد شنیده بود، اما همه آنها را روی احساس حسادتش نسبت به جمال گذاشته بود و اینکه نتوانسته بود خاطره را به دست بیاورد. اما امروز احمد داشت حرفهای دیگری می‌زد، حرفهایی درباره مامان مهری و مرگش، بدجور کنجکاو شد، شاید مسایلی درباره مرگ مامان مهری بود که او از آن خبر نداشت، لرزش از دلش به شانه‌هایشان و لبانش منتقل شده بود و نمی‌توانست آنرا مخفی کند.

-«ب... ب... ببین احمد، تو چی می‌خوای بگی، چی... چی... چی می‌دونی چه اتفاقی برای مامان مهری افتاده... یالا بگو....»

- «سعیدجان، تو که نبودی، تعجب می‌کنم چطور حرفهای جمال رو باور کردی، قبلاً هم بهت گفتم که جمال چطور و با چه کلکی چکهای بابات رو جمع کردو بدشم با پولهایی که از رجب تلکه کرد، جواب چکها رو داد، اما این آخر ماجرا نبود، این تازه اون بازی اون با خانواده تو بود، از او به بعد این جمال بود که پاتوقش رو کرده بود در خونه شما، هر روز جلوی مادرت رو می‌گرفت و تهدید می‌کرد که یا خاطره رو به عقد اون دربیاره یا چکها رو به اجرا می‌ذاره و اونا رو از خونه که تنها چیزی بود که مادرت داشت بیرون می‌ندازه، اصلاً هم به این توجه نداشت که مامانت چطوری زندگیش رو می‌گذرونه.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 18:27  توسط محبوبه يوسفي  | 

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 3

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

- «راستش آقا فواد، می‌خوام از قاتل پدرم انتقام بگیرم. نامردی که هم پدرم رو ازم گرفت، هم مادرم رو، هم باعث شد خواهرم سیاه بخت بشه، هم خونه پدریمون رو به یک لات بی سر و پا تقدیم کنیم، اما الان که از زندان آزاد شدم می‌بینم نه پولی دارم، نه وسیله‌ای، نه حتی جایی برای خواب، موندم، بدجوری موندم، آنقدر که دلم می‌خواهد بمیرم، اگر هم نتونم انتقام زندگی بر باد رفتمون رو بگیرم، خودم رو می‌کشم که این هم خواری رو تحمل نکنم.

سعید از صبح آنروز تا همان لحظه که در خانه فواد نشسته بود، روز عجیب و غریبی را پشت سر گذاشته. از آزاد شدنش از زندان که اصلاً انتظارش را نداشت شروع شده بود و به خبردار شدن سرنوشت مادر و خواهرش انجامیده بود.

کمتر در زندگی‌اش چنین روزهایی را تجربه کرده بود، خانواده آنها اهل ماجراجویی و این قبیل مسایل نبودند، پدرش مرد آرامی بود، همه «صبری» را به متانت و صبر می‌شناختند، هر چند در زندگی‌اش فراز و نشیب چندانی هم نداشت که بخواهد به جنجال منجر شود.

پدربزرگ، صبری را که تنها فرزند آنها بود در کنار خود تربیت کرد، حتی مدرسه ابتدایی هم نفرستاد و خودش به او درس می‌داد تا اینکه اعلام کرده بودند رفتن بچه‌ها به مدرسه، اجباری است و به همین دلیل او را در کلاس پنجم آنزمان ثبت‌نام کرده بودند.

اما درس خواندن او فقط دو سال دوام آورده بود، تعطیلات تابستانی را می‌گذراند که پدربزرگ یک شب می‌خوابد و دیگر بیدار نمی‌شود و اینگونه یک شبه صبری مرد خانه می‌شود.

مرد خانه‌ای دو نفره که فقط او و مادرش هستند، پدربزرگ که این دو سال آخر دیگر مکتب خانه‌اش رونقی نداشت در طول تمام زندگی‌اش نخواسته بود یا نتوانسته بود اندوخته چندانی برای روزهای نبودنش بر جای گذارد و اندک اندوخته مالی آنها هم حرف خرج کفن و دفن خودش شد.

صبری هنوز چهارده سالش را تمام نکرده بود که برای گذران زندگی راهی بازار کار شد، البته در آن روزها این چنین سرنوشتی خیلی غریب نبود؛ خیلی از جوانها، حتی کسانی که سایه پدر هم بالای سرشان بود، مجبور بودند سرکار بروند.

صبری چند ماهی در یک نانوایی مشغول کار شد، اما طاقت نیاورد، او در نانوایی با حاج حبیب آشنا شد، پیرمردی که در همان نزدیکی نانوایی نجاری داشت، اما بخاطر کهولت سن دیگر کمتر کار قبول می‌کرد.

روزی که صبری که حاج حیبب پیشنهاد داد در کنار او کار کند، حاجی اول جواب رد داد، اما وقتی دید که صبری چند روز پشت سر هم می‌آید و جلوی مغازه او می‌ایستد، قبول کرده بود. حاجی همانروز اول گفته بود که کارش پول زیادی ندارد، اما تلاش می‌کند تا جایی که می‌تواند آنچه را از استادش یاد گرفته به صبری بیاموزد.

در آنزمان نجاری به واقع یک هنر بود و البته کار سختی هم بود، تقریباً هم ابزارهای کاردستی بودند و خبری از وسایل برقی و تجهیزات امروزی نبود.

همکاری صبری با حاج حبیب تا زمان مرگ او ادامه داشت، حتی آن روزهایی که حاجی مریض شده بود و در خانه بود، صبری هم شب به خانه‌اش می‌رفت و درآمد آنروز را به او می‌داد.

اما بیماری حاجی را از پا درآورد، بعد از مرگ حاجی هم بچه‌هایش مغازه را فروختند و پولش را بین خودشان تقسیم کردند، صبری هم دنبال کار به یک کارگاه مبل سازی رفته بود.

اگرچه صفا و صمیمیت استاد و شاگردی که میان صبری و حاجی وجود داشت در آن کارگاه نبود، اما درآمدش بهتر بود و حبیب با وسایل جدید کار و کارهای تازه‌تر آشنا شده بود و در همان کارگاه که در حومه شهر بود کار کرد تا زمانی که برای خودش مغازه خرید و کارش را در آنجا شروع کرد.

مامان مهری می‌گفت که از همان روزی که صبری مغازه خرید همیشه دلم شور می‌زد، همیشه احساس می‌کردم قرار است اتفاقی بیافتد، هر روز قبل از رفتن پدر برایش اسپند دود می‌کرد و همیشه عصرها که می‌شد، چشم انتظارش، چای را آماده می‌کرد.

اگر چند دقیقه پدر دیر می‌آمد. مثل مرغ پرکنده این سو و آن سو می‌زد و سعید را دنبالش می‌فرستاد.

سعید عشق به معنای واقعی را در همان نگاههای منتظر و نگران مادرش دیده بود، او عشق خالص را در پدرش دیده بود که در تمام مدت زندگی هرگز به مامان مهری کوچکترین بی‌احترامی هم نکرده بود. اگرچه آنها مانند جوانهای امروزی بلند نبودند برای هم حرفهای عاشقانه بزنند.

روزی که خبر آورده بودند، صبری را به بیمارستان بردند، مامان مهری همانجا غش کرد، وقتی به هوش آمد، انگار می‌دانست اتفاقی افتاده، فقط و فقط اشک می‌ریخت هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که دوباره از حال رفت، مقابل در بیمارستان که به صورتش آب زدیم و هوشیار شد، دیگر همراه ما نیامد، می‌گفت طاقت ندارد ببیند که صبری رفته است.

صبری، پدر من، پدر خاطره و همسر مهربان مامان مهری در همان بیمارستان تمام کرده بود، پزشکان بخش اورژانس می‌گفتند که قبل از مرگش فقط چند بار اسم مامان مهری را بر زبان آورده، آنها سکته قلبی را دلیل مرگ عنوان کرده بودند مامان مهری می‌گفت: شب قبل دیده بود که صبری تا دیر وقت تو اتاق پذیرایی رو به روی عکس پدرش نشسته بود و اشک می‌ریخته، می‌گفت انگاری می‌دانست که باید برود.

مامان مهری می‌گفت: شب وقتی صبری آمد خانه حسابی بهم ریخته بود وقتی پرسیدم چه شده گفته بود که چکهایی را دادم موعدش رسیده ولی خبری از رجب نیست، رجب گفته بود موعد چکها که رسید پولها را برمی‌گرداند، اما امروز هر جا دنبالش گشتم نبود.

پول کمی هم نبود 60 میلیون، حتی اگر صبری مغازه و خانه‌اش را هم می‌فروخت نمی‌توانست جای چکها را پر کند.

سعید استکان چایش را تا ته سر کشید و استکان را روی میز گذاشت فواد در اتاق نبود، سعید به عقب تکیه زد و سرش را روی پشتی نرم مبل قرارداد و چشمانش را بست.

اصلاً نفهمید، چند لحظه، دقیقه یا ساعت گذشته که با صدای فواد دوباره چشمانش را باز کرد.

- «سعید آقا، خیلی خسته‌ای انگار، یک ساعتی هست روی مبل خوابت برده، دلم نمی‌خواست بیدارت کنم، اما گفتم اینجوری ممکنه سر درد بشی، پاشو، شام حاضر کردم بخور و برو استراحت کن.

سعید کمی گیج می‌زد، یک نگاه به دور و برش انداخت. یک لحظه احساس کرد که هنوز زندان است. به خودش آمد، امروز آزاد شده و الان خانه فواد است. شام روی میز بزرگی که مقابل آشپزخانه قرار داشت سرو شده بود. سعید در خانه فواد جز او کسی را ندیده بود، اما بعید بود که شام به این مفصلی را خود فواد پخته باشد.

بعد از شام، فواد از روی جا کلیدی یک دسته کلید برداشت و به سمت سعید آمد، - «آقا سعید، اینها کلیدهای آپارتمان طبقه بالاست، کسی اونجا نیست، اصلاً برای همین روزها ساختمش، همه چیز هست، مستقل مستقله، برو و استراحت کن. فردا در مورد هر چی که شما دوست داری با هم حرف می‌زنیم ولی امشب فقط استراحت کن.»

سعید دقایقی بعد روی تخت اتاق خواب دراز کشیده بود، طبقه چهارم خانه فواد یک آپارتمان جمع و جور بود که حدود چهل، پنجاه متری می‌شد، یک پذیرایی کوچک با یک دست مبل ساده، تلویزیون و یک میز که روی آن وسایل پذیرایی چیده شده بود.

یک اتاق خواب هم داشت با یک تخت دو نفره و یک میز توالت، دستشویی و حمام کوچکی هم در کنار آشپزخانه اوپن کوچکش دیده می‌شد که به هم راه داشتند.

سعید هنوز در فکر این بود که چطور از رجب انتقام بگیرد که خوابش برد.

با صدای زنگ از خواب پرید، مثل اینکه چند دقیقه قبل خوابیده، از جا بلند شد و به طرف گوش آیفون آمد.

- «بفرمایید، کیه؟»

- «منم فواد، آقا سعید، نزدیک ظهره، دارم میرم بیرون، گفتم اگر شما هم میل دارین با هم بریم بیرون قدمی بزنیم و با هم صحبت کنیم. سعید خیلی سریع لباس پوشید و آماده شد. پله‌ها را در تاریکی طی کرد و بیرون از خانه رسید.

فواد آنطرف کوچه مقابل در خانه منتظرش بود. با هم راه افتادند و سعید سر حرف را باز کرد، انگار فکرهایی کرده بود و برنامه‌اش را چیده بود.

- «آقا فواد برای شما امکان داره یک موتورسیکلت برام جور کنیم، البته یک مقدار پول هم قرضی می‌خواستم.»

- «ببین سعید آقا، هر چی بخوای من در خدمتم، اما فقط اینو بهت بگم که هر کاری راهی داره، اینمکه بخوای از کی انتقام بگیری، حالا به هر دلیل هم راهی داره، اینطور که جواد می‌گفت شما یک بار چوبه تصمیم عجولانتو خوردی، زدی بابا رو ناکار کردی و افتادی زندان، اینبار یک کم بیشتر دقت کن، یک طوری پیش برو که برای خودت دردسر نشه».

سعید کمی به فکر فرو رفت، خودش هم به این نتیجه رسیده بود که باید مثل دفعه قبل سراغ رجب برود.

- «نه آقا فواد، حالا موتور هیچی، یک کم پول می‌خوام، می‌خوام از زبون یک نفر حرف بکشم بیرون که پول لازم داره.»

فواد نیم نگاهی به سعید انداخت و دستش را توی جیبش چرخاند، دنبال چیزی می‌گشت، دستش را از جیبش بیرون آورد، یک کارت را به طرف سعید گرفت.

- «این کارت تقدیم شما، توش هم هر چی بخوای پول هست، نامحدود، نمی‌خواهم زیاد به برگردونش فکر کنی، شما رو جوادمون ضمانت کرده، هر قدر لازم داری بردار و خرج کن، فقط حرفم یادت نره، اگر هم کمکی خواستی، بهم بگو.»

سعید با اندکی تعلل کارت را از فواد گرفت، چاره‌ای هم نداشت، نه کسی داشت و نه کاری باید پولی داشته باشد که بتواند هر فکری و هر کاری که می‌خواهد انجام دهد، بویژه که باید سراغ جمال می‌فت، جمال بهتر از چیزی و کسی پول را می‌شناخت و زبان پول را می‌فهمید، باید جمال را خام می‌کرد تا چیزی را که دنبالش بود به دست می‌آورد.

سعید چند خیابانی با فواد قدم زد، انگار که کار خاصی نداشتند، فواد سر هر کوچه‌ای که می‌رسید با چند جوانی که آنجا بودند خوش و بشی می‌کرد و از کنار آنها رد می‌شد، چند باری هم به مغازه دارهای حاشیه خیابان سر می‌زد، و به بعضی از آنها سعید را هم معرفی می‌کرد.

البته سعید هنوز سردرنمی‌آورد که چرا فواد هر وقت او را معرفی می‌کرد به آنها می‌گفت «حالا بیشتر با هم آشنا خواهید شد.»

سعید چند خیابان بالاتر، از فواد اجازه خواست تا سراغ کار خودش برود و فواد هم بی‌هیچ پرس و جویی قبول کرد، خداحافظی کردند و سعید با اولین تاکسی به سمت خانه پدری‌اش که حالا در تصرف جمال بود، حرکت کرد.

خیابانهای شهر، رفته رفته شلوغ می‌شد، خانه پدری سعید حالا دیگر در یک منطقه شلوغ قرار گرفته بود، هر چند دو سال قبل که سعید به زندان رفت، اینقدر منطقه آنها پرترافیک نبود.

سعید از اول محله تا خانه را پیاده طی کرد، و رسید به چند نفر از دوستان نوجوانی‌اش برخورد کرد، همه آنها اینگونه وانمود می‌کردند که از دیدن او خوشحال شده‌اند، اما از نگاهشان و طرز حرف زدنشان معلوم بود که خیلی از اینکه جمال هم خانه پدری سعید را به چنگ آورده و هم خواهرش را به زنی گرفته خیلی خوشحال نیستند.

احمد، دوست قدیمی و چندین و چند ساله سعید هم جزو همین کسانی بود که او را دید، اما بر خلاف آنچه سعید انتظارش را داشت فقط با یک احوالپرسی سرد او مواجه شد.

احمد بچه درسخوان دبیرستان سعید بود، او در هر موقعیتی تلاش می‌کرد تا او را هم پا به پای خود برساند، هر چند سعید خیلی روحیه درسخوانی نداشت و در یادگیری هم هرگز به پای او نمی‌رسید، اما خودش هم معترف بود که اگر احمد به او در درسهایش کمک نمی‌کرد، حتی گرفتن دیپلم هم برایش کاری مشکل بود.

البته احمد چند باری هم تلویحاً به سعید گفته بود که خاطر «خاطره»- خواهر سعید را می‌خواهد، اما چون مسأله خیلی جدی بیان نشده بود، سعید هم آنرا جدی نگرفته بود.

احمد حالا ترمهای آخر فوق لیسانس را می‌خواند و بزودی یک مهندس تمام عیار مخابرات می‌شد، البته از سال قبل چند پروژه تحقیقاتی هم قبول کرده بود و از این محل کسب درآمد می‌کرد.

احمد پس از یک احوالپرسی سرد با سعید، با دست به پشت او زد، به گونه‌ای که انگار او را راهی جایی می‌کند.

- «برو آقا سعید، شوهر خواهرتون، همین الان تشریف بردند خانه‌شون، زیاد منتظرشون نذار.»

یک نوع کنایه را بخوبی می‌شد در حرفهای احمد تشخیص داد، اما سعید آنقدر فکرش مشغول بود که به این مسأله توجهی نکرد.

لحظاتی بعد برای دومین بار از زمان آزادی‌اش مقابل در خانه بود، برایش دشوار بود، قبول کند که باید این خانه را تقدیم جمال کند، آنهم فقط برای آزادی او.

اما راهی نداشت. باید با جمال کنار می‌آمد، باید کاری می‌کرد تا او راضی شود، راز رجب را برایش بازگو کند.

زنگ را فشرد و لحظاتی بعد دوباره این جمال بود که در آستانه در هویدا شد.

- «به به آقا سعید، چه زود برگشتی، فکر نمی‌کردم به آن زودیها این طرف پیداتون بشه، راجع به سند فکراتو کردی، میای محضر یا باید برای شما هم از روش خودم استفاده کنم.»

سعید در حالی که بغض گلویش را فشار می‌داد اصلاً دلش نمی‌خواست تصمیم خواست جمال شود، لبخند زورکی را حواله لبانش کرد و به طرف در خانه قدم برداشت.

- «جمال جان، این طرز حرف زدن برای مهمان درست نیست، حداقل تعارف کن بیام تو خونه، خدای نکرده حالا دیگر من برادر زنتم، تو هم شوهر خواهرمی، من دیشب خوب فکر کردم، شما فداکاری بزرگی در حق من و خواهرم کردی.»

جمال هر چند که می‌دانست این‌ها حرف دل سعید نیست، اما از اینکه او لحنش را عوض کرده و مسالمت جویانه پیش آمده خوشحال شد، خودش را از چهارچوب در کنار کشید و با دست سعید را به طرف داخل خانه راهنمایی کرد.

- «بفرمایید، اینجا اگر نگم الان، اما قبلاً که خونه خودتون بوده، حالا هم برای ما عزیزی، خاطره هم دلش می‌خواد داد شش رو بیشتر ببینه، بفرما تو»

و همین طور سعید هم همانند جمال تعارف تکه پاره هم می‌کردند، همین تعارف کردنها و صدای سعید خاطره را به بیرون از خانه کشاند، این بار دیگر چهره‌اش را از برادرش نپوشاند و به محض دیدن سعید که به بالای پله‌های ایوان کوچک خانه رسیده بود خود را در آغوشش انداخت.

«خوش اومدی داداش، بخدا دیشب تا صبح خوابم نبرد، دلم می‌خواست پیشمون می‌موندی، اما... .»

در یک لحظه چشمش به چشمان جمال دوخته شد و ادامه حرفش را خورد، خاطره دست سعید را گرفت و او را به طرف داخل خانه کشاند. جمال هم پشت سر آنها وارد خانه شد.

هیچ تغییری در دکوراسیون و چیدمان خانه بوجود نیامده بود، انگار که مامان مهری تمام این خانه را چیده.

همان فرشهای قدیمی و ارثیه بابا بزرگ، همان پشتی‌های ترکمنی که یادگار سفر بابا صبری و مامان مهری به شمال بود و همان گلدانها.

سعید رفت و همان جایی که رو به روی تلویزیون قرار داشت و همیشه آنجا می‌نشست، به پشتی خودش، همان که مامان مهری با دستان خودش برای سعید دوخته بود، تکیه زد.

جمال هم چند قدم آنطرفتر نشست و با صدای نخراشیده‌اش از خاطره خواست که چای بیاورد.

خاطره چای آورد و دقایقی بعد با ظرفی از میوه و ظرف کوچکی از آجیل آمد و کنار سعید نشست، جمال هم که عادت داشت چایش را داغ داغ بخورد. استکانش را برداشته و مشغول بود.

حرفهای خواهر و برادر گل انداخت و در این میان جمال ساکت بود و فقط می‌شنید، شاید نیم ساعتی از درد و دل خواهر و برادر گذشته بود که بالاخره جمال تخمه شکستن را کنار گذاشت و با دستش به خاطره اشاره کرد که برود.

- «خاطره تو برو فکر ناهار باش، من با سعید حرف دارم.»

- «بفرما آقا جمال، سرا پا گوشم»

- «ببین آقا سعید، سند خانه را برایم دادگاه انحصار وراثت شده، کارهای محضرش هم تمام شده، خاطره هم امضا کرده و فقط مونده امضای تو، البته ناگفته نباشد که من از مادرت یک بیت، سی میلیونی سفته دارم، چکهای بابات هم همه پش منه، اینارو گفتم که فکر نکنی داری حاتم بخشی می‌کنی، با کلی دردسر و کلی خرج همه دنیا رو از تو بازار جمع کردم، کلی هم خرج زندانتو، خرج زندگی مادرت و خواهرت و البته کلی هم خرج رضایت کردم که بماند.»

سعید که از همان اول هم منتظر بود تا حرف به اینجا برسد، فرصت را مغتنم شمرد، هر چند که او می‌توانست تمام حرفهای جمال دروغ است و او برای خرید چکها به روز متوسل شده و حتی کمتر از سی درصد رقم آنها را پرداخت کرده او حتی می‌دانست که جمال برای آزادی او از زندان و رضایت گرفتن هم پولی نداده، اما الان وقت مطرح کردن این مسایل نبود و سعید دنبال مسأله مهمتری بود، مسأله‌ای که باعث شده بود، زندگی آنها زیر و رو بشود.

- «آقا جمال عزیز، حرفی نیست، زندگی شما، زندگی خواهرمه، خونه شما هم، خونه خواهرمه شما زحمت بکشید چک و سفته‌ها را بیاورید، روی چشم من هر وقت امر بفرمایید محضر بیام برای امضاء.»

سعید خودش را جابجا کرد و سرش را به طرف جمال کشاند، مثل اینکه می‌خواهد حرفی را به گونه‌ای به جمال بگوید که خاطره نشنود.

- «اما آقا جمال یک مسأله‌ای هست که برای من سؤال شده و اونم اینه که این یارو، رجب که حاضر بود جون بده اما رضایت نده، چی شد که اومد رضایت داد؟»

جمال خنده‌ای کرد و در حالیکه بوضوح می‌شد، ژست قدرتمندی و پیروزی دادید، چشمانش را به سمت سعید گرد کرد.

- «بماند آقا سعید، رجب رو حتی یکبار تا پای مرگ بردم، جدی هم بردم، اما گفت می‌میرم، رضایت نمی‌دم، باور کن من با هم پررویی، در مقابل روی این مردک افلیج کم آوردم، تا اینکه یکی از بچه‌های محلشون که اتفاقاً رفقیمون بود گفت این یارو یک دختر داره که مثل چشاش ازش مراقبت می‌کنه... خوب این دختر مشکل ما رو حل کرد دیگه.»

سعید یادش آمد از دختر لاغر و رنگ پریده رجب، یادش آمد که همیشه مثل بچه‌های مریض بود و یادش آمد که رجب چقدر مواظب او بود، اما دختر رجب چه ربطی به رضایت دادن از سعید داشت.

- «یعنی چه، با دخترش حرف زدید که باباش رو راضی کنه؟»

- «نه بابا، مگر رجب اجازه می‌ده کسی با دخترش حرف بزند.»

- «پس چی، چیکار کردین...»

جمال، کمی خودش را عقب کشید و به پشتی تکیه داد، یک سیب از توی ظرف میوه برداشت و گاز بزرگی به آن زد.

- «نه داداش، مثل اینکه آمدی بازجویی، می‌خوای از ما حرف بکشی، اصلاً هیچی ما گفتیم رضایت بده، اونم داد، والسلام»

سعید کمی ساکت شد، می‌خواست جمال فکر نکند که هدفش فقط و فقط حرف کشیدن از اوست.

صدای قریچ و قروچ له شدن سیب زیر دندانهای جمال فضای اتاق را پر کرده بود. سعید با خودش فکر می‌کرد که تنها چیزی که جمال را وادار می‌کند به حرف زدن با او ادامه دهد پول است و باید به گونه‌ای حس منفعت طلبی او را تحریک کند.

- «راستش آقا جمال، یک مسأله دیگه هم هست که می‌خواستم به شما بگم، اونم مسأله مغازه‌اس، بابام تا قبل از مرگش فقط یک قولنومه با رجب نوشته بود و سهمش رو به او داده بود، اما هیچ سندی بینشون رد و بدل نشده بود.»

جمال دست از خوردن کشید و سرش را کمی به طرف سعید کج کرد.

- «خوب بعدش چی؟»

- «اینکه نمی‌خواستم قاتل بابام صاحب مغازه بشه. نمی‌دونم چطوری میشه قولنومه را از چنگش دربیاورم، برای همین از شما پرسیدم چطور راضیش کردی، ببین جمال اگر بشه مغازه رو زنده کرد، الان کلی قیمتش می‌شه خوب از این مغازه خاطره هم سهم داره دیگه... .»

یک لبخند روی لبهای جمال نقش بست که حاکی از رضایت او بود، اندکی تأمل کرد و بعد به سمت سعید خیره شد، کمی هم خودش را جابجا کرد.

- «ببین سعید، ما شبانه ریختیم تو خونش و دخترشو دزدیدیم، بردیم، البته برای اینکه جای شکایتی نباشه، خواهر یکی از بچه‌ها که دوست دخترش بود هم همراهمون بود، بعد به رجب زنگ زدیم گفتیم اگر دخترشو زنده و سالم می‌خواد بیاد رضایت بده، خودمون هم فکر نمی‌کردیم اینقدر رو دخترش حساس باشه، اما صبح همون روز آمد رضایت داد.»

سعید که کلید معما را پیدا کرده بود به فکرش رسید چرا از جمال برای اجرای نقشه‌اش استفاده نکند، اینطوری هم انتقامش از رجب را می‌گیرد هم از شر جمال راحت می‌شود.

خودش را هم با این توجیه می‌کرد که او هم همینطوری پدرش را کشته بود.

یادش آمد از روزهای اول شراکت رجب با پدرش- صبری-، روزهای اول خیلی خوب بود رجب چند میلیون پول در بانک داشت که با سود آن زندگی‌اش را می‌گذراند، همه را در اختیار صبری گذاشت تا بروند و مبل بخرند و در مقابل سند مغازه را از پدر گرو گرفت.

صبری هم که به کار وارد بود با چند تن از دوستان و همکاران سابقش تماس گرفت و با قیمت خیلی خوب مبلها را خرید، حتی چند برابر پولشان مبل خریدند و به مغازه آوردند.

جز صاحب همان کارگاه مبل‌سازی که صبری در آن کار می‌کرد و به خوبی او را می‌شناخت که اهل کلاهبرداری و این جور کارها نیست، سایر مبل فروشها از صبری خواستند که برای ضمانت باقی پول به آنها چک بدهد.

رجب از زیربار دریافت دسته چک شانه خالی کرد و به بهانه داشتن چکهای برگشتی فراوان در دفعات قبلی که دسته چک داشته؛ اینگونه عنوان کرد که بانکها به اودسته چک نمی‌دهند، اما صبری که هیچ سابقه خرابی در بانکها نداشت، براحتی توانست دسته چک بگیرد و در مقابل خریدها، چک بدهد.

کار فروشگاه آنها به خوبی پیش می‌رفت و درآمد صبری چند برابر کار قبلی‌اش شده بود، اما باید همه درآمد به خریدهایی اختصاص می‌یافت که برای آن چک داده بودند.

رجب برخلاف آنکه در کار خرید و فروش دخالت نمی‌کرد، تمام حساب و کتابهای مغازه را به دست گرفته بود. این در حالی بود که صبری اصلاً از این حساب و کتابها سردرنمی‌آورد و فقط به درخواست یا دستور رجب چک می‌نوشت.

کسب و کار صبری و رجب یکسالی به خوبی گذشت، سال دوم بود؛ اواخر سال، یک روز صبری خبردار شد رجب در یک منطقه مرغوب شهر، یک مغازه بزرگ پیش خرید کرده و تمام چکهایی که برای تحویل مغازه داده از دسته چک او بوده، چکهایی که او گمان می‌کرد برای خرید مبل نوشته و دست رجب داده است.

مسأله را با رجب درمیان می‌گذارد و ناراحتی خود را بیان می‌کند، رجب هم قسم می‌خورد که قصد داشته جای چکها را از محل درآمد شراکتش تأمین کند. همین مسأله صبری را آرام می‌کند، اما رقم چکها خیلی بیشتر از درآمد او بود و رجب هم فقط جای چک اول را پر کرده بود و پول را به حساب ریخته بود.

چک دوم برگشت می‌خورد، صبری سراغ رجب می‌رود و به او اعلام می‌کند که پولی در حساب نیست، این بار رجب خیلی رک اعلام می‌کند که به او ربطی ندارد، او سند مغازه را گرفته و به چکها کاری ندارد.

صبری او را تهدید می‌کند که شراکتش با او را به هم می‌زند و رجب می‌گوید که هر کار می‌خواهد بکند.

صبری صبح روز بعد می‌فهمد که میزان چکهای صادر شده از دسته چک او چند برابر ارزش کل مغازه و مبلهای داخل آن است و وقتی سراغ رجب می‌رود می‌بیند که او قفلهای جدیدی به در مغازه زده است.

همانجا است که برای اولین بار صبری توسط مأموران به جرم صدور چک بلامحل بازداشت می‌شود و روانه بازداشتگاه کلانتری می‌شود.

صبری در بازداشتگاه و از افسر نگهبان می‌شنود که میزان چکهای برگشت خورده او بسیار بیشتر از آن چیزی است که فکر می‌کرد و رقم آن به بالای 100 میلیون تومان می‌رسد.

او در همان بازداشتگاه اولین سکته را می‌کند و به بیمارستان منتقل می‌شود، اما هیچ چیزی از ماجرا به خانواده‌اش نمی‌گوید، نمی‌گوید که رجب چه بلایی سرش آورده، شاید هم امیدوار به این بوده که بتواند مشکل را حل کند.

با سپردن سند خانه به عنوان وثیقه موقتاً از رفتن او به زندان جلوگیری می‌شود و صبری هم بلافاصله پس از بهبودی حالش و آزادی از بازداشتگاه راهی منزل رجب می‌شود، همان منزلی که حالا بخشی از آن مغازه آنها بود.

رجب هیچ ابراز تأسفی نمی‌کند و تنها راهی که جلوی صبری می‌گذارد این است که با واگذاری سهمش از مغازه به او، چکهای صبری را از بازار جمع کند تا مشکلش بیشتر نشود، صبری هم می‌گوید که می‌تواند جواب سایر چکها را با فروش مبل درمغازه بدهد و اگر مغازه بسته باشد مشکل دو چندان می‌شود.

قولنامه نوشته می‌شود و صبری سهمش از مغازه را که آنزمان حدود 30 میلیون می‌ارزید به رجب می‌دهد و رجب هم در مقابل چکهای داده شده برای خرید مغازه‌اش را، البته فقط تعدادی از آنها را پاس می‌کند.

صبری مغازه را باز می‌کند و سعی می‌کند با فروش بیشتر و بیشتر جواب چکهای صادر شده را بدهد.

اما میزان چکها بسیار بیشتر از فروش مغازه بود، هر چه قدر که صبری حساب و کتاب می‌کرد به نتیجه نمی‌رسید که چرا باید خرید همیشه بیشتر از فروش باشد تا اینکه یک روز صاحب کارگاهی که مدتها آنجا کار می‌کرد به او می‌گوید که رجب برای مغازه جدیدش مقدار زیادی مبل خرید کرده و چکهای صادر شده از اوست همین امروز و فردا تاریخ چکهاست.

همان شب صبری سراغ رجب می‌رود و به او می‌گوید که باید تمام چکهایی که او نوشته ولی کالای خریداری شده به مغازه آنها نیامده را مشخص کند و پولش را خودش بدهد اما تنها چیزی که عایدش می‌شود خنده‌های رجب است و بی‌توجهی او.

صبری که می‌بیند دستش به جایی بند نیست و قطعاً طی چند روز آینده دوباره با چک برگشتی، بازداشت و شاید زندان رو به رو شود، همان شب در راه بازگشت به خانه دومین سکته را می‌کند و چند ده متر آنطرفتر از مغازه کنار یک کوچه روی زمین می‌افتد.

سرمای هوا، بعلاوه دیررساندن صبری به بیمارستان باعث می‌شود که کاری از دست پزشکان برنیاید و او می‌میرد.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 18:25  توسط محبوبه يوسفي  | 

ادامه داستان پرونده ای برای یک عشق 2

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

بالاخره آن شب گذشت و پدربزرگ خودش خطبه عقد باباصبری و مامان مهری را خوانده بود و چند ماه بعد هم که پدربزرگ وسایل خانه یا همان جهیزیه برای مهری خریداری کرده بود، مراسم عروسی برگزار شد وآنها در اتاقی در همان خانه پدربزرگ ساکن شدند.

مامان مهری از آنروز دیگر هیچ خبری از خانواده‌اش نداشت، بعضی وقتها می‌نشست و خیلی آرام، طوری که کسی متوجه نشود، اشک می‌ریخت. سعید یادش آمد هر وقت که دلیلش را می‌پرسید مامان مهری می‌گفت دلش برای پدر و مادر و خانواده‌اش تنگ شده.

تنها خبری که از آنها داشت، این بود که دو سال بعد از تولد خاطره پدرش مرده، آنرا هم از دختر همسایه خانه پدری‌اش در روستا شنیده بود، وقتی که او را در امامزاده دیده و شناخته بود.

سعید سرش را بالا آورد، انگار می‌دانست که پشت در خانه پدری قرار است با اتفاقات ناخوشایندی رو به رو شود، اینرا از گریه‌های خواهرش حدس می‌زد، از اینکه یکسال بود در زندان کسی ملاقاتش نیامده بود.

مردد بود، نمی دانست زنگ را فشار دهد یا هنوز منتظر بماند. قبل از اینکه پدرش بمیرد و او زندانی شود، «جمال» که از اوباش محل بود، چند بار جلوی راه خواهرش را که از دبیرستان برمی‌گشت گرفته بود، یک بار هم مادرش را فرستاده بود خواستگاری، اما هر بار هم از «خاطره» و هم از خانواده آنها جوابی جز«نه» نشنیده بود. جمال جوانی بیست و هشت، نه ساله بود، کار مشخصی نداشت، بعضی‌ها می‌گفتند خلاف می‌کند، بعضی‌ها هم می‌گفتن از باج و تلکه بگیری پول در میاورد، بهرحال علاف سرکوچه بود، یک خانه کوچک هم داشتند که داخل کوچه یک متری آخر محله بود.

با مادرش زندگی می‌کرد و یک برادر کوچکتر هم داشت که کاری به کارهای او نداشت، مردم می‌گفتند پدرشان زندانی است، قاچاقچی موادمخدر بوده، اما خودش به دوستانش گفته بود که پدرش مرده، می‌گفت تصادف کرده و مرده.

یک روز که سعید به او اعتراض می‌کند و درگیر می‌شود که دیگر نباید جلوی راه خواهرش سبز شود، می‌گوید که هر طور شده «خاطره باید زن او شود، گفته بود که خاطر «خاطره» را می‌خواهد و بخاطر او حاضر است هر کاری بکند.

سعید با خودش فکر می‌کرد که شاید در جریان مرگ پدرشان هم او دست داشته، اما پلیس گفته بود که او هیچ تقصیری نداشته و پدرش به مرگ طبیعی درگذشته است.

بالاخره سعید انگلشتش را روی زنگ فشار داد، یکبار و دوبار، سه بار... چند لحظه بعد صدای مردی از داخل حیاط به گوش رسید.

- «کیه، کیه، چه خبرته، آمدم....»

یعنی چه اتفاقی افتاده، در خانه آنها که جز خاطره و مادرش کسی زندگی نمی‌کند، این مرد کیست؟

لحظاتی که برای سعید تمام نشدنی بود به پایان رسید، صدای قفل در کهنه خانه در گوشش پیچید و با ترق و توروقی در باز شد.

چشمان سعید داشت از حدقه بیرون می‌زد، جمال... جمال ؛ او بود که در آستانه در هویدا شد، با لباس راحتی، یعنی زیر پیراهنی و زیرشلواری....

خدای من... یعنی خاطره به ازدواج با جمال تن داده، جمالی که ده، دوازده سالی از خودش بزرگتر بود و اوباش محل؛ وای... خاطره که گفته بود حاضر است بمیرد اما زن او نشود...

- «به به آقا سعید، می‌بینم که تلاشهای من بی‌نتیجه نبود، بالاخره آزاد شدید و آمدید خانه، البته خانه بنده، خوش آمدید، بفرمایید داخل»

سعید هنوز از گیجی دیدن جمال در چارچوب در خانه پدری خارج نشده بود، هیچ حرفی بر روی زبانش نمی‌چرخید، حتی دست جمال را که برای دست دادن به سوی او دراز شده بود، بی‌جواب گذاشت، تا اینکه جمال از در خانه بیرون آمد و درست رو به روی سعید ایستاد

- «چی شده، کجایی سعید؟ بیا تو برات بگم چی شد؟»

جمال دست سعید را گرفت و به طرف داخل حیاط کشاند، سعید مثل یک جسد بی‌روح دنبال جمال کشیده می‌شد.

داخل حیاط که رفتند، جمال دست سعید را ول کرد و طرف پله‌ها رفت.

- «خاطره، خاطره.... بیاد داداشت از زندان آزاد شده، آمده، اینجاست، تو حیاط»

سعید چشمانش گرد شد و به در چوبی و قدیمی ورودی خانه که در انتهای راهروی کوتاه روی پله‌ها قرار داشت خیره گردید.

یعنی خاطره زن جمال شده، خدایا چه می‌شنوم...

لحظاتی بعد خاطره در آستانه در ظاهر شد، به محض اینکه چشمش به سعید افتاد با روسری صورتش را پوشاند و در حالیکه هق هق گریه‌اش در حیاط طنین افکند، دوباره خود را به داخل خانه انداخت.

سعید بعد از چند لحظه تأمل به سمت پله‌ها خیز برداشت، اما هنوز به پله آخر نرسیده بود که جمال سد راهش شد.

- «آقا سعید، احترامت واجب، اما اینجا خانه منه و خاطره زن من، شما هم تا همینجاش رو زیادی آمدی، خاطره سهمش از آزادی تو رو پرداخت کرده، برگرد و برو»

سعید چشمانش را در چشمان جمال گرد کرد خون در رگهای صورتش دویده بود، حال طبیعی نداشت،

- «مرتیکه اینجا خانه منه، تو کی هستی که بخوای جلوی من رو بگیری»

جمال دو دستی یقه سعید را چسبید، با هم از آخرین پله بالا رفتند و جمال که یک سر و گردن از سعید بلندتر بود و البته هیکلی‌تر، او را به دیوار چسباند.

- «ببین پسر خوب، اون زمانی که یارو بابات رو کشت و شما رو بدبخت کرد باید فکر اینجاش رو می‌کردی، اونروزی که یارو رو زدی باید فکر زندان رو می‌کردی، باید فکر می‌کردی یک زن و یک دخترتنها تو این شهر خراب شده باید چیکار کنن، مادر بیچارت تا آخرین لحظه زندگیش از دست تو و پدرت زجر کشید، اگر من نبودم که حالا حالاها باید آب خنک می‌خوردی، یک خونه و یک زن که در مقابل کار من چیزی نبود»

سعید گیج‌تر شد، مامان مهری تا آخرین لحظه زندگی، یعنی چی؟ یعنی مامان مهری مرده؟

خودش را از میان دستان جمال آزاد کرد، خاطره هم که صدای فریادهای سعید و جمال را شنیده بود خودش را به پشت در رساند، لای در را باز کرد، اما صورتش را نشان نمی‌داد.

- «آره داداش، زمستان پارسال باقی چکهای بابا رو آوردن در خونه، یارو تهدید کرد که خونه رو ازمون می‌گیره، مامان مهری اون شب تا صبح گریه کرد، صبح پا شد بره امامزاده که روی یخهای سر کوچه سر خورد و افتاد زمین، مردم می‌گفتن سرش به دیوار خورده همونجا تموم کرده»

حرفهای خاطره که تمام شد، تمام صورت سعید را اشک پوشانده بود، حالا می‌شد هق هق گریه و لرزش شانه‌های او را بخوبی دید، به ستون بالای پله‌ها تکیه زد، جمال دستش را روی شانه سعید گذاشت و خودش را به او نزدیک‌تر کرد.

- «ببین آقا سعید، تو اون شرایط که این دخترک تنها مونده بود من فداکاری کردم، آمدم تمام چکهای بابات رو جمع کردم، اون یارو رو هم سر جاش نشوندم و کاری کردم که با پای خودش بیاد رضایت بده، بد کاری کردم، خاطره را هم که گفته بودم باید زن من بشه، عقدش کردم تا کسی نظر بد نداشته باشد، این خونه رو هم مزد کارام گرفتم، فقط مونده امضای تو»

حالا خاطره از لای در بیرون آمده بود و می‌شد اندکی از صورتش را از کنار روسری دید، خط قرمزی که از روی گونه‌اش کشیده شده بود و کبودی زیر چشمش حالا خودنمایی می‌کرد. سعید به طرف خاطره رفت و او را در آغوش گرفت، خاطره سرش را روی شانه برادر گذاشت تا صدای شیون آنها درهم بپیچد.

لحظاتی بعد سعید دستانش را دو طرف صورت خاطره گذاشت و روسری‌اش را از روی چهره‌اش کنار زد، این خاطره با آن خاطره‌ای که در خاطراتش بود زمین تا آسمان تفاوت داشت.

هر چند که طی ماههای مرگ پدر و دستگیری و محاکمه سعید، خاطره روزهای ناخوشی را پشت سر گذاشته بود و دیگر طراوت روزهای نوجوانی را نداشت ولی امروز می‌شد گرد میانسالی را بر رخسار خاطره هجده ساله دید.

- «کی این بلارو سرت آورده؟»

خاطره دوباره صورتش را در لای روسری‌اش پوشاند.

- «هیچ کس، از پله‌ها افتادم»

جمال وسط حرفشان پرید و در حالی که با یک دستش سعید را عقب می‌راند با دست دیگرش به خاطره اشاره کرد که به داخل خانه برود.

- «نخیر، نیفتاده، بنده زدمش، هفته قبل با چند تا از دوستان آمده بودیم اینجا، پررویی کرد، جواب زنی که برای شوهرش پررویی کند، همینه، ملاقات شما هم تمام شد، هر وقت آمدید محضر و سند خانه را امضا کردید می‌توانید بیشتر خاطره را ببینید.»

خاطره دوباره به داخل خانه برگشت و از لای در سعید را نگاه می‌کرد، سعید هم در حالی که نگاهش به سمت در بود پله‌ها را پایین آمد تا به حیاط رسید، حیاط کوچک خانه چند قدم بیشتر نبود و خیلی زود به مقابل در ورودی رسید، برگشت و یکبار دیگر به بالای پله‌ها نگاه کرد.

- «ببین جمال، من نمی‌دونم چطور و با چه کلکی خواهرم رو راضی کردی زنت بشه، نمی‌دونم چطوری سند این خونه رو به نامت زدی و چه جوری اون مرتیکه رو راضی کردی بیاد رضایت بده، اما اینو بدون که این سعید، دیگه سعید ساده قبل از زندان نیست، دو ساله که دارم برای اون مردک نقشه می‌کشم، مطمئن باش ته و توی کار تو رو هم درمیارم».

جمال که داشت با دستش در چوبی خانه را فشار می‌داد تا خاطره نتواند سعید را ببیند، به طرف حیاط حرکت کرد.

- «ببین اگر برادر خاطره نبودی الان جنازتو مینداختم از خانه بیرون، من 20 میلیون چک از بابات دستم دارم، اون یارو رو هم سه بار تا پای مرگ بردم حاضر نشد بیاد رضایت بده، آخر باهاش کاری کردم که حاضر شد سه بار بمیره اما اون اتفاق نیافته تا بالاخره راضی شد بیاد رضایت بده، جز من هیچکس حاضر به اینکار نبود، این رو هم چون شرط عقد خاطره بود انجام دادم وگرنه نمی‌خوام قیافتو ببینم»

سعید لحظاتی بعد در کوچه بود، جواب همه آنچه طی یکسال گذشته در ذهنش سوال شده بود، گرفت. با خودش فکر می‌کرد که چرا باید ظرف کمتر از دو سال زندگی خوش و سعادتمند آنها به این حال و روز دچار شده باشد.

با خودش فکر می‌کرد که چه روزهای خوبی داشتند، وقتی پدرش به همان در و پنجره و میز و صندلی سازی راضی بود، وقتی که همه عشقش همان مغازه‌اش بود و خانواده‌اش، مشکلات آنها از روزی شروع شد که «رجب» با پدرش دوست شد، خانه رجب وصل به مغازه پدر بود، رجب اوایل عصرها می‌آمد و در مغازه پدر می‌نشست و با هم چای می خوردند حرف می‌زدند و درد دل می‌کردند.

«رجب» زن نداشت، خودش می‌گفت مرده، اما پدر می‌گفت که دوست ندارد راستش رابه همه بگوید، زنش را طلاق داده، نمی‌خواهد مردم درباره‌اش فکر بد کنند. این حرف را می‌زند، شما هم نباید به روی او بیاورید، رجب یک دختر هم داشت که دو سالی از خاطره بزرگتر بود ولی به دلیل بیماری شدیدی که در دو سالگی برایش پیش آمده بود لاغر ونحیف مانده بودو خیلی کوچکتر از سنش نشان می‌داد.

رجب کم کم زیر پای صبری نشسته بود که حیاط خانه‌اش را به انتهای مغازه اضافه کنند تا یک مغازه بزرگ داشته باشند و با هم شریک شوند، بجای ساخت در و پنجره و میز و صندلی هم نمایشگاه و فروشگاه مبل بزنند، صبری، اوایل حرف رجب را به حساب شوخی می‌گذاشت، اما آنقدر رجب ادامه داد و گاه نیز کار بر صبری سخت می‌شد که به این فکر می‌کرد که چرا نباید کاری راحتتر با درآمد بیشتر داشته باشد.

همین وسوسه‌ها، در فکر او باعث شد تا بعد از هفت سال همسایگی با رجب بالاخره تن به این شراکت بدهد.

ابزار و وسایل نجاری فروخته شده تا خرج بنایی تأمین شود، انتهای مغازه را شکافتند و حدود 40 متر از حیاط خانه رجب را به مغازه 22 متری صبری اضافه کردند تا بعد از حدود 4 ماه یک مغازه 65 متری لوکس حاضر شود و تابلوی نمایشگاه مبل بر بالای آن خودنمایی کند.

سعید راه افتاد، بغض گلویش را می‌فشارد، تازه فهمیده بود چرا در یکسال قبل هیچ ملاقاتی نداشته، دوباره اشک از چشمانش سرازیر شد، قدمهایش را هر لحظه تندتر برمی‌داشت، تمام آنچه در طول این چند سال سر او و خانواده‌اش آمده بود، مثل یک فیلم در ذهنش می‌گذشت، انگار یک زلزله بر سر خانواده آنها آوار شده بود و هر روز یک جا را ویران می‌کرد، و همین مسأله هر لحظه آتش انتقام را در ذهن او شعله‌ورتر می‌کرد، پدرش، مادرش و سیاه بختی خواهرش، همه اینها چنان به قلبش فشار می‌آورد که آرزو کرد کاش می‌مرد و این روزها را نمی‌دید.

نمی‌دانست چند دقیقه یا ساعت است که همینطور در خیابان‌ها قدم می‌زند، اما ناگهان خود را مقابل مغازه پدرش دید.

همان مغازه‌ای که سالها قبل، هر تابستان با پدرش به آنجا می‌آمد، سر کوچه تندتر از پدر حرکت می‌کرد تا زودتر به در مغازه برسد قفل قدیمی و کهنه را باز می‌کرد و کرکره رنگ و رو رفته و کنده پاره مغازه را بالا می‌داد، خیلی وقتها هم زورش نمی‌رسید و منتظر می‌ماند تا پدر برسد.

درهای چوبی و قدیمی مغازه که بیش از چهل سال عمر داشت و دیگر شیشه‌ای برای آن باقی نمانده بود، همان درهای چند لت، را روی هم جمع می‌کرد و هر کدام را در یک طرف جمع می‌کرد. لباس کار می‌پوشید و کنار پدر تا شب می‌ایستاد، هر چند آنقدر هوش به بازی بود که کمتر کاری از پدر یاد می‌گرفت.

حالا دیگر نه از آن مغازه قدیمی خبری بود، نه از فروشگاه مدرن مبلی که صبری و رجب شریکی راه انداخته بودند، شیشه‌های سکوریت مغازه از پشت با روزنامه پوشانده شده بود و از تابلوی آن هم خبری نبود.

چند دقیقه‌ای مقابل مغازه ایستاد، هنوز زود بود که سراغ او برود، با او خیلی کار داشت، اگر الان سراغش می‌رفت، شاید دوباره گذرش به کلانتری و دادگاه و بعد هم زندان می‌افتاد و نمی‌توانست انتقامش را بگیرد، باید با تأمل و دقت بیشتری اقدام می‌کرد، دفعه قبل هم همینطور بدون فکر سراغش رفته بود که دوازده سال زندان نصیبش شده بود.

به نظرش رسید سراغ «فواد» برادر «جواد» دوست دهم بندی‌اش در زندان برود، او الان نه پولی داشت و نه حتی جایی که شب را آنجا بخوابد، خانه پدری‌شان هم اکنون دست جمال بود و بعید می‌نمود که اجازه بدهد برای خواب و زندگی به آنجا برود.

دست در جیبش کرد و نشانی را برداشت، خیلی دور نبود، تصمیم گرفت پیاده برود و نقشه‌هایش را یکبار دیگر مرور کند.

در راه فکر کرد که «رجب» - شریک پدرش- چطور با آن همه سماجت در دادگاه مبنی بر عدم رضایت، با آن همه ضجه و گریه‌های مادرش، قسم دادنها و التماسها او، حاضر نشد رضایت بدهد، حالا چطور شده که با پای خودش آمده و رضایت داده، در مقابلش هیچ چیزی هم نخواسته، مگر نگفته بود که تا من زنده‌ام این سعید باید در زندان بماند.

حرفهای جمال را مرور کرد که گفته بود «سه بار تا پای مرگ بردیمش اما رضایت نداد». این طبیعی بود و رجب حتی اگر می‌مرد هم رضایت نمی‌داد، شاید هر کس دیگر هم جای او بود، همین کار را می‌کرد.

سعید روز بعد از مرگ «صبری» سراغ «رجب» رفته بود، توی همان مغازه‌ای که آنرا عامل بدبختی خانواده‌اش می‌دانست، اتفاقاً آنروز رجب با خیال راحت پشت میز، روی صندلی چرخدار مخصوص مدیر فروشگاه نشسته بود و عین خیالش هم نبود، همین مسأله سعید را بیشتر عصبانی کرده بود.

وقتی از «رجب» پرسیده بود که چرا باید پدر او - صبری- پاسخگوی همه مشکلات باشد، رجب با خونسردی گفته بود که برو دنبال کارت، او خودش خواسته بود کسی مجبورش نکرده بود.

سعید از رجب خواسته بود حالا که «صبری» مرده، دیگر دست از سر خانواده‌اش بردارد، اما رجب می‌گوید که صبری به او کلی بدهکار است و اگر می‌خواهد دیگر کسی سراغ آنها نیاید باید سهمشان از مغازه را به او بدهند.

این جمله سعید را به انفجار می‌کشاند و او یقه رجب را گرفته و از پشت میز به آنطرف پرتاب می‌کند.

رجب هم که توقع این حرکت را از سعید نداشت شروع می‌کند به بد و بیراه گفتن به او و پدرش و اینکه آنقدر چک و سفته از صبری دارد که نه تنها مغازه بلکه خانه آنها را هم از چنگشان درخواهد آورد.

سعید با رجب دست به یقه شد و با مشت ضربه محکمی به صورت او زد، رجب به طرف عقب پرت شده بود و سرش به پایه یکی از مبلهایی که در کنار دیوار مغازه روی هم انباشته شده بود می‌خورد و بیهوش روی زمین می‌افتد، سعید هم به گمان آنکه او مرده است، از صحنه فرار می‌کند.

اما رجب نمرده بود و دقایقی بعد توسط یکی از مغازه‌های اطراف که از دور شاهد ماجرا بوده به بیمارستان منتقل می‌شود، رجب اگرچه زنده می‌ماند، اما از دو پا فلج می‌شود.

سعید باز هم حرفهای جمال را از ذهنش گذراند «اما کاری باهاش کردم که حاضر شد سه بار بمیرد».

جمال چه نقطه ضعفی از رجب داشت که توانسته بود او را به زانو درآورد. باید سعید از این مسأله مطلع می‌شد.

آنقدر در این افکار غوطه‌ور بود که نفهمید هوا تاریک شده، تقریباً نزدیک خانه فواد بود، با پرس و جو از مغازه داران به کوچه‌ای باریک رسید، اگرچه خانه آنها در محله متوسط شهر بود، اما کوچه آنها بیشتر شبیه کوچه، پس کوچه‌های جنوب شهر می‌نمود.

کوچه‌ای که با دو و نیم تا سه متر عرض شروع می‌شد، اما در آخر کوچه به یک متر و حتی کمتر می‌رسید، کوچه‌ای طویل که دهها در خانه در آن به چشم می‌خورد.

پلاک خانه‌ها را یکی‌یکی مرور کرد، خانه سوم دست راست، درست بود، همان چیزی که جواد نوشته بود.

سعید زنگ را فشرد، خانه‌ای جنوبی مسافر بود که حداقل از داخل کوچه دو طبقه دیده می‌شود.

انگار کسی خانه نبود، هیچ صدایی به گوش می‌رسید، سعید بالا را که نگاه کرد دید «جواد» سرش را از طبقه دوم بیرون آورده.

- «بفرمایید، با کسی کاری دارید؟»

- «جواد، جواد، منم سعید، تو کی آزاد شدی، تو که قرار بود تا ابد العمر زندونی باشی؟ ما رو سرکار گذاشتی؟»

سری که از پنجره بیرون آمده بود با صدای قهقهه خنده‌ای محو شد و لحظاتی بعد در باز شد و همان چهره در چارچوب در نمایان گردید.

این که جواد نبود، سعید کلی خجالت کشید از اینکه برادر جواد را با او اشتباه گرفته بود، فواد بود، اما از نظر چهره آنقدر شبیه بودند که براحتی نمی‌شد آنها را تشخیص داد.

- «حتی شما آقا سعید هستید، جواد امروز زنگ زد گفت شما تشریف می‌آورید، بفرمایید، بفرمایید.»

سعید هم پس از اندکی تعارف و عذرخواهی بابت اشتباهش وارد خانه شد.

خانه فواد بر خلاف ظاهرش، بسیار شیک بود و بر خلاف ظاهرش، که دو طبقه دیده می‌شد، چهار طبقه بود، یک زیرزمین به یک دوبلکس و یک طبقه هم به صورت مستقل بود، فواد در واحد دوبلکس که مقابل در ورودی قرار داشت زندگی می‌کرد و اسباب و وسایل خانه بسیار گرانقیمت و اشرافی بود.

سعید روی یک مبل راحتی نشست، فواد هم دقایقی بعد با یک سینی چای کنارش نشست.

- «خوب آقا سعید، گویا شما قرار است کاری انجام دهید، بنده در خدمتم، جواد همه جوره سفارش شما را کرده، اول بفرمایید که کجا ساکن هستید؟»

سعید سرش را پایین انداخت، نمی‌دانست که باید داستان زندگیش را برای فواد بازگو کند یا نه، نمی‌دانست که به او بگوید چه در سر دارد یا نه؟ اما چاره‌ای نداشت، باید از کمی کمک می‌گرفت، این روزها شرایطش به گونه‌ای نبود که حق انتخاب داشته باشد، در عین حال جواد هم به او همه جور اطمینان خاطر داده بود که فواد در کمک به او کوتاهی نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 18:24  توسط محبوبه يوسفي  | 

یک رمان جدید از سعید کوشافر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

پرونده ای برای یک عشق


نوشته : سعید کوشافر


خورشید هنوز به وسط آسمان نرسیده بود، خرخر بلندگو بلند شد، تقریباً هر روز چند بار این صدای گوشخراش در بند به گوش می‌رسید، همه حواسشان را جمع کردند، چند اسم بود برای ملاقات، بلندگو خاموش شد، اما چند لحظه بعد دوباره صدای خرخر در سالن بند طنین انداز شد. «آقای سعید دیبا، آقای سعید دیبا، آزاد شده، وسایل خود را جمع کرده به دفتر بند مراجعه کند.»

8 جفت چشم به سوی او نشانه رفت، خودش هم باورش نمی‌شد، از روی تخت نیم خیز شد به طوری که یک پایش از تخت آویزان بود، «یعنی اشتباه شده بود!!»

هم‌بندیها به طرفش هجوم بردند، هر هشت نفر او را از طبقه سوم تخت به پایین کشیدند،

«مبارکه، مبارکه، پسر آزاد شدی»، «تو که می‌گفتی حالا حالاها اینجایی» «آقا 12 سال یعنی همین»، «بروخدا رو شکر کن»، «شاید بهت عفو خورده»، اینها همه جملاتی بود که درهمون چند لحظه به گوش سعید رسید.

اما هیچ نشانه‌ای از شادی را نمی‌شد در صورت سعید دید، با خودش فکر می‌کرد که چه اتفاقی افتاده؟ چرا باید هنوز 2 سال از حبسش را نکشیده آزاد شود؟

اصلاً نمی‌فهمید در اطرافش چه می‌گذرد، هم‌بندیها وسایلش را هم جمع کردند، اما او هنوز در این فکر بود که چرا باید 10 سال از حکمش بخشیده شود؟

جواد که به نوعی بزرگتر سلولشان بود، دستش را گذاشت روی شانه سعید که هنوز مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود،

«ببین پسر، هر چی بوده شانس آوردی و از زندون خلاص شدی، به هدفت فکر کن، به اینکه بتونی اون نامردی که این بلارو سرت آورد تنبیه کنی،حالا هر چی شده چه فرق می‌کنه مهم اینه که تو داری آزاد می‌شی؟»

سعید به خودش آمد و به صورت جواد خیره شد.

از یکسال قبل که خواهرش به ملاقاتش آمده بود و در تمام مدت ملاقات فقط گریه کرده بود، هیچکس سراغش را نگرفته بود.

آنروز هم هر کار کرده بود تا خواهرش ماجرا را بگوید، حرفی از زبان خواهرش درنیامد. هیچکس جواب تلفنش را نمی‌داد که بفهمد ماجرا چه بوده است؟

دنبال مرخصی هم رفته بود، اما سند می‌خواست و کسی که حتی جواب تلفنش را نمی‌دهند، چطور برای مرخصی سند جور کند؟ بدون ملاقات بودن، بدون پول بودن و هزار جور فکر و خیال درباره آخرین ملاقت با خواهرش باعث شده بود تا هر روز بیشتر به انتقام فکر کند.

هر شب که می‌خوابید، هزار جور نقشه می‌کشید برای اینکه عامل همه این بدبختی‌ها را به سزای عملش برساند.

اما 10 سال دیگر مانده بود تا آزاد شود و معلوم نبود در این 10 سال چه اتفاق بیافتد، صدها بار در خواب و بیداری قسم خورده بود، هر طور که شده، حتی اگر بقیه زندگیش را صرف پیدا کردن او کند، باید بالاخره حسابش را کف دستش بگذارد.

نگاهش همانطور در چشمهای جواد گره خورده بود. «چیه سعید، کجایی نکته باورت نمی‌شه که آزاد شدی؟»

به خودش آمد

«نه، نه، نمی‌دونم، اصلاً اسم من بود که صدا کردن، شاید اشتباهی شده».

بچه‌ها ساک وسایل سعید را به دست جواد دادند و با شادی سعید را در بغل گرفتند، بعضی‌ها هم نامه‌هایی را که نوشته بودن در جیبش گذاشتن،

«سعید جان یادت نره برسون به آدرس پشت پاکت»،

جواد چند لحظه بعد سعید را از جمع بچه‌های اتاق جدا کرد و به طرف راهرو کشاند تا به سمت دفتر بند حرکت کنند.

تو راهرو از دهن سعید هیچ حرفی خارج نشد، کنار دفتر بند، جواد دست کرد تو جیبش و یک تکه کاغذ را به سمت سعید گرفت

«این آدرس برادرم فواده، از زندون که رفتی بیرون مستقیم میری پیشش، هر چی خواستی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برات مهیا می‌کنه، بعدش من خودم بهت می‌گم چکار کن»

سعید کاغذ را از دست جواد گرفت و بدون اینکه کلامی حرف بزند در دفتر بند را باز کرد و داخل شد.

نگاهش را روی وسایل تکراری دفتر بند چرخاند تا به گروهبان سالاری گره خورد،

«من درست شنیدم، آزادم؟»

گروهبان سالاری که کمتر پیش می‌آمد خبر خوشی برای بچه‌های بند داشته باشد، یک کم روی صندلی چرخدار درب و داغونش که صداش همیشه روی اعصاب زندانی‌ها بود تکان داد

«به به آقا سعید گل، شنیدم آزاد شدی، بالاخره این بند از دست داد و فریادهای شبانه شما راحت شد، حالا که دارای میری راستش رو بگو، چقدر از اون سر و صداهای شبانه، ادا و اطوار بود چقدرش خواب و کابوس؟»

سعید همانطور که جلوی میز افسر نگهبان ایستاده بود، چشم‌هایش را به عکسهای یادگاری گروهبان روی میز دوخت

«من تو بیداری هم کابوس می‌بینم، چه برسه به خواب»

صدای فریاد گروهبان بلند شد

«وظیفه اکبری، وظیفه اکبری، بیان اینو ببر دفتر رئیس، انگار آزاد شده».

چند دقیقه بعد دوباره صدای کوبیده شدن پوتینهای سرباز اکبری، سعید را به خودش آورد، تو دفتر رئیس زندان بود،

«بشین آقای دیبا، اکبری تو می‌تونی بری بیرون»

رئیس زندان چند تا برگه که روی میزش بود را کنار گذاشت و یک پوشه آبی را برداشت و مشغول مطالعه شد

«ببین آقای دیبا، شاکی شما هفته قبل رفته دادگاه رضایت داده و شما به همین خاطر آزاد می‌شید، اما من توقع دارم که شما برگردید سر زندگیتون و دیگه هم کاری نکنید که گذرتون به زندان بیافته، شما هنوز جوونی و باید به فکر آینده‌ات باشی، با اینکارها نه پدر شما زنده می‌شد و شما به جایی می‌رسی، فقط هر روز پرونده کیفری‌ات قطورتر می‌شه، اینجا هم که توی زندون کلی پرونده داری از برهم زدن نظم بند، حالا من چشمم رو روی همش بستم، چون جوونی، برو و دیگه دنبال کار خلاف قانون نباش، بیا اینجا رو هم امضا کن و انگشت بزن»

سعید هیچ حرفی نزد، یک نگاه به صورت رئیس زندان انداخت، تودلش می‌گفت

«آخه تو چی می‌دونی سر من چه آمده؟.»

خودکار را از روی میز برداشت، زیر برگه ای  که اصلاً نخواند چی نوشته بود، امضا کرد و بعد هم انگشت زد، صورتش را از روی برگه بالا آورد و دوباره به رئیس زندان نگاه کرد

«می‌تونم برم».

رئیس زندان در حالی که برگه را لای پرونده می‌گذاشت

«آره برو، ولی یادت نره چی گفتم، اکبری، وظیفه اکبری...»

در اتاق رئیس باز شد و سرباز اکبری داخل آمد،

«ببرش، آزاده».

سعید چند دقیقه بعد از در کوچکی که به دفتر پاسبخش راه داشت از زندان خارج شد، هیچ کس منتظرش نبود، اصلاً همینکه قدم به خیابان گذاشت هیچ‌کس متوجه نشد که او دقایقی قبل، فقط چند دقیقه قبل بعد از 700 روز حبس بی‌ملاقات و پول، از زندان خارج شده، خودش هم نمی‌دانست که باید کجا برود و چکار کند، فقط قدم می‌زد، قدمهایی که هر لحظه تندتر می‌شد.

سعید ساعتی بعد مقابل خانه پدری بود، خانه‌ای که بیست و سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود، از زمانی که یادش می‌آمد، حیاط کوچک خانه با آن حوض چهار گوشش را دیده بود و درخت سیبی که کنار حوض بود. مقابل در خانه توقف کرد، انگار می‌خواست قبل از فشردن زنگ یکبار دیگر تکلیفش را با خودش و آنچه خواهد دید روشن کند.

دستش همانطور کنار زنگ ماند و سرش را بر روی دستش تکیه داد، یادش می‌آمد که هنوز هفت سالش تمام نشده بود که یکروز عصر مامان مهری را پدرش با کمک زن همسایه بردند، هر چه از آنها پرسید کجا؟ فقط به او گفتند که خوشحال باش، تنهاییت تمام شد، آنشب او کنار پدرش خوابید و پدر از وارد شدن یک فرد جدید در خانواده با او سخن گفت.

روزهای واقعاً خوشی بود، پدر که کارگر یک کارگاه نجاری بود، هر روز صبح با غذایی که مامان مهری برای ظهرش در قابلمه آماده می‌کرد می‌رفت و تنگ غروب باز می‌گشت، بعضی روزها هم ظهر می‌آمد و ناهار را در کنار هم می‌خوردند.

پدر تنها فرزند خانواده‌اش بود پدر بزرگش را ندیده بود اما می‌گفتند، ملای محل بوده، سالها هم بدون بچه زندگی کرده، در مورد بچه دارشدنشان هم حرف و حدیث‌های زیادی شنیده بود، اما تا جایی که یادش می‌آمد مادربزرگش می‌گفت، جواب نذر و نیازهای او بوده که در چهل و سه سالگی او و پنجاه و دو سالگی پدر بزرگ بالاخره صاحب یک فرزند شدند، برای همین هم اسم پدرش را "صبرا..." گذاشته بودند، البته همه با اسم «صبری» او را می‌شناختند.

مادر بزرگ هم سال قبل فوت کرده بود، انگار قسمت نبود که عضو جدید خانواده را ببیند، بیچاره مادر بزرگ همیشه نگران بود که نکند صبری هم مانند پدربزرگ تک فرزند بماند.

اما بالاخره روز بعد، ساعتی بعد از ظهر بود که مادرش را آوردند، همراه نوزادی که اسم او را "خاطره "گذاشتند، دختری که از آن به بعد در تمام خاطرات سعید جای داشت. خاطرات همه سالهای کودکی و نوجوانی و حتی جوانی.

پدر هم اندک اندک با اندوخته‌اش توانست مغازه‌ای در نزدیکی خانه بخرد، البته مامان مهری می‌گفت که مقداری جواهرات قدیمی و عتیقه از مادربزرگ مانده بوده که پدر مجبور شد بخاطر خرید مغازه آنها را بفروشد.

اما مامان مهری هیچ کس و کاری نداشت، نه اینکه نداشت، اما با هم آنها قطع رابطه کرده بود، ماجرا برمی‌گردد به زمانی که به همراه خانواده برای زیارت به شهر آمده بودند، اتفاقاً مسافرخانه آنها در مسیر کار پدر قرار داشته و چند بار هنگام رفتن به زیارت با پدر مواجه می‌شود و قضیه عشق و عاشقی در همان نگاه اول رخ می‌دهد، بعد هم به بهانه‌ای او را کنار کشیده بود و حرف دلش را زده بود و فهمیده بود که مامان مهری هم از او خوشش آمده، فردا شبش هم با پدر و مادرش در همان مسافرخانه به خواستگاری رفته بودند، اما گویا پدر و مادر و بویژه برادر مامان مهری حاضر نبودند دخترشان را به او بدهند و می‌گفتند که به نام پسر عمه‌اش که از قضا برادر زن برادرش هم بود، شده و اصلاً آنها دختر به غریبه نمی‌دهند.

اما اصرارهای پدر باعث شده بود که مامان مهری شب آخر از مسافرخانه فرار کند و به خانه پدربزرگ بیاید، پدربزرگ هر چه او و صبری را نصیحت کرده بود که اینکار درست نیست و برای عقد رضایت پدر عروس هم لازم است، در آنها اثر نکرده بود و هر دو گفته بودند که اگر قرار باشداز هم جدا باشند، کاری می‌کنند هر دو خانواده پشیمان شوند.

اما خانواده مامان مهری بالاخره با هزار جور پرس و جو البته نشانی که پدربزرگ برای تحقیق داده بود، همان شب خانه را پیدا کرده و آمده بودند، آنها وقتی فهمیدند ماجرا از چه قرار است، اول به شدت مخالفت کردند، برای مامان مهری گفته بود که اگر شده جنازه‌اش را می‌بریم، اما پدرمان که دیده بود فایده ای ندارد گفته بود موافقت می‌کند اما باید" مهرانگیز" بداند که دیگر هیچ کس و هیچ چیزی در خانواده ندارد، باید دور خانواده‌اش را خط بکشد منهم او را از ارث محروم می‌کنم و خیال می‌کنم که اصلاً چنین دختری نداشتم.

خانواده مامان مهری یا همان مهرانگیز برعکس خانواده پدر که فقط یک فرزند داشتند، خیلی شلوغ بود.

مامان مهری می‌گفت که بچه ششم خانواده بوده، چهار خواهر و یک برادر از او بزرگتر بودند و البته سه خواهر و یک برادر کوچکتر هم داشت، هر چهار خواهر بزرگترش در همان روستایشان عروس شده بودند و بیشتر هم ازدواجشان فامیلی بوده، برادر بزرگترش هم دختر عمه‌اش را عقد کرده بود و قرار بود برادر زنش که پسر عمه‌اش هم می‌شد، مامان مهری را بگیرد، که اینطور نشد.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 18:21  توسط محبوبه يوسفي  | 

سعید کوشافر

سعید کوشافر

مقاومت بانک مرکزی دربرابر ارزانی

امروز سیف رییس کل بانک مرکزی که برای یک صبحانه کاری راهی اتاق بازرگانی شده بود اظهاراتی عجیب بیان کرد که اگر چه به مذاق کسانی که درجمعشان حاضر شده بود خوش امد, اما برای مردم حاوی پیامهای نگران کننده ای بود , پیامهایی که مردم منتظر بودند تا خلاف ان دردولت روحانی رخ بدهد .

سکاندار بانک مرکزی امروزو در شرایطی که نرخ ارز درسراشیبی سقوط قرار گرفته و طی چند روز اخیر نیم نگاهی به زیر 3000تومان داشته است نسبت به کاهش بیشتر قیمت ارز ابراز نگرانی میکندو میگوید که باید کاهش قیمتها متوقف شود.
این درحالی است که طی روزهای گذشته مردم از کاهش قیمت ارز تا حدودی شادمان شده و انتظار داشتند با تداوم این روند شاهد کاهش قیمت سایر کالاها واجناس باشند و این امر به گونه ای تثبیت شود که درنهایت به بازار منتقل شده و فشار شدید گرانی از دوش مردم ، حداقل اندکی برداشته شود.
اما ولی ا... سیف در شرایطی این سخنان را بیان میکند که درمیان فعالان اقتصادی کشور قرار دارد و این گروه عمده ترین کسانی هستند که به طور کاملا مستقیم و البته فوری از نوسانات قیمت ارز منتفع یا متضرر میشوند.
واقعیت این است که در شرایط امروز کشور و درحالی که بازار به ارز بالای 3000تومانی عادت کرده و مبادلات اقتصادی به این قیمت انجام میشود ، کاهش قیمت دلار باعث خواهد شد که هر دو گروه صادر کننده و وارد کننده متضرر شوند ،حتی تولید کنندگان نیز شاید خیلی از این رویداد خرسند نباشند و این فقط مردم و درمیان انها فقط قشر حقوق بگیر هستند که از کاهش قیمت ارز که درنهایت به کاهش قیمتها منجر میشود ، سود میبرند وشادمان میگردند .
صادر کنندگان که طی روزهای اخیر از بند برخی محدودیتها رها شده اندودولت یازدهم شرایط مساعدی برای انها هموار کرده است ، از جمله اقشاری هستند که نه تنهااز کاهش قیمت ارز خرسند نیستند بلکه بسیار هم نگران شده اند , صادر کنندگان طی ماههای اخیر به مددهمین افزایش قیمت ارز که البته درخواست قدیمی انهااز دولت طی سالهای گذشته بوده است تا حدودی توانسته اند قدرت رقابت خود دربازارهای جهانی را بهبود بخشیده وکالاهای تولید داخل را با قیمت مناسب والبته قابل رقابت با سایر کشورها ، حتی چین ، به فروش برسانند .
وارد کنندگان نیز طی ماههای گذشته کالاهای خودرا با دلار بالای 3000تومان خریداری کرده و در راه کشور داشته یا اکنون درانبار برای توزیع مهیا کرده اند ، درصورت کاهش قیمت انها نیز مجبورند سرمایه خودرا باقیمت پایینتری از انچه خریداری کرده یا با سودی اندک به فروش برسانند که البته وارد و صادر کنندگان که طی سالهای اخیر به سودهای هنگفت یک شبه عادت کرده اند ،بعید است به سود اندک یا حتی ضرر رضایت دهند.
واما تولید کنندگان هم اگر چه همواره تلاش کرده اندخود را موافق کاهش قیمت ارز و کاهش قیمت کالای تولیدی خود دربازار نمایش دهند ، اما واقعیت این است که انها نیز اکنون که انبارهایشان مملو از کالاهای تولیدی با ارز گران است و مواد اولیه خود را هم گران خریده اند ، حداقل درکوتاه مدت هیچ تمایلی به این کاهش قیمت ندارند .
هر چند که ممکن است دراینده ای نه چندان دور با این کاهش موافق باشند اما حداقل اکنون و با این شدت تمایلی به کاهش قیمت ارز حداقل بیش ازاین را ندارند.
فشار این سه گروه که اتفاقا دارای نفوذ فراوانی هم هستند ممکن است باعث شود تا بانک مرکزی خیلی تمایل به کاهش قیمت ارز نشان ندهد.
درعین حال این مساله هرگز دلیل اصلی مخالفت بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز نیست ، هرچند ممکن است اگر شرایط مهیا میبود باعث میشد تا بانک مرکزی بخاطر همراهی با این طیف بنگاههای اقتصادی پرنفوذ مانع سقوط یکباره قیمت ارز شود ؛ اما مخالفت اشکار و روشن رییس کل بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز به مساله بسیار مهمتری برمیگردد , مساله ای که ابروی دولت یازدهم به ان بسته است .
ماجرا به جایی برمیگردد که دکتر روحانی درهمان روزهای اغاز به کارش وعده ای به مردم داد و اکنون باید به ان وعده عمل کند و این وعده چیزی جز تثبیت قیمت کالاهای اساسی نبود ، این وعده به ان معناست که دولت یا باید برای واردات کالاهای اساسی دلار 1224 تومانی یا همان ارز مرجع را اختصاص دهد یا برابرریالی مابه التفاوت این قیمت تا قیمت حدود2500تومانی ارز مبادله ای را به صورت یارانه به وارد کنندگان پرداخت نماید.
این مساله بار مالی زیادی به دولت تحمیل میکند , این همه درحالی است که معاونان رییس جمهور و وزیر اقتصاد از بدو تحویل دولت و بررسی بودجه اعلام کردند که اساسا بخش عمده ای از درامدهایی که درلایحه بودجه به تصویب مجلس رسیده قابلیت تحقق ندارد و دولت با کسر بودجه سنگین بیش از 70هزار میلیارد تومانی روبرو خواهد بود ،یعنی حدود یک سوم درامدهای درنظر گرفته شده بودجه هرگز محقق نخواهد شد.
درعین حال دولت یازدهم قصدهم نداشت به انچه دربودجه برای افزایش درامد درنظر گرفته شده بود عمل کند , این راهکار که بودجه دیده شده بود افزایش 40درصدی قیمت حاملهای انرژی بود یعنی دولت باید قیمت برق و گاز وسوخت را افزایش میداد تا حداقل بتواند پول یارانه نقدی مردم را تامین کند و دولت با توجه به تورم 40درصدی کشور درروزهای اول به دست گرفتن قدرت شوک قیمتی جدیدی به مردم وارد کرده وبه روایتی تورم را به بالای 50درصد برساند .
همه این ها را درنظر بگیرید و به ان اضافه کنید که افزایش تحریمها باعث شده تا دولت درفروش نفت نیز مشکلات خاص خود را داشته و عملا هم نتواند از این محل به درامدکشور اضافه کند و کار به جایی رسیده که دولتمردان چشم به صندوق توسعه ارزی دوخته بودند , صندوقی که اصلا برای اینکار تاسیس نشده بود.
درنظر داشته باشید که دولت دکتر روحانی که با اوضاع وخیم مالی روبروست باید ارزهای حاصل از درامد نفت را بفروشد تا بتواند با حداقل درامدناشی از ان کشور را اداره کند ، حال ارز ناگهان روند کاهشی را در پیش میگیرد وهمین امر باعث میشود تا درامدی که دولتمردان برای اداره کشور از محل فروش ارز مد نظر قرار داده بودند هر روز کمتر از دیروز میشود، خوب خیلی ساده است که دراین شرایط دولت به کاهش قیمت ارز رضایت ندهد چرا که هر چه ارز ارزانتر شود رقم کسر بودجه دولت بیشتر خواهد شد و کسر بودجه هرچه بیشتر شود تاثیر خودر ا بیشتر بر تورم گذاشته وتمام رشته های دولت برای کنترل گرانی را پنبه خواهد کرد.
بنابر این شاید بتوان از یک جهت نیز به دولت حق داد که حاضر نشود با کاهش قیمت ارز و شوک ناشی از ان به بازار که عملا برقیمت کالاهای وراداتی و لوکس تاثیرخواهد گذاشت ؛ تمام سختی هایی را که با اختصاص ارزمرجع به کالاهای اساسی وتثبیت حداقلی قیمتها متحمل شده را با کسر بودجه و تورم ناشی از ان که همه مایحتاج مردم را دربرمیگیرد ،هدر ندهد .
اما ازدیگر سو نیز باید به این نکته توجه داشت که توقع مردم در این روزها از دولت روحانی و وعده 100روزه او این است که درمقابل کاهش قیمت ارز مقاومت نکندو بگذارد بازار راه خودش را برود ودرعمل هم به مدیریت شناور نرخ ارز تن دهد ،انها براین باورند که مردم نباید تاوان کسر بودجه دولت را بپردازند و دولت ومجلس با همفکری هم باید راه دیگری غیر از فروش ارز نفتی برای جبران این کسر بودجه پیدا کنند .
درعین حال درصورت مقابله بانک مرکزی با کاهش قیمت ارز هر انچه توقع مردم از سفر رییس جمهورو همراهانش به نیویورک ومذاکرات پیرامون ان است برباد خواهد رفت و مردم حلاوت انرا نخواهند چشید ؛ کما اینکه طی ماههای گذشته و در دولت قبلی همواره مشکلات مردم به تحریمها نسبت داده میشد واگر کاهش تحریمها و بهبود روند مذاکرات هم نتواند گرهی از مشکلات مردم بازکند ، باید به وعده های دولتمردان درهمین اولین روزهای به دست گرفتن قدرت شک کرد،چه رسد به ماهها وسالهای اینده که قطعا خیلی از وعده ها به فراموشی سپرده خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 15:57  توسط محبوبه يوسفي  | 

مردم را چه فرض کرده اید؟

یادداشتی از سعید کوشافر

مردم را چه فرض کرده اید؟

این روزها یکی از دغدغه های اصلی والدینی که فرزند محصل دارند , ثبت نام انها در مدارس مورد نظرشان است , اولیا همواره تلاش دارند که فرزندشان را دربهترین مدارس که از لحاظ اموزشی امکانات بهتری دارند یا از معلمان و مدیران بهتری برخوردارند ثبت نام کنند , این درحالی است که این مدارس ظرفیت محدودی دارند که البته بخش عمده انهم فارغ از استعداد وهوش دانش اموز به مدیران دولتی و خصوصی تعلق دارد که توان برقرار ارتباط با مدیران اموزش وپرورش برایشان مهیاست .

 باقیمانده دانش اموزان این مدارس نیز از طریق ازمونی انتخاب میشود که بیشتر جنبه سمبلیک دارد انتخاب میشوند , ازمونی که بیش از جنبه علمی ان , جنبه رفع تکلیف وپاسخگویی به خانواده هایی را دارد که فرزندانشان استعداد لازم را دارند ولی رابطه یا پول لازم را ندارند.
از همه اینها بگذریم , این روزها , تقریبا اخرین روزهای ثبت نام است و تب وتاب کسانی که هنوز موفق نشده اند فرزندشان را در مدرسه مورد نظر ثبت نام کنند بیش از همیشه شده و به هرطناب پوسیده ای چنگ میزنند شاید موفق شوند.
دراین میان این سوال نه تنها ذهن نگارنده که ذهن بسیاری از مردم را به خود مشغول کرده است , اول اینکه چراباید میان مدارس دولتی که طبق قانون باید از امکانات برابری برخوردار باشند , در دولتی که شعار عدالت محوری را سرمیداد , هنوز اختلاف از زمین تا اسمان است , این مساله حتی درنامگذاری مدارس هم قابل رویت است , نمونه دولتی , بهترین نمونه ان است .
مدارس نمونه دولتی مدارسی هستند که توانسته اند بیشترین امکانات راجذب کنند, بهترین معلمان را درخود جای دهندواز گسترده ترین فضاها ووسایل اموزشی وکمک اموزشی برخوردار شوند , البته بخش عمده این امکانات به مدد دانش اموزان ان که بیشتر فرزندان مدیران دولتی هستند به دست امده , اما این پرسش را بی پاسخ گذاشته که در حکومت اسلامی مگر میان فرزند یک شهروند عادی و فرزند یک مدیر تفاوتی هست؟
اما فارغ از دشواریهای ثبت نام , حتی به فرض محال یک شهروند عادی بتواند فرزندش را به این مدارس بفرستد , هرگز نمیتواند از پس مخارج گزاف ان براید و شاید به همین دلیل هم هست که تلاش مسوولان اموزش وپرورش بر این است که فرزندان شهروندان عادی به این مدارس راه نیابند.
بگذریم از این مساله دردناک بی عدالتی اموزشی که شاید هیچ گوش شنوایی برای ان نباشد , کما اینکه زمانی که مدارس غیر انتفاعی با شهریه های میلیونی گشایش یافت و موضوع تفاوت اموزش فقیر وغنی پیش امد , هیچ کس به ان وقعی ننهاد واگر هم حرفی زد جز توجیه نبود.
مساله اصلی امروز مردم , حرفهایی است که مسوولان اموزش وپرورش برای عموم مردم در رسانه ها میزنند وخلاف ان در مدارس به اثبات میرسد , یکی از بارزترین نمونه این حرفها , عدم دریافت وجه , هنگام ثبت نام است , دروغی که بزرگی ان به اندازه تمام ایران , و تمام دانش اموزان است .
دربین خوانندگان این نوشتار اگر کسی پیدا شد که هنگام ثبت نام فرزندش هیچ پولی نپرداخته بود میتوان این استثنا را در کتاب رکوردها ثبت کردو انرا به فال نیک گرفت , اما بعید میدانم که چنین موردی یافت شود , کما اینکه شخصا از هرکه پرسش کردم , دریافت پول را انکار نکرد , اما در رقم ان تفاوت بود .
البته مدیران همواره یک راه فرار برای خود باز میگذارند وان یک استثناست , یعنی مثلا هزینه بیمه , این درحالی است که هزینه بیمه فقط سه هزارتومان است , اما کدام مدرسه فقط سه هزارتومان دریافت میکند ؟؟؟
همین امروز دوستی گفت که در یک مدرسه درجه چندم دولتی مبلغ 20هزار تومان طلب کردند , انهم حتی قبل از ثبت نام و وقتی طلب رسید کردم گفتند این پول برای بیمه و پیامکهایی است که در طول سال برای شما ارسال میشود, حساب کردم در این صورت باید درطول کمتر از هشت ماهی که فرزندم به مدرسه میرود از سوی مدرسه هزار پیامک برایم ارسال خواهد شد , یعنی بیش از روزی 5پیامک , درحالیکه به طور قطع چنین نخواهد بود و اگر درطول سال 10پیامک هم برایم ارسال شود باید خوشحال شوم و این یعنی هرپیامک 1700تومان .
او به نکته دیگری هم اشاره کرد که وقتی برای دادن پولی بیشتراز سه هزار تومان مقاومت کردم , بهانه گیریهای مدیر مدرسه شروع شد که منطقه شما کجاست ؟ معدل فرزندتان چطور است ؟ انضباطش چطور؟ با کمبود فضا روبرییم و درنهایت هم با پرداخت پول مساله ختم به خیر شد , اما نکته جالبتر قضیه جایی شروع شد که مدیر گفت کمک ماهانه شما به مدرسه چقدر است و گفت که رقم بیان شده تعهد شما است و ما براین اساس خرج میکنیم و اگر نپردازید بدهکار مدرسه خواهید شد ودراخر سال کارتان به مشکل میخورد , این درحالی است که هنوز انجمن اولیاو مربیان هم شکل نگرفته است .

این حکایت یک فرد نیست , حکایت همه مدارسی است که شهروندان به ان مراجعه میکنند و دانش اموز بر اساس پول والدینش سنجیده میشود , حکایتی غمبار که مدعی هستیم خاصیت حکومتهای سرمایه داری است , نه اسلامی , حکایتی که با اندکی تفاوت درهمه ایران به چشم میخورد ...
به خاطرم رسیداز اصرار مدیران ومسوولان اموزش وپرورش که دریافت هر نوع وجهی هنگام ثبت نام ممنوع است و مردم جز 3هزار تومان پول بیمه چیزی نپردازند , به نظرم امد این مدیران که در سیستم اموزش کشور هستند , با این اظهاراتشان چه چیزی به مردم اموزش میدهند , و واقعا مردم را چه چیزی فرض کرده اند .
فارغ از تمام بی عدالتی های سیستم اموزشی کشور , این شیوه عملکرد انهم درنظامی که قرار است اینده سازان این کشور را تربیت کند , چه نتیجه ای خواهد داد , ایا جز این است که نظام زندگی طبقاتی را ترویج و نهادینه میکند , ایا غیر از این است که قبح دروغ را میریزد و انرا مساله ای عادی ترویج میکند ، نیم نگاهی به انچه امروز در مدارس میگذرد نشان میدهد که شمایلی کوچک از جامعه اینده فرزندان این مرز وبوم در ان ترسیم میشود , با این شمایلی که امروز در اموزش وپرورش کشور ما اتفاق میافتد به واقع باید نگران فردا بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 17:36  توسط محبوبه يوسفي  | 

ماجرای رویانیان و دریافت چک سفید امضا


ماجرای رویانیان و دریافت چک سفید امضا

یادداشتی از سعید کوشافر


اشتباه نکنید , نگارنده از جمله هواداران سایر تیمها یا مثلا ابی و زرد طلای و...نیست , از جمله مخالفان جناب رویانیان هم نیست , ازجمله کسانی هم نیست که با امدن یا رفتن جناب مدیرعامل منافعی کسب کند یا منافعش به خطر بیافتد... اصلا از هواداران دو اتشه فوتبال هم نیستم ... بلکه به صورت اماتور فوتبال را دنبال میکنم , مثل هر ایرانی دیگر که علاقه به فوتبال دارد .

اما طی روزهای اخیر اتفاقی افتاد که اگرچه خیلی ها انرابه فال نیک گرفتند , بنده انرا برخلاف همه انها تعبیر میکنم , اتفاقی نادر که تا همین سال گذشته همه در نوع دیگرش را تقبیح میکردند . خاطرتان هست , سال گذشته درجریان اختلاف یک بازیکن با یک مربی , یک مدیرعامل وکادر چه روی داد ورسانه ها وازجمله همین برنامه پربیننده نود چه کرد , درانزمان بود که مساله بازیکن سالاری مطرح شد , این مساله درتیم ابی بود , در تیم قرمز هم درهمین فصلی که پشت سر گذاشتیم رخ داد اما به شکلی دیگر , درهر دو مورد هم هواداران , بنرها , شعارها ... عامل فشار بود , فشاری که به محل تمرینات تیم کشیده میشد و در برخی موارد به درگیریهایی هم منجر شد .

نکته جالب و مشترک همه این ماجراها این بود که فردی که به اصطلاح از او حمایت میشد یا به عبارتی فشار را به دیگران تحمیل میکرد برنده بود , در یک مورد مدیرعامل و مربی , حتی صوری , به اشتی کنانش رفتند و درمورد دیگر اصلا مربی اخراج شد , هر چند که شاید این اتفاق و موارد مشابه ان برنامه ریزی شده بود , اما واکنش مشترک به همه اینها هم از سوی منتقدان این بود که باید مانع بازیکن سالاری شد , انها هشدار هم میدادند که این رویه غلط باعث خواهد شد که وزرش به برخی مسایل غیر ورزشی الوده شود , هشداری که هرگز جدی گرفته نشد .
اما در اخرین مورد این رویه به یک مدیرعامل سرایت کرد, و بازهمان داستانها , اما اینبار خیلی شدیدتر و البته فراگیرتر , هواداران بیانیه میدهند , درمقابل باشگاه و وزارت تجمع میکنند , تهدید میکنند , بازیکنان مصاحبه میکنند ودرمدح مدیرعامل و تبعات نبود او سخن میرانند , سرمربی تهدید به کناره گیری میکند، برخی پیشکسوتان از کناره گیری از هیات مدیره ومسوولیتشان میگویند ,بازیکنی میگوید میروم دیگر میگوید کارسخت میشود وهمه اینها دست به دست هم میدهد تا بالاخره مسوولان مجبور شوند برای جلوگیری از بروز مسایل نگران کننده بعدی , رای به ابقا این مدیرعامل که همان اقای رویانیان است بدهند .
بگذریم از این ماجرا که بنا برعقیده برخی ختم به خیر شد , مساله ماجراهایی است که پس از این رخ خواهد داد , چه تضمینی وجود دارد که از فردا شاهد تکرار چنین وقایعی نباشیم , مساله اینجاست که یک مدیر هرقدر هم فعال, مفید و مثبت باشد , باید مطیع احکامی باشد که برایش صادر میشود , همان احکامی که روزی او را به مدیریت رسانده اند , شاید امروز هم مصلحت را در برکناری او بدانند , درصورتی که قرار باشد هرکس بر اسب مدیریت سوار شد و از ان خوشش امد دیگر خیال پیاده شدن نداشته باشد , دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد , درصورتی که هر مدیری بخواهد با همراه کردن عده ای در سازمان تحت مدیریتش , دیکتاتوری ایجاد کرده و به هیچ حکمی تن ندهد , زیردستانش را تحریک به اغتشاش کند و با فشار به مقامات بالادستی بر صندلی اش تکیه زند , سنتی پایه گذاری میشود که تمام ارکان کشوررا تحت تاثیر قرارخواهد داد و فردا چه تضمینی وجود دارد که یک استاندار یا فرماندار که حکم برکناری اش صادر شده با تشویق مردم به حضور درخیابانها ,خرابکاری و اعتراضات همراه با اغتشاش , خواستار ابقای خود نشود.یا یک وزیر با همین شیوه مقابل حکم عزلش نیاستد .اصلا در همین فوتبال اگر فردا این رویه درباره یک مدیر دیگر رخ دهد, یا درباشگاه دیگری ...

اصلا کار به این نداریم که این مدیر چکونه و از چه سازمانی و با چه اهداف وروابطی امد و چه کسانی همان زمان نقدهای فراوان نوشتند و گفتند که کاررا باید به کاردان سپرد نه یک مهره سیاسی یا امنیتی , به این هم کار نداریم که ثمره عملکرد این مدیر درطول دوران مدیریتش چه بوده وچه افتخارات و چه دستاوردهایی داشته یا نداشته , مهم این است که یک مدیر باید بداند که همان گروهی که زمانی باهمه مصایبش رای به مدیر بودن او دادند ,امروز هم با همه مصائبش رای به برکناری او دادندو او باید درمقابل ان تمکین کند , نه اینکه دست به هوچی گریهای بزند که هوادارن او و باشگاهی بزرگ با طرفداران میلیونی را جری کند که به خیابان بیایند و تهدید به خودسوزی ودیگر سوزی کنند.
جالب اینجاست که اینبار منتقدان هم زبان درکام کشیده اند و انگار از ترس گروههای فشار ورزشی هیچ حرفی نمیزنند و هیچ نقدی به این رویه وارد نمیدانند , انگار که این رویه کارخوبی است که بهتر است درجهت ترویج  انهم تلاش شود تا این فرهنگ نهادینه شود.
این متن نه زیر سوال بردن تلاش های یک مدیر است , نه تخریب وی و نه ضربه زدن به یک باشگاه پرطرفدار فوتبال , بلکه هدفم هشدار به مسوولانی است که دراین ماجرا کوتاه امدند تا به گفته خودشان کار به جاهای باریکتر نکشد , هشداری از سر دلسوزی , هشدار درمورد رویه شدن این قبیل درخواستهای غیرقانونی برای باقی ماندن درمدیریت , اگر این رویه شود روزی خواهد رسید که هر مدیری به محض دریافت حکم مدیریت , ابتدا به فکر ساختن گروهی برای روز برکناری باشد , گروهی که در انروز به اهرم فشارش تبدیل شوند , هرچند که درمورد مدیرعامل پرسپولیس اینگونه نبود , اما ممکن است برخی حتی به شیوه های مافیایی با پرداختهای بی حساب ,دادن رانت و حتی بذل وبخششهای بی جا , اقدام به تشکیل چنین گروههای نمایند تا تداوم مدیریتشان را بیمه کنند .

شاید اگر این روال ادامه پیدا کند , هیات مدیره ها و مدیران بالادستی به تبعیت از کارفرماهای کارگاههای کوچک که از کارگران دربدو استخدام یک چک سفید امضا میگیرند تا درصورت شکایت هنگام اخراج به اجرا بگذارند , انها هم مجبورشوند تا از مدیران پایین دستی چک سفید امضا بگیرند تا درصورت مقاومت دربرابر تحویل پست , انرا به اجرا بگذراند, و البته بعید نیست که این رویه پایه گذار بدعتهای ناروای دیگری هم مانند گماردن جاسوس , نفوذی و... امثال این شود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 17:35  توسط محبوبه يوسفي  | 

همه چیز ارزان میشود؛ از همین امروز!

نوشته : سعید کوشافر

همه چیز ارزان میشود؛ از همین امروز!

این روزها حرف اول و اخر در دنیای سیاست ، اقتصاد، فرهنگ واجتماع را انتخابات و پیروزی حسن روحانی به عنوان تنها نامزد میانه رو میزند , اما مهمترین و سریعترین تاثیر خودرا بر بخشهای اقتصادی گذاشت . به محض اعلام نتایج اولیه دلار و طلا سقوط کرد, بازار خودرو در رکود فرورفت و بورس رکوردهای شگفت اوری زد و سایر بخشها نیز اماده تغییر شده اند.

برخی نیز طی روزهای گذشته در رسانه ها و سایتها و خبرگزاریها , طی همین دو سه روز اخیر نهایت تلاش خود را به کار گرفته اند تا اینگونه وانمود کنند که طی روزهای اینده باید منتظر تغییرات بیشتری در عرصه اقتصاد باشید , تغییراتی که منجر به کاهش بیشتر قیمتها , مهار تورم و بهبود سایر شاخصها به سمت شرایط اقتصادی مطلوب میشود.
اما این پرسش درذهن نگارنده بوجود امده که این تغییرات بر چه پایه ای صورت گرفته و طی روزهای اینده تا زمانی که دولت یازدهم مستقر شود بر چه پایه ای صورت خواهد گرفت , اگر ما دولت دهم را مقصر همه این مشکلات اقتصادی میدانیم , اکنون نیز که هنوز این دولت درحال فعالیت است .
درعین حال باید این پرسش را مطرح کرد که بر اساس کدام تغییر اقتصادی این شاخصها تغییر کرده , ایا درروزهای گذشته که هنوز چند روز از انتخاب رییس جمهور منتخب نگذشته , و درشرایطی که هنوز مهره های کابینه دولت یازدهم مشخص نشده یا روی کار نیامده اند , میتوان تنها بر اساس اینکه یک فرد دیگر قرار است طی روزهای اینده دولت را به دست بگیرد , نوید ارزانی یا گرانی را داد.
تا جایی که به خاطر دارم تمام کارشناسان اقتصادی بر این نکته تصریح دارند که اتفاقات اقتصادی تنها بر پایه تحولاتی رخ میدهدکه درفضای سیاسی یا اقتصادی رخ دهد و این محدود به شاخصهای بورس یا شاخصهای حبابی است که طی روزهای اخیر رقم خورد , بالا رفتن شاخصهای بورس و کاهش قیمت دلار از این جمله بود , اما اینکه توقع داشته باشیم , باهمین روند قیمتها در سایر بخشها , مانند خودرو و مسکن , یا کالاهای اساسی کاهش یابد , خیلی به واقعیت نزدیک نیست .
واقعیت این است که این بالارفتنها و پایین آمدنها نیز چون به خاطر یک موج سیاسی بوده است , طی روزهای اینده و با توجه به کاهش تب سیاسی , روند عادی خود را از سر میگیرد و احتمال کاهش شاخص بورس وافزایش قیمت دلار زیاد است , اما تا زمانی که دولت جدید مستقر نشده و سیاستهای مدنظر خودرا اجرایی نکرده ,نمیتوان انتظار داشت که تغییری پایدار در شاخصهای اقتصادی یا قیمتها رخ دهد , درعین حال اینکه توقع داشته باشیم , همه چیز به انچه مطلوب و خواسته ارمانی ماست , تغییریابد ؛ حداقل در کوتاه مدت , انتظاری بیجا است .
این درحالی است که درمورد برخی شاخصهای اقتصادی که در بودجه سالیانه کشور لحاظ میشود ودر مجلس تصویب میشود ودولت عملا فقط مجری ان است , حتی این توقع که کاهش قیمتی داشته باشیم , بعید است , از جمله این موارد میتوان به قیمت بنزین , گازوییل , سایر سوختها و فراوردههای نفتی , قیمت حاملهای انرژی , مانند برق و گاز و حتی اب وتلفن , اشاره کرد, قیمتهایی که افزایش انها هنوز اجرایی نشده واحتمالا دولت احمدی نژاد نیز انرا اجرایی نخواهد کرد تا دولت را به رییس جمهور بعدی تحویل دهد واین اولین گرانی باشد که در دولت یازدهم رقم خواهد خورد .
این افزایش قیمت که بدون افزایش رقم یارانه نقدی و بنا بر تاکید بودجه اجرا خواهد شد , بنا بر یک سنت قدیمی ,یک جو روانی و البته یک تاثیر واقعی باعث تاثیر بر قیمت سایر کالاها خواهدشد و کاردولت یازدهم را برای مهار گرانی که وعده انرا داده است , دشوار خواهد کرد.
به عقیده نگارنده , اکنون هنوز شور ونشاط روزهای خوش و زیبای انتخابات وخلق حماسه سیاسی مردم بزرگوار ایران بزرگ بر فضای اقتصادی کشور سایه انداخته است , این شور وشوق در انتخاب رییس جمهوری متفاوت با رییس دولت دهم , تا چند روز دیگر هم دوام خواهد داشت و احتمالا از هفته اینده فضای اقتصادی کشور بر پایه واقعیت های موجود فعال خواهد شد , در این زمان است که این نوسانات احساسی از بازار رخت برخواهد بست و شاهد بازگشت شاخصها به وضعیت عادی خواهیم شد , وضعیتی که نشان خواهد داد تا زمان به ثمررسیدن سیاستهای دولت یازدهم , زمان زیادی خواهد برد .
هر چند که بر این باورم , بهبود شرایط اقتصادی را باید از حالت شعار خارج کرد و وعده های انتخاباتی را به فضای بعد از انتخابات نکشاند ؛ چرا که اکنون شرایط اقتصادی کشور تابعی از شرایط سیاسی کشورو نقش تعاملات سیاسی و تحریمها در ان انکار ناپذیر است , بنابر این دادن وعده های شیرین اقتصادی در زمانی که هنوز گشایشی در پرونده هسته ای و کاهش تحریمها ایجاد نشده , امید بیهوده دادن به مردم است که با توجه به شرایط سالهای اخیر زمینه سرخوردگی مردم از دولت یازدهم هم فراهم خواهد کرد .
درعین حال باید به این نکته نیز اشاره کرد که تغییرهمه شاخصهای اقتصادی دست دولت نیست , کما اینکه احمدی نژاد که شعار تورم تک رقمی میداد در دولت دهم گرفتار تورم بالای 30درصدی شد , در حالیکه رییس دولت یازدهم دیروز درکنفرانس خبری اش حتی از تورم تک رقمی نیز حرفی به میان نیاورد و فقط از تشکیل کمیته هایی برای بهبود توزیع کالاهای اساسی و تثبیت شرایط موجود سخن گفت , شاید او بهتر از احمدی نژاد میدانست که شرایط جهانی را نمیتواند تغییر دهد وبسیاری از شاخصهای اقتصادی وابسته به شرایط جهانی و شرایط ما درجهان دارد.
پس نتیجه اینکه , منتظر تحولات عجیب وغریب درفضای اقتصادی نباشید , اینکه کاهش قیمتهای انچنانی رخ دهد یا تورم یک شبه یک رقمی شود , نباید به مردم چنین وعده ای هم داد انهم درشرایطی که هنوز سیاستهای کشور تغییر نکرده وحداکثر درحد توان دولت یعنی کاهش سرعت تورم و یا تثبیت شرایط اقتصادی کشور وعده داد , انهم با این شرط که ممکن است که یک جهش تورمی دراثر افزایش قیمت بنزین و برق وگاز درراه باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 17:33  توسط محبوبه يوسفي  | 

شرط برکناری رییس جمهور درشورای نگهبان

شرط برکناری رییس جمهور درشورای نگهبان

نوشته : سعید کوشافر


امروز ثبت نام از کاندیداهای ریاست جمهوری اغاز شد, اگر چه امروز و در اولین ساعات نیز چند چهره شناخته شده برای ثبت نام به وزارت کشور مراجعه کردند , اما هنوز تعدادزیادی از چهره هایی که طی روزها گذشته عملا کاندیداتوری خودرا اعلام کرده اند یا احتمال میرود کاندیدا شوند

امروز ثبت نام از کاندیداهای ریاست جمهوری اغاز شد, اگر چه امروز و در اولین ساعات نیز چند چهره شناخته شده برای ثبت نام به وزارت کشور مراجعه کردند , اما هنوز تعدادزیادی از چهره هایی که طی روزها گذشته عملا کاندیداتوری خودرا اعلام کرده اند یا احتمال میرود کاندیدا شوند , برای ثبت نام مراجعه نکرده اند , به گونه ای که از امروز تا 5روز اینده که مهلت ثبت نام وجود دارد ,شاید مهمتر از ثبت نام شدگان , بررسی حضورکسانی باشد که هنوز ثبت نام نکرده اند واحتمالا منتظر هستند تا ساعات پایانی برای ثبت نام مراجعه کنند.
درعین حال امروز علاوه بر اینکه پروژه انتخابات ریاست جمهوری کلید خورد , مسایل دیگری ازجمله مدارک مورد نیاز ثبت نام کنندگان , شیوه ثبت نام و حتی سخنگوی شورای نگهبان مسایلی درباره زمان تایید صلاحیتها و شیوه بررسی صلاحیتها بیان کرد , ازجمله این شرایط که شاید تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته و باید حداقل از این به بعد بیشتر مورد توجه قرار بگیرد شرط مدیر ومدبر بودن نامزد ریاست جمهوری است , شرطی که کداخدایی اعلام کرد دراین دوره احتمالا برای کسانی که سابقه مدیریت کلان درکشور نداشته اند , درخواست برنامه کاری , جایگزین شود.
اما وی نگفته درمورد کسانی که سابقه مدیریت درکشور داشته اند , چه چیزی ملاک مدیر ومدبر بودن قرار میگیرد واینکه داشتن برنامه برای مدیر ومدبر بودن کافی است ؟ اینکه کسی صرف قرار گرفتن در پستی مدیریتی در کشور شرط مدیر ومدبر بودن را احراز میکند , خیلی با واقعیت جور درنمی اید , چراکه هر کسی میتواند برای مدتی در یک پست مدیریتی درکشور به کار گمارده شود , اما ایا هر شخصی که مدیریت یک وزارتخانه , سازمان یا نهادی را بر عهده داشت الزاما موفق یا مدبر بوده است .
شاید بهتر بود شورای نگهبان ملاک مدبر بودن فرد در حوزه مدیریتش را بررسی عملکرد وی بیان میکرد , مساله ای که درکشور ما جزو خطوط قرمز است وهرگز عملکرد یک مدیر ومیزان توفیقش درحوزه خدمتی , پس از پایان فعالیتش به طور جدی یا رسمی مورد بررسی قرار نمیگیرد , هر چند شاید مدیرانی که پس ازوی میایند یا کارشناسان ومطبوعات به نقد عملکرد وی میپردازند , اما همه اینها غیر رسمی است و البته مدیر براحتی این نقدها را به اختلاف سلایق ربط میدهد .
این درحالی است که سازمانی مستقل مانند سازمان بازرسی کل کشور , عملاباید چنین وظیفه ای را برعهده داشته باشد و به مدیران پس از پایان مدت خدمتشان نمره بدهد , که اگر چنین بود , چه بسا مدیرانی که اکنون برای ثبت نام مراجعه کرده یا اعلام کاندیداتوری کرده اند, نمره لازم را برای کسب عنوان مدبر بودن , نداشتند.
اما مساله دیگری که از سوی سخنگوی شورای نگهبان مطرح شده واتفاقا طی روزهای اخیر مورد توجه هم قرار گرفته , یعنی درخواست برنامه کاری برای دوره ریاست جمهوری ؛ اگر چه امروز عنوان شد که این مساله به همه کاندیداها تعمیم نمیابد , اما حتی اگر همه هم موظف به ارایه برنامه کاری شوند , نه شورای نگهبان به تعهدی دست یافته و نه نامزد تعهدی داده که این برنامه را اجرا کند , و درواقع ارایه این برنامه ها که عموما از سوی برخی حامیان یا نزدیکان نامزد تهیه میشود , درحکم همان شعارهایی است که دردوره تبلیغات ریاست جمهوری سر داده می شود و درهمه انها نامزد خود را منجی مردم میداند که کشوری با انواع واقسام مشکلات را تحویل گرفته و در یک دوره کوتاه مدت , بهشت شدادی برای مردم میسازد که حتی درخیال مردم هم نگنجد , همه چیز ارزان میشود , حقوقها بالامیرود , مشکلات اموزش و بهداشت ناپدیدمیشود, روابط با تمام کشورها انقدر بهبود میابد که میتوانید مانند سفر به روستایتان به خارج بروید و....
اما مگر روسای جمهور قبلی برنامه نداشتند, مگر دربرنامه هایشان همه این کارهای ضروری , مفید و لازم را پیش بینی نکرده بودند و مگر همه وعده بهبود اوضاع کشور را نداده بودند , پس چطور است که هنوز هم همان مشکلات باقی است و بازهم همان وعده ها وهمان برنامه ها بیان ومطرح میشود .
اصلا اگر قرار به اجرای برنامه باشد , کشور ما دارای برنامه های 5ساله توسعه ای است که نه توسط چندنفر از نزدیکان یک نامزد انتخاباتی که توسط گروه بزرگی از کارشناسان وخبرگان و متخصصان کشور نوشته شده , درمجلس شورای اسلامی بررسسی وتصویب شده ودولت ملزم به اجرای ان است ,برنامه هایی که اگر حتی نیمی از انها اجرایی میشد اکنون کشور ما به این مشکلات دچار نمیشد , برنامه هایی که رییس جمهور ملزم به اجرای ان است و مانند برنامه های انتخاباتی نیست که دولت هیچ الزامی به اجرای ان نداشته باشد , با این وجود دولتها , همواره تنها بخشهایی از این برنامه های توسعه ای را اجرا میکند که مطابق میلشان باشد و بخشهای دیگر را رها کرده یا عملا اجرا انرا در دستور کار قرار نمیدهند .
دراین شرایط اینکه ما توقع داشته باشیم , نامزدی که رای میاورد به برنامه ای که برای جلب نظر مردم و به صورتی تبلیغاتی تدوین کرده , متعهد بماند , دور از واقعیت است .
التبه مسایل دیگری هم هستند که در بی توجهی روسای جمهور به برنامه مدون ارایه شده انها نقش دارند ,اولین ومهمترین انها این است که رییس دولت , خودرا ملزم به این برنامه نمیداند وهیچ نهادی هم پیگیری نمیکند که دولت تا چه اندازه درجهت برنامه های از پیش تدوین شده رییس جمهور حرکت میکند , این درحالی است که شورای نگهبان که اکنون از نامزدها برنامه درخواست میکند تا صلاحیتشان را تایید کند , میتواند اینگونه شرط کند که درصورت فاصله گرفتن رییس جمهور از برنامه اش درطول مدت ریاست جمهوری , به طور خودکارو براساس همان برنامه که صلاحیتش را تایید کرده , دوری از برنامه را ملاک رد صلاحیت وی اعلام کرده وعدم کفایت وی را در بخش مربوطه به طور کاملا رسمی به مردم اعلام کند تا مجلس به عنوان عصاره مردم بتواند اقدام به بررسی کفایت رییس جمهور و درصورت لزوم عدم کفایت وی رااعلام کند.
جالب است که مردم نیز کمتر پیش امده که وعده های رییس جمهور را پیگیری کنندوگاهی اوقات کار بجایی میرسد که اگر کسی به رییس جمهور وعده های عمل نشده اش را تذکر دهد یا درهمان راستا بخواهد که پاسخگو باشد , انگ سیاه نمایی , مقابله بادولت و مخالفت ,حرکت درجهت اهداف دشمنان و... میخورد.
این درحالی است که مجلس شورای اسلامی هم انقدر درچنبره زد وبندهای سیاسی گرفتار شده که حتی دربرابر عدم اجرای برنامه های توسعه ای کشور که دولت ملزم به اجرای ان است کوتاه میاید , چه رسد به برنامه ای که نامزد هنگام تبلیغات منتشر میکند, این درحالی است که حتی اگر مجلس شورای اسلامی دولت را ملزم به اجرای برنامه های توسعه ای کشور میکرد و در اینباره رییس دولت را بازخواست میکرد , اکنون به این حال وروز نیافتاده بودیم , البته شاید اگر مجلس همانگونه که شعار داده میشود, عمل کند , شاید بتواند هر 6ماه یکبار از وزرای دولت بخواهد که گزارش کاری از برنامه ای که نامزد هنگام تبلیغات داده را بیان کنند ووزیری را که دراین جهت حرکت نکرده استیضاح کرده و از کار برکنار کند , شاید این روش هزینه کمتری نسبت به برکنار خود رییس جمهور داشته وعملی تر به نظر برسد , و البته به واقع هم این وزرا هستند که عامل اجرای برنامه های دولت میباشند .
ازجمله دیگر دلایل این است که این برنامه عمدتا توسط بخشی از اطرافیان رییس جمهور تدوین میشود که الزاما بعد از تشکیل دولت در قامت وزیر ظاهر نمی شوند یا اینکه نمی توانند از مجلس رای اعتماد بگیرند و جای خود را به دیگری میدهند واین نفر بعدی شاید اصلا اعتقادی به برنامه تدوین شده نداشته باشد و همین مساله باعث میشود که دولتها چند سال پس از انتخابات کاملا متفاوت با ان چیزی باشند که در جریان تبلیغات وعده داده میشد یا مردم انتظار داشتند.
درپایان نیز باید سوزنی هم به خودمان بزنیم , رسانه هایی که خیلی زود وعده های نامزدها را فراموش میکنند , رسانه هایی که با کمترین هزینه میتوانند هر 6ماه یکبار در راستا رسالت اصلیشان وفارغ از حب وبغضهای باندی وگروهی به روسای جمهور وعدههایشان را گوشزد کنند , رسانه هایی که میتوانند تقویم وعده های نامزد را جلوی دستشان بگذارند و انرا هر روز ورق بزنند وبر ان اساس دولتمردان را مورد بازخواست قراردهند .
باید گفت که همه این مسایل دست به دست هم داده اند تا درکشور ما بی توجهی به برنامه راحتترین کارپس از انتخاب و دادن وعده بی هزینه ترین کار برای جلب نظر مردم باشد , شاید اگر مسوولان کشور پس از انتخابات اندکی استانه تحمل خود را بالاتر ببرند خواهند دید که حتی امکان راهپیمایی های اعتراض امیز مردم نسبت به وعده های بی عمل دولتمردان هم وجود دارد , مساله ای که درجوامع توسعه یافته پذیرفته شده وهر روزه در شهرهای اروپا وامریکا شاهد برگزاری انواع و اقسام ان هستیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 17:28  توسط محبوبه يوسفي  | 

ایرانیها عاشق گرانی هستند


ایرانیها عاشق گرانی هستند


نوشته :سعید کوشافر


:

تورم یا همان چیزی که عامه مردم با اسم گرانی انرا میشناسند ؛ این روزها دیگر چیز غریبی نیست ، این روزها که همه افزایش تورم را برای سال جاری پیش بینی میکنند و یکی از گزینه های اصلی وعده کاندیداهای ریاست جمهوری کاهش ان است .

در این شرایط که مجلس هم به این نتیجه رسیده که تورم یا همان گرانی , درسالی که پیش رو داریم بازهم روبه فزونی خواهد گذاشت و به همین خاطر قرار است جلسه ای غیر علنی برگزار کند.
تورم 30درصدی که از سوی بانک مرکزی و مرکز آمار ایران اعلام میگردد ,ولی در جریان گزارش دیگری که برای قیمت گذاری خودرو منتشر میشود این رقم 60درصد اعلام میشود و البته برخی مسوولان آنرا برای اقشار نیازمند بیش از 100درصد اعلام میکنند ، اکنون درکشور ما وجود دارد ولی انگار نه انگار , هیچ مقام مسوولی احساس خطر نمیکندوهیچ جلسه ویژه ای برای شرایط موجود برگزار نمیشود ,یک وزیرازاین گرانی ابراز تاسف میکند , یک مسوول این گرانی را طبیعی قلمداد میکند ورییس جمهور انرا به گردن دیگران درداخل وخارج میاندازد , مجلس هم انرا حاصل بی تدبیری مقامات اجرایی میداند, ولی اینها هم درحد حرف است و کسی حاضر نیست برای رفع ان تلاش کند .
طی سال گذشته رقم تورم به صورت تصاعدی افزایش یافت و اگر به گزارشات رسمی هم اعتماد کنیم طی حدود یکسال بیش از 15درصد برتورم کشور افزوده شد , این درحالی است که طی سال جاری هم قرار است با بودجه ای که اکنون درمجلس درحال تصویب است , 20درصد دیگر به این رقم افزوده شود , این درحالی است که در کشورهای توسعه یافته حتی اگر نیم تا یک درصد به تورم موجود درکشورشان افزوده شود , تمام ارکان اجرایی کشور و اقتصاددانان درخصوص ان بحث میکنند وفقط درصورتی که این تورم در جهت منافع اقتصادشان باشد با ان موافقت میکنند , درغیر اینصورت برای بازگرداندن ان بسرعت راهکارهایی تدوین واجرا میکنند.
درعین حال بد نیست بداینم که برخی کشورها نیز اکنون از درد تورم منفی نالان شده اند وکاهش روزافزون قیمتها , باعث رکود دراقتصادشان شده , مسوولان ژاپنی ,اکنون درحال یافتن راهکاری هستند تا در کشورشان تورم ایجاد کنند وموتور اقتصادشان را حرکت بیشتری وادارند.
حال درنظر بگیرید درشرایطی که درتمام ممالک جهان , تورم دورقمی فاجعه اقتصادی تلقی شده و تمام مسووولان اجرایی یا استعفا کرده یا درپی راهکاری فوری وسریع برای حل این معضل میگردند تا پاسخگوی مردم باشند , کشورما رکورد دار تورم در جهان شده و نه تنها مسوولان ککشان هم نمیگزد , مردم هم خیلی واکنش نشان نمیدهند , انگار که اتفاق خاصی درکشور نیافتاده و فقط این گرانی بخشهایی از مردم را با مشکل مواجه کرده است .
واقعیت این است که مردم کشورما طی سالهای گذشته همواره با تورمهای دو رقمی مواجه بوده اند و چون مسوولان برای حل مشکل راهی نیافته اند , خودشان دست بکار شده و راههایی برای غلبه برآن یافته اند .
اقتصاد کشور ما بیش از انکه بر تولید و تجارت استوار باشد , تجارت به معنای درست ان , یعنی مبادله کالا با خارج از کشور , درگیر دلال بازی یا همان خرید و فروش کالا درداخل کشور است , واسطه ها وبخش خدمات , عمده مشاغل کشورما را بخود اختصاص داده اند , و همین امر باعث شده تا این بخشها خودرا براحتی با گرانی هماهنگ کنند .
بخش خدمات درواکنش به گرانیها , بهای دریافت خدمات خودرا براحتی بالامیبرد , بخش واسطه گری هم بدلیل اینکه درصدی از فروش را دریافت میکند , نه تنها از گرانی متضررنمیشود که با بالارفتن قیمتها سود بیشتری نیز نصیبش میشود .
از دیگر سو سرمایه داران نیز ازگرانی متضرر نمیشوند , چرا که با افزایش قیمت کالاها , سرمایه انها بدون هیچ زحمتی افزایش میابد وحتی در این شرایط سرمایه برخی سرمایه داران یک شبه میلیاردها تومان یا دلار افزایش میابد . دراین میان البته قشر حقوق بگیر , اعم از کارمندو کارگر هستند که از گردونه عقب میمانند.
اتفاقا به همین دلیل که بسیاری از بخشهای جامعه ما از گرانی سودهای زیادی میبرند , نه تنها با ان مخالف نیستند که خود براتش گران هیزم میریزند واگر مثلاسیاست دولت باعث افزایش 5درصدی تورم شود , انها با جوسازی , شایعه سازی وحتی دمیدن درتنور هیجانات کاذب و بازار سازی انرا تا 20و 30درصد بیشتر افزایش میدهند تا سود بیشتری ازاین محل نصیبشان شود.
درعین حال در تمام کشورهای دنیا درصورتی که تورمی هم بروز کند و برخی از این تورم به سودهایی دست یابند , دولت بلافاصله بر این درامدها مالیات میبندد و اضافه دریافتی یا سود اضافه سرمایه داران را از انها بازپس گرفته وبه اقشاری اختصاص میدهد که دراثر این افزایش قیمتها و گرانی متضرر شده اند .
درست برخلاف تمام کشورهای توسعه یافته یا درحال توسعه , درکشورما این کارمندان و کارگران هستند که حتی قبل از دریافت حقوق خود مالیات میدهند , و این سرمایه داران , واسطه ها و بخشهای خدماتی هستند که تلاش میکنند تا حد امکان مالیات ندهند وحداکثر اینکه مالیات حقیقی درامد خود را نمیپردازندو تلاش وافتخارشان این است که از دادن مالیات فرار کنند .
در این شرایط دولت هم نمیتواند از منابع حاصل از گرانی به اقشاری که ازشرایط تورمی کشور متضرر شده اند , کمکی کندو همین امر باعث میشود که شکاف طبقاتی موجود در کشور هر روز بیشتر شده و فقرا فقیرتر و ثروتمندان , ثروتمند تر شوند .
این درحالی است که برخی سیاستگذاریهای دولت درکشور ماخود باعث تورم شده وحتی برخی مصوبات باعث میشود که قیمت برخی کالاها وخدمات یک شبه چند برابر شود وبه نوعی میتوان گفت خود دولت در گرانیها و رانتهایی که ازاین ناحیه نصیب واسطه ها وسرمایه داران میشود , سهیم است و اکنون این دولت تلاش دارد با پرداخت پول به مردم , انهم از ناحیه گرانی بیشتر به اصطلاح برشکاف طبقاتی , غلبه کند , این درحالی است که نیازبه علم اقتصاد وکارشناسی ندارد که این روش که خود به گرانی بیشتر دامن میزند باعث شکاف طبقاتی بیشتر شده واگر چه ممکن است باعث شود که همه مردم از یک قوت لایموت برخوردار شوند , اما در میان مدت باعث خواهد شد ثروتها افسانه ای نزد بخشی از مردم جمع شود , درحالیکه عموم مردم تنها از بخور و نمیری , انهم از محل پرداخت دولتی برخوردارند واین یعنی فاجعه؛ فاجعه ای که بر اساس ان مردم کشور به دوبخش ثروتمند وخیلی ثروتمندو فقیر وخیلی فقیر تبدیل میشوند .
این درحالی است که درصورت دریافت مالیات بردرامد و مالیات بر ارزش افزوده , به معنای درست ان ؛ نه ان چیزی که اکنون درکشورما اجرا میشود و در واقع مالیات برمصرف است, هم میتوان از افزایش افسار گسیخته تورم و گرانی جلوگیری کردو هم میتوان از ان محل به نیازمندان واقعی یارانه داد , این راهکار هم درمیان مدت وهم دربلند مدت قابلیت اجرا دارد , هم به معنای واقعی شکاف طبقاتی را کاهش میدهد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 17:25  توسط محبوبه يوسفي  | 

تغییر شیوه مطالب

راستش را بخواهید قصد داشتم , انتشار را یا تعلیق کنم یا با همان مطالب اتو کشیده و اصطلاحا گزارشهای روزنامه ای ادامه دهم , اما , از خودم حیفم امد که 18 سال تجربه روزنامه نگاری و سرد وگرم چشیدن را به همین گزارشهایی که صرفا برای دریافت حقوق نوشته میشود , اختصاص دهم , لذا ازاین به بعد در این وبلاگ صرفا مطالبی که حرف دل من است خواهید خواند ,شاید خوشتان نیاید , اما....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 18:31  توسط محبوبه يوسفي  | 

کاسه خلافکارها زیر نیم کاسه مقامهای مسوول

عوامل دخیل درزمین خواری را بررسی میکند

کاسه خلافکارها زیر نیم کاسه مقامهای مسوول

قدس انلاین – سعید کوشافر: یکی از سرمایه گذاریهای سود اور درکشور ما همواره سرمایه گذاری در زمین ومسکن بوده است , چرا که طبق یک سنت دیرینه میان مردم ایران زمین همواره سود اور خواهدبود و هرگز مالک خودرا متضرر نمیکند.

اما برخی هستند که قصد دارند بوسیله زمین راه صد ساله را یک شبه طی کنند وبه همین دلیل هم هست که شبانه به اراضی دولتی و گاه املاک مردم هجوم میبرند وبا فریبکاری , سند سازی و گاه نیز زدوبند با مقامات دولتی یا قضایی و حتی نمایندگان مجلس اقدام به تصرف اراضی میکنند که به فاصله کوتاهی از چنبره زدن بران , اقدام به قطعه بندی و فروش ان به مردم میکنند .
"زمین خواری" عنوان عمومی این قبیل کلاهبرداری هاست که برخی مواقع به دلایل سیاسی یا موارد دیگر بر تنور پرونده های این جرم دمیده میشود ودر بیشتر مواقع رسیدگی یا شاید حل وفصل ماجرا بی سر وصدا خاتمه میابد , جالب اینجاست که بدانید , زمین خواری از جمله جرایمی است که داشتن یک رانت اطلاعاتی , نفوذ دریک دستگاه دولتی و یا ارتباط با عوامل با نفوذ دران لازم وحتی ضروری است , درست به همین دلیل هم هست که یا پرونده هایی از این دست تشکیل نمیشود ,یا اگر تشکیل میشود به نتیجه نمیرسد و یا اگر به نتیجه میرسد ,اعلام نمیگردد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 17:16  توسط محبوبه يوسفي  | 

این روزها شیر ادم را میخورد!!

گزارش  از گرانی لبنیات وشعارهای دولت

این روزها شیر ادم را میخورد!!

قدس انلاین – سعید کوشافر: درحالیکه سه روزقبل , سرپرست معاونت توسعه بازرگانی داخلی وزارت صنعت از بازگشت قیمت لبنیات به یک هفته قبل از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها خبرداده بود , اما این اتفاق در بازارنیافتاد و هنوز قیمتها همانند گذشته است و هیچ تغییری مشاهده نمیشود , این درحالی است که حتی برخی منابع مطلع از افزایش بیشتر قیمت لبنیات طی روزهای اینده خبر میدهند .

بنا بر این گزارش درحالی که در شرایط فعلی عملا شیر ولبنیات از سفره بسیاری از اقشار جامعه حذف شده , دولتمردان فقط به برگزاری جلسه وسخنرانی های شعاری پس از جلسات درمورد بازگشت قیمتها بسنده کرده اند , درهمین زمان این کارخانجات و تولید کنندگان هستند که بی اعتنا به این اظهارات راه خود را میروند و با افزایش هر روزه قیمتها به جیب خود به عنوان یک اولویت نگاه میکنند و از هیچ مقام دولتی یا غیر دولتی نیز حرف شنوی ندارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 17:4  توسط محبوبه يوسفي  | 

بسته خبری ویژه

بسته خبری ویژه 

از 'خطر عقیم شدن تهرانی ها' و 'نگاه کی روش به لیگ امریکا' تا 'کارت یارانه تریاک درایران' و 'جذب جاسوس در پوشش شهروند خبرنگار'


 سعید کوشافر: این روزها بازار ورزش بسیار داغ شده است و تیمهای سرخ وابی در صدر اتفاقات وخبرهای جدید قرار دارند , درعین حال شکست دشمنان ایران از برگزاری باشکوه اجلاس نیز بر انها علیه ایران افزوده که خود اخبار زیادی در پی دارد , واین شما و اینهم خبرهای متنوع این هفته ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 17:2  توسط محبوبه يوسفي  | 

استخدام معلمان سفارشی در اموزش وپرورش

گزارش  از استخدام معلمان سفارشی در اموزش وپرورش

استخدام و دیگر هیچ ؛200هزار معلم درمقابل یک وزیر

سعید کوشافر: استخدام در یک وزارتخانه و داشتن شغلی دایم که مزایایی هم داشته باشد ارزوی هر جوان ایرانی است ,انهم در شرایطی که برخی کارفرماها نه در اندیشه استخدام که درفکر استثمارکارگران اند , قراردادهای سه ماهه , پرداخت حداقل حقوق بدون مزایا , دریافت سفته سفید امضا برای پیشگیری از درخواست مزایا و یا سرپیچی از اخراج و....

دراین شرایط هزاران معلم حق التدریسی منتظر استخدام در وزارت اموزش و پرورش با خبرهایی مواجه می شوند که حسابی ازارشان میدهد , پارتی بازی در دولتی که داعیه عدالت دارد ,انهم در بخش تعلیم وتربیت و جذب کسانی که قرار است الگوی اینده فرزندان ما باشند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:59  توسط محبوبه يوسفي  | 

کار نداریم ، پول نداریم ،چرا زن بگیریم ؟

گزارش از مشکلات اقتصادی ازدواج

کار نداریم ، پول نداریم ،چرا زن بگیریم ؟

پایگاه خبری تحلیلی قدس انلاین – سعید کوشافر:این روزها انچه بیش از همه مورد توجه مردم قرار میگیرد امار شگفت انگیز طلا ق در کشور است که به نظر میرسد روزبه روزهم افزایش میابد و کسی جلودار ان نیست .

درمقابل نرخ ازدواج جوانان روزبه روز کاهش میابد ومیانگین سن دختران و پسران بالاتر میرود و این زنگ خطری است که باید درخصوص دلایل ان کنکاش کرد.
آخرین آمارهای ثبت احوال نشان می دهد که در سال 1390، تعداد 142 هزار و 841 واقعه طلاق به ثبت رسیده که نسبت به مدت مشابه سال قبل4.1 درصــد افـزایش داشته است.
تعداد طلاق ثبت شده شهری نیز برابر با 121 هزار و 91 رویداد و تعداد طلاق روستایی نیز برابر با 21 هزار و 750 واقعه است. همچنین طی این مدت بیشترین طلاق ثبت شده مردان در گروه سنی 29-25 ساله با 35 هزار و 517 واقعه بوده و بیشترین طلاق ثبت شده زنان نیز در گروه سنی 29-25 ساله با 38 هزار و 647 واقعه بوده است.
در سال 1390 بیشترین ترکیب طلاق ثبت شده ، مربوط به مردان ترکیب سنی 29-25 ساله است با زنان 24-20 ساله بوده که تعداد آن برابر با 16 هزار و 71 واقعه می باشد.
آمارهای مربوط به ازدواج ثبت احوال نیز نشان می دهد طی این مدت 874 هزار و 792 واقعه ازدواج به ثبت رسیده که بدون احتساب آمار ثبت ازدواج های معوقه نسبت به مدت مشابه سال قبل حدود 1.7 درصد افزایش داشته است.
تعداد ازدواج ثبت شده شهری نیز برابر با 631 هزار و 457 رویداد و تعداد ازدواج روستایی نیز 243 هزار و 335 رویداد بوده است.
همچنین بیشترین ازدواج ثبت شده مردان در گروه سنی 24-20 ساله با 340 هزار و 400 نفر بوده است و بیشترین ازدواج ثبت شده زنان در گروه سنی 24-20 ساله 302 هزار و 991 نفر بوده است.
براساس آمارهای موجود بیشترین ترکیب ازدواج ثبت شده نیز مربوط به ترکیب سنی مردان 24-20 ساله با زنان 19-15 ساله بوده که تعداد آن 160 هزار و 108 واقعه بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:56  توسط محبوبه يوسفي  | 

بسته خبری ویژه

بسته خبری ویژه 

از 'تلاش خاتمی برای ملاقات با بان کی مون' و 'ماجرای دختر ایرانی و بازیکن آرسنال' تا'کشف گنجینه طلا از یک فتنه‌گر'و 'رفت و آمدهای مربی لیگ برتری به خانه رمال'

پایگاه خبری تحلیلی قدس انلاین – سعید کوشافر:این هفته اجلاس سران جنبش عدم تعهددرتهران برگزارشد , به همین دلیل حجم عمده خبرهای کشور به این اتفاق مهم دیپلماسی خارجی اختصاص یافت , اما در مقابل این رویداد بزرگ رسانه های مخالف کشورمان قرار داشتند که تلاش می کردند با اخبار منفی این اجلاس را کوچک جلوه دهند , این درحالی است که برغم تمام این تلاشها اجلاس با موفقیت تمام به کار خود پایان داد .

درعین حال علاوه بر اخبار مرتبط با اجلاس , خبرهای متنوع دیگری هم برای شما اماده کرده ایم که به شما خوانندگان گرامی تقدیم میشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:54  توسط محبوبه يوسفي  | 

بازهم دولت بر سر مجلس آب پاکی ریخت

گزارش از سرنوشت مبهم بودجه 91

بازهم دولت بر سر مجلس آب پاکی ریخت

 سعید کوشافر : بودجه بالاخره رسید. این خبری بود که حدود 65 روز پیش در خروجی خبرگزاریها مخابره شد , بودجه کشور که یکی از تاریخی ترین روندها را طی کرده بود , بالاخره چهارم تیرماه بودجه دستگاه‌ها و سازمان‌های دولتی به‌ آن‌ها تخصیص داده و واریز شد. براین اساس بودجه ای که به خزانه واریزشده بود و امروز به سازمان‌ها و دستگاه‌های دولتی تخصیص داده شد.

بودجه 91 درحالی که باید سال 90 تقدیم مجلس میشد در اخرین ساعات سال به دست نمایندگان رسید , نمایندگانی که باید برای انتخابات اماده میشدند و تمرکز کافی برای بررسی انرا نداشتند , بنابراین بررسی انرا به سال 91 موکول کرده و فقط به اندازه دوماه تنخواه در اختیار دولت قرار دادند تا در سه ماهه اول ان و قبل از تحویل بودجه به مجلس بعدی که 70درصد نمایندگان آن تغییر کرده بودند , به تصویب برسانند وبالاخره این مهم درنیمه خرداد ماه به انجام رسید .
اما از همان زمان مشخص بود که این بودجه ای نیست که برای شرایط خاص کشور در سال 91 و باتوجه به تاکید های مقام معظم رهبری بسته شده باشد , پس درهمان زمان نیز پیش بینی میشد که بران اصلاحیه بخورد بویژه که دولت نیز از این بودجه رضایت نداشت و حتی در مقابل ابلاغ ان مقاومتهای صورت گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:53  توسط محبوبه يوسفي  | 

بسته خبری ویژه

بسته خبری ویژه 

از 'حکم جدید یک اصلاح طلب برای شرابخواری' و 'آرزوی بچگی خانم وزیر' تا 'ترس از نفرین مشایی' و 'دستگیری عجیب ترین شکنجه گر'

پایگاه خبری تحلیلی قدس انلاین - سعید کوشافر: هفته گذشته بازهم تعطیلات داشتیم وعید فطر بسیاری از مردم واز جمله سیاستمداران را به ترک تهران کشاند , مجلس نیز تعطیل بود , اما خبرهای خواندنی شنبه قدس انلاین تعطیل نمشود , بخوانید این اخبار جالب از سراسر دنیارا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:51  توسط محبوبه يوسفي  | 

مطالب قدیمی‌تر